الأنعام
قُل لَّوْ أَنَّ عِندِي مَا تَسْتَعْجِلُونَ بِهِ لَقُضِيَ الْأَمْرُ بَيْنِي وَبَيْنَكُمْ ۗ وَاللَّهُ أَعْلَمُ بِالظَّالِمِينَ 58
اصرار بیجا
در این آیات، همچنان روى سخن به مشرکان و بت پرستان لجوج است ـ همان طور که بیشتر آیات این سوره نیز همین بحث را دنبال مى کند ـ لحن این آیات، چنان است که گویا آنها از پیامبر(صلى الله علیه وآله) دعوت کرده بودند به آئینشان گرایش پیدا کند و پیامبر(صلى الله علیه وآله) مأمور مى شود: صریحاً به آنها چنین اعلام دارد: «بگو: من از پرستش کسانى را که غیر از خدا مى پرستید نهى شده ام» (قُلْ إِنـِّی نُهیتُ أَنْ أَعْبُدَ الَّذینَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللّهِ).(1)
جمله نُهِیْتُ: «ممنوع شده ام» که به صورت فعل ماضى مجهول آورده شده، اشاره به این است که: ممنوع بودن پرستش بت ها چیز تازه اى نیست بلکه همواره چنین بوده و خواهد بود.
آنگاه با جمله: «بگو: اى پیامبر! من پیروى از هوا و هوس هاى شما نمى کنم» (قُلْ لا أَتَّبِـعُ أَهْواءَکُمْ);
پاسخ روشنى به پیشنهاد بى اساس آنها مى دهد و آن این که: بت پرستى هیچ دلیل منطقى ندارد، و هرگز با حکم عقل و خرد، جور نمى آید; زیرا عقل به خوبى درک مى کند که انسان از جماد، اشرف است.
چگونه ممکن است انسان در برابر مخلوق دیگرى و حتى در برابر موجود پست ترى سر تعظیم فرود آورد؟!
علاوه بر این بت ها غالباً ساخته و پرداخته انسان بودند، چگونه ممکن است چیزى که مخلوق خود انسان است معبود او و حلاّل مشکلاتش گردد؟!
بنابراین سرچشمه بت پرستى چیزى جز تقلید کورکورانه و پیروى از خرافات و هواپرستى نیست.
و در آخرین جمله، براى تأکید بیشتر مى گوید: من اگر چنین کارى کنم «مسلّماً گمراه شده ام و از هدایت یافتگان نخواهم بود» (قَدْ ضَلَلْتُ إِذاً وَ ما أَنـَا مِنَ الْمُهْتَدینَ).
* * *
در آیه بعد، پاسخ دیگرى به آنها مى دهد و آن این که: «بگو: من بیّنه و دلیل روشنى از طرف پروردگارم دارم اگر چه شما آن را نپذیرفته و تکذیب کرده اید» (قُلْ إِنـِّی عَلى بَیِّنَة مِنْ رَبِّی وَ کَذَّبْتُمْ بِهِ).
«بَیِّنَة» در اصل، به چیزى مى گویند که میان دو شىء فاصله و جدائى مى افکند به گونه اى که دیگر هیچ گونه اتصال و آمیزش با هم نداشته باشند، سپس به دلیل روشن و آشکار نیز گفته شده، از این نظر که حق و باطل را کاملاً از هم جدا مى کند.
در اصطلاح فقهى اگر چه «بیّنة» به شهادت دو نفر عادل گفته مى شود ولى معنى لغوى آن کاملاً وسیع است و شهادت دو عادل یکى از مصداق هاى آن مى باشد.
و اگر به معجزات «بیّنة» گفته مى شود، باز از همین نظر است که حق را از باطل جدا مى کند و اگر به آیات و احکام الهى «بیّنة» گفته مى شود باز به عنوان مصداق این معنى وسیع است.
خلاصه، در این آیه نیز پیامبر(صلى الله علیه وآله) مأمور است روى این نکته تکیه کند که: مدرک من در مسأله خداپرستى و مبارزه با بت، کاملاً روشن و آشکار مى باشد و انکار و تکذیب شما چیزى از اهمیت آن نمى کاهد.
پس از آن به یکى دیگر از بهانه جوئى هاى آنها اشاره مى کند و آن این که: آنها مى گفتند: اگر تو بر حق هستى، کیفرهائى که ما را به آن تهدید مى کنى زودتر بیاور!
پیامبر(صلى الله علیه وآله) در پاسخ آنها مى گوید: «آنچه را که شما درباره آن عجله مى کنید به دست من نیست» (ما عِنْدی ما تَسْتَعْجِلُونَ بِهِ).
«تمام کارها و فرمان ها همه به دست خدا است» (إِنِ الْحُکْمُ إِلاّ لِلّهِ).
آنگاه به عنوان تأکید مى گوید: «او است که حق را از باطل جدا مى کند و او بهترین جداکنندگان حق از باطل است» (یَـقُصُّ الْحَقَّ وَ هُوَ خَیْرُ الْفاصِلینَ).
بدیهى است: کسى مى تواند به خوبى حق را از باطل جدا کند که علمش از همه بیشتر باشد، و شناخت حق و باطل براى او کاملاً روشن.
به علاوه، قدرت کافى براى اعمال علم و دانش خود نیز داشته باشد و این دو صفت (علم و قدرت) به طور نامحدود و بى پایان تنها براى ذات پاک خدا است، بنابراین او بهترین جداکنندگان حق از باطل است.
* * *
در سومین آیه این فراز، به پیامبر دستور مى دهد: در برابر مطالبه عذاب و کیفر، از ناحیه این جمعیت لجوج و نادان، به آنها «بگو: اگر آنچه را که شما با عجله از من مى طلبید در قبضه قدرت من بود و من به درخواست شما ترتیب اثر مى دادم کار من و شما پایان گرفته بود» (قُلْ لَوْ أَنَّ عِنْدِى ما تَسْتَعْجِلُونَ بِهِ لَقُضِیَ الأَمْرُ بَیْنی وَ بَیْنَکُمْ).
اما براى این که تصوّر نکنند مجازات آنها به دست فراموشى سپرده شده در پایان مى گوید: «خداوند بهتر از همه کس ستمکاران و ظالمان را مى شناسد و به موقع کیفر آنها را خواهد داد» (وَ اللّهُ أَعْلَمُ بِالظّالِمینَ).
* * *
نکته ها:
1 ـ درخواست مجازات
از آیات قرآن استفاده مى شود که بسیارى از اقوام گذشته همین درخواست را از پیامبران خود داشتند، که اگر راست مى گوئى، پس چرا مجازاتى را که براى ما انتظار دارى به سراغ ما نمى فرستى؟!
قوم نوح(علیه السلام) چنین درخواستى را از او کرده، «گفتند: اى نوح! چرا این همه با ما سخن مى گوئى و مجادله مى کنى؟! اگر راست مى گوئى عذابى را که به عنوان تهدید مى گوئى زودتر بیاور»! (قالُوا یا نُوحُ قَدْ جادَلْتَنا فَأَکْثَرْتَ جِدالَنا فَأْتِنا بِما تَعِدُنا إِنْ کُنْتَ مِنَ الصّادِقینَ).(2)
نظیر این تقاضا را قوم صالح نیز از او کردند.(3)
همچنین قوم عاد، به پیامبرشان هود(علیه السلام) چنین پیشنهادى داشتند.(4)
از سوره «اسراء» نیز استفاده مى شود که این درخواست از پیامبر اسلام(صلى الله علیه وآله)مکرّر شده، حتى گفتند: ما به تو ایمان نمى آوریم مگر زمانى که یکى از چند کار انجام دهى از جمله این که: «سنگ هاى آسمانى را قطعه قطعه بر سر ما بیفکنى»! (أَوْ تُسْقِطَ السَّماءَ کَما زَعَمْتَ عَلَیْنا کِسَفاً).(5)
این درخواست هاى نامعقول، یا به عنوان استهزاء و مسخره کردن صورت مى گرفته؟
و یا به راستى به عنوان طلب اعجاز؟
در هر دو صورت کار احمقانه اى بود; زیرا در صورت دوم موجب نابودى آنها مى شده و جائى براى استفاده از معجزه باقى نمى مانده و در صورت اول نیز با دلائل و نشانه هاى روشنى که پیامبران با خود داشتند حداقل احتمال صدق آنها در نظر هر بیننده مجسم مى شده است.
چطور ممکن است با چنین احتمالى انسان تقاضاى نابودى خودش را بکند، یا آن را به شوخى بگیرد؟!
ولى تعصب و لجاجت بلاى بزرگى است که جلو هر گونه فکر و منطق را مى گیرد.
* * *
2 ـ فرمان از آنِ خداست
جمله «إِنِ الْحُکْمُ اِلاّ لِلّهِ» معنى روشنى دارد و آن این که: هر گونه فرمان در عالم آفرینش و تکوین و در عالم احکام دینى و تشریع به دست خدا است، و بنابراین اگر پیامبر(صلى الله علیه وآله) مأموریتى پیدا مى کند آن هم به فرمان او است.
اگر حضرت مسیح مثلاً مرده اى را زنده مى کند، آن هم به اذن او است، همچنین هر منصبى اعم از رهبرى الهى و قضاوت و حکمیت به کسى سپرده شده است، آن هم از ناحیه پروردگار است.
اما متأسفانه جمله به این روشنى در طول تاریخ کراراً مورد سوء استفاده واقع شده است.
گاهى «خوارج» براى ایراد به مسأله تعیین «حکمین» در جریان جنگ «صفین» که به پیشنهاد آنها و امثال آنها صورت گرفته بود به این جمله چسبیده و به گفته على(علیه السلام) کلمه حقى را گرفته و در معنى باطلى به کار مى بردند، و تدریجاً جمله «لا حُکْمَ اِلاّ لِلّهِ» شعارى براى آنها شد.
آنها آن قدر نادان و ابله بودند که تصور مى کردند: اگر کسى به فرمان خدا و به دستور اسلام در موضوعى حَکَمِیَّت پیدا کرد، با جمله «إِنِ الْحُکْمُ اِلاّ لِلّهِ» مخالف است، با این که زیاد قرآن مى خواندند، اما کمتر مى فهمیدند; زیرا حتى قرآن در موضوع دادگاه خانوادگى اسلام تصریح به انتخاب حَکَم از طرف زن و مرد مى کند، مى فرماید: فَابْعَثُوا حَکَماً مِنْ أَهْلِهِ وَ حَکَماً مِنْ أَهْلِها: «یک داور از خانواده شوهر، و یک داور از خانواده زن انتخاب کنید (تا به کار آنان رسیدگى کنند)».(6)
و گاهى بعضى دیگر ـ همان طور که «فخر رازى» در تفسیر خود نقل مى کند ـ این جمله را دلیلى بر مسلک جبر گرفته اند; زیرا وقتى قبول کنیم همه فرمان ها در جهان آفرینش به دست خدا است اختیارى براى کسى باقى نمى ماند.
در حالى که مى دانیم آزادى اراده بندگان و اختیار آنها نیز به فرمان پروردگار است، این خدا است که مى خواهد آنها مختار و در کار خود آزاد باشند تا در پرتو اختیار و آزادى، تکلیف و مسئولیت بر دوش آنها نهد و تربیت شوند.
* * *
3 ـ منظور از «یَقُصُّ»
جمله «یَقُصُّ» در لغت به معنى «قطع کردن» و بریدن چیزى است(7) و این که در آیه فوق مى خوانیم: یَقُصُّ الْحَقَّ: «خداوند حق را مى برد» یعنى کاملاً آن را از باطل جدا و تفکیک مى نماید، بنابراین، جمله بعد: وَ هُوَ خَیْرُ الْفاصِلِیْنَ: «او بهترین جداکنندگان است» تأکید براى این موضوع محسوب مى شود.
باید توجه داشت جمله «یَقُصُّ» از ماده «قِصّه» به معنى بیان سرگذشت و داستان نیست آن چنان که بعضى از مفسران پنداشته اند.
* * *
2 ـ قاموس مى گوید: قَصَّ الشَّعْرَ وَ الظُّفْرَ قَطَعَ مِنْهُما بِالْمِقَصِّ أَىِ الْمِقْراضِ: «چیدن مو و ناخن را با مقراض و قیچى، عرب «قَصّ» مى گوید و مقراض را «مِقَص» (به کسر میم و فتح قاف)».
1 ـ به کار بردن کلمه «الَّذِیْنَ» که براى جمع مذکر عاقل است، در مورد بت ها به خاطر آن است که از دریچه فکر آنها با آنها سخن مى گوید.
2 ـ هود، آیه 32.
3 ـ اعراف، آیه 77.
4 ـ اعراف، آیه 70.
5 ـ اسراء، آیه 92.
6 ـ نساء، آیه 35.
7 ـ ... مآ اِنَّ مَفاتِحَهُ لَتَنُوأُ بِالْعُصْبَةِ أُوْلِى الْقُوَّةِ ...: «... که حمل کلیدهاى آن براى گروه زورمند مشکل بود...» (قصص، آیه 76).
... أَوْ ما مَلَکْتُمْ مَّفاتِحَهُ أَوْ صَدِیْقِکُمْ...: «... یا خانه اى که کلیدش در اختیار شماست...» (نور، آیه 61).