الليل

وَلَسَوْفَ يَرْضَىٰ 21

12إِنَّ عَلَیْنا لَلْهُدى

13وَ إِنَّ لَنا لَلآْخِرَةَ وَ الأُولى

14فَأَنْذَرْتُکُمْ ناراً تَلَظّى

15لا یَصْلاها إِلاَّ الأَشْقَى

16الَّذی کَذَّبَ وَ تَوَلّى

17وَ سَیُجَنَّبُهَا الأَتْقَى

18الَّذی یُؤْتی مالَهُ یَتَزَکّى

19وَ ما لاَِحَد عِنْدَهُ مِنْ نِعْمَة تُجْزى

20إِلاَّ ابْتِغاءَ وَجْهِ رَبِّهِ الأَعْلى

21وَ لَسَوْفَ یَرْضى

 

ترجمه:

12 ـ به یقین هدایت کردن بر ماست.

13 ـ و آخرت و دنیا از آن ماست.

14 ـ و من شما را از آتشى که زبانه مى کشد بیم مى دهم.

15 ـ کسى جز بدبخت ترین مردم وارد آن نمى شود.

16 ـ همان کس که تکذیب کرد و به آن پشت نمود!

17 ـ و به زودى باتقواترین مردم از آن دور داشته مى شود.

18 ـ همان کس که مال خود را مى بخشد تا پاک شود.

 

19 ـ و هیچ کس را نزد او حقى نیست تا بخواهد او را جزا دهد.

20 ـ بلکه هدفش جلب رضاى خداى بزرگ اوست.

21 ـ و به زودى راضى مى شود!

 

تفسیر:

انفاق و دورى از آتش دوزخ

در تعقیب آیات گذشته، که مردم را به دو گروه مؤمن سخاوتمند، و گروه
بى ایمانِ بخیل تقسیم، و سرنوشت هر کدام را بیان نمود، در آیات مورد بحث، نخست، به سراغ این مطلب مى رود که، کار ما هدایت است نه اجبار و الزام، این وظیفه شما است که تصمیم گیرید و مرد راه باشید.

به علاوه، پیمودن این راه به سود خود شما است، و ما هیچ نیازى به آن نداریم.

مى فرماید: «مسلماً هدایت کردن بر عهده ما است» (إِنَّ عَلَیْنا لَلْهُدى).

چه هدایت از طریق «تکوین» (فطرت و عقل) و چه از طریق «تشریع» (کتاب و سنت)، ما آنچه در این زمینه لازم بوده گفته ایم و حق آن را ادا کرده ایم.

* * *

«و مسلماً آخرت و دنیا همه از آن ما است» (وَ إِنَّ لَنا لَلآْخِرَةَ وَ الأُولى).(1)

هیچ نیازى به ایمان و طاعت شما نداریم، نه اطاعت شما سودى مى رساند، و نه معصیت شما زیانى، و تمام این برنامه ها به سود شما و براى خود شما است.

مطابق این تفسیر، «هدایت» در اینجا به معنى «ارائه طریق» است، این احتمال نیز دارد که: هدف از این دو آیه، تشویق مؤمنان سخاوتمند و تأکید بر این مطلب باشد، که ما آنها را مشمول هدایت بیشتر خواهیم ساخت، و در این جهان و جهان دیگر راه را بر آنها آسان مى کنیم، و چون دنیا و آخرت از آن ما است، بر انجام این امر قادریم.

درست است که «دنیا» از نظر زمان بر «آخرت» مقدم است، ولى از نظر اهمیت و هدف نهائى مقصود اصلى «آخرت» است، و به همین دلیل مقدم داشته شده است.

* * *

و از آنجا که یکى از شعب هدایت، هشدار و انذار است، در آیه بعد مى افزاید: «حال که چنین است من شما را از آتشى که زبانه مى کشد بیم مى دهم»! (فَأَنْذَرْتُکُمْ ناراً تَلَظّى).

«تَلَظّى» از ماده «لظى» (بر وزن قضا) به معنى شعله خالص است، و مى دانیم: شعله هاى خالص و خالى از هر گونه دود، گرما و حرارت بیشترى دارد، و گاه واژه «لظى» به خود جهنم نیز اطلاق شده است.(2)

* * *

سپس، به گروهى که وارد این آتش بر افروخته و سوزان مى شوند، اشاره کرده، مى فرماید: «کسى جز بدبخت ترین مردم وارد آن نمى شود» (لا یَصْلاها إِلاَّ الأَشْقَى).

* * *

و در توصیف «اشقى» مى فرماید: «همان کسى که آیات خدا را تکذیب کرد و به آن پشت نمود» (الَّذی کَذَّبَ وَ تَوَلّى).

بنابراین، معیار خوشبختى و بدبختى، همان کفر و ایمان است با پیامدهاى عملى که این دو دارند، و به راستى، کسى که آن همه نشانه هاى هدایت و امکانات براى ایمان و تقوا را نادیده بگیرد، مصداق روشن «اشقى» و بدبخت ترین مردم است.

در جمله «الَّذی کَذَّبَ وَ تَوَلّى» ممکن است «تکذیب» اشاره به «کفر» و «تولّى» اشاره به «ترک اعمال صالح» بوده باشد; چرا که لازمه کفر همین است.

و نیز ممکن است هر دو اشاره به ترک ایمان باشد، به این ترتیب که: اول پیامبر خدا را تکذیب مى کند، و بعد، پشت کرده، براى همیشه از او دور مى شود.

بسیارى از مفسران در اینجا اشکالى را مطرح کرده، و به پاسخ آن پرداخته اند، و آن این که:

آیات فوق، نشان مى دهد: آتش دوزخ مخصوص کفار است، و این مخالف چیزى است که از آیات دیگر قرآن و مجموعه روایات اسلامى استفاده مى شود، که مؤمنان گنهکار نیز سهمى از آتش دوزخ دارند، و لذا بعضى از گروه هاى منحرف که معتقدند: با وجود ایمان هیچ گناهى ضرر نمى زند، به این آیات براى مقصود خود استدلال کرده اند (این گروه «مرجئه» نام دارند).

در پاسخ به دو نکته باید توجه کرد:

نخست این که: منظور از ورود در آتش در اینجا، همان «خلود» است و «خلود» مخصوص کفار مى باشد، قرینه این سخن، آیاتى است که نشان مى دهد غیر کفار نیز وارد دوزخ مى شوند.

دیگر این که: آیات فوق و آیات بعد که مى گوید: برکنارى از آتش دوزخ مخصوص «أتقى» (باتقواترین مردم) است، در مجموع مى خواهد فقط حال دو گروه را بیان کند: گروه بى ایمان بخیل، و گروه مؤمنان سخاوتمند و بسیار با تقوا.

از این دو گروه، فقط دسته اول وارد جهنم مى شوند و دسته دوم وارد بهشت، و به این ترتیب، اصلاً از گروه سوم یعنى مؤمنان گنهکار سخنى به میان نیامده است.

به تعبیر دیگر، «حصر» در اینجا «حصر اضافى» است، گوئى بهشت فقط براى گروه دوم و جهنم تنها براى گروه اول آفریده شده است، با این بیان، پاسخ اشکال دیگرى که در ارتباط با «تضاد» آیات مورد بحث، و آیات آینده که نجات را مخصوص «أتقى» مى کند نیز، روشن مى شود.

* * *

سپس، سخن از گروهى مى گوید که از این آتش شعلهور سوزان برکنارند، مى فرماید: «به زودى باتقواترین مردم از این آتش سوزان دور داشته مى شود» (وَ سَیُجَنَّبُهَا الأَتْقَى).

* * *

«همان کسى که اموال خود را در راه خدا انفاق مى کند، و منظورش جلب رضاى خدا، و تزکیه نفس و پاکى اموال مى باشد» (الَّذی یُؤْتی مالَهُ یَتَزَکّى).

تعبیر به «یَتَزَکّى» در حقیقت، اشاره به قصد قربت و نیت خالص است، خواه این جمله به معنى کسب نمو معنوى و روحانى باشد، یا به دست آوردن پاکى اموال; چرا که «تزکیه» هم به معنى «نموّ دادن» آمده و هم «پاک کردن»، در آیه 103 «توبه» نیز مى خوانیم: خُذْ مِنْ أَمْوالِهِمْ صَدَقَةً تُطَهِّرُهُمْ وَ تُزَکِّیهِمْ بِها وَ صَلِّ عَلَیْهِمْ إِنَّ صَلاتَکَ سَکَنٌ لَهُم:

«از اموال آنها زکاتى بگیر، تا به وسیله آن، آنها را پاک سازى و پرورش دهى و (هنگام گرفتن زکات) به آنها دعا کن که دعاى تو، مایه آرامش آنها است».

 

* * *

آن گاه، براى تأکید بر مسأله خلوص نیت آنها در انفاق هائى که دارند، مى افزاید: «هیچ کس را نزد او حق نعمتى نیست تا به وسیله این انفاق جزا داده شود» (وَ ما لاَِحَد عِنْدَهُ مِنْ نِعْمَة تُجْزى).

* * *

«بلکه تنها هدفش جلب رضاى پروردگار بزرگ او است» (إِلاَّ ابْتِغاءَ وَجْهِ رَبِّهِ الأَعْلى).

و به تعبیر دیگر: بسیارى از انفاق ها در میان مردم، پاسخى است به انفاق مشابهى که از ناحیه طرف مقابل قبلاً شده است، البته، حق شناسى و پاسخ احسان به احسان کار خوبى است، ولى حسابش از انفاق هاى خالصانه پرهیزگاران جدا است، آیات فوق، مى گوید: انفاق مؤمنان پرهیزگار به دیگران، نه از روى ریا است و نه به خاطر جوابگوئى خدمات سابق آنها، بلکه انگیزه آن تنها و تنها جلب رضاى خداوند است، و همین است که به آن انفاق ها ارزش فوق العاده اى مى دهد.

تعبیر به «وجه» در اینجا به معنى «ذات» است، و منظور رضایت و خشنودى ذات پاک او است.

تعبیر به «رَبِّهِ الأَعْلى» نشان مى دهد: این انفاق، با معرفت کامل صورت مى گیرد، و در حالى است که هم به ربوبیت پروردگار آشنا است و هم از مقام اعلاى او با خبر است.در ضمن، این استثناء هر گونه نیت انحرافى را نیز نفى مى کند، مانند: انفاق کردن براى خوشنامى و جلب توجه مردم و کسب موقعیت اجتماعى و مانند آن; زیرا مفهوم آن منحصر ساختن انگیزه انفاق هاى آنها در جلب خشنودى پروردگار است.(3)

* * *

و سرانجام، در آخرین آیه این سوره، به ذکر پاداش عظیم و بى نظیر این گروه پرداخته، در یک جمله کوتاه، مى گوید: «و چنین شخصى به زودى راضى و خشنود مى شود» (وَ لَسَوْفَ یَرْضى).

آرى، همان گونه که او براى رضاى خدا کار مى کرد، خدا نیز او را راضى مى سازد.

رضایتى مطلق و بى قید و شرط.رضایتى گسترده و نامحدود.رضایتى پر معنى که تمام نعمت ها در آن جمع است.رضایتى که حتى تصورش امروز براى ما غیر ممکن است و چه نعمتى از این برتر و بالاتر تصور مى شود!

آرى، پروردگار اعلى، پاداش و جزاى او نیز اعلى است، و چیزى برتر از رضایت و خشنودى مطلق بندگان تصور نمى شود.

بعضى از مفسران نیز احتمال داده اند: ضمیر در «یَرْضى» به خداوند باز مى گردد، یعنى: به زودى خداوند از این گروه راضى مى شود، که آن نیز موهبتى است عظیم و بى نظیر که خداوند بزرگ و پروردگار اعلى از چنین بنده اى راضى و خشنود شود، آن هم رضایتى مطلق و بى قید و شرط، و مسلماً به دنبال این رضاى الهى، رضا و خشنودى آن بنده با ایمان با تقوا است، که این دو لازم و ملزوم یکدیگرند، همان گونه که در آیه 8 سوره «بینه» مى خوانیم: «رَضِیَ اللّهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْه» و یا در آیه 28 سوره «فجر» آمده است: «راضِیَةً مَرْضِیَّة»، ولى تفسیر اول مناسب تر است.

* * *

 
نکته ها:

1 ـ سخنى درباره شأن نزول سوره «اللیل»

«فخر رازى» مى گوید: «مفسران اهل سنت، عموماً معتقدند: منظور از «أتقى» در «سَیَجَنَّبُهَا الأَتْقى» «ابوبکر» است، و شیعه عموماً این معنى را انکار مى کنند و مى گویند: در حق على بن ابیطالب(علیه السلام) نازل شده است».(4)

سپس، در یک تحلیل مخصوص به خود، چنین مى گوید: «امت اسلامى (اعم از اهل سنت و شیعه) اتفاق بر این دارند که، برترین مردم بعد از رسول اللّه(صلى الله علیه وآله) یا «ابوبکر» بوده، و یا «على»(علیه السلام)، و این آیه را نمى توان بر «على» تطبیق کرد; زیرا قرآن درباره این فرد «أتقى» مى گوید: وَ ما لاَِحَد عِنْدَهُ مِنْ نِعْمَة تُجْزى: «هیچ کس نزد او حق و نعمتى ندارد که پاداش داده شود» و این صفت بر على(علیه السلام) تطبیق نمى کند; چرا که پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) بر او حق نعمت داشت! ولى پیامبر(صلى الله علیه وآله) نه تنها بر «ابوبکر» حق نعمت مادى نداشت، که به عکس، او انفاق بر رسول اللّه مى کرد و حق نعمت داشت!

نتیجه این مى شود: مصداق أتقى «ابوبکر» است و چون اتقى به معنى پرهیزکارترین مردم است، افضلیت او ثابت مى شود!.(5)

گرچه مایل نیستیم در مباحث این تفسیر، زیاد در این گونه مسائل وارد شویم، ولى اصرار بعضى از مفسران بر اثبات پیش داورى هاى خود به وسیله آیات قرآن، تا آنجا که تعبیرات آنهامناسب مقام شامخ پیامبر(صلى الله علیه وآله) نیز نمى باشد، باعث مى شود چند نکته را در اینجا یادآور شویم:

اولاً ـ این که «فخر رازى» مى گوید: اجماع «اهل سنت» بر این است که این آیه درباره «ابوبکر» نازل شده، بر خلاف چیزى است که بعضى از مفسران معروف اهل سنت صریحاً آورده اند، از جمله:

«قرطبى» در تفسیرش در روایتى از «ابن عباس» نقل مى کند: تمام این سوره (سوره اللیل) درباره «ابو الدّحداح» نازل شده (که داستانش را در آغاز سوره آورده ایم)(6) مخصوصاً به آیه «وَ سَیُجَنَّبُهَا الأَتْقى» که مى رسد، باز مى گوید: منظور «ابو الدّحداح» است، هر چند از اکثر مفسران نقل کرده: درباره «ابوبکر» نازل شده، اما خودش این نظر را نپذیرفته است.

ثانیاً ـ این که گفته است: اتفاق شیعه بر این است که این آیه درباره على(علیه السلام)نازل شده، درست نیست، چرا که بسیارى از مفسران شیعه، همان داستان«ابو الدّحداح» را ذکر کرده و پذیرفته اند.

آرى، در بعضى از روایات از امام صادق(علیه السلام) نقل شده: منظور از «أتقى» پیروان و شیعیان او است، و منظور از «الَّذی یُؤْتی مالَهُ یَتَزَکّى» امیرمؤمنان على(علیه السلام) است، ولى ظاهر این است: اینها جنبه شأن نزول ندارد، بلکه از قبیل تطبیق بر مصداق روشن و بارز است.

ثالثاً ـ بدون شک، «أتقى» در آیه فوق به معنى باتقواترین مردم نیست، بلکه مفهوم آن همان متقى بودن است، شاهد گویاى این سخن این است که: «أشقى» در مقابل آن به معنى بدترین مردم نیست، بلکه منظور کفارى است که از انفاق بخل مىورزیدند، به علاوه این آیه زمانى نازل شده که پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) در حیات بود، آیا مى توان «ابوبکر» را حتى بر پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) مقدم داشت؟

چرا براى اثبات پیش داورى ها و ذهنیات خود تعبیرى کنیم که حتى به مقام شامخ پیغمبر لطمه زند؟!

و اگر گفته شود: حساب پیغمبر(صلى الله علیه وآله) جدا است، مى گوئیم: پس چرا در آیه «وَ ما لاَِحَد عِنْدَهُ مِنْ نِعْمَة تُجْزى» حساب پیامبر(صلى الله علیه وآله) جدا نشد، و براى این که على(علیه السلام) را از مورد آیه خارج کنیم، بگوئیم: چون مشمول نعمت هاى مادى پیغمبر بوده، نمى تواند داخل در آیه باشد؟

رابعاً ـ چه کسى است که در زندگیش مورد محبت احدى واقع نشده، و هیچ کس براى او هدیه اى نیاورده و یا از او ضیافتى نکرده است.

آیا واقعاً چنین بوده است که «ابوبکر» در تمام عمرش نه به ضیافت کسى رفت، و نه هدیه اى از کسى پذیرفت، و نه هیچ خدمت مادى دیگرى را؟ آیا این باورکردنى است؟

نتیجه این که: منظور از آیه «وَ ما لاَِحَد عِنْدَهُ مِنْ نِعْمَة تُجْزى» این نیست که هیچ کس بر آنها حق نعمت ندارد، بلکه انفاق کردن آنها به خاطر حق نعمت نیست.

یعنى: اگر آنها به کسى انفاقى مى کنند، تنها براى خدا است، نه به خاطر خدمتى که بخواهند آن را پاداش دهند.

خامساً ـ آیات این سوره نشان مى دهد: این سوره در یک ماجراى دو قطبى نازل شده، یکى در قطب «أتقى» بوده است، و دیگرى در قطب «أشقى»، هر گاه شأن نزول آن را داستان «ابو الدّحداح» بدانیم، مسأله حل است، اما اگر بگوئیم: منظور «ابوبکر» بوده، مشکل «أشقى» باقى مى ماند، که منظور از آن چه کسى است؟!.

شیعه اصرارى ندارد که خصوص این آیه در مورد على(علیه السلام) است، آیات در شان او بسیار زیاد است، ولى اگر بر على(علیه السلام) تطبیق شود، مشکل «أشقى» در آن حل است; چرا که در ذیل آیه 12 سوره «شمس» «إِذِ انْبَعَثَ أَشْقاها» روایات زیادى از طرق اهل سنت نقل شده است، که منظور از «أشقى» قاتل «على بن ابیطالب»(علیه السلام) است (این روایات را چنان که گفتیم «حاکم حسکانى» در «شواهد التنزیل» جمع کرده است).

کوتاه سخن این که: گفتار «فخر رازى» و تحلیل او درباره این آیه، بسیار ضعیف و مشتمل بر اشتباهات فراوان است، و لذا حتى بعضى از مفسران معروف اهل سنت مانند: «آلوسى» در «روح المعانى» این تحلیل را نپسندیده و بر آن خرده گرفته است، آنجا که مى گوید: وَ اسْتَدَلَّ بِذلِکَ الاِمامُ عَلى أَنَّهُ (أبُوبَکْر) أَفْضَلُ الأُمَّةِ وَ ذَکَرَ أَنَّ فِى الآیاتِ ما یَأبى قَوْلَ الشِّیْعَهِ اِنَّها فِى عَلِىّ وَ أَطالَ الْکَلامَ فِى ذلِکَ وَ آتى بِما لا یَخْلُو عَنْ قِیْل وَ قال:

«فخر رازى به این آیه استدلال کرده است که: ابوبکر افضل امت است و اضافه کرده: در آیات، بعضى قرائن است که با قول شیعه سازگار نیست، و در اینجا سخن را طولانى کرده و مطالبى گفته که خالى از قیل و قال (و اشکال) نیست».(7)

فراموش نباید کرد: خود «آلوسى» نیز نسبتاً مرد متعصبى است، با این حال تحلیل «فخر رازى» را در این آیه نپسندیده است.

* * *

2 ـ فضیلت انفاق فى سبیل اللّه

انفاق و بخشش در راه خدا و کمک مالى به افراد محروم و مخصوصاً آبرومند، توأم با خلوص نیت، از امورى است که در آیات قرآن مجید، مکرر بر مکرر روى آن تکیه شده، و از نشانه هاى ایمان ذکر شده است.

روایات اسلامى نیز مملوّ از تأکید در این باره است، تا آنجا که نشان مى دهد در فرهنگ اسلام، انفاق مالى به شرط این که انگیزه اى جز رضاى پروردگار نداشته باشد، و از هر گونه ریاکارى و منت و آزار خالى باشد، از بهترین اعمال است.

این بحث را با ذکر چند حدیث پر معنى، تکمیل مى کنیم.

1 ـ در روایتى از امام باقر(علیه السلام) مى خوانیم: إِنَّ أَحَبَّ الأَعْمالِ إِلَى اللّهِ إِدْخالُ السُّرُورِ عَلَى الْمُؤْمِنِ، شُبْعَةُ مُسْلِم أَوْ قَضاءُ دَیْنِه:

«محبوبترین اعمال نزد خدا این است که: قلب مؤمن نیازمندى را مسرور کند، به این که او را سیر کرده، یا بدهى او را ادا کند».(8)

2 ـ در حدیثى از رسول اللّه(صلى الله علیه وآله) آمده است: مِنَ اَلإِیْمانُ حُسْنُ الْخُلُقِ، وَ إِطْعامُ الطَّعامِ، وَ إِراقَةُ الدِّماءِ:

«(از علائم) ایمان، حسن خلق، اطعام طعام و ریختن خون (قربانى کردن در راه خدا) است».(9)

3 ـ در حدیث دیگرى از امام صادق(علیه السلام) آمده است: ما أَرَى شَیْئاً یَعْدِلُ زِیارَةَ الْمُؤْمِنِ إِلاّ إِطْعامَهُ، وَ حَقٌّ عَلَى اللّه أَنْ یُطْعِمَ مَنْ أَطْعَمَ مُؤْمِناً مِنْ طَعامِ الْجَنَّة:

«من چیزى را معادل دیدار مؤمن نمى بینم، جز اطعام کردن او، و هر کس مؤمنى را اطعام کند، بر خدا است که او را از طعام جنت اطعام نماید».(10)

4 ـ در حدیث دیگرى از پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) آمده است: مردى مهار مرکب حضرت را گرفت، عرض کرد: اى رسول خدا! أَیُّ الأَعْمالِ أَفْضَلُ؟: «چه عملى از همه اعمال برتر است»؟

فرمود: إِطْعامُ الطَّعامِ وَ إِطْیابُ الْکَلامِ: «غذا دادن به مردم و خوش زبان بودن».(11)

5 ـ و سرانجام در حدیثى از رسول خدا(صلى الله علیه وآله) مى خوانیم: مَنْ عالَ أَهْلَ بَیْت مِنَ الْمُسْلِمِینَ یَوْمَهُمْ وَ لَیْلَتَهُمْ غَفَرَ اللّه لَهُ ذُنُوبَهُ:

«کسى که خانواده اى از مسلمین را یک شبانه روز پذیرائى کند، خداوند گناهانش را مى بخشد».(12)

* * *

 

خداوندا! به همه ما توفیق ده تا در این خیر بزرگ گام نهیم!

پروردگارا! بر اخلاص نیت ما در همه اعمال بیفزاى!

بارالها! از تو مى خواهیم ما را آن چنان مشمول نعمت و رحمتت سازى که هم تو از ما خشنود باشى و هم ما خشنود و راضى شویم!

 

آمِیْنَ یا رَبَّ الْعالَمِیْنَ

پایان سوره اللیل(13)

 


1 ـ «لام» در «لَلآْخِرَةَ» و همچنین در «لَلْهُدى» (آیه قبل) ظاهراً لام تأکید است، که در اینجا بر اسم اسم «اِنَّ» آمده، هر چند غالباً بر سر خبر مى آید، این به خاطر آن است که طبق تصریح بعضى از کتب ادبى، هر وقت خبر «اِنَّ» مقدم شود، لام بر سر اسم مى آید.

2 ـ «تَلَظّى» در اصل «تَتَلَظّى» بوده، که یکى از دو «تا» براى تخفیف افتاده است.

3 ـ «استثناء» در جمله «إِلاَّ ابْتِغاءَ وَجْهِ رَبِّهِ الأَعْلى» استنثاء منقطع است، منتها آیه قبل تقدیرى دارد که چنین است: «وَ ما لاَِحَد عِنْدَهُ مِنْ نِعْمَة تُجْزى فَلا یُنْفِقُ مالَهُ لِنِعْمَة إِلاَّ ابْتِغاءَ وَجْهِ رَبِّهِ الأَعْلى»، این احتمال نیز وجود دارد که استثناء متصل باشد، با در نظر گرفتن محذوفى که در تقدیر چنین است: «لا یُنْفِقُ لِنِعْمَة عُنْدَهُ وَ لا لِغَیْرِ ذلِکَ إِلاَّ ابْتِغاءَ وَجْهِ رَبِّهِ الأَعْلى» (دقت کنید).

4 و 5ـ تفسیر «فخر رازى»، جلد 31، صفحه 204.

6ـ تفسیر «قرطبى»، جلد 10، صفحه 7180.

7 ـ «روح المعانى»، جلد 30، صفحه 153.

8 ـ «بحار الانوار»، جلد 74، صفحه 365، حدیث 35.

9 ـ «بحار الانوار»، جلد 74، صفحه 365، حدیث 39.

10 ـ «بحار الانوار»، جلد 74، صفحه 378، حدیث 79، «اصول کافى»، جلد 2، صفحه 203، باب اطعام المؤمن

11 ـ «بحار الانوار»، جلد 74، صفحه 388، حدیث 113.

12 ـ «بحار الانوار»، جلد 74، صفحه 389، حدیث 2.

13 ـ پایان تصحیح: 4 / 3 / 1383.