الحشر

مَّا أَفَاءَ اللَّهُ عَلَىٰ رَسُولِهِ مِنْ أَهْلِ الْقُرَىٰ فَلِلَّهِ وَلِلرَّسُولِ وَلِذِي الْقُرْبَىٰ وَالْيَتَامَىٰ وَالْمَسَاكِينِ وَابْنِ السَّبِيلِ كَيْ لَا يَكُونَ دُولَةً بَيْنَ الْأَغْنِيَاءِ مِنكُمْ ۚ وَمَا آتَاكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَمَا نَهَاكُمْ عَنْهُ فَانتَهُوا ۚ وَاتَّقُوا اللَّهَ ۖ إِنَّ اللَّهَ شَدِيدُ الْعِقَابِ 7

6وَ ما أَفاءَ اللّهُ عَلى رَسُولِهِ مِنْهُمْ فَما أَوْجَفْتُمْ عَلَیْهِ مِنْ خَیْل وَ لارِکاب وَ لکِنَّ اللّهَ یُسَلِّطُ رُسُلَهُ عَلى مَنْ یَشاءُ وَ اللّهُ عَلى کُلِّ شَیْء قَدِیرٌ

7ما أَفاءَ اللّهُ عَلى رَسُولِهِ مِنْ أَهْلِ الْقُرى فَلِلّهِ وَ لِلرَّسُولِ وَ لِذِی الْقُرْبى وَ الْیَتامى وَ الْمَساکِینِ وَ ابْنِ السَّبِیلِ کَىْ لایَکُونَ دُولَةً بَیْنَ الأَغْنِیاءِ مِنْکُمْ وَ ما آتاکُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ ما نَهاکُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا وَ اتَّقُوا اللّهَ إِنَّ اللّهَ شَدِیدُ الْعِقابِ

 

ترجمه:

6 ـ و آنچه را خدا از آنان [= از یهود] به رسولش بازگردانده (و بخشیده) چیزى است که شما براى به دست آوردن آن (زحمتى نکشیدید،) نه اسبى تاختید و نه شترى; ولى خداوند رسولان خود را بر هر کس بخواهد مسلط مى سازد; و خدا بر هر چیز تواناست!

7 ـ آنچه را خداوند از اهل این آبادیها به رسولش باز گرداند از آن خدا و رسول و خویشاوندان او و یتیمان و مستمندان و در راه ماندگان است، تا (این اموال عظیم) در میان ثروتمندان شما دست به دست نگردد. آنچه را رسول خدا براى شما آورده بگیرید (و اجرا کنید)، و از آنچه نهى کرده خوددارى نمائید; و از (مخالفت) خدا بپرهیزید که خداوند کیفرش شدید است!

 

شأن نزول:

از آنجا که این آیات، تکمیلى است بر آیات گذشته که داستان شکست یهود «بنى نضیر» را بازگو مى کرد، شأن نزول آن نیز ادامه همان شأن نزول است.

توضیح این که، بعد از بیرون رفتن یهود «بنى نضیر» از «مدینه»، باغها و زمینهاى کشاورزى و خانه ها و قسمتى از اموال آنها در مدینه باقى ماند، جمعى از سران مسلمین خدمت رسول خدا(صلى الله علیه وآله) رسیدند و طبق آنچه از سنت عصر جاهلیت به خاطر داشتند، عرض کردند: برگزیده هاى این غنیمت، و یک چهارم آن را برگیر، و بقیه را به ما واگذار، تا در میان خود تقسیم کنیم! آیات فوق نازل شد و با صراحت گفت: چون براى این غنائم، جنگى نشده و مسلمانان زحمتى نکشیده اند تمام آن تعلق به رسول اللّه (رئیس حکومت اسلامى) دارد (و او هر گونه صلاح بداند تقسیم مى کند و چنان که بعداً خواهیم دید، پیامبر(صلى الله علیه وآله) این اموال را در میان مهاجرین که دستهاى آنها در سرزمین «مدینه» از مال دنیا تهى بود، و تعداد کمى از انصار، تقسیم کرد).(1)

* * *

 
تفسیر:

حکم غنائمى که بدون جنگ به دست مى آید

این آیات، چنان که گفتیم، حکم غنائم «بنى نضیر» را بیان مى کند، و در عین حال روشنگر یک قانون کلى در زمینه تمام غنائمى است که بدون دردسر و زحمت و رنج، عائد جامعه اسلامى مى شود که در فقه اسلامى به عنوان «فىء» یاد شده است.

مى فرماید: «آنچه را خداوند به رسولش از آنها باز گرداند، چیزى است که شما براى تحصیل آن نه اسبى تاختید، و نه شترى» (وَ ما أَفاءَ اللّهُ عَلى رَسُولِهِ مِنْهُمْ فَما أَوْجَفْتُمْ عَلَیْهِ مِنْ خَیْل وَ لارِکاب).(2)

«أَفاءَ» از ماده «فىء» در اصل، به معنى «رجوع و بازگشت» است، و این که: بر این دسته از غنائم «فىء» (بر وزن شىء) اطلاق شده، شاید به خاطر آن است که، خداوند تمام مواهب این جهان را در اصل براى مؤمنان، و قبل از همه، براى پیغمبر گرامیش که اشرف کائنات و خلاصه موجودات است آفریده، و افراد غیر مؤمن و گنهکار، در حقیقت غاصبان این اموالند (هر چند بر حسب قوانین شرعى یا عرفى مالک محسوب شوند) هنگامى که این اموال به صاحبان حقیقى باز مى گردد، شایسته عنوان «فىء» است.

«أَوْجَفْتُم» از ماده «ایجاف» به معنى «راندن سریع» است که معمولاً در جنگها اتفاق مى افتد.

«خَیل» به معنى «اسب ها» است (جمعى است که مفرد از جنس خود ندارد).(3)

«رِکاب» از ماده «رکوب» معمولاً به معنى «شتران سوارى» مى آید.

هدف از مجموع جمله، این است که: در تمام مواردى که براى به دست آوردن غنیمت هیچ جنگى رخ ندهد، غنائم در میان جنگجویان تقسیم نخواهد شد، و به طور کامل در اختیار رئیس مسلمین، قرار مى گیرد، او هم با صلاحدید خود، در مصارفى که در آیه بعد مى آید، مصرف مى کند.

سپس مى افزاید: چنان نیست که پیروزى ها همیشه نتیجه جنگهاى شما باشد، «ولى خداوند رسولان خود را بر هر کس بخواهد مسلط مى سازد، و خداوند بر همه چیز تواناست» (وَ لکِنَّ اللّهَ یُسَلِّطُ رُسُلَهُ عَلى مَنْ یَشاءُ وَ اللّهُ عَلى کُلِّ شَیْء قَدِیرٌ).

آرى، پیروزى بر دشمن سرسخت و نیرومندى همچون یهود «بنى نضیر» با امدادهاى غیبى خداوند صورت گرفت، تا بدانید خداوند بر همه چیز قادر است، و مى تواند در یک چشم بر هم زدن، قومى نیرومند را زبون سازد، و گروهى اندک را بر آنها مسلط کند، و تمام امکانات را از گروه اول، به گروه دوم منتقل نماید.

اینجاست که مسلمانان مى توانند، در چنین میدان هائى هم درس معرفة اللّه را بیاموزند، و هم نشانه هاى حقانیت پیامبر(صلى الله علیه وآله) را ببینند، و هم برنامه اخلاص و اتکاء به ذات پاک خدا را در تمام مسیر راهشان یاد گیرند.

در اینجا سؤالى مطرح مى شود و آن این که: غنائم یهود «بنى نضیر» بدون جنگ در اختیار مسلمانان قرار نگرفت، بلکه لشکر کشى کردند و قلعه هاى یهود را در حلقه محاصره قرار دادند، و حتى گفته مى شود درگیرى مسلحانه محدودى نیز رخ داد.

در پاسخ مى گوئیم: قلعه هاى «بنى نضیر» ـ چنان که گفته اند ـ فاصله چندانى از «مدینه» نداشت (بعضى از مفسران فاصله را دو میل، کمتر از 4 کیلومتر، ذکر کرده اند) و مسلمانان پیاده به سوى قلعه ها آمدند، بنابراین زحمتى متحمل نشدند، اما وقوع درگیرى مسلحانه از نظر تاریخى ثابت نیست، محاصره نیز چندان به طول نیانجامید، بنابراین، مى توان گفت: در حقیقت چیزى که بتوان نام آن را نبرد گذاشت، رخ نداد و خونى بر زمین ریخته نشد.

* * *

آیه بعد مصرف «فىء» را که در آیه قبل آمده است، به وضوح بیان مى کند و به صورت یک قاعده کلى مى فرماید: «آنچه را خداوند از اهل این آبادیها به رسولش بازگردانده است از آن خدا، و رسول، و خویشاوندان او و یتیمان و مستمندان و درراه ماندگان است» (وَ ما أَفاءَ اللّهُ عَلى رَسُولِهِ مِنْ أَهْلِ الْقُرى فَلِلّهِ وَ لِلرَّسُولِ وَ لِذِى الْقُرْبى وَ الْیَتامى وَ الْمَساکِینِ وَ ابْنِ السَّبِیلِ).

یعنى این همانند غنائم جنگهاى مسلحانه نیست که تنها یک پنجم آن در اختیار پیامبر(صلى الله علیه وآله) و سایر نیازمندان قرار گیرد، و چهار پنجم، از آن جنگجویان باشد.

و نیز اگر در آیه قبل گفته شد که، تمام آن متعلق به رسول خدا است مفهومش این نیست که تمام آن را در مصارف شخصى مصرف مى کند، بلکه چون رئیس حکومت اسلامى، و مخصوصاً مدافع و حافظ حقوق نیازمندان است، قسمت عمده را در مورد آنها صرف مى کند.

در این آیه، به طور کلى شش مصرف براى «فىء» ذکر شده:

1 ـ سهم خداوند، بدیهى است خداوند مالک همه چیز است، و در عین حال، به هیچ چیز نیازمند نیست، و این یک نوع نسبت تشریفى است تا گروههاى دیگر که بعد از آن ذکر شده اند، هیچ نوع احساس حقارت نکنند و سهم خود را هم ردیف سهم خدا محسوب دارند، و ذره اى از شخصیت آنها در افکار عمومى کاسته نشود.

2 ـ سهم پیامبر(صلى الله علیه وآله) است که طبعاً نیازمندیهاى شخصى او و سپس نیازمندیهاى مقامى او و انتظاراتى را که مردم از او دارند، تأمین مى کند.

3 ـ سهم ذوى القربى است که بدون شک در اینجا منظور خویشاوندان پیامبر(صلى الله علیه وآله) و بنى هاشم است که از گرفتن «زکات» که جزء اموال عمومى مسلمین است، محرومند.(4)

و اصولاً معنى ندارد که منظور، خویشاوندان عموم مردم باشد; چرا که در این صورت همه مسلمانان را بدون استثناء شامل مى شود، زیرا همه مردم خویشاوندان یکدیگرند.

در این که آیا در ذوى القربى نیاز و فقر شرط است، یا نه؟ در میان مفسران گفتگو است، هر چند با قرائنى که در پایان این آیه و آیه بعد است، شرط بودن آن صحیح تر به نظر مى رسد.

4 و 5 و 6 ـ سهم یتیمان و مسکینان و در راه ماندگان است، در این که: این سه گروه تنها از «بنى هاشم» باید باشند، یا عموم یتیمان و مستمندان و ابن السبیل ها را شامل مى شود؟ در میان مفسران گفتگو است:

عموم فقهاى اهل سنت و مفسران آنها معتقدند: این مسأله، تعمیم دارد در حالى که روایاتى که از طریق اهل بیت(علیهم السلام) رسیده است در این زمینه مختلف مى باشد، از بعضى استفاده مى شود این سه سهم نیز، مخصوص یتیمان و مستمندان و ابن السبیل بنى هاشم است، در حالى که در بعضى از روایات تصریح شده که، این حکم عمومیت دارد از امام باقر(علیه السلام) چنین نقل شده فرمود: : کَانَ أَبِى یَقُولُ لَنَا سَهْمُ الرَّسُولِ وَ سَهْمُ ذِى الْقُرْبَى وَ نَحْنُ شُرَکَاءُ النّاسِ فِیمَا بَقِىَ: «سهم رسول خدا و ذى القربى از آن ما است، و ما در باقیمانده این سهام، با مردم شریکیم».(5)

آیات 8 و 9 همین سوره که توضیحى است براى این آیه، نیز گواهى مى دهد که این سهم، مخصوص «بنى هاشم» نیست، زیرا در آن سخن از عموم فقراى مهاجرین و انصار است.

علاوه بر این، مفسران نقل کرده اند: پیامبر(صلى الله علیه وآله) بعد از ماجراى «بنى نضیر» اموالى را که از آنها باقى مانده بود در میان «مهاجران» که عموماً در شرایط سختى در «مدینه» زندگى مى کردند و سه نفر از طایفه «انصار» که سخت نیازمند بودند تقسیم کرد، و این دلیل بر عمومیت مفهوم آیه است، و اگر بعضى از روایات با آن سازگار نباشد، باید ظاهر قرآن را ترجیح داد.(6)

سپس، به فلسفه این تقسیم حساب شده پرداخته، مى افزاید: «این به خاطر آن است که این اموال عظیم، دست به دست میان ثروتمندان شما نگردد، و نیازمندان از آن محروم نشوند»! (کَىْ لایَکُونَ دُولَةً بَیْنَ الأَغْنِیاءِ مِنْکُمْ).(7)

جمعى از مفسران، براى این جمله مخصوصاً شأن نزولى ذکر کرده اند که قبلاً نیز اجمالاً به آن اشاره شد، و آن این که: بعد از ماجراى «بنى نضیر» جمعى از رؤساى مسلمین خدمت پیامبر(صلى الله علیه وآله) آمده عرض کردند: برگزیده خود، و یک چهارم از این غنائم را برگیر، و بقیه را در اختیار ما بگذار، تا در میان خود تقسیم کنیم، آن گونه که در زمان جاهلیت قبل از اسلام بود! آیه فوق نازل شد و به آنها اخطار کرد: نباید این اموال دست به دست، میان اغنیاء بگردد!

این آیه، یک اصل اساسى را در اقتصاد اسلامى بازگو مى کند و آن این که: جهت گیرى اقتصاد اسلامى چنین است که در عین احترام به «مالکیت خصوصى» برنامه را طورى تنظیم کرده که اموال و ثروتها، متمرکز در دست گروهى محدود نشود که پیوسته در میان آنها دست به دست بگردد.

البته، این به آن معنى نیست که ما پیش خود قوانین وضع کنیم و ثروتها را از گروهى بگیریم و به گروه دیگرى بدهیم، بلکه، منظور این است که: اگر مقررات اسلامى در زمینه تحصیل ثروت، و همچنین مالیاتهائى همچون خمس و زکات و خراج و غیر آن و احکام بیت المال و انفال درست پیاده شود، خود به خود چنین نتیجه اى را خواهد داد که در عین احترام به تلاشهاى فردى، مصالح جمع تأمین خواهد شد، و از دو قطبى شدن جامعه (اقلیتى ثروتمند و اکثریتى فقیر) جلوگیرى مى کند.

و در پایان آیه، مى فرماید: «آنچه را رسول خدا براى شما آورده است بگیرید، و اجرا کنید، و آنچه را از آن نهى کرده از آن خوددارى نمائید و تقواى الهى را پیشه کنید که خداوند شدید العقاب است» (وَ ما آتاکُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ ما نَهاکُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا وَ اتَّقُوا اللّهَ إِنَّ اللّهَ شَدِیدُ الْعِقابِ).

این جمله، هر چند در ماجراى غنائم «بنى نضیر» نازل شده، ولى محتواى آن یک حکم عمومى، در تمام زمینه ها و برنامه هاى زندگى مسلمانها است، و سند روشنى است براى حجت بودن سنت پیامبر(صلى الله علیه وآله).

بر طبق این اصل، همه مسلمانان موظفند: اوامر و نواهى پیامبر(صلى الله علیه وآله) را به گوش جان بشنوند و اطاعت کنند، خواه در زمینه مسائل مربوط به حکومت اسلامى باشد، یا مسائل اقتصادى، و یا عبادى، و غیر آن، به خصوص این که: در ذیل آیه، کسانى را که مخالفت کنند به عذاب شدید تهدید کرده است.

* * *

1 ـ مصرف «فىء» (غنائم بدون جنگ)

اموالى که تحت عنوان «فىء» در اختیار رسول اللّه(صلى الله علیه وآله) به عنوان رهبر حکومت اسلامى قرار مى گرفت، اموال فراوانى بود، شامل کلیه اموالى مى شد که از غیر طریق جنگ به دست مسلمین مى آمد، این اموال، مى توانست نقش مهمى در تعدیل ثروت در محیط اسلامى ایفا کند، چرا که بر خلاف سنت جاهلى هرگز در میان ثروتمندان اقوام و قبائل تقسیم نمى شد، بلکه مستقیماً در اختیار رهبر مسلمانان بود، و او نیز با توجه به اولویتها، آن را تقسیم مى کرد.

و چنان که در بحث «انفال» گفته ایم: «فىء» بخشى از انفال است، بخش دیگر آن تمام اموالى است که مالک مشخص ندارد و شرح آن در فقه اسلامى آمده و بالغ بر دوازده موضوع مى شود، و به این ترتیب حجم بیشترى از مواهب الهى از این طریق در اختیار حکومت اسلامى، و سپس در اختیار نیازمندان قرار مى گیرد.(8)

از آنچه گفتیم این نکته روشن مى شود که، میان آیه اول و دوم، تضادى وجود ندارد، هر چند آیه اول ظاهراً «فىء» را در اختیار شخص پیامبر مى گذارد و آیه دوم، مصارف ششگانه اى براى آن ذکر مى کند، زیرا این مصارف ششگانه، ذکر اولویتهائى است که پیامبر(صلى الله علیه وآله) در مورد اموالى که در اختیار دارد، باید رعایت کند، و به تعبیر دیگر، پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) این همه ثروت را براى شخص خودش نمى خواهد، بلکه به عنوان رهبر و رئیس حکومت اسلامى، در هر موردى لازم باشد صرف مى کند.

این نکته نیز، قابل توجه است که: این حق، بعد از پیامبر(صلى الله علیه وآله) به امامان معصوم(علیهم السلام) و بعد از آنها به نواب آنها، یعنى مجتهدان جامع الشرایط مى رسد، چرا که احکام اسلام تعطیل بردار نیست، و حکومت اسلامى از مهمترین مسائلى است که مسلمانان با آن سر و کار دارند، و قسمتى از پایه هاى این حکومت بر مسائل اقتصادى نهاده شده است و بخشى از مسائل اقتصادى اصیل اسلامى همین ها است.

* * *

2 ـ پاسخ به یک سؤال

در اینجا ممکن است این سؤال مطرح شود: چگونه خداوند دستور مى دهد: همه مردم بدون استثناء آنچه را پیامبر(صلى الله علیه وآله) مى گوید، بى قید و شرط بپذیرند؟!.

ولى با توجه به این که: ما پیامبر را معصوم مى دانیم، و این حق فقط براى او و جانشینان معصوم او است، پاسخ سؤال روشن مى شود.

جالب توجه این که: در روایات زیادى به این مسأله اشاره شده است که اگر خداوند چنین اختیاراتى را به پیامبرش داده، به خاطر آن است که او را کاملاً آزموده و خلق عظیم و اخلاق فوق العاده دارد که چنین حقى را به او تفویض فرموده است.(9)

* * *

3 ـ داستان غم انگیز فدک

«فدک» یکى از دهکده هاى آباد اطراف «مدینه» در حدود 140 کیلومترى نزدیک «خیبر» بود، که در سال هفتم هجرت که قلعه هاى «خیبر» یکى پس از دیگرى در برابر رزمندگان اسلام سقوط کرد، و قدرت مرکزى یهود در هم شکست ساکنان «فدک» از در صلح و تسلیم در برابر پیامبر(صلى الله علیه وآله) در آمدند، و نیمى از زمین و باغهاى خود را به آن حضرت واگذار کردند، و نیم دیگرى را براى خود نگه داشتند و در عین حال کشاورزى سهم پیامبر(صلى الله علیه وآله) را نیز بر عهده گرفتند و در برابر زحماتشان حقى از آن مى بردند.

با توجه به آیه «فىء» در این سوره، این زمین مخصوص پیغمبر گرامى اسلام(صلى الله علیه وآله) بود و مى توانست در مورد خودش یا مصارف دیگرى که در آیه 7 همین سوره اشاره شده مصرف کند، لذا پیامبر(صلى الله علیه وآله) آن را به دخترش «فاطمه»(علیها السلام)بخشید، و این سخنى است که بسیارى از مورخان و مفسران شیعه و اهل سنت به آن تصریح کرده اند، از جمله در تفسیر «درّ المنثور» از «ابن عباس» نقل شده هنگامى که آیه «وَ آتِ ذَا الْقُرْبى حَقَّهُ»(10) نازل شد، پیامبر(صلى الله علیه وآله)«فدک» را به فاطمه بخشید «أَقْطَعَ رَسُولُ اللّهِ فاطِمَةَ فَدَکاً».(11)

و در کتاب «کنز العمال» که در حاشیه «مسند احمد» آمده در مسأله صله رحم از «ابو سعید خدرى» نقل شده هنگامى که آیه فوق نازل شد، پیامبر(صلى الله علیه وآله)فاطمه(علیها السلام)را خواست و فرمود: یا فاطِمَةُ لَکِ فَدَکٌ: «اى فاطمه! فدک از آن تو است».(12)

«حاکم نیشابورى» نیز در تاریخش، همین معنى را آورده است.(13)

«ابن ابى الحدید» نیز در «شرح نهج البلاغه» داستان فدک را به طور مشروح ذکر کرده(14) و همچنین کتب فراوان دیگر.

ولى، بعد از پیامبر(صلى الله علیه وآله) کسانى که وجود این قدرت اقتصادى را در دست همسر على(علیه السلام) مزاحم قدرت سیاسى خود مى دیدند، و تصمیم داشتند یاران على(علیه السلام) را از هر نظر منزوى کنند، به بهانه حدیث مجعول «نَحْنُ مَعاشِرَ الأَنْبِیاءِ لانُوَرِّثُ» آن را مصادره کردند، و با این که فاطمه(علیها السلام) رسماً متصرف آن بود و کسى از «ذو الید» مطالبه شاهد و بیّنه نمى کند، از او شاهد خواستند، حضرت(علیه السلام)نیز اقامه شهود کرد که پیغمبر(صلى الله علیه وآله) شخصاً «فدک» را به او بخشیده، اما با این همه اعتنا نکردند، در دورانهاى بعد هر یک از خلفاء که مى خواستند تمایلى به اهل بیت نشان دهند، «فدک» را به آنها باز مى گرداندند، اما چیزى نمى گذشت که دیگرى آن را مجدداً مصادره مى کرد! و این عمل بارها در زمان خلفاى «بنى امیه» و «بنى عباس» تکرار شد.

داستان «فدک» و حوادث گوناگونى که در رابطه با آن در صدر اسلام و دورانهاى بعد روى داد، از دردناکترین و غم انگیزترین و در عین حال عبرت انگیزترین فرازهاى تاریخ اسلام است، که مستقلاً باید مورد بحث و بررسى دقیق قرار گیرد تا از حوادث مختلف تاریخ اسلام پرده بردارد.

قابل توجه این که: محدث اهل سنت «مسلم بن حجاج نیشابورى» در کتاب معروفش «صحیح مسلم» داستان مطالبه فاطمه(علیها السلام) «فدک» را از خلیفه اول مشروحاً آورده و از «عایشه» نقل مى کند که: بعد از امتناع خلیفه از تحویل دادن «فدک»، فاطمه(علیها السلام) از او قهر کرد و تا هنگام وفات یک کلمه با او سخن نگفت.(15)

* * *

 


1 ـ «مجمع البیان»، ذیل آیات مورد بحث، و تفاسیر دیگر.

2 ـ «ما» در «ما أَفاءَ اللّه» «موصوله» است، و «مبتدا» و «ما» در «فَما أَوْجَفْتُمْ عَلَیْه» «نافیه» است، و مجموع این جمله خبریه است، (آمدن «فاء» بر سر خبر در جائى که شبیه شرط باشد بى مانع است)، این احتمال نیز داده شده که اولین «ما» شرطیه و دومى با جمله بعد از آن جواب شرط است.

3 ـ «راغب» در «مفردات» مى گوید: «خَیل» در اصل از ماده «خیال» است که به معنى پندار و تصورات ذهنى است، و «خیلاء» به معنى «تکبر و خود برتربینى» است; چرا که از یک نوع تخیل فضیلت، ناشى مى شود، و از آنجا که وقتى انسان بر اسب سوار مى شود، غالباً یک نوع غرور و کبر احساس مى کند، لفظ «خیل» بر اسب اطلاق شده است، قابل توجه این که: «خیل» هم به اسبها گفته مى شود، هم به سواران.

4 ـ این تفسیر را نه تنها مفسران شیعه، که بسیارى از مفسران اهل سنت نیز به آن تصریح کرده اند، مانند «فخر رازى» در تفسیر «کبیر»، «برسوئى» در «روح البیان»، «سید قطب» در «فى ظلال القرآن» و «مراغى» در تفسیرش و «آلوسى» در «روح المعانى».

5 ـ «مجمع البیان»، جلد 9، صفحه 216 ـ «وسائل الشیعه»، جلد 6، صفحه 368 (حدیث 12 از باب 1 ابواب انفال).

6 ـ «وسائل الشیعه»، جلد 6، صفحه 356 (حدیث 4 از باب 1 از ابواب انفال).

7 ـ «دولة» (به فتح دال و به ضم دال) به یک معنى است هر چند بعضى میان این دو فرق گذاشته اند، اولى را مخصوص اموال و دومى را مربوط به جنگ و مقام دانسته اند، و یا اولى را اسم مصدر و دومى را مصدر شمرده اند، و به هر حال با ماده «تداول» که به معنى دست به دست کردن است ریشه مشترک دارد.

8 ـ موضوعات دوازده گانه انفال به این ترتیب است: 1 ـ زمین هائى که اهلش آن را ترک گفته و از آنجا رفته اند (مانند اراضى یهود بنى نضیر)، 2 ـ زمین هائى که صاحبانش با میل خود آن را به رئیس مسلمانان واگذار کرده اند (مانند فدک)، 3 ـ اراضى موات، 4 ـ سواحل دریاها، 5 ـ بلندى کوهها، 6 ـ دره ها، 7 ـ بیشه ها و جنگلها، 8 ـ اموال برگزیده شاهان که در جنگها به دست مسلمین مى افتد، 9 ـ آنچه را پیشوایان مسلمین از میان غنائم براى خود انتخاب مى کند، 10 ـ غنائمى که به وسیله جنگهائى که بدون اذن پیشواى مسلمین است به دست مى آید، 11 ـ معادن، 12 ـ میراث کسى که وارثى ندارد (البته در بعضى از موارد فوق در میان فقهاء گفتگو است، ولى اکثریت قاطع این موارد را قبول دارند، براى توضیح بیشتر به کتب فقهى مراجعه شود).

9 ـ روایاتى که این بحث در آن مطرح شده متعدد است، به جلد 5 تفسیر «نور الثقلین» صفحات 279 تا 283 مراجعه شود.

10 ـ روم، آیه 38.

11 ـ «درّ المنثور»، جلد 4، صفحه 177.

12 ـ «کنز العمال»، جلد 2، صفحه 158.

13 ـ به کتاب «فدک»، صفحه 49 مراجعه شود.

14 ـ «شرح ابن ابى الحدید»، جلد 16، صفحه 209 به بعد.

15 ـ «صحیح مسلم»، جلد 3، صفحه 1380، حدیث 52 از کتاب الجهاد.