19وَ جاءَتْ سَکْرَةُ الْمَوْتِ بِالْحَقِّ ذلِکَ ما کُنْتَ مِنْهُ تَحِیدُ
20وَ نُفِخَ فِی الصُّورِ ذلِکَ یَوْمُ الْوَعِیدِ
21وَ جاءَتْ کُلُّ نَفْس مَعَها سائِقٌ وَ شَهِیدٌ
22لَقَدْ کُنْتَ فِی غَفْلَة مِنْ هذا فَکَشَفْنا عَنْکَ غِطاءَکَ فَبَصَرُکَ الْیَوْمَ حَدِیدٌ
ترجمه:
19 ـ و سرانجام، سکرات مرگ حقیقت را (پیش چشم او) مى آورد (و گفته مى شود:) این همان چیزى است که تو از آن مى گریختى!
20 ـ و در «صور» دمیده مى شود; آن روز، روز تحقق وعده وحشتناک است!
21 ـ هر انسانى وارد محشر مى گردد در حالى که همراه او حرکت دهنده و گواهى است!
22 ـ تو از این صحنه غافل بودى و ما پرده را از چشم تو کنار زدیم، و امروز چشمت تیزبین است.
تفسیر:
قیامت و چشم هاى تیزبین!
در این آیات، صحنه هاى دیگرى از مسائل مربوط به «معاد»، منعکس است: صحنه «مرگ»، صحنه «نفخ صور» و صحنه «حضور در محشر».
نخست مى فرماید: «سرانجام سکرات مرگ، به حق فرا مى رسد» (وَ جاءَتْ سَکْرَةُ الْمَوْتِ بِالْحَقِّ).
«سکره مرگ»، حالتى است شبیه به «مستى» که بر اثر فرا رسیدن مقدمات مرگ، به صورت هیجان و انقلاب فوق العاده اى به انسان دست مى دهد، و گاه بر عقل او چیره مى گردد، و او را در اضطراب و نا آرامى شدیدى فرو مى برد.
چگونه چنین نباشد، در حالى که مرگ، یک مرحله انتقالى مهم است که باید انسان در آن لحظه، تمام پیوندهاى خود را با جهانى که سالیان دراز با آن خو گرفته بود، قطع کند، و در عالمى گام بگذارد که براى او کاملاً تازه و اسرارآمیز است، به خصوص این که در لحظه مرگ، انسان درک و دید تازه اى پیدا مى کند، بى ثباتى این جهان را با چشم خود مى بیند، و حوادث بعد از مرگ را کم و بیش مشاهده مى کند. اینجا است که وحشتى عظیم سر تا پاى او را فرا مى گیرد، و حالتى شبیه مستى به او دست مى دهد، ولى «مست» نیست.(1)
حتى انبیاء و مردان خدا که در لحظه مرگ از آرامش کاملى برخوردارند، از مشکلات و شدائد این لحظه انتقالى بى نصیب نیستند، چنان که در حالات پیامبر(صلى الله علیه وآله) آمده است که در لحظات آخر عمر مبارکش، دست خود را در ظرف آبى مى کرد، به صورت مى کشید، و «لا اِلهَ اِلاَّ اللّهُ» مى گفت و مى فرمود: اِنَّ لِلْمَوْتِ سَکَرات: «مرگ سکراتى دارد».(2)
على(علیه السلام) ترسیم زنده و گویائى از لحظه مرگ و سکرات آن دارد، مى فرماید: اجْتَمَعَتْ عَلَیْهِمْ سَکْرَةُ الْمَوْتِ وَ حَسْرَةُ الْفَوْتِ فَفَتَرَتْ لَهَا أَطْرَافُهُمْ وَ تَغَیَّرَتْ لَهَا أَلْوَانُهُمْ ثُمَّ ازْدَادَ الْمَوْتُ فِیهِمْ وُلُوجاً فَحِیلَ بَیْنَ أَحَدِهِمْ وَ بَیْنَ مَنْطِقِهِ وَ إِنَّهُ لَبَیْنَ أَهْلِهِ یَنْظُرُ بِبَصَرِهِ وَ یَسْمَعُ بِأُذُنِهِ عَلَى صِحَّة مِنْ عَقْلِهِ وَ بَقَاء مِنْ لُبِّهِ یُفَکِّرُ فِیمَ أَفْنَى عُمْرَهُ وَ فِیمَ أَذْهَبَ دَهْرَهُ وَ یَتَذَکَّرُ أَمْوَالًا جَمَعَهَا أَغْمَضَ فِی مَطَالِبِهَا وَ أَخَذَهَا مِنْ مُصَرَّحَاتِهَا وَ مُشْتَبِهَاتِهَا قَدْ لَزِمَتْهُ تَبِعَاتُ جَمْعِهَا وَ أَشْرَفَ عَلَى فِرَاقِهَا تَبْقَى لِمَنْ وَرَاءَهُ یَنْعَمُونَ فِیهَا وَ یَتَمَتَّعُونَ بِهَا !: «سکرات مرگ، توأم با حسرت از دست دادن آنچه داشتند بر آنها هجوم مى آورد، اعضاى بدنشان سست مى گردد، و رنگ از صورت هایشان مى پرد، کم کم مرگ در آنها نفوذ کرده، میان آنها و زبانشان جدائى مى افکند، در حالى که او هنوز در میان خانواده خویش است، با چشمش مى بیند و با گوشش مى شنود و عقل و هوشش سالم است، (اما نمى تواند سخن بگوید)!
در این مى اندیشد که: عمرش را در چه راه فانى کرده؟ و روزگارش را در چه راهى سپرى نموده است؟! به یاد ثروت هائى مى افتد که در تهیه آن چشم بر هم گذارده، از حلال، حرام و مشکوک جمع آورى نموده، و تبعات و مسئولیت گردآورى آن را بر دوش مى کشد، در حالى که هنگام جدائى و فراق از آنها رسیده، به دست بازماندگان مى افتد، آنها از آن متنعم مى شوند و بهره مى گیرند، اما مسئولیت و حسابش بر او است»!.(3)
و در جاى دیگر، این معلم بزرگ جهان انسانیت هشدار مى دهد و مى فرماید: فَإِنَّکُمْ لَوْ قَدْ عَایَنْتُمْ مَا قَدْ عَایَنَ مَنْ مَاتَ مِنْکُمْ لَجَزِعْتُمْ وَ وَهِلْتُمْ وَ سَمِعْتُمْ وَ أَطَعْتُمْ وَ لکِنْ مَحْجُوبٌ عَنْکُمْ مَا قَدْ عَایَنُوا وَ قَرِیبٌ مَا یُطْرَحُ الْحِجَابُ!: «اگر آنچه را مردگان شما مشاهده کرده اند، شما مى دیدید، وحشت مى کردید، و ترسان مى شدید، سخنان حق را مى شنیدید و اطاعت مى کردید، ولى آنها آنچه دیده اند از شما مستور است، و به زودى پرده ها کنار مى رود» (و شما هم مشاهده مى کنید، اما افسوس...).(4)
پس از آن ادامه مى دهد: «به کسى که در حال سکرات مرگ است: گفته مى شود: این همان چیزى است که ناخوش داشتى و از آن مى گریختى»! (ذلِکَ ما کُنْتَ مِنْهُ تَحِیدُ).(5)
آرى، مرگ واقعیتى است که غالب افراد از آن مى گریزند; به خاطر این که آن را «فنا» مى دانند، نه دریچه اى به عالم «بقاء»، یا به خاطر علائق و پیوندهاى شدیدى که با دنیا و مواهب مادى دارند، و نمى توانند از آن دل بر کنند، و یا به خاطر تاریکى نامه اعمالشان!
هر چه هست، از آن گریزانند، اما چه سود؟ این سرنوشتى است در انتظار همگان، و شترى است که بر در خانه همه کس خوابیده، و احدى را توان فرار از آن نیست، سرانجام همه در کام مرگ فرو مى روند، و به آنها گفته مى شود: این همان است که از آن فرار مى کردید؟!
گوینده این سخن ممکن است خدا باشد، یا فرشتگان، و یا وجدان هاى بیدار و یا همه اینها.
این حقیقت را قرآن در آیات دیگرى نیز خاطر نشان ساخته، در آیه 78 سوره «نساء» مى فرماید: أَیْنَما تَکُونُوا یُدْرِکْکُمُ الْمَوْتُ وَ لَوْ کُنْتُمْ فِی بُرُوج مُشَیَّدَة: «هر جا باشید، مرگ شما را درمى یابد; هر چند در برج هاى محکم باشید»!
گاه انسان مغرور، تمام واقعیت هاى عینى را که با چشم مى بیند، بر اثر خودخواهى و حب دنیا، به دست فراموشى مى سپارد، تا جائى که سوگند یاد مى کند، من عمر جاویدان دارم، چنان که قرآن مى گوید: أَ وَ لَمْ تَکُونُوا أَقْسَمْتُمْ مِنْ قَبْلُ ما لَکُمْ مِنْ زَوال: «مگر قبلاً سوگند یاد نکرده بودید که زوال و فنائى براى شما نیست»؟!.(6)
اما چه سوگند یاد کند، و چه نکند، چه باور کند و چه نکند، مرگ حقیقتى است که دامان همه کس را مى گیرد، و راه فرارى از آن نیست.
* * *
سپس به مسأله «نفخ صور» پرداخته مى فرماید: «در صور دمیده مى شود، و آن روز، روز تحقق وعده هاى وحشتناک است» (وَ نُفِخَ فِی الصُّورِ ذلِکَ یَوْمُ الْوَعِیدِ).
منظور از «نفخ صور» در اینجا، همان «نفخ دوم» است; زیرا چنان که قبلاً نیز گفته ایم: دو بار در «صور» دمیده مى شود، نفخه اول که آن را نفخه «فزع» یا «صعق» مى گویند، نفخه اى است که در پایان جهان صورت مى گیرد، و همه انسان ها با شنیدن آن مى میرند، و نظام عالم دنیا متلاشى مى شود، و نفخه دوم که نفخه «قیام»، «جمع» و «حضور» است، نفخه اى است که در آغاز «رستاخیز» انجام مى گیرد، و با آن، همه انسان ها زنده مى شوند، از قبرها برخاسته و براى حساب و جزا در محضر عدل الهى حاضر مى گردند.
«نفخ» در اصل به معنى «دمیدن» و «نفخه» به معنى «یک بار دمیدن» است، و «صور» به معنى «شیپور» است که معمولاً به وسیله آن، دستورهائى به سربازان براى جمع شدن، یا حاضر باش و یا استراحت و خواب مى دهند، و استعمال آن در مورد «صور اسرافیل» یک نوع کنایه و تشبیه است، شرح مبسوط آن در جلد نوزدهم، صفحه 537 به بعد (ذیل آیه 68 سوره «زمر») آمده است.
به هر حال، با توجه به ذیل آیه (جمله ذلِکَ یَوْمُ الْوَعِیْد: «امروز، روز وعده عذاب است») روشن مى شود که منظور از «نفخه صور» در اینجا، همان نفخه دوم و رستاخیز است.
* * *
در آیه بعد، وضع انسان ها را به هنگام ورود در محشر، چنین بیان مى کند: «در آن روز هر انسانى (اعم از نیکوکار و بدکار) وارد عرصه محشر مى شود، در حالى که همراه او سوق دهنده و گواهى است» (وَ جاءَتْ کُلُّ نَفْس مَعَها سائِقٌ وَ شَهِیدٌ).
«سائق» او را به سوى دادگاه عدل الهى مى راند، و «شهید» بر اعمال او گواهى مى دهد.
درست همچون دادگاه هاى این جهان که مأمورى همراه شخص متهم است، و شاهدى بر اعمال او، شهادت مى دهد.
بعضى احتمال داده اند: «سائق»، آن کسى است که نیکوکاران را به سوى بهشت «سوق» مى دهد، و بدکاران را به سوى دوزخ، ولى با توجه به کلمه «شهید» (شاهد و گواه)، معنى اول، یعنى سوق به دادگاه عدل الهى مناسب تر است.
در این که این سوق دهنده و شاهد از فرشتگان است یا غیر آنها؟ تفسیرهاى گوناگونى کرده اند.
بعضى گفته اند: «سائق» فرشته نویسنده «حسنات» است، و «شهید» فرشته
نویسنده «سیئات»، و به این ترتیب آنها فرشتگانى هستند که در آیات گذشته اشاره شده.
از روایتى چنین استفاده مى شود: «سائق»، فرشته مرگ است، و «شهید» پیامبر اسلام(صلى الله علیه وآله)، اما این روایت، با توجه به لحن آیات، ضعیف به نظر مى رسد.
بعضى نیز گفته اند: «سائق» فرشته اى است که هر انسانى را سوق مى دهد، و «شهید»، عمل انسان است.
و نیز گفته شده: «سائق» فرشته است، و «شهید» اعضاى تن انسان، و یا نامه اعمال او که به گردنش آویخته مى شود.
این احتمال نیز داده شده که: «سائق» و «شهید» یک فرشته بیش نیست، و عطف این دو بر یکدیگر، به خاطر مغایرت این دو وصف است، یعنى فرشته اى همراه او است که هم او را به دادگاه الهى، سوق مى دهد، و هم گواه بر اعمال او است.
ولى، غالب این تفسیرها خلاف ظاهر آیه است، و ظاهر آیه ـ چنان که غالب مفسران نیز فهمیده اند ـ این است که دو فرشته با هر انسانى مى آید یکى او را سوق مى دهد، و دیگرى گواه اعمال او است.
نا گفته پیداست: گواهى بعضى از فرشتگان، منافاتى با وجود گواهان دیگر، در صحنه قیامت ندارد، گواهانى همچون انبیاء، اعضاى بدن، نامه اعمال و زمان و مکانى که گناه در آنجا انجام گرفته است.
به هر حال، فرشته اول در حقیقت مانع از «فرار» است، و فرشته دوم مانع از «انکار»، و به این ترتیب، هر انسانى در آن روز گرفتار اعمال خویش است، و راه گریزى از جزاء و کیفر آنها وجود ندارد.
* * *
در اینجا به مجرمان، یا به همه انسان ها، خطاب مى شود: «تو از این دادگاه بزرگ غافل بودى، و ما پرده را از چشم تو کنار زدیم، و امروز چشمت کاملاً تیزبین است»! (لَقَدْ کُنْتَ فِی غَفْلَة مِنْ هذا فَکَشَفْنا عَنْکَ غِطاءَکَ فَبَصَرُکَ الْیَوْمَ حَدِیدٌ).
آرى، پرده هاى جهان ماده: آمال و آرزوها، عشق و علاقه به دنیا، همسر و فرزند، مال و مقام، هوس هاى سرکش و حسادت ها، تعصب و جهل و لجاجت، به تو اجازه نمى داد امروز را از همان زمان بنگرى، با این که نشانه هاى معاد و رستاخیز روشن بود و دلائل آن آشکار!
امروز، گرد و غبار غفلت فرو نشسته، حجاب هاى جهل و تعصب و لجاج کنار رفته، پرده هاى شهوات و آمال و آرزوها، دریده شده، حتى آنچه در پرده غیب مستور بوده، ظاهر گشته است; چرا که امروز، «یوم البروز»، «یوم الشهود» و «یوم تبلى السرائر» است!
به همین دلیل، چشمى تیز بین پیدا کرده اى، و به خوبى مى توانى حقائق را درک کنى!
آرى، چهره حقیقت پوشیده نیست، و جمال یار پرده ندارد، اما غبار ره را باید فرو نشاند، تا بتوان آن را تماشا کرد.
جمال یار ندارد حجاب و پرده، ولى *** غبار ره بنشان تا نظر توانى کرد!
فرو رفتن در چاه طبیعت، و گرفتارى در میان انواع حجاب ها، به انسان اجازه نمى دهد، حقائق را به خوبى ببیند، ولى آن روز که تمام این علائق و پیوندها بریده مى شود، طبعاً انسان درک و دید تازه اى پیدا مى کند، و اصولاً روز قیامت، روز ظهور و آشکار شدن حقائق است.
حتى در این جهان، کسانى که بتوانند این حجاب ها را از برابر چشم دل کنار بزنند، و خود را از چنگال اسارت شهوات، رهائى بخشند، درک و دیدى پیدا مى کنند که فرزندان دنیا، از آن محرومند.
توجه به این نکته نیز لازم است که: «حدید» در اصل، به معنى «آهن»، و نیز به معنى چاقو، یا شمشیر تیز است، سپس به تیز بینى، و تیز فهمى، اطلاق شده است، همان گونه که «بُرّنده» صفت شمشیر و کارد است، اما در فارسى به زبان گویا و نطق فصیح نیز «بُرّنده» اطلاق مى شود، و از اینجا روشن مى شود که منظور از «بَصَر» در اینجا چشم ظاهر نیست، بلکه همان چشم عقل و دل است.
على(علیه السلام) درباره حجت هاى الهى در روى زمین چنین مى فرماید: هَجَمَ بِهِمُ الْعِلْمُ عَلَى حَقِیقَةِ الْبَصِیرَةِ وَ بَاشَرُوا رُوحَ الْیَقِینِ وَ اسْتَلَانُوا مَا اسْتَعْوَرَهُ الْمُتْرَفُونَ وَ أَنِسُوا بِمَا اسْتَوْحَشَ مِنْهُ الْجَاهِلُونَ وَ صَحِبُوا الدُّنْیَا بِأَبْدَان أَرْوَاحُهَا مُعَلَّقَةٌ بِالْمَحَلِّ الْأَعْلَى أُولَئِکَ خُلَفَاءُ اللَّهِ فِی أَرْضِهِ وَ الدُّعَاةُ إِلَى دِینِهِ : «علم و دانش، با حقیقت بصیرت، به آنها روى آورده، و روح یقین را لمس کرده اند، آنچه دنیا پرستان آن را مشکل مى شمرند، براى آنها آسان است، و به آنچه جاهلان از آن وحشت دارند، انس گرفته اند، در این دنیا با بدن هائى زندگى مى کنند که ارواحشان به جهان بالا پیوسته، آنها خلفاى الهى در زمینند و دعوت ـ کنندگان به آئین خدا»!.(7)
* * *
نکته ها:
1 ـ حقیقت مرگ؟
غالباً تصور مى کنند، مرگ یک امر عدمى و به معنى فنا است، ولى این برداشت، هرگز با آنچه در قرآن مجید آمده، و دلائل عقلى به آن رهنمون مى شود، موافق نیست.
«مرگ»، از نظر قرآن، یک امر وجودى است، یک انتقال و عبور از جهانى به جهان دیگر است، و لذا در بسیارى از آیات قرآن از «مرگ» تعبیر به «تَوَفِّى» شده که به معنى باز گرفتن، و دریافت روح از تن، به وسیله فرشتگان است.
تعبیر آیات فوق وَ جاءَتْ سَکْرَةُ الْمَوْتِ بِالْحَقِّ: «شدائد مرگ، به حق به سراغ انسان مى آید» نیز اشاره به همین معنى است(8) در بعضى از آیات، مرگ را صریحاً مخلوق خدا شمرده: «الَّذِی خَلَقَ الْمَوْتَ وَ الْحَیاةَ».(9)
در روایات اسلامى تعبیرات مختلفى درباره حقیقت مرگ آمده است.
در حدیثى مى خوانیم: از على بن الحسین امام سجاد(علیه السلام) سؤال کردند: مَا الْمَوْتُ؟: «مرگ چیست»؟
در پاسخ فرمود: لِلْمُؤْمِنِ کَنَزْعِ ثِیاب وَسِخَة قَمِلَة، وَ فَکِّ قُیُود، وَ اَغْلال ثَقِیْلَة، وَ الاِسْتِبْدالِ بِاَفْخَرِ الثِّیابِ، وَ اَطْیَبِها رَوائِحَ، وَ اَوْطَى الْمَراکِبِ وَ آنَسِ الْمَنازِلِ.
وَ لِلْکافِرِ کَخَلْعِ ثِیاب فاخِرَة، وَ النَّقْلِ عَنْ مَنازِلِ اَنِیْسَة، وَ الاِسْتِبْدالِ بِاَوْسَخِ الثِّیابِ وَ أَخْشَنِها، وَ اَوْحَشِ الْمَنازِلِ، وَ اَعْظَمِ الْعَذابِ!:
«براى مؤمن، مانند کندن لباس چرکین و پر حشرات است، و گشودن غل و زنجیرهاى سنگین، و تبدیل آن به فاخرترین لباس ها، و خوشبوترین عطرها، و راهوارترین مرکب ها و مناسب ترین منزل ها است.
و براى کافر، مانند کندن لباسى است فاخر، و انتقال از منزل هاى مورد علاقه، و تبدیل آن به چرک ترین و خشن ترین لباس ها، و وحشتناک ترین منزل ها و بزرگ ترین عذاب»!.(10)
از امام محمّد بن على(علیه السلام) نیز همین سؤال شد فرمود:
هُوَ النَّوْمُ الَّذِی یَأْتِیْکُمْ کُلَّ لَیْلَة اِلاّ اَنَّهُ طَوِیْلٌ مُدَّتُهُ، لایَنْتَبِهُ مِنْهُ اِلاّ یَوْمَ الْقِیامَةَ!: «مرگ همان خوابى است که هر شب به سراغ شما مى آید، جز این که مدتش طولانى است، و انسان از آن بیدار نمى شود تا روز قیامت»!.(11)
در مباحث مربوط به برزخ گفته ایم که حالت اشخاص در برزخ متفاوت است: بعضى گوئى به خواب فرو مى روند، و بعضى (همچون شهیدان راه خدا و مؤمنان قوى الایمان) غرق انواع نعمت ها مى شوند، و جمعى از جباران و اشقیاء غرق عذاب الهى.
امام حسین بن على سید الشهداء(علیه السلام) نیز در «کربلاء» و روز «عاشورا» و به هنگام شدت گرفتن جنگ، تعبیر لطیفى در مورد حقیقت مرگ براى یارانش ارائه فرمود: صَبْراً بَنِى الْکِرامِ! فَمَا الْمَوْتُ اِلاّ قَنْطَرَةٌ تُعَبِّرُ بِکُمْ عَنِ الْبُؤْسِ وَ الضَّرّاءِ اِلَى الْجِنانِ الْواسِعَةِ، وَ النَّعِیْمِ الدّائِمَةِ، فَاَیُّکُمْ یَکْرَهُ اَنْ یَنْتَقِلَ مِنْ سِجْن اِلى قَصْر، وَ ما هُوِ لِأَعْدائِکُمْ اِلاّ کَمَنْ یَنْتَقِلُ مِنْ قَصْر اِلى سِجْن وَ عَذاب، اِنَّ اَبِی حَدَّثَنِی عَنْ رَسُولِ اللّهِ(صلى الله علیه وآله): اِنَّ الدُّنْیا سِجْنُ الْمُؤْمِنِ وَ جَنَّةُ الْکافِرِ، وَ الْمَوْتُ جِسْرُ هؤُلاءِ اِلى جِنانِهِمْ، وَ جِسْرُ هؤُلاءِ اِلى جَحِیْمِهِمْ: «شکیبائى کنید اى فرزندان مردان بزرگوار! مرگ، تنها پلى است که شما را از ناراحتى ها و رنج ها به باغ هاى وسیع بهشت و نعمت هاى جاودان منتقل مى کند، کدام یک از شما از انتقال یافتن از «زندان» به «قصر» ناراحتید؟! و اما نسبت به دشمنان شما، همانند این است که شخصى را از قصرى به زندان و عذاب منتقل کنند، پدرم از رسول خدا(صلى الله علیه وآله) نقل فرمود که: دنیا زندان مؤمن و بهشت کافر است، و مرگ پل آنها به باغ هاى بهشت، و پل اینها به جهنم است»!.(12)
در حدیث دیگرى مى خوانیم: امام موسى بن جعفر(علیه السلام) وارد بر کسى شد، در حالى که غرق سکرات موت بود، و به هیچ کس پاسخ نمى گفت، جمعیت عرض کردند: اى فرزند رسول خدا(صلى الله علیه وآله)! دوست داریم حقیقت مرگ را براى ما شرح دهى، و بگوئى بیمار ما الان در چه حالى است؟
فرمود: «مرگ وسیله تصفیه است، که مؤمنان را از گناه پاک مى کند، و آخرین ناراحتى این عالم است، و کفاره آخرین گناهان آنها است، در حالى که کافران را از نعمت هایشان جدا مى کند، و آخرین لذتى است که به آنها مى رسد، و آخرین پاداش کار خوبى است که احیاناً انجام داده اند، و اما این شخص محتضر به کلى از گناهانش پاک شد، و از معاصى بیرون آمد، و خالص گشت، آن چنان که لباس چرکین با شستشو پاک مى شود، و او هم اکنون، شایستگى آن را پیدا کرده که در سراى جاوید، معاشر ما اهل بیت باشد»!.(13)
* * *
2ـ سکرات موت
در آیات فوق، سخن از «سکرات مرگ» بود، گفتیم «سکرات» جمع «سکرة» به معنى حالتى است شبیه مستى، که بر اثر شدت حادثه اى دست مى دهد و انسان را سخت مضطرب مى سازد، ولى مستى نیست.
درست است که مرگ براى مؤمنان، آغاز یک انتقال به جهانى وسیع تر، و مملو از مواهب الهى است، ولى با این همه، این حالت انتقالى براى هیچ انسانى آسان نیست; چرا که «روح» سالیان دراز با این تن خو گرفته، و پیوند داشته است.
لذا هنگامى که از امام صادق(علیه السلام) سؤال مى کنند: چرا هنگامى که روح از بدن خارج مى شود احساس ناراحتى مى کند فرمود: لِأَنَّهُ نَمى عَلَیْهَا الْبَدَنُ: «به خاطر این که بدن با آن نمو کرده است»!.(14)
درست به این مى ماند که دندان فاسدى از دهان بیرون کشند، مسلماً بعداً احساس آرامش مى کند، ولى لحظه جدائى دردناک است.
در بعضى از روایات اسلامى مى خوانیم: سه روز براى انسان وحشتناک است: روزى که متولد مى شود و این جهان نا آشنا را مى بیند، و روزى که مى میرد و عالم پس از مرگ را مشاهده مى کند، و روزى که وارد عرصه «محشر» مى شود و احکامى مى بیند که در دار دنیا نبود، لذا خداوند متعال درباره «یحیى بن زکریا» مى فرماید: «وَ سَلامٌ عَلَیْهِ یَوْمَ وُلِدَ وَ یَوْمَ یَمُوتُ وَ یَوْمَ یُبْعَثُ حَیًّا» و از زبان عیسى بن مریم(علیه السلام) نیز شبیه همین سخن را نقل مى کند، و این دو پیامبر را مشمول عنایت خود در این سه روز قرار مى دهد.(15)
ولى مسلم است آنها که علائق خاصى به این دنیا دارند، انتقالشان از آن بسیار سخت تر، و دل بریدن از آنچه مورد علاقه آنها است، مشکل تر است، و نیز کسانى که مرتکب گناهان بیشترى شده اند، سکرات موت براى آنها شدیدتر و دردناک تر است.
* * *
3 ـ مرگ «حق» است
نه فقط در آیات مورد بحث، «سکرات موت» به عنوان «حق» معرفى شده، بلکه، در آیات متعدد دیگر، روى حق بودن مرگ تکیه شده، در آیه 99 سوره «حجر» مى خوانیم: وَ اعْبُدْ رَبَّکَ حَتّى یَأْتِیَکَ الْیَقِینُ: «و پروردگارت را عبادت کن تا یقین (مرگ) تو فرا رسد»! (در سوره «مدثر»، آیه 47 نیز تعبیرى شبیه آن دیده مى شود).
اینها همه به خاطر آن است که انسان هر چیز را انکار کند، نمى تواند این واقعیت را منکر شود که سرانجام، مرگ دَرِ خانه همه ما را مى کوبد، و همه را با خود مى برد.
توجه به حقانیت مرگ، هشدارى است براى همه انسان ها که بیشتر و بهتر بیندیشند، و از راهى که در پیش دارند با خبر شوند، و خود را براى آن آماده سازند.
جالب این که، در حدیثى آمده است: «مردى نزد «عمر» آمد، گفت: من فتنه را دوست دارم! و از حق بیزارم! و به چیزى گواهى مى دهم که هرگز ندیده ام! «عمر» او را به زندان افکند، این سخن به گوش على(علیه السلام) رسید، فرمود: اى «عمر»! زندان کردن این مرد ظلم است و تو مرتکب ستم شدى، گفت: چرا؟ فرمود: زیرا او مال و فرزند خود را دوست مى دارد، که خدا در یکى از آیات قرآن از آن تعبیر به «فتنه» کرده است: إِنَّما أَمْوالُکُمْ وَ أَوْلادُکُمْ فِتْنَةٌ،(16) او از مرگ بیزار است و در قرآن از آن تعبیر به «حق» شده:وَ جاءَتْ سَکْرَةُ الْمَوْتِ بِالْحَقِّ،(17) او شهادت به یکتائى خداوندى مى دهد که هرگز او را ندیده است، در اینجا «عمر» گفت: لَوْ لا عَلِىٌّ لَهَلَکَ عُمَرُ: «اگر على(علیه السلام) نبود، عمر هلاک مى شد».(18)
* * *
1 ـ «سکر» (بر وزن مکر) در اصل به معنى مسدود کردن راه آب است، و «سکر» (بر وزن فکر) به معنى محل مسدود آمده، و از آنجا که در حال مستى، گوئى سدى میان انسان و عقلش ایجاد مى شود، به آن «سکر» (بر وزن شکر) گفته شده است.
2 ـ «روح البیان»، جلد 9، صفحه 118.
3 ـ «نهج البلاغه»، خطبه 109.
4 ـ «نهج البلاغه»، خطبه 20.
5 ـ «تَحِید» از ماده «حید» (بر وزن صید) به معنى عدول کردن از چیزى و فرار کردن از آن است.
6 ـ ابراهیم، آیه 44.
7 ـ «نهج البلاغه»، کلمات قصار، کلمه 147.
8 ـ در این که «باء» در «بالحق» چه معنى دارد؟ احتمالات مختلفى داده اند: بعضى، آن را «باء تعدیه» گرفته اند، و «حق» را به معنى «مرگ»، که معنى جمله چنین مى شود: «سکرات موت مطلبى را که واقعیت دارد ـ یعنى مرگ ـ را با خود مى آورد»، و گاه آن را به معنى «ملابست» گرفته اند، یعنى: «سکرات موت همراه با حق فرا مى رسد».
9 ـ ملک، آیه 2.
10 ـ «بحار الانوار»، جلد 6، صفحه 155.
11 ـ «بحار الانوار»، جلد 6، صفحه 155 (ظاهراً منظور از امام محمّد بن على، امام نهم، امام جواد(علیه السلام) است).
12 ـ «معانى الاخبار»، صفحه 289، باب معنى الموت، حدیث 3.
13 ـ «معانى الاخبار»، صفحه 289، باب معنى الموت، حدیث 6.
14 ـ «بحار الانوار»، جلد 6، صفحه 158.
15 ـ «بحار الانوار»، جلد 6، صفحه 158 (با کمى تلخیص)، درباره «یحیى»(علیه السلام) در سوره «مریم»، آیه 15 مى خوانیم: وَ سَلامٌ عَلَیْهِ یَوْمَ وُلِدَ وَ یَوْمَ یَمُوتُ وَ یَوْمَ یُبْعَثُ حَیًّا، و درباره حضرت «مسیح»(علیه السلام) در همان سوره آیه 33 مى خوانیم: وَ السَّلامُ عَلَیَّ یَوْمَ وُلِدْتُ وَ یَوْمَ أَمُوتُ وَ یَوْمَ أُبْعَثُ حَیًّا.
16 ـ تغابن، آیه 15.
17 ـ ق، آیه 19.
18 ـ تفسیر «روح البیان»، جلد 9، صفحه 118.