الحجرات

يَا أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّا خَلَقْنَاكُم مِّن ذَكَرٍ وَأُنثَىٰ وَجَعَلْنَاكُمْ شُعُوبًا وَقَبَائِلَ لِتَعَارَفُوا ۚ إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِندَ اللَّهِ أَتْقَاكُمْ ۚ إِنَّ اللَّهَ عَلِيمٌ خَبِيرٌ 13

13یا أَیُّهَا النّاسُ إِنّا خَلَقْناکُمْ مِنْ ذَکَر وَ أُنْثى وَ جَعَلْناکُمْ شُعُوباً وَ قَبائِلَ لِتَعارَفُوا إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِنْدَ اللّهِ أَتْقاکُمْ إِنَّ اللّهَ عَلِیمٌ خَبِیرٌ

 

ترجمه:

13 ـ اى مردم! ما شما را از یک مرد و زن آفریدیم و شما را تیره ها و قبیله ها قرار دادیم تا یکدیگر را بشناسید; (اینها ملاک امتیاز نیست) گرامى ترین شما نزد خداوند باتقواترین شماست; خداوند دانا و آگاه است!

 

تفسیر:

تقوا، بزرگ ترین ارزش انسانى

در آیات گذشته، روى سخن به مؤمنان بود، و خطاب به صورت «یا اَیُّهَا الَّذِیْنَ آمَنُوا»، و در ضمن آیات متعددى، آن چه که یک «جامعه مؤمن» را با خطر روبرو مى سازد، بازگو کرد، و از آن نهى فرمود.

در حالى که در آیه مورد بحث، مخاطب کل جامعه انسانى است، و مهم ترین اصلى را که ضامن نظم و ثبات است بیان مى کند، و میزان واقعى ارزش هاى انسانى را در برابر ارزش هاى کاذب و دروغین مشخص مى سازد.

مى فرماید: «اى مردم! ما شما را از یک مرد و زن آفریدیم، و شما را تیره ها و قبیله ها قرار دادیم، تا یکدیگر را بشناسید» (یا أَیُّهَا النّاسُ إِنّا خَلَقْناکُمْ مِنْ ذَکَر وَ أُنْثى وَ جَعَلْناکُمْ شُعُوباً وَ قَبائِلَ لِتَعارَفُوا).

منظور از آفرینش مردم، از یک مرد و زن، همان بازگشت نسب انسان ها به «آدم» و «حوا» است، بنابراین، چون همه، از ریشه واحدى هستند، معنى ندارد که از نظر نسب و قبیله بر یکدیگر افتخار کنند، و اگر خداوند براى هر قبیله و طائفه اى ویژگى هائى آفریده، براى حفظ نظم زندگى اجتماعى آنها است; چرا که این تفاوت ها سبب شناسائى است، و بدون شناسائى افراد، نظم در جامعه انسانى حکم فرما نمى شود; زیرا اگر همه یکسان و شبیه یکدیگر و همانند بودند، هرج و مرج عظیمى، سراسر جامعه انسانى را فرا مى گرفت.

در این که میان «شعوب» جمع «شَعْب» (بر وزن صعب) به معنى «گروه عظیمى از مردم» و «قبائل» جمع «قبیله» چه تفاوتى است؟ مفسران احتمالات مختلفى داده اند:

جمعى گفته اند: دایره «شعوب» گسترده تر از دایره «قبائل» است، همانطور که «شعب» امروز بر یک «ملت» اطلاق مى شود.

بعضى «شعوب» را اشاره به «طوائف عجم»، و «قبائل» را، اشاره به «طوائف عرب» مى دانند.

و بالاخره، بعضى دیگر، «شعوب» را از نظر انتساب انسان به مناطق جغرافیائى، و «قبائل» را ناظر به انتساب او به نژاد و خون، شمرده اند.

ولى تفسیر اول، از همه مناسب تر به نظر مى رسد.

به هر حال، قرآن مجید بعد از آنکه بزرگ ترین مایه مباهات و مفاخره عصر جاهلى، یعنى نسب و قبیله را از کار مى اندازد، به سراغ معیار واقعى ارزشى رفته مى افزاید: «گرامى ترین شما نزد خداوند باتقواترین شما است» (إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِنْدَ اللّهِ أَتْقاکُمْ).

به این ترتیب، قلم سرخ بر تمام امتیازات ظاهرى و مادى کشیده، و اصالت و واقعیت را به تقوا و پرهیزکارى و خدا ترسى مى دهد، مى گوید: براى تقرب به خدا و نزدیکى به ساحت مقدس او، هیچ امتیازى جز تقوا مؤثر نیست.

و از آنجا که «تقوا» یک صفت روحانى و باطنى است، که قبل از هر چیز، باید در قلب و جان انسان، مستقر شود، و ممکن است مدعیان بسیار داشته باشد و متصفان کم، در آخر آیه مى افزاید: «خداوند دانا و آگاه است» (إِنَّ اللّهَ عَلِیمٌ خَبِیرٌ).

پرهیزگاران را به خوبى مى شناسد، و از درجه تقوا و خلوص نیت و پاکى و صفاى آنها آگاه است، آنها را بر طبق علم خود گرامى مى دارد و پاداش مى دهد، مدعیان دروغین را نیز مى شناسد و کیفر مى دهد.

نکته:

1 ـ ارزش هاى راستین و ارزش هاى کاذب

بدون شک، هر انسانى فطرتاً خواهان این است که موجود با ارزش و پر افتخارى باشد، و به همین دلیل، با تمام وجودش براى کسب ارزش ها تلاش مى کند.

ولى، شناخت معیار ارزش با تفاوت فرهنگ ها کاملاً متفاوت است، و گاه ارزش هاى کاذب، جاى ارزش هاى راستین را مى گیرد.

گروهى، ارزش واقعى خویش را در انتساب به «قبیله معروف و معتبرى» مى دانند، و لذا براى تجلیل مقام قبیله و طائفه خود دائماً دست و پا مى کنند، تا از طریق بزرگ کردن آن، خود را به وسیله انتساب به آن، بزرگ کنند.

مخصوصاً در میان اقوام جاهلى، افتخار به انساب و قبائل رائج ترین افتخار موهوم بود، تا آنجا که هر قبیله اى خود را «قبیله برتر» و هر نژادى خود را «نژاد والاتر» مى شمرد، که متأسفانه هنوز رسوبات و بقایاى آن در اعماق روح بسیارى از افراد و اقوام، وجود دارد.

گروه دیگرى مسأله مال و ثروت و داشتن کاخ و قصر و خدم و حشم و امثال این امور را نشانه ارزش مى دانند، و دائماً براى آن تلاش مى کنند، در حالى که جمع دیگرى مقامات بلند اجتماعى و سیاسى را معیار شخصیت مى شمرند.

و به همین ترتیب، هر گروهى در مسیرى گام برمى دارند، و به ارزشى دل مى بندند و آن را معیار مى شمرند.

اما از آنجا که این امور، همه امورى است متزلزل، برون ذاتى، مادى و زودگذر، یک آئین آسمانى همچون اسلام، هرگز نمى تواند با آن موافقت کند، لذا خط بطلان روى همه آنها کشیده، و ارزش واقعى انسان را در صفات ذاتى او، مخصوصاً تقوا و پرهیزکارى و تعهد و پاکى او مى شمرد، حتى براى موضوعات مهمى، همچون علم و دانش، اگر در مسیر ایمان و تقوا و ارزش هاى اخلاقى، قرار نگیرد، اهمیت قائل نیست.

و عجیب است که قرآن در محیطى ظهور کرد که، ارزش «قبیله» از همه ارزش ها مهم تر محسوب مى شد، اما این بت ساختگى، در هم شکست، و انسان را از اسارت «خون»، «قبیله»، «رنگ»، «نژاد»، «مال»، «مقام» و «ثروت» آزاد ساخت، و او را براى یافتن خویش، به درون جانش و صفات والایش رهبرى کرد!

جالب این که در شأن نزول هائى که براى این آیه ذکر شده، نکاتى دیده مى شود که از عمق این دستور اسلامى حکایت مى کند، از جمله این که: بعد از «فتح مکّه» پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) دستور داد: اذان بگویند، «بلال» بر پشت بام «کعبه» رفت، و اذان گفت، «عتّاب بن اسید» که از آزاد شدگان بود گفت: شکر مى کنم خدا را که پدرم از دنیا رفت و چنین روزى را ندید! و «حارث بن هشام» نیز

گفت: آیا رسول اللّه(صلى الله علیه وآله) غیر از این «کلاغ سیاه»! کسى را پیدا نکرد؟! (آیه فوق نازل شد و معیار ارزش واقعى را بیان کرد).(1)

بعضى دیگر گفته اند: آیه، هنگامى نازل شد، که پیامبر(صلى الله علیه وآله) دستور داده بود، دخترى به بعضى از «موالى» دهند («موالى» به بردگان آزاد شده، یا به غیر عرب مى گویند) آنها تعجب کرده و گفتند: اى رسول خدا(صلى الله علیه وآله)، آیا مى فرمائید: دخترانمان را به موالى دهیم؟! (آیه نازل شد و بر این افکار خرافى خط بطلان کشید).(2)

در حدیثى مى خوانیم: روزى پیامبر(صلى الله علیه وآله) در «مکّه» براى مردم خطبه خواند و فرمود: یا اَیُّهَا النّاسُ اِنَّ اللّهَ قَدْ اَذْهَبَ عَنْکُمْ عَیْبَةَ الْجاهِلِیَّةِ، وَ تَعاظُمَها بِآبائِها، فَالنّاسُ رَجُلانِ: رَجُلٌ بَرٌّ تَقِىٌّ کَرِیْمٌ عَلَى اللّهِ، وَ فاجِرٌ شَقِىٌّ هَیِّنٌ عَلَى اللّهِ، وَ النّاسُ بَنُو آدَمَ، وَ خَلَقَ اللّهُ آدَمَ مِنْ تُراب، قالَ اللّهُ تَعالى: یا أَیُّهَا النّاسُ إِنّا خَلَقْناکُمْ مِنْ ذَکَر وَ أُنْثى وَ جَعَلْناکُمْ شُعُوباً وَ قَبائِلَ لِتَعارَفُوا إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِنْدَ اللّهِ أَتْقاکُمْ إِنَّ اللّهَ عَلِیمٌ خَبِیرٌ: «اى مردم! خداوند از شما ننگ جاهلیت و تفاخر به پدران و نیاکان را زدود، مردم دو گروه بیش نیستند: یا نیکوکار، با تقوا و ارزشمند نزد خدا، و یا بدکار و شقاوتمند و پست در پیشگاه حق، همه مردم فرزند آدم اند، و خداوند آدم را از خاک آفریده، چنان که مى گوید: اى مردم! ما شما را از یک مرد و زن آفریدیم، و شما را تیره ها و قبیله ها قرار دادیم تا شناخته شوید، از همه گرامى تر نزد خداوند کسى است که از همه پرهیزگارتر باشد، خداوند دانا و آگاه است».(3)

در کتاب «آداب النفوس» «طبرى» آمده: پیامبر(صلى الله علیه وآله) در اثناء «ایام تشریق» (روزهاى 11 و 12 و 13 «ذى الحجه»)، در سرزمین «منى» در حالى که بر شترى سوار بود، رو به سوى مردم کرد و فرمود:

یا اَیُّهَا النّاسُ! اَلا اِنَّ رَبَّکُمْ واحِدٌ وَ اِنَّ اَباکُمْ واحِدٌ، اَلا لا فَضْلَ لِعَرَبِىٍّ عَلى عَجَمِىٍّ، وَ لا لِعَجَمِىٍّ عَلى عَرَبِىٍّ، وَ لا لِأَسْوَدَ عَلى اَحْمَرَ، وَ لا لِأَحْمَرَ عَلى اَسْوَدَ، اِلاّ بِالتَّقْوى، اَلا هَلْ بَلَّغْتُ؟ قالُوا: نَعَمْ! قالَ: لِیُبَلِّغِ الشّاهِدُ الغائِبَ: «اى مردم بدانید! خداى شما یکى است و پدرتان یکى، نه عرب بر عجم برترى دارد و نه عجم بر عرب، نه سیاهپوست بر گندمگون و نه گندمگون بر سیاهپوست، مگر به تقوا، آیا من دستور الهى را ابلاغ کردم؟ همه گفتند: آرى! فرمود: این سخن را حاضران به غائبان برسانند»!.(4)

و نیز در حدیث دیگرى در جمله هائى کوتاه و پر معنى از آن حضرت آمده است: اِنَّ اللّهَ لایَنْظُرُ اِلى اَحْسابِکُمْ، وَ لا اِلى اَنْسابِکُمْ، وَ لا اِلى اَجْسامِکُمْ، وَ لا اِلى اَمْوالِکُمْ، وَ لکِنْ یَنْظُرُ اِلى قُلُوبِکُمْ، فَمَنْ کانَ لَهُ قَلْبٌ صالِحٌ تَحَنَّنَ اللّهُ عَلَیْهِ، وَ اِنَّما اَنْتُمْ بَنُو آدَمَ وَ اَحَبُّکُمْ اِلَیْهِ اَتْقاکُمْ: «خداوند نه به وضع خانوادگى و نسب شما نگاه مى کند، نه به اجسام شما، و نه به اموالتان، ولى به دل هاى شما نگاه مى کند، کسى که قلب صالحى دارد، خدا به او لطف و محبت مى کند، شما همگى فرزندان آدم هستید، و محبوب ترین شما نزد خدا باتقواترین شما است».(5)

ولى عجیب است با این تعلیمات وسیع و غنى و پربار، هنوز در میان مسلمانان کسانى روى مسأله «نژاد»، «خون» و «زبان» تکیه مى کنند، و حتى وحدت آن را بر اخوت اسلامى، و وحدت دینى مقدم مى شمرند، و عصبیت جاهلیت را بار دیگر زنده کرده اند، و با این که از این رهگذر ضربه هاى سختى بر آنان وارد شده، گوئى نمى خواهند بیدار شوند، و به حکم اسلام باز گردند!. خداوند، همه را از شرّ تعصب هاى جاهلیت حفظ کند.

اسلام، با «عصبیت جاهلیت» در هر شکل و صورت، مبارزه کرده است، تا مسلمانان جهان را از هر نژاد و قوم و قبیله، زیر پرچم واحدى جمع آورى کند، نه پرچم قومیت و نژاد، و نه پرچم غیر آن; چرا که اسلام هرگز این دیدگاه هاى تنگ و محدود را نمى پذیرد، و همه را موهوم و بى اساس مى شمرد، حتى در حدیثى آمده که پیامبر(صلى الله علیه وآله) در مورد عصبیت جاهلیت فرمود: دَعُوها فَاِنَّها مُنْتِنَهٌ!: «آن را رها کنید که چیز متعفنى است»!.(6)

اما چرا این تفکر متعفن، هنوز مورد علاقه گروه زیادى است، که خود را ظاهراً مسلمان مى شمرند و دم از قرآن و اخوت اسلامى مى زنند؟

معلوم نیست!

چه زیبا است! جامعه اى که بر اساس معیار ارزشى اسلام «إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِنْدَ اللّهِ أَتْقاکُمْ» بنا شود، و ارزش هاى کاذب نژاد و مال و ثروت و مناطق جغرافیائى و طبقه از آن بر چیده شود، آرى، تقواى الهى و احساس مسئولیت درونى، و ایستادگى در برابر شهوات، و پایبند بودن به راستى و درستى و پاکى و حق و عدالت، تنها معیار ارزش انسان است و نه غیر آن. هر چند در آشفته بازار جوامع کنونى، این ارزش اصیل، به دست فراموشى سپرده شده، و ارزش هاى دروغین جاى آن را گرفته است.

در نظام ارزشى جاهلى که بر محور «تفاخر به آباء، اموال و اولاد» دور مى زد، یک مشت دزد و غارتگر پرورش مى یافت، اما با دگرگون شدن این نظام، و احیاى اصل والاى «إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِنْدَ اللّهِ أَتْقاکُمْ»، محصول آن انسان هائى همچون «سلمان»، «ابوذر»، «عمار یاسر» و «مقداد» بود.

و مهم در انقلاب جوامع انسانى، انقلاب نظام ارزشى آن، و احیاى این اصل اصیل اسلامى است.

این سخن را با حدیثى از پیامبر گرامى اسلام(صلى الله علیه وآله) پایان مى دهیم آنجا که فرمود: کُلُّکُمْ بَنُو آدَمَ، وَ آدَمُ خُلِقَ مِنْ تُراب، وَ لَیَنْتَهِیَنَّ قَوْمٌ یَفْخَرُونَ بِآبائِهِمْ اَوْ لِیَکُونَنَّ اَهْوَنَ عَلَى اللّهِ مِنَ الْجِعْلانِ: «همه شما فرزندان آدمید، و آدم از خاک آفریده شده، از تفاخر به پدران بپرهیزید، و گرنه نزد خدا از حشراتى که در کثافات غوطهورند، پست تر خواهید بود»!.(7)

* * *

 

2 ـ حقیقت تقوا

چنان که دیدیم، قرآن بزرگ ترین امتیاز را براى تقوا قرار داده، و آن را تنها معیار سنجش ارزش انسان ها مى شمرد.

در جاى دیگر، تقوا را بهترین زاد و توشه شمرده، مى گوید: «وَ تَزَوَّدُوا فَإِنَّ خَیْرَ الزّادِ التَّقْوى».(8)

و در جائى، لباس تقوا را بهترین لباس براى انسان مى شمرد،: «وَ لِباسُ التَّقْوى ذلِکَ خَیْرٌ».(9)

و در آیات متعددى، یکى از نخستین اصول دعوت انبیاء را «تقوا» ذکر کرده، و بالاخره اهمیت این موضوع را تا آن حد بالا برده که خدا را «اهل تقوا» دانسته مى گوید: «هُوَ أَهْلُ التَّقْوى وَ أَهْلُ الْمَغْفِرَةِ».(10)

قرآن، «تقوا» را نور الهى، مى داند که هر جا راسخ شود، علم و دانش مى آفریند: «وَ اتَّقُوا اللّهَ وَ یُعَلِّمُکُمُ اللّهُ».(11)

«نیکى» و «تقوا» را قرین هم مى شمرد: «وَ تَعاوَنُوا عَلَى الْبِرِّ وَ التَّقْوى».(12)

و «عدالت» را قرین «تقوا» ذکر مى کند: «اعْدِلُوا هُوَ أَقْرَبُ لِلتَّقْوى».(13)

اکنون باید دید حقیقت تقوا، این سرمایه بزرگ معنوى و این بزرگ ترین افتخار انسان با این همه امتیازات چیست؟

قرآن اشاراتى دارد که پرده از روى حقیقت تقوا بر مى دارد: در آیات متعددى جاى تقوا را «قلب» مى شمرد، از جمله مى فرماید:

أُولئِکَ الَّذِینَ امْتَحَنَ اللّهُ قُلُوبَهُمْ لِلتَّقْوى: «آنها که صداى خود را در برابر رسول خدا(صلى الله علیه وآله) پائین مى آورند و رعایت ادب مى کنند، کسانى هستند که خداوند قلوبشان را براى پذیرش تقوا آزموده است».(14)

قرآن، «تقوا» را نقطه مقابل «فجور» ذکر کرده، چنان که در آیه 8 سوره «شمس» مى خوانیم: فَأَلْهَمَها فُجُورَها وَ تَقْواها: «خداوند انسان را آفرید و راه فجور و تقوا را به او نشان داد».

قرآن هر عملى را که از روح اخلاص، ایمان و نیت پاک سرچشمه گرفته باشد، بر اساس «تقوا» مى شمرد، چنان که در آیه 108 سوره «توبه» درباره مسجد «قبا» که منافقان مسجد «ضرار» را در مقابل آن ساختند مى فرماید: لَمَسْجِدٌ أُسِّسَ عَلَى التَّقْوى مِنْ أَوَّلِ یَوْم أَحَقُّ أَنْ تَقُومَ فِیهِ : «آن مسجدى که از روز نخست بر پایه تقوا بنا شده، شایسته تر است که در آن (به عبادت) بایستى».

از مجموع این آیات، به خوبى استفاده مى شود که «تقوا» همان «احساس مسئولیت و تعهدى» است که به دنبال رسوخ ایمان در قلب، بر وجود انسان حاکم مى شود و او را از «فجور» و گناه باز مى دارد، به نیکى و پاکى و عدالت دعوت مى کند، اعمال آدمى را خالص و فکر و نیت او را از آلودگى ها مى شوید.

هنگامى که به ریشه لغوى این کلمه باز مى گردیم نیز به همین نتیجه مى رسیم; زیرا «تقوا» از «وقایة» به معنى کوشش در حفظ و نگهدارى چیزى است، و منظور در این گونه موارد، نگهدارى روح و جان از هر گونه آلودگى، و متمرکز ساختن نیروها در امورى است که رضاى خدا در آن است.

بعضى از بزرگان براى «تقوا» سه مرحله قائل شده اند:

1 ـ نگهدارى نفس از عذاب جاویدان، از طریق تحصیل اعتقادات صحیح.

2 ـ پرهیز از هر گونه گناه، اعم از ترک واجب و فعل معصیت.

3 ـ خویشتندارى در برابر آنچه قلب آدمى را به خود مشغول مى دارد و از حق منصرف مى کند، و این تقواى خواص بلکه خاص الخاص است.(15)

امیرمؤمنان على(علیه السلام) در «نهج البلاغه» تعبیرات گویا و زنده اى پیرامون تقوا دارد، و تقوا از مسائلى است که در بسیارى از خطبه ها، نامه ها و کلمات قصار حضرت(علیه السلام) روى آن تکیه شده است.

در یک جا تقوا را با گناه و آلودگى، مقایسه کرده چنین مى گوید: أَلَا وَ إِنَّ الْخَطَایَا خَیْلٌ شُمُسٌ حُمِلَ عَلَیْهَا أَهْلُهَا وَ خُلِعَتْ لُجُمُهَا فَتَقَحَّمَتْ بِهِمْ فِی النَّارِ! أَلَا وَ إِنَّ التَّقْوَى مَطَایَا ذُلُلٌ حُمِلَ عَلَیْهَا أَهْلُهَا وَ أُعْطُوا أَزِمَّتَهَا فَأَوْرَدَتْهُمُ الْجَنَّةَ!: «بدانید! گناهان همچون مرکب هاى سرکش است که گنهکاران بر آنها سوار مى شوند، و لجامشان گسیخته مى گردد، و آنان را در قعر دوزخ سرنگون مى سازد.

اما تقوا، مرکبى است راهوار و آرام، که صاحبانش بر آن سوار مى شوند، زمام آنها را به دست مى گیرند، و تا قلب بهشت پیش مى تازند»!.(16)

مطابق این تشبیه لطیف، «تقوا» همان حالت خویشتندارى و کنترل نفس و تسلط بر شهوات است، در حالى که بى تقوائى همان تسلیم شدن در برابر شهوات سرکش و از بین رفتن هر گونه کنترل بر آنها است.

و در جاى دیگرى مى فرماید: اعْلَمُوا عِبَادَ اللَّهِ أَنَّ التَّقْوَى دَارُ حِصْن عَزِیز وَ الْفُجُورَ دَارُ حِصْن ذَلِیل لَا یَمْنَعُ أَهْلَهُ وَ لَا یُحْرِزُ مَنْ لَجَأَ إِلَیْهِ أَلَا وَ بِالتَّقْوَى تُقْطَعُ حُمَةُ الْخَطَایَا: «بدانید اى بندگان خدا! تقوا قلعه اى است محکم و شکست ناپذیر، اما فجور و گناه حصارى است سست و بى دفاع، که اهلش را از آفات نجات نمى دهد و کسى که به آن پناهنده شود در امان نیست، بدانید! انسان تنها به وسیله تقوا از گزند گناه مصون مى ماند».(17)

و باز در جاى سومى مى افزاید: فَاعْتَصِمُوا بِتَقْوَى اللَّهِ فَإِنَّ لَهَا حَبْلاً وَثِیقاً عُرْوَتُهُ وَ مَعْقِلًا مَنِیعاً ذِرْوَتُهُ: «چنگ به تقواى الهى بزنید، که رشته اى است محکم، و دستگیره اى است استوار، و پناهگاهى است مطمئن»!.(18)

از لابلاى مجموع این تعبیرات، حقیقت و روح تقوا به خوبى روشن مى شود.

این نکته نیز لازم به یادآورى است که، تقوا میوه درخت ایمان است و به همین دلیل، براى به دست آوردن این سرمایه عظیم، باید پایه ایمان را محکم ساخت البته، ممارست بر اطاعت، و پرهیز از گناه، و توجه به برنامه هاى اخلاقى، ملکه تقوا را در نفس راسخ مى سازد، و نتیجه آن، پیدایش نور یقین و ایمان شهودى در جان انسان است، و هر قدر «نور تقوا» افزون شود، «نور یقین» نیز افزون خواهد شد، و لذا در روایات اسلامى مى بینیم «تقوا» یک درجه بالاتر از «ایمان» و یک درجه پائین تر از «یقین» شمرده شده!

امام على بن موسى الرضا(علیه السلام) مى فرماید: اَلاِیْمانُ فَوْقَ الاِسْلامِ بِدَرَجَة، وَ التَّقْوى فَوْقَ الاِیْمانِ بِدَرَجَة، وَ الْیَقِیْنُ فَوْقَ التَّقْوى بِدَرَجَة، وَ ما قُسِّمَ فِى النّاسِ شَىْءٌ اَقَلَّ مِنَ الْیَقِیْنِ: «ایمان، یک درجه برتر از «اسلام» است، و «تقوا» درجه اى است بالاتر از «ایمان» و «یقین» درجه اى برتر از «تقوا» است، و هیچ چیز در میان مردم کمتر از «یقین» تقسیم نشده است»!(19)

این بحث را با شعر معروفى که حقیقت تقوا را ضمن مثال روشنى بیان کرده پایان مى دهیم:

خَلِّ الذُّنُوبَ صَغِیْرَها *** وَ کَبِیْرَها فَهُوَ التَّقى

وَ اصْنَعْ کَماش فَوْقَ اَرْ *** ضِ الَّشْوِک یَحْذَرُ ما یَرى

لاتَحْقِرَنَّ صَغِیْرَةً *** اِنَّ الْجِبالَ مِنَ الْحَصى

«گناهان کوچک و بزرگ را ترک گوى، و تقوا همین است».

«همچون کسى باش که وقتى از یک «خارزار» مى گذرد، لباس و دامان خود را چنان جمع مى کند که خار بر دامانش ننشیند، و پیوسته مراقب اطراف خویش است»!

«هرگز گناهى را کوچک مشمر، که کوه هاى بزرگ از سنگریزه هاى کوچک تشکیل شده»!(20)

* * *

 


1 و 2 ـ «روح البیان»، جلد 9، صفحه 90 ـ در تفسیر «قرطبى» نیز همین شأن نزول ها آمده است، جلد 9، صفحه 6160.

3 ـ تفسیر «قرطبى»، جلد 9، صفحه 6161.

4 و 5 ـ تفسیر «قرطبى»، جلد 9، صفحه 6162 ـ تعبیر به «احمر» در این روایت به معنى سرخ پوست نیست، بلکه گندمگون است، چون غالب افراد در آن محیط چنین بودند، اتفاقاً واژه «احمر» در روایات به خود گندم نیز اطلاق شده است.

6 ـ «صحیح مسلم» (طبق نقل «فى ظلال»، جلد 7، صفحه 538).

7 ـ «فى ظلال»، جلد 7، صفحه 538

8 ـ بقره، آیه 197.

9 ـ اعراف، آیه 26.

10 ـ مدثر، آیه 56.

11 ـ بقره، آیه 282.

12 ـ مائده، آیه 2.

13 ـ مائده، آیه 8.

14 ـ حجرات، آیه 3.

15 ـ «بحار الانوار»، جلد 70، صفحه 136.

16 ـ «نهج البلاغه»، خطبه 16.

17 ـ «نهج البلاغه»، خطبه 157.

18 ـ «نهج البلاغه»، خطبه 190.

19 ـ «بحار الانوار»، جلد 70، صفحه 136.

20 ـ «مجمع البیان»،جلد 1 (ذیل آیه 2 سوره «بقره»).