الملك

وَلِلَّذِينَ كَفَرُوا بِرَبِّهِمْ عَذَابُ جَهَنَّمَ ۖ وَبِئْسَ الْمَصِيرُ 6

6وَ لِلَّذِینَ کَفَرُوا بِرَبِّهِمْ عَذابُ جَهَنَّمَ وَ بِئْسَ الْمَصِیرُ

7إِذا أُلْقُوا فِیها سَمِعُوا لَها شَهِیقاً وَ هِیَ تَفُورُ

8تَکادُ تَمَیَّزُ مِنَ الْغَیْظِ کُلَّما أُلْقِیَ فِیها فَوْجٌ سَأَلَهُمْ خَزَنَتُها أَ لَمْ یَأْتِکُمْ نَذِیرٌ

9قالُوا بَلى قَدْ جاءَنا نَذِیرٌ فَکَذَّبْنا وَ قُلْنا ما نَزَّلَ اللّهُ مِنْ شَیْء إِنْ أَنْتُمْ إِلاّ فِی ضَلال کَبِیر

10وَ قالُوا لَوْ کُنّا نَسْمَعُ أَوْ نَعْقِلُ ما کُنّا فِی أَصْحابِ السَّعِیرِ

11فَاعْتَرَفُوا بِذَنْبِهِمْ فَسُحْقاً لاَِصْحابِ السَّعِیرِ

 

ترجمه:

6 ـ و براى کسانى که به پروردگارشان کافر شدند عذاب جهنم است، و بد فرجامى است!

7 ـ هنگامى که در آن افکنده شوند صداى وحشتناکى از آن مى شنوند، در حالى که مى جوشد!

8 ـ نزدیک است از شدت غضب پاره شود; هر زمان که گروهى در آن افکنده مى شوند، نگهبانان از آنها مى پرسند: مگر بیم دهنده الهى به سراغ شما نیامد»؟!

9 ـ مى گویند: «چرا، بیم دهنده به سراغ ما آمد، ولى ما او را تکذیب کردیم و گفتیم: خداوند هرگز چیزى نازل نکرده، و شما در گمراهى بزرگى هستید»!

10 ـ و مى گویند: «اگر ما گوش شنوا داشتیم یا تعقل مى کردیم، در میان دوزخیان نبودیم»!

11 ـ اینجاست که به گناه خود اعتراف مى کنند; دور باشند دوزخیان از رحمت خدا!

تفسیر:

اگر گوش شنوا و فکر بیدار داشتیم در دوزخ نبودیم!

از آنجا که در آیات گذشته، سخن از نشانه هاى عظمت و قدرت خدا و دلائل آن در عالم آفرینش بود، در آیات مورد بحث، سخن از کسانى مى گوید که این دلائل را نادیده گرفته، راه کفر و شرک را پیش مى گیرند، و همچون شیاطین، عذاب الهى را به جان مى خرند.

نخست مى فرماید: «براى کسانى که به پروردگارشان کافر شدند، عذاب جهنم است و بد جایگاهى است» (وَ لِلَّذِینَ کَفَرُوا بِرَبِّهِمْ عَذابُ جَهَنَّمَ وَ بِئْسَ الْمَصِیرُ).

* * *

آنگاه، به شرح گوشه اى از این عذاب وحشتناک پرداخته، مى افزاید: «هنگامى که کفار در آن افکنده مى شوند، صداى وحشتناکى از آن مى شنوند و این در حالى است که پیوسته مى جوشد و غلیان دارد» (إِذا أُلْقُوا فِیها سَمِعُوا لَها شَهِیقاً وَ هِیَ تَفُورُ).

آرى، هنگامى که آنها با نهایت ذلت و حقارت، در آن پرتاب مى شوند، فریاد وحشتناک و طولانى از جهنم برمى خیزد، و تمام وجود آنها را در وحشت فرو مى برد.

«شَهِیْق» در اصل، به معنى صداى زشت و منکرى همچون صداى الاغ است، و گاه گفته اند: از ماده «شهوق» به معنى طولانى بودن گرفته شده (لذا کوه بلند را «جبل شاهق» مى گویند) بنابراین، «شهیق» به معنى ناله طولانى است.

بعضى گفته اند «زَفِیر» صدائى است که در گلو مى پیچد، و «شَهِیق» صدائى است که در سینه رفت و آمد مى کند، به هر حال، اشاره به صداهاى وحشت انگیز و ناراحت کننده است.

* * *

پس از آن، براى مجسم ساختن شدت خشم «دوزخ» مى افزاید: «نزدیک است از شدت غضب پاره پاره شود»! (تَکادُ تَمَیَّزُ مِنَ الْغَیْظِ).(1)

درست همانند ظرف عظیمى که روى آتش فوق العاده پرحرارتى گذارده اند، و چنان مى جوشد و زیر و رو مى شود که، هر زمان بیم متلاشى شدن آن مى رود، و یا همچون انسان خشمگینى که مى جوشد، مى خروشد، فریاد مى کشد و نزدیک است منفجر گردد، آرى، چنین است منظره دوزخ، این کانون خشم خدا!

سپس، ادامه مى دهد: «هر زمان گروهى از کافران در آن افکنده مى شوند نگهبانان دوزخ از روى تعجب و توبیخ از آنها سؤال مى کنند: مگر شما رهبر و راهنما نداشتید؟ مگر انذارکننده الهى به سراغ شما نیامد؟ پس چرا به این روز سیاه افتاده اید»؟! (کُلَّما أُلْقِیَ فِیها فَوْجٌ سَأَلَهُمْ خَزَنَتُها أَ لَمْ یَأْتِکُمْ نَذِیرٌ).

آنها باور نمى کنند، انسانى آگاهانه و با داشتن رهبر آسمانى، به چنین سرنوشتى گرفتار شود، و چنین جایگاهى را براى خود انتخاب کند.

* * *

و آنان در پاسخ «مى گویند: آرى انذارکننده به سراغ ما آمد، ولى ما او را تکذیب کردیم و گفتیم خداوند هرگز چیزى نازل نکرده و خداوند وحى بر کسى نفرستاده است، تا به هواى نفس خویش ادامه دهیم، حتى به آنها گفتیم شما در گمراهى عظیمى هستید»! (قالُوا بَلى قَدْ جاءَنا نَذِیرٌ فَکَذَّبْنا وَ قُلْنا ما نَزَّلَ اللّهُ مِنْ شَیْء إِنْ أَنْتُمْ إِلاّ فِی ضَلال کَبِیر).

نه تنها آنها را تصدیق نکردیم، و به پیام حیات بخششان گوش فرا ندادیم، که، به مخالفت برخاسته، و این طبیبان روحانى را گمراه خواندیم، و از خود راندیم.

* * *

در آیه بعد، به دلیل اصلى بدبختى و گمراهى خود اشاره کرده،«مى گویند: اگر ما گوش شنوا داشتیم، و عقل خود را به کار مى گرفتیم، هرگز از دوزخیان نبودیم»! (وَ قالُوا لَوْ کُنّا نَسْمَعُ أَوْ نَعْقِلُ ما کُنّا فِی أَصْحابِ السَّعِیرِ).

* * *

آرى، «اینجاست که به گناه خود اعتراف مى کنند، دور باشند دوزخیان از رحمت خدا»! (فَاعْتَرَفُوا بِذَنْبِهِمْ فَسُحْقاً لاَِصْحابِ السَّعِیرِ).

در این آیات، ضمن بیان سرنوشت وحشتناک دوزخیان، انگشت روى علت اصلى بدبختى آنها گذارده شده است، مى گوید: از یکسو، خداوند گوش شنوا، عقل و هوش داده.

و از سوى دیگر، پیامبرانش را با دلائل روشن فرستاده، اگر این دو با هم ضمیمه شوند، سعادت انسان تأمین است.

ولى، هنگامى که انسان گوش دارد، اما با آن نمى شنود، و چشم دارد، و نمى بیند، و عقل دارد و نمى اندیشد، اگر تمام پیامبران الهى و کتب آسمانى به سراغ او آیند، اثرى ندارد!

در روایتى آمده است: جمعى در محضر پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) مدح و ستایش از مسلمانى کردند، رسول خدا(صلى الله علیه وآله) فرمود: کَیْفَ عَقْلُ الرَّجُلِ؟!: «عقل او چگونه است»؟

عرض کردند: اى رسول خدا! ما از تلاش و کوشش او در عبادت و انواع کارهاى خیر سؤال مى کنیم، شما از عقلش سؤال مى فرمائید؟

فرمود: إِنَّ الاْ َحْمَقَ یُصِیبُ بِحُمْقِهِ أَعْظَمَ مِنْ فُجُورِ الْفاجِرِ، وَ إِنَّما یَرْتَفِعُ الْعِبادُ غَداً فِی الدَّرَجاتِ، وَ یَنالُونَ الزُّلْفى مِنْ رَبِّهِمْ عَلى قَدْرِ عُقُولِهِمْ!:

«مصیبتى که از ناحیه حماقت احمق، حاصل مى شود، بدتر است از فجور فاجران و گناه بدکاران، خداوند، فرداى قیامت، مقام بندگان را به مقدار عقل و خرد آنها بالا مى برد، و بر این اساس، به قرب خداوند نائل مى گردند».(2)

«سُحْق» (بر وزن قفل) در اصل، به معنى سائیدن و نرم کردن است، و به لباس کهنه نیز گفته مى شود، ولى در اینجا، به معنى دورى از رحمت خدا است، بنابراین، «فَسُحْقاً لاَِصْحابِ السَّعِیرِ» مفهومش این است: دوزخیان از رحمت خدا دور باشند، و از آنجا که نفرین خداوند توأم با تحقق خارجى است، این جمله دلیل بر این است که: این گروه به کلى از رحمت خدا دورند.

* * *

 
نکته:

ارزش والاى عقل و خرد

این نخستین بار نیست که قرآن مجید به ارزش فوق العاده عقل و خرد اشاره مى کند، و گناه عمده دوزخیان و عامل اصلى بدبختى آنها را، از کار انداختن این نیروى الهى مى شمرد، بلکه، هر کس با قرآن آشنا باشد، مى داند که در مناسبت هاى مختلف، اهمیت این موضوع را آشکار ساخته است، و على رغم دروغ پردازى هاى کسانى که مذهب را وسیله تخدیر مغزها، و نادیده گرفتن فرمان عقل و خرد مى شمرند، اسلام، اساس خداشناسى و سعادت و نجات را بر عقل و خرد مى نهد، و روى سخنش در همه جا با «أولو الالباب» و «أولو الابصار» و اندیشمندان و دانشمندان است.

در منابع اسلامى، آن قدر روایت در این زمینه وارد شده که، از حساب بیرون است، جالب این که: کتاب معروف «کافى» که از معتبرترین منابع حدیث است، مشتمل بر کتاب هائى است که، نخستین کتابش به نام کتاب «عقل و جهل» است، و هر کس روایاتى را که در این زمینه در این کتاب نقل شده ملاحظه کند، به عمق بینش اسلام در این باره پى مى برد، و ما در اینجا به ذکر دو روایت قناعت مى کنیم:

1 ـ در حدیثى از على(علیه السلام) (در همین کتاب) آمده است: «جبرئیل» بر «آدم» نازل شده، گفت: من مأمورم تو را میان یکى از این سه موهبت مخیّر کنم، تا یکى را برگزینى، و بقیه را رها کنى.

«آدم» پرسید: آنها چیستند؟

«جبرئیل» در پاسخ گفت: «عقل»، «حیاء» و «دین».

«آدم» گفت: من عقل را برگزیدم.

«جبرئیل» به «حیاء» و «دین» گفت: او را رها کنید و به دنبال کار خود بروید.

گفتند: ما مأموریم همه جا با عقل باشیم و از آن جدا نشویم!

«جبرئیل» گفت: حال که چنین است، به مأموریت خود عمل کنید، سپس به آسمان صعود کرد»!.(3)

این، لطیف ترین تعبیرى است که ممکن است درباره عقل و خرد، و نسبت آن با «حیا» و «دین» گفته شود; چرا که اگر عقل از دین جدا گردد، با اندک چیزى بر باد مى رود، یا به انحراف کشیده مى شود، و اما «حیا» که مانع انسان از ارتکاب زشتى ها و گناهان است، آن نیز ثمره شجره معرفت و عقل و خرد است.

این، نشان مى دهد که «آدم» سهم قابل ملاحظه اى از عقل داشت، که به هنگام مخیر شدن در میان این سه چیز، مرحله بالاتر عقل را برگزید، و در سایه آن، هم دین را تصاحب کرد و هم حیا را.

2 ـ در حدیث دیگرى، از امام صادق(علیه السلام) مى خوانیم: مَنْ کانَ عاقِلاً کانَ لَهُ دِینٌ، وَ مَنْ کانَ لَهُ دِینٌ دَخَلَ الْجَنَّةَ:

«کسى که عاقل باشد دین دارد، و کسى که دین داشته باشد داخل بهشت مى شود» (بنابراین، بهشت جاى عاقلان است).(4)

البته، عقل در اینجا به معنى معرفت راستین است، نه شیطنت هاى شیاطین که در سیاستمداران جبار و ظالم جهان دیده مى شود، که به گفته امام صادق(علیه السلام): شَبِیهَةٌ بِالْعَقْلِ وَ لَیْسَتْ بِالْعَقْلِ: «شبیه عقل است، ولى عقل نیست»!.(5)

* * *

 


1 ـ «تَمَیَّزُ» به معنى متلاشى شدن و پراکنده گشتن است و در اصل «تتمیز» بوده.

2 ـ «مجمع البیان»، جلد 10، صفحه 324.

3 ـ «کافى»، جلد 1، صفحه 10، حدیث 2 ـ «نور الثقلین»، جلد 5، صفحه 382.

4 ـ «کافى»، جلد 1، صفحه 11، حدیث 6.

5 ـ «کافى»، جلد 1، صفحه 11، حدیث 3.