الضحى

أَلَمْ يَجِدْكَ يَتِيمًا فَآوَىٰ 6 إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ يُسْرًا 6

6أَ لَمْ یَجِدْکَ یَتیماً فَآوى

7وَ وَجَدَکَ ضَالاًّ فَهَدى

8وَ وَجَدَکَ عائِلاً فَأَغْنى

9فَأَمَّا الْیَتیمَ فَلا تَقْهَرْ

10وَ أَمَّا السّائِلَ فَلا تَنْهَرْ

11وَ أَمّا بِنِعْمَةِ رَبِّکَ فَحَدِّثْ

 

ترجمه:

6 ـ آیا او تو را یتیم نیافت و پناه داد؟!

7 ـ و تو را گمشده یافت و هدایت کرد.

8 ـ و تو را فقیر یافت و بى نیاز نمود.

9 ـ حال که چنین است یتیم را تحقیر مکن.

10 ـ و سؤال کننده را از خود مران.

11 ـ و نعمت هاى پروردگارت را بازگو کن!

 

تفسیر:

به شکرانه این همه نعمت که خدا به تو داده...

چنان که گفتیم: هدف در این سوره، تسلّى و دلدارى پیامبر اسلام(صلى الله علیه وآله) و بیان الطاف الهى نسبت به آن حضرت است، لذا، در ادامه آیات گذشته که از این معنى سخن مى گفت، در آیات مورد بحث، نخست، به ذکر سه موهبت از مواهب خاص الهى به پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) پرداخته، و پس از آن سه دستور مهم در همین رابطه به او مى دهد.

مى فرماید: «آیا خداوند تو را یتیم نیافت و سپس پناه داد» (أَ لَمْ یَجِدْکَ یَتیماً فَآوى).

در شکم مادر بودى که پدرت «عبداللّه» از دنیا رفت، تو را در آغوش جدت «عبد المطلب» (سید مکّه) پرورش دادم.

شش ساله بودى که مادرت از دنیا رفت، و از این نظر نیز تنها شدى، اما عشق و محبت تو را در قلب «عبد المطلب» افزون ساختم.

هشت ساله بودى که جدت «عبد المطلب» از دنیا رفت، عمویت «ابوطالب» را به خدمت و حمایتت گماشتم، تا تو را همچون جان شیرین در بر گیرد و محافظت کند.

آرى، تو یتیم بودى و من به تو پناه دادم.

بعضى از مفسران، معانى دیگرى براى این آیه گفته اند، که با ظاهر آن سازگار نیست، از جمله این که: منظور از یتیم کسى است که در شرافت و فضیلت مثل و مانند ندارد، همان گونه که گوهر بى نظیر را «درّ یتیم» گویند، بنابراین، معنى جمله چنین مى شود: خداوند تو را در شرافت و فضل بى مانند یافت، لذا تو را بر گزید و مقام نبوت بخشید.

دیگر این که: تو خود یک روز یتیم بودى، ولى سرانجام پناهگاه یتیمان و رهبر انسان ها شدى.

بدون شک، معنى اول از هر جهت مناسب تر است و با ظاهر آیه هماهنگ تر.

* * *

بعد از آن به ذکر موهبت دوم پرداخته، مى فرماید: «و تو را گمشده یافت و هدایت کرد» (وَ وَجَدَکَ ضَالاًّ فَهَدى).

آرى، تو هرگز از نبوت و رسالت آگاه نبودى، و ما این نور را در قلب تو افکندیم، که به وسیله آن انسان ها را هدایت کنى، چنان که در جاى دیگر مى فرماید: ما کُنْتَ تَدْری مَا الْکِتابُ وَ لاَ الإیمانُ وَ لکِنْ جَعَلْناهُ نُوراً نَهْدی بِهِ مَنْ نَشاءُ مِنْ عِبادِنا:

«تو نه کتاب را مى دانستى و نه ایمان را (از محتواى قرآن و اسلام قبل از نزول وحى آگاه نبودى) ولى ما آن را نورى قرار دادیم که به وسیله آن هر کس از بندگانمان را بخواهیم هدایت مى کنیم».(1)

روشن است پیامبر(صلى الله علیه وآله) قبل از رسیدن به مقام نبوت و رسالت، فاقد این فیض الهى بود، خداوند دست او را گرفت و هدایت فرمود، و به این مقام نشاند، چنان که در آیه 3 سوره «یوسف» مى خوانیم: نَحْنُ نَقُصُّ عَلَیْکَ أَحْسَنَ الْقَصَصِ بِما أَوْحَیْنا إِلَیْکَ هذَا الْقُرْآنَ وَ إِنْ کُنْتَ مِنْ قَبْلِهِ لَمِنَ الْغافِلینَ:

«ما بهترین داستان ها را براى تو از طریق وحى این قرآن بازگو مى کنیم، هر چند پیش از آن از غافلان بودى».

مسلماً، اگر هدایت الهى و امدادهاى غیبى دست پیامبر(صلى الله علیه وآله) را نمى گرفت، او هرگز به سر منزل مقصود راه نمى یافت.

بنابراین، منظور از «ضلالت» در اینجا نفى ایمان، توحید، پاکى و تقوا نیست، بلکه، به قرینه آیاتى که در بالا به آن اشاره شد، نفى آگاهى از اسرار نبوت، و قوانین اسلام، و عدم آشنائى با این حقایق بود، همان گونه که بسیارى از مفسران گفته اند:، ولى بعد از بعثت، به کمک پروردگار بر همه این امور واقف شد و هدایت یافت (دقت کنید).

در آیه 282 سوره «بقره» به هنگام ذکر فلسفه تعدد گواهان در مسأله نوشتن سند وامها، مى فرماید: أَنْ تَضِلَّ إِحْداهُما فَتُذَکِّرَ إِحْداهُمَا الأُخْرى:

«این به خاطر آن است که اگر یکى از آن دو گمراه شود و فراموش کند دیگرى به او یادآورى نماید».

در این آیه «ضلالت» فقط به معنى فراموشى آمده است، به قرینه جمله «فَتُذَکِّرَ».

تفسیرهاى متعدد دیگرى نیز براى آیه ذکر شده، از جمله این که: منظور آن است که: تو بى نام و نشان بودى و خداوند آن قدر به تو از مواهب بى نظیر عطا کرد، که همه جا شناخته شدى.

یا این که: تو چند بار در دوران طفولیتت گم شدى (یک بار در دره هاى «مکّه»، آن گاه که در حمایت «عبدالمطلب» بودى.

بار دیگر، زمانى که مادر رضاعیت «حلیمه سعدیه» بعد از پایان دوران شیر خوارگى تو را به سوى «مکّه» مى آورد تا به «عبدالمطلب» دهد، در راه گم شدى.

و مرتبه سوم در آن هنگام که با عمویت «ابو طالب» در قافله اى که به سوى «شام» مى رفت در یک شب تاریک و ظلمانى راه را گم کردى) و خداوند در تمام این موارد، تو را هدایت کرد و به آغوش پر مهر جدّ یا عمویت رسانید.

قابل توجه این که: «ضالّ» از نظر لغت به دو معنى آمده: «گمشده» و «گمراه» مثلاً گفته مى شود: الْحِکْمَةُ ضالَّةُ الْمُؤْمِنِ: «دانش، گمشده انسان با ایمان است».(2)

و به همین مناسبت، به معنى مخفى و غائب نیز آمده، لذا در آیه 10 «سجده» مى خوانیم: منکران معاد مى گفتند: أَ إِذا ضَلَلْنا فِی الأَرْضِ أَ إِنّا لَفی خَلْق جَدید: «هنگامى که در زمین پنهان و غائب شدیم در خلقت نوینى قرار خواهیم گرفت»؟.

اگر «ضاّل» در آیه مورد بحث، به معنى «گمشده» باشد، مشکلى پیش نمى آید، و اگر به معنى «گمراه» باشد، منظور نداشتن دسترسى به راه نبوت و رسالت قبل از بعثت است.

و یا به تعبیر دیگر: پیامبر در ذات خود چیزى نداشت، هر چه داشت از سوى خدا بود، بنابراین، در هر دو صورت مشکلى پیش نمى آید.

* * *

آن گاه، به بیان سومین موهبت پرداخته، مى فرماید: «خداوند تو را فقیر یافت و غنى و بى نیاز کرد» (وَ وَجَدَکَ عائِلاً فَأَغْنى).(3)

توجه «خدیجه» آن زن مخلص با وفا را به سوى تو جلب نمود، تا ثروت سرشارش را در اختیار تو و اهداف بزرگت قرار دهد، و بعد از ظهور اسلام، غنائم فراوانى در جنگ ها نصیب تو کرد، آن گونه که براى رسیدن به اهداف بزرگت بى نیاز شدى.

در روایتى، از امام على بن موسى الرضا(علیه السلام) مى خوانیم که در تفسیر این آیات فرمود: أَ لَمْ یَجِدْکَ یَتِیماً فَآوى قالَ: فَرداً لا مِثْلَ لَکَ فِی الْمَخْلُوقِیْنَ، فَآوَى النّاسَ اِلَیْکَ، وَ وَجَدَکَ ضَالاًّ أَی ضالّةً فِی قَوْم لا یَعْرِفُونَ فَضْلَکَ فَهَداهُمْ اِلَیْکَ، وَ وَجَدَکَ عائِلاً تَعُولُ أَقْواماً بِالْعِلْمِ فَأَغْناهُمْ بِکَ:

«آیا تو را یتیم، یعنى فردى بى نظیر در میان مخلوقات خود نیافت و سپس مردم را در پناه تو قرار داد؟ و تو را گمشده و ناشناخته در میان قومى یافت که مقام فضل تو را نمى دانستند و آنها را به سوى تو هدایت کرد، تو را سرپرست اقوامى در علم و دانش قرار داد و آنها را به وسیله تو بى نیاز ساخت».(4)البته، این حدیث ناظر به بطون آیه است، و گرنه ظاهر آیات همان است که در بالا گفته شد.

مبادا تصور شود، بیان این امور که در ظاهر آیه است، از مقام شامخ پیامبر(صلى الله علیه وآله) مى کاهد، و یا توصیفى منفى از سوى پروردگار درباره او است، بلکه، این در حقیقت بیان الطاف الهى و اکرام و احترام او نسبت به این پیغمبر بزرگ است، هنگامى که محبوب، سخن از الطافش نسبت به عاشق دلباخته مى گوید، خود عین لطف و محبت است و دلیل بر عنایت خاص او است، و به همین دلیل، با شنیدن این الفاظ از سوى محبوب، روح او تازه مى شود، و جان او صفا مى یابد، و قلبش غرق آرامش و سکینه مى شود.

* * *

سپس در آیات بعد، به عنوان نتیجه گیرى از آیات قبل، سه دستور پر اهمیت به پیغمبر اسلام(صلى الله علیه وآله) مى دهد، که هر چند مخاطب در آن شخص رسول اللّه(صلى الله علیه وآله) است، ولى مسلماً همگان را شامل مى شود، نخست، مى فرماید: «حال که چنین است یتیم را تحقیر مکن» (فَأَمَّا الْیَتیمَ فَلا تَقْهَرْ).

«تَقْهَرْ» از ماده «قهر» به گفته «راغب» در «مفردات» به معنى «غلبه توأم با تحقیر» است، ولى در هر یک از این دو معنى نیز جداگانه استعمال مى شود، و مناسب در اینجا همان «تحقیر» است.

این، نشان مى دهد: در مورد یتیمان گر چه مسأله اطعام و انفاق، مهم است، ولى از آن مهمتر دلجوئى، نوازش و رفع کمبودهاى عاطفى است، و لذا در حدیث معروفى مى خوانیم: رسول اللّه(صلى الله علیه وآله) فرمود: مَنْ مَسَحَ عَلى رَأْسِ یَتِیْم کانَ لَهُ بِکُلِّ شَعْرَة تَمُرُّ عَلى یَدِهِ نُورٌ یَوْمَ الْقِیامَةِ:

«هر کس به عنوان نوازش دست بر سر یتیمى کشد به تعداد هر موئى که دست او از آن مى گذرد، در روز قیامت نورى خواهد داشت».(5)

گوئى خداوند به پیامبر(صلى الله علیه وآله) مى فرماید: تو خود یتیم بودى و رنج یتیمى را کشیده اى، اکنون از دل و جان مراقب یتیمان باش و روح تشنه آنها را با محبت سیراب کن.

* * *

پس از آن، به دومین دستور پرداخته، مى فرماید: «و سؤال کننده را از خود مران» (وَ أَمَّا السّائِلَ فَلا تَنْهَرْ).

«لا تَنْهَرْ» از ماده «نهر» به معنى «راندن توأم با خشونت» است، و بعید نیست ریشه آن با «نهر» به معنى نهر آب جارى یکى باشد; چرا که آن هم آب را با شدت مى راند!

در این که: منظور از «سائل» در اینجا چه کسى است؟ چند تفسیر وجود دارد:

نخست این که: منظور کسانى است که سؤالاتى در مسائل علمى، اعتقادى و دینى دارند، به قرینه این که: این دستور تفریعى است بر آنچه در آیات قبل آمده: وَ وَجَدَکَ ضآلاًّ فَهَدى: «خداوند تو را گمشده یافت و هدایت کرد»، پس به شکرانه این هدایت الهى، تو نیز در هدایت نیازمندان کوشا باش، و هیچ تقاضا کننده هدایتى را از خود مران.دیگر این که: منظور کسانى است که داراى فقر مادى هستند، و به سراغ تو مى آیند، باید آنچه در توان دارى به کار گیرى، و آنها را مأیوس نکنى، و از خود نرانى.

سوم این که: هم ناظر به فقر علمى است و هم فقر مادى، دستور مى دهد: به تقاضاى سائلان در هر قسمت پاسخ مثبت ده، این معنى هم تناسب با هدایت الهى نسبت به پیامبر(صلى الله علیه وآله) دارد و هم سرپرستى از او در زمانى که یتیم بود.

عجب این که: بعضى از مفسران براى اثبات این که مقصود از «سائل» در اینجا تنها سؤال کننده از مسائل علمى است، گفته اند: تعبیر «سائل» در قرآن مجید، هرگز به معنى تقاضا کننده مالى نیامده است.(6)

در حالى که، مکرر در قرآن در این معنى به کار رفته است، چنان که در آیه 19 «ذاریات» مى خوانیم: وَ فی أَمْوالِهِمْ حَقٌّ لِلسّائِلِ وَ الْمَحْرُوم: «در اموال آنها حقى است براى سائل و محروم» همین معنى در آیه 25 سوره «معارج» و 177 «بقره» نیز آمده است.

* * *

و سرانجام، در سومین و آخرین دستور مى فرماید: «و اما نعمت هاى پروردگارت را بازگو کن» (وَ أَمّا بِنِعْمَةِ رَبِّکَ فَحَدِّثْ).

بازگو کردن نعمت، گاه، با زبان است و تعبیراتى که حاکى از نهایت شکر و سپاس باشد، نه غرور و برترى جوئى.

و گاه، با عمل است، به این ترتیب که از آن انفاق و بخشش در راه خدا کند، بخششى که نشان دهد خداوند نعمت فراوانى به او عطا کرده است.

این سنت افراد سخاوتمند و کریم است، که وقتى نعمتى به آنها روى آورد بازگو مى کنند و شکر خدا را به جا مى آورند، و عملشان نیز تأیید و تأکیدى است بر این حقیقت، به عکس بخیلان دون همت که دائماً ناله مى کنند، و اگر دنیا را نیز به آنها بدهى، اصرار در پرده پوشى بر نعمت ها دارند، چهره آنها فقیرانه، و سخنانشان آمیخته با آه و زارى و عملشان نیز بیانگر فقر است!

این، در حالى است که از پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) نقل شده است: اِنَّ اللّهَ تَعالى اِذا أَنْعَمَ عَلى عَبْد نِعْمَةً یُحِبُّ أَنْ یَرى أَثَرَ النِّعْمَةَ عَلَیْهِ: «خداوند هنگامى که نعمتى به بنده اى مى بخشد دوست دارد آثار نعمت را بر او ببیند».(7)

بنابراین، حاصل معنى آیه چنین مى شود: به شکرانه این که فقیر بودى، خدا بى نیازت کرد، تو هم آثار نعمت را آشکار کن، و با گفتار و عمل این موهبت الهى را بازگو نما.

ولى، بعضى از مفسران گفته اند: منظور از «نعمت» در اینجا تنها نعمت هاى معنوى، از جمله نبوت، یا قرآن مجید است، که پیامبر(صلى الله علیه وآله) موظف بود آنها را ابلاغ کند و این است منظور از بازگو کردن نعمت.

این احتمال نیز وجود دارد که، تمام نعمت هاى معنوى و مادى را شامل شود.

لذا در حدیثى، از امام صادق(علیه السلام) مى خوانیم: معنى آیه چنین است: حَدِّثْ بِما أَعْطاکَ اللّهُ، وَ فَضَّلَکَ، وَ رَزَقَکَ، وَ أَحْسَنَ اِلَیْکَ وَ هَداکَ: «آنچه را خدا به تو بخشیده و برترى داده و روزى عطا فرموده و نیکى به تو کرده و هدایت نموده، همه را بازگو کن».(8)

بالاخره، در حدیث دیگرى ،از پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) به عنوان یک دستور کلى مى خوانیم: مَنْ أُعْطِىَ خَیْراً فَلَمْ یُرَ عَلَیْهِ، سُمِّىَ بَغِیْضُ اللّهِ، مُعادِیاً لِنِعَمِ اللّهِ!: «هر کس خیرى به او رسد و آثارش بر او دیده نشود، دشمن خدا شمرده

مى شود، و مخالف نعمت هاى او».(9)

این سخن را با حدیث دیگرى از امیرمؤمنان على(علیه السلام) پایان مى دهیم، که فرمود: إِنَّ اللّهَ جَمِیلٌ یُحِبُّ الْجَمالَ، وَ یُحِبُّ أَنْ یَرى أَثَرَ النِّعْمَةِ عَلى عَبْدِه: «خداوند زیبا است، و زیبائى را دوست دارد! و همچنین دوست دارد آثار نعمت را بر بنده خود ببیند».(10)

* * *

نکته ها:

1 ـ رهبرى برخاسته از میان درد و رنج ها!

آیات بالا ضمن این که نعمت هاى خداوند به پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) را شرح مى دهد، این نکته را نیز منعکس مى کند که: او در آغاز کودکى یتیم بود، و در شرائط سخت مادى زندگى مى کرد، با درد و رنج قرین بود، و از میان رنج ها برخاست و باید چنین باشد.

یک رهبر الهى و انسانى، باید مرارت هاى زندگى را بچشد، ناراحتى ها را شخصاً لمس کند، و با تمام وجودش تلخى ها را احساس کند، تا بتواند از قشرهاى محروم جامعه ارزیابى صحیحى داشته باشد، و از حال مردمى که در درد و رنج غوطهورند، با خبر باشد.

باید در خُردى، پدر را از دست دهد تا از درد طفلان یتیمش با خبر باشد، باید روزها گرسنه بماند و شب ها گرسنه بخوابد، تا درد گرسنگان را با تمام وجودش درک کند.

لذا، گاه که یتیمى را مى دید، قطرات اشک از چشمان مبارکش سرازیر مى شد، او را بر دامان مى نشاند و نوازش مى داد و همچون جان شیرین در بر مى گرفت.

او، باید فقر فرهنگى جامعه را به خوبى درک کرده باشد، تا کسانى را که براى کسب دانشى خدمتش مى رسند، گرامى دارد، و با آغوش باز آنها را پذیرا گردد.

نه تنها پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله)، که شاید همه انبیاء، پرورش یافتگان رنج ها و محرومیت ها بودند، و نه تنها انبیاء، که همه رهبران راستین و موفق چنین بودند، و باید چنین باشند.

آن کس که در میان ناز و نعمت پرورش یافته، در کاخ هاى مجلل زندگى کرده، و هر زمان هر چه مى خواسته در اختیارش بوده، چگونه مى تواند درد محرومان را درک کند، منظره خانه فقرا و کاشانه یتیمان را در نظر مجسم سازد، و به کمک آنها بشتابد؟!

در حدیثى از امام صادق(علیه السلام) مى خوانیم: ما بَعَثَ اللّهُ نَبِیّاً قَطُّ حَتّى یَسْتَرْعِیَهُ الْغَنَمَ یُعَلِّمُهُ بِذلِکَ رِعْیَةَ النّاسِ:

«خدا هرگز پیامبرى را مبعوث نکرد، مگر این که او را به چوپانى گوسفندان گماشت، تا از این طریق چوپانى انسان ها را به او بیاموزد».(11)

یعنى: هم رنج کشیدند، هم صبر و تحمل در برابر موجودى کم شعور را تجربه کردند، و هم در میان کوه و صحرا و آغوش طبیعت درس هاى بزرگ توحید و عرفان را آموختند.

در حدیث دیگرى آمده است: «موسى بن عمران» از خداى خود پرسید: من به چه دلیل به این مقام رسیدم؟ خطاب آمد: آیا به خاطر مى آورى آن روز که بچه گوسفندى از میان گله تو فرار کرد، به دنبال آن رفتى، آن را گرفتى، و به او گفتى: حیوان! چرا خود را خسته نمودى؟ سپس بر دوش گرفتى و به گله گوسفندان باز گرداندى، به این دلیل من تو را سرپرست خلق کردم (این تحمل و حوصله عجیب تو در مقابل یک حیوان، دلیل بر قدرت عظیم روحى تو است و لذا شایسته آن مقام بزرگى).

* * *

2 ـ نوازش یتیمان

وجود کودکان یتیم، که پدر خود را در طفولیت از دست داده اند، در هر اجتماعى اجتناب ناپذیر است، این کودکان از جهات مختلفى باید مورد حمایت قرار گیرند.

از نظر عاطفى، داراى کمبودهائى هستند، که اگر خلاء وجود آنها از این نظر پر نشود کودکانى ناسالم، و در بسیارى از مواقع سنگدل، جانى و خطرناک بار مى آیند.

به علاوه، عواطف انسانى ایجاب مى کند: آنها همچون سایر فرزندان جامعه مورد حمایت و توجه عموم باشند، و از همه اینها گذشته، مردم از آینده کودکان خود که ممکن است در چنین شرائطى قرار گیرند، مطمئن شوند.

«یتیمان» در بسیارى از موارد، داراى اموالى هستند که باید با دقت و امانت براى آینده آنها حفظ شود، و در بسیارى از موارد، فاقد امکانات مالى هستند، که باید از این نظر نیز مورد توجه قرار گیرند، باید دیگران همچون پدران و مادرانى دلسوز، رنج یتیمى را از روح آنها بیرون کنند، و گرد و غبار تنهائى را از چهره آنها بزدایند.

لذا، در آیات قرآن مجید و روایات اسلامى، بسیار روى این مسأله تکیه شده است، که هم بُعد اخلاقى دارد و هم بُعد اجتماعى و انسانى.

 

این حدیث از پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) معروف است که: إِنَّ الْیَتِیمَ إِذَا بَکى اهْتَزَّ لِبُکائِهِ عَرْشُ الرَّحْمنِ!: «هنگامى که یتیم گریه مى کند عرش خدا به لرزه در مى آید».

«خداوند به فرشتگانش مى فرماید: اى ملائکه من! چه کسى این یتیم را که پدرش در خاک پنهان شده است به گریه در آورده؟ ملائکه مى گویند: خدایا! تو آگاهترى، خداوند مى فرماید: اى ملائکه من! شما را گواه مى گیرم هر کس گریه او را خاموش، و قلبش را خشنود کند، من روز قیامت او را خشنود خواهم کرد».(12)

از این بالاتر، حدیث دیگرى از پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) مى خوانیم: اِذا بَکَى الْیَتِیْمُ وَقَعَتْ دُمُوعُهُ فِى کَفِّ الرَّحْمنِ: «هر گاه یتیم گریه کند، اشک هاى او در دست خداوند رحمان مى ریزد»!.(13)

باز، در حدیث دیگرى از همان حضرت آمده است که: أَنَا وَ کافِلُ الْیَتِیمِ کَهاتَیْنِ فِی الْجَنَّةِ اِذَا اتَّقَى اللّهَ وَ أَشارَ بِالسَّبّابَةِ وَ الْوُسْطى: «من و سرپرست یتیم مانند این دو، در بهشت خواهیم بود ـ به شرط این که تقواى الهى را پیشه کند ـ سپس، اشاره به انگشت «سبابه» و «انگشت وسط» نمود».(14)

اهمیت این موضوع آن قدر زیاد است، که امیرمؤمنان على(علیه السلام) در وصیتنامه معروفش، توجه به یتیمان را در کنار توجه به نماز و قرآن قرار داده، مى فرماید: اللّهَ اللّهَ فِی الأَیْتامِ فَلا تُغِبُّوا أَفْواهَهُمْ وَ لا یَضِیعُوا بِحَضْرَتِکُم: «خدا را خدا را درباره یتیمان، آنها را گاهى سیر و گاهى گرسنه نگذارید، و نکند با حضور شما ضایع شوند».(15)

در حدیثى از یکى از یاران پیامبر(صلى الله علیه وآله) آمده است که مى گوید: خدمت رسول خدا(صلى الله علیه وآله) نشسته بودیم، پسر بچه اى خدمتش آمده، عرض کرد: «کودکى یتیم هستم، خواهرى یتیم دارم، و مادرى بیوه زن. از آنچه خدا به تو اطعام کرده، به ما اطعام کن، تا خداوند از آنچه نزد او است، آن قدر به تو ببخشد که خشنود شوى»!

پیامبر(صلى الله علیه وآله) فرمود: «چه زیبا گفتى اى پسر! سپس رو به «بلال» کرده، فرمود: برو از آنچه نزد ما است بیاور، «بلال» بیست و یک خرما با خود آورد، پیغمبر(صلى الله علیه وآله)فرمود: هفت دانه براى تو، هفت دانه براى خواهرت، و هفت دانه براى مادرت».

«معاذ بن جبل» برخاست، دستى بر سر آن کودک یتیم کشیده، گفت: خداوند یتیمى تو را جبران کند، و تو را جانشین صالحى براى پدرت سازد (کودک یتیم از فرزندان مهاجران بود).

پیغمبر(صلى الله علیه وآله) رو به «معاذ» کرده، فرمود: «انگیزه تو براى این کار چه بود»؟ عرض کرد: محبت و رحمت بود.

فرمود: «هر کس از شما سرپرستى یتیمى را بر عهده گیرد، حق آن را ادا کند، و دست بر سر یتیم کشد، خداوند به عدد هر موئى، حسنه اى براى او مى نویسد، و به هر موئى، سیئه اى از او محو مى کند، و به هر موئى، درجه اى به او مى بخشد».(16)

البته، در جوامع گسترده اى مانند جوامع امروز، مسلمانان باید به کارهاى فردى در این زمینه قناعت نکنند، بلکه باید نیروهاى خود را متمرکز کرده، یتیمان را زیر پوشش برنامه هاى حساب شده اقتصادى، فرهنگى و آموزشى قرار دهند، و از آنها افرادى لایق براى جامعه اسلامى بسازند، و این امر مهم، نیاز به همکارى عمومى دارد.

* * *

3 ـ بازگو کردن نعمت ها

 

دستورى که در آیات فوق در این زمینه آمده، در صورتى که به عنوان شکر و سپاس الهى، ـ و نه به عنوان افتخار برترى جوئى ـ انجام گیرد، علاوه بر این که انسان را در مقام عبودیت پروردگار تکامل مى بخشد و اثرات مثبت اجتماعى دارد در روح و جان خود انسان نیز، اثر آرام بخشى مى گذارد.

یادآورى نعمت هاى خدا سبب مى شود: انسان کمبودها را کمتر احساس کند، از بیمارى ها شکوه نکند; چرا که بر سلامت اعضاء دیگر خود شکرگزار است، به خاطر از دست دادن چیزى، جزع و فزع ننماید; چرا که بقیه امکانات خود را بازگو مى کند.

این گونه افراد، در سختى ها و طوفان هاى زندگى گرفتار یأس، نومیدى، اضطراب و ناراحتى نمى شوند، روحى آرام و قلبى مطمئن دارند و توان آنها در مبارزه با مشکلات زیاد است.

* * *

خداوندا! نعمت هایت بیش از آن است که بتوان آنها را بازگو کرد، آنها را از ما سلب مکن، و به کرمت بیفزا!

پروردگارا! ما در این دنیا غرق احسان توئیم، انتظار داریم در آن دنیا نیز چنین باشیم!

بارالها! ما را توفیقى مرحمت کن که همیشه پشتیبان محرومان و حافظ حقوق یتیمان باشیم!

آمِیْنَ یا رَبَّ الْعالَمِیْنَ

پایان سوره ضحى(17)


1 ـ شورى، آیه 52.

2 ـ «بحار الانوار»، جلد 1، صفحه 148.

3 ـ «عائل» در اصل، به معنى شخص عیالمند است هر چند غنى باشد، ولى این واژه به معنى فقیر نیز به کار رفته است، و در آیه مورد بحث، اشاره به همین معنى است، از کلمات «راغب» چنین استفاده مى شود که: «عال» اگر اجوف یائى باشد به معنى «فقیر» و اگر اجوف واوى باشد به معنى «کثیر العیال» بودن است (ولى بعید نیست که این دو لازم و ملزوم یکدیگر شوند).

4 ـ «مجمع البیان»، جلد 10، صفحه 506.

5 ـ «مجمع البیان»، جلد 10، صفحه 506.

6 ـ تفسیر «عبده»، جزء عمّ (جزء سى ام قرآن)، صفحه 113.

7 ـ «نهج الفصاحة»، حدیث 683.

8 ـ «مجمع البیان»، جلد 10، صفحه 507.

9 ـ تفسیر «قرطبى»، جلد 10، صفحه 7192، نزدیک به همین معنى در کتاب «کافى»، جلد 6، کتاب الزى و التجمل، حدیث 2 آمده است.

10 ـ «فروع کافى»، جلد 6، صفحه 438.

11 ـ «بحار الانوار»، جلد 11، صفحه 64، حدیث 7.

12 ـ «مجمع البیان»، جلد 10، صفحه 506.

13 ـ تفسیر «فخر رازى»، جلد 31، صفحه 219.

14 ـ «نور الثقلین»، جلد 5، صفحه 597، حدیث 23.

15 ـ «نهج البلاغه»، بخش نامه ها، نامه شماره 47.

16 ـ «مجمع البیان»، جلد 10، صفحه 506.

17 ـ تصحیح: 5 / 3 / 1383.