1وَ الْعادِیاتِ ضَبْحاً 2فَالْمُورِیاتِ قَدْحاً 3فَالْمُغیراتِ صُبْحاً 4فَأَثَرْنَ بِهِ نَقْعاً 5فَوَسَطْنَ بِهِ جَمْعاً 6إِنَّ الإِنْسانَ لِرَبِّهِ لَکَنُودٌ 7وَ إِنَّهُ عَلى ذلِکَ لَشَهیدٌ 8وَ إِنَّهُ لِحُبِّ الْخَیْرِ لَشَدیدٌ 9أَ فَلا یَعْلَمُ إِذا بُعْثِرَ ما فِی الْقُبُورِ 10وَ حُصِّلَ ما فِی الصُّدُورِ 11إِنَّ رَبَّهُمْ بِهِمْ یَوْمَئِذ لَخَبیرٌ به نام خداوند بخشنده بخشایشگر 1 ـ سوگند به اسبان دونده (مجاهدان) در حالى که نفس زنان به پیش مى رفتند. 2 ـ و به افروزندگان جرقه آتش. 3 ـ و به هجوم آوران سپیده دم. 4 ـ که گرد و غبار به هر سو پراکندند. 5 ـ و (ناگهان) در میان دشمن ظاهر شدند. 6 ـ که انسان در برابر نعمت هاى پروردگارش بسیار ناسپاس و بخیل است. 7 ـ و او خود (نیز) بر این معنى گواه است! 8 ـ و او علاقه شدید به مال دارد! 9 ـ آیا نمى داند: در آن روز که تمام کسانى که در قبرها هستند برانگیخته مى شوند. 10 ـ و آنچه در درون سینه هاست آشکار مى گردد. 11 ـ در آن روز پروردگارشان از آنها کاملاً با خبر است؟! در حدیثى آمده است که، این سوره بعد از جنگ «ذات السلاسل» نازل شد و ماجرا چنین بود: در سال هشتم هجرت، به پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) خبر دادند: دوازده هزار سوار در سرزمین «یابس» جمع شده، با یکدیگر عهد کرده اند: تا پیامبر(صلى الله علیه وآله) و على(علیه السلام) را به قتل نرسانند و جماعت مسلمین را متلاشى نکنند، از پاى ننشینند! پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) جمع کثیرى از یاران خود را به سرکردگى بعضى از صحابه، به سراغ آنها فرستاد، ولى بعد از گفتگوهائى بدون نتیجه، بازگشتند، سرانجام، پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله)، على (علیه السلام) را با گروه کثیرى از مهاجر و انصار به نبرد آنها اعزام داشت. آنها به سرعت به سوى منطقه دشمن حرکت کردند، به دشمن خبر رسید که على بن ابیطالب(علیه السلام) وارد منطقه شده، آنها براى مقابله حاضر شدند، امام(علیه السلام)نخست، اسلام را بر آنها عرضه داشت، ولى نپذیرفتند، و اظهار داشتند جز جنگ و کشتار به عمل دیگرى راضى نخواهیم شد، وعده نبرد فردا. امام(علیه السلام) پذیرفت، و دستور داد نیروها اسب هاى خود را علف دهند، زین بر آنها نهند و آماده کارزار باشند، و صبحگاهان که هنوز هوا تاریک بود، دشمن را در حلقه محاصره گرفته، به آنها حمله کردند و آنان را درهم شکستند، عده اى را کشتند، زنان و فرزندانشان را اسیر، و اموال فراوانى را به غنیمت گرفتند. سوره «و العادیات» نازل شد، در حالى که هنوز سربازان اسلام به «مدینه» باز نگشته بودند، پیغمبر خدا(صلى الله علیه وآله) آن روز براى نماز صبح آمد، و این سوره را در نماز، تلاوت فرمود، بعد از پایان نماز، اصحاب عرض کردند: این سوره اى است که ما تا به حال نشنیده بودیم!. فرمود: آرى، على(علیه السلام) بر دشمنان پیروز شد، و «جبرئیل» دیشب با آوردن این سوره، به من بشارت داد. چند روز بعد، على(علیه السلام) با غنائم و اسیران به «مدینه» وارد شد.(1) بعضى معتقدند: این یکى از مصادیق روشن آیه است، نه شأن نزول. * * * گفتیم: این سوره با سوگندهاى بیدارگرى آغاز شده، نخست مى فرماید: «به اسبان دونده اى که نفس زنان (به سوى میدان جهاد) پیش رفتند سوگند» (وَ الْعادِیاتِ ضَبْحاً).(2) یا به شتران حاجیان که از سرزمین «عرفات» به «مشعر الحرام» و از «مشعر» نفس زنان به سوى «منى» حرکت مى کنند، سوگند. «عادیات» جمع «عادیة» از ماده «عَدْو» (بر وزن صبر) در اصل، به معنى گذشتن و جدا شدن است، خواه قلباً بوده باشد، که آن را «عداوت» گویند، و یا در حرکت خارجى، که آن را «عدو» (دویدن) مى خوانند، و گاه در معاملات، که آن را «عدوان» مى نامند، و در اینجا منظور همان دویدن با سرعت است. «ضبح» (بر وزن مدح) به معنى صداى نفس هاى تند و سریع اسب است، که هنگام دویدن از او به گوش مى رسد. همان گونه که در بالا اشاره کردیم، در تفسیر این آیه، دو نظر وجود دارد: نخست این که: منظور سوگند به اسب هائى است که با سرعت به سوى میدان جهاد پیش مى روند، و از آنجا که جهاد امر مقدسى است، این حیوانات نیز در این مسیر مقدس، آن چنان ارزش پیدا مى کنند که شایسته است سوگند به آنها یاد شود. تفسیر دیگر: سوگند به شترانى است که در فریضه بزرگ «حج»، در میان مواقف و اماکن مقدس به سرعت حرکت مى کنند، و به همین دلیل داراى قداستى هستند، شایسته سوگند. در حدیثى از «ابن عباس» نقل شده که مى گوید: «در حجر اسماعیل در کنار خانه کعبه بودم، مردى آمد درباره آیه «وَ الْعادِیاتِ ضَبْحاً» از من سؤال کرد، من گفتم: منظور اسبانى است که در راه جهاد حمله مى کنند، و شبانگاه به محل استراحت بازمى گردند، و سربازانى که آتش روشن مى کنند و براى خود غذا درست مى کنند». آن مرد از من دور شد و به سراغ على بن ابیطالب(علیه السلام) رفت، ـ که در کنار «زمزم» بود ـ و از همین آیه از آن حضرت سؤال کرد. فرمود: آیا از کسى قبل از من این آیه را پرسیده اى؟ عرض کرد: آرى، از «ابن عباس» پرسیده ام، او گفته: منظور اسبانى است که در راه جهاد حمله مى کنند. فرمود: برو و او را صدا کن نزد من بیاید. هنگامى که خدمت حضرت رسیدم، فرمود: چرا مردم را به چیزى که نمى دانى فتوا مى دهى؟ اولین غزوه در اسلام «بدر» بود و با ما جز دو اسب نبود: اسبى از «زبیر» و اسبى از «مقداد»، چگونه «عادیات» به معنى «اسبان» است؟! نه، مقصود شترانى است که از «عرفات» به «مشعر» و از «مشعر» به «منى» مى روند. «ابن عباس» مى گوید: این را که شنیدم، از نظر خود بازگشتم و نظر امیرمؤمنان على(علیه السلام) را پذیرفتم.(3) این احتمال نیز وجود دارد: «عادیات» چون داراى معنى وسیعى است، هم اسبان مجاهدان را شامل مى شود، و هم شتران حاجیان را، و منظور از روایت فوق این است که، نباید معنى آن را محدود به اسبان کرد; چرا که این معنى همه جا صادق نیست، مصداق واضح ترش شتران حجاج است. این تفسیر از جهاتى مناسب تر به نظر مى رسد. * * * پس از آن مى افزاید: «سوگند به آنها که جرقه هاى آتش افروختند» (فَالْمُورِیاتِ قَدْحاً). اسبان مجاهدانى که چنان با سرعت به سوى میدان نبرد حرکت مى کنند، که از اثر برخورد سُم آنها به سنگ هاى بیابان، جرقه ها مى پرد. یا شترانى که به سرعت به مواقف حج مى دوند و سنگ ها و ریگ ها از زیر پاى آنها پریده و بر اثر برخورد به سنگ هائى دیگر، تولید جرقه مى کند. یا طوائف و گروه هائى که در مواقف حج براى تهیه غذا آتش مى افروزند. یا کسانى است که آتش جنگ و جهاد را برمى افروزند. یا زبان هائى که با بیان کوبنده خود آتش به دل دشمن مى زنند. و یا کسانى است که به گفته بعضى از مفسران، در انجام حاجات مردم تلاش مى کنند و مقصود خود را پیش مى برند، همان گونه که آتش از سنگ آتش زنه بیرون مى آید. ولى این احتمالات بسیار بعید به نظر مى رسد و ظاهر آیه، همان دو تفسیر نخست است. «موریات» جمع «موریه» از ماده «ایراء» به معنى آتش افروختن و «قَدْح» به معنى زدن سنگ یا چوب و یا آهن و چخماق به یکدیگر براى تولید جرقه است. * * * و در سومین سوگند مى فرماید: «قسم به آنها که با دمیدن صبح بر دشمن حمله کردند» (فَالْمُغیراتِ صُبْحاً). رسم عرب ـ چنان که «طبرسى» در «مجمع البیان» مى گوید ـ بر این بوده: شبانگاه نزدیک منطقه دشمن رفته، کمین مى کردند، تا صبحگاهان حمله کنند. در شأن نزول این آیات (یا یکى از مصداق هاى روشن آن) خواندیم: لشگریان اسلام به فرماندهى على(علیه السلام) از تاریکى شب استفاده کرده و به سوى میدان نبرد پیش رفته اند، در نزدیکى قبیله دشمن کمین کرده، صبحگاهان همچون صاعقه بر آنها یورش بردند، و پیش از آن که دشمن بتواند عکس العملى از خود نشان دهد، قدرت آنها را در هم شکستند. و اگر سوگندها را اشاره به شتران حاجیان بدانیم، منظور از این آیه هجوم قافله هاى شتران در صبحگاهان عید، از «مشعر» به «منى» است. «مغیرات» جمع «مغیرة» از ماده «اغارة» به معنى هجوم و حمله به دشمن است، و از آنجا که گاهى این هجوم و حمله به منظور گرفتن اموال صورت مى گیرد، گاه این واژه به معنى معمول در فارسى غارت کردن و گرفتن اموال دیگران، به کار مى رود. بعضى گفته اند: در ماده این لغت، هجوم و حمله با اسب نهفته شده است، ولى موارد استعمال آن به خوبى نشان مى دهد: اگر در آغاز، این قید وجود داشته، تدریجاً حذف گردیده است. و این که: بعضى احتمال داده اند: منظور از «مغیرات» در اینجا «قبائل و طوائف مهاجم» است که به سوى میدان نبرد، و یا با عجله به سوى «منى» حرکت مى کنند، بعید به نظر مى رسد; چرا که آیه «وَ الْعادِیاتِ ضَبْحاً» مسلماً توصیفى براى اسب ها یا شتران بود، نه صاحبان آنها، این آیه نیز ادامه همان است. * * * آن گاه به یکى دیگر از ویژگى هاى این مجاهدان و مرکب هاى آنها اشاره کرده، مى افزاید: «آن چنان بر دشمن سریع هجوم مى بردند که به سبب آن گرد و غبار را به هر سو پخش کردند» (فَأَثَرْنَ بِهِ نَقْعاً).(4) یا این که: بر اثر هجوم شتران حاجیان از «مشعر الحرام» به سوى «منى»، گرد و غبار از هر سو پراکنده مى شود. «أَثَرْنَ» از ماده «اثاره» به معنى پراکندن «غبار» یا «دود» است، و گاه به معنى «به هیجان آوردن» نیز به کار رفته است، همچنین گاه به معنى پخش شدن امواج صوت در فضا آمده. «نقع» (بر وزن نفع) به معنى «غبار» است، و اصل این ماده به معنى فرو رفتن آب یا فرو رفتن در آب است، و از آنجا که فرو رفتن در «غبار» نیز شباهت با آن دارد، این کلمه، بر آن اطلاق شده، «نقیع» به آب راکد گفته مى شود. * * * و در آخرین ویژگى از ویژگى هاى آنها مى فرماید: «آنها در همان بامداد در میان دشمن ظاهر شدند» (فَوَسَطْنَ بِهِ جَمْعاً).(5) حمله آنها چنان غافلگیرانه و برق آسا بود که، در چند لحظه صفوف دشمن را از هم شکافته، به قلب آنها هجوم بردند، و جمعیت آنها را از هم متلاشى کردند، و این نتیجه همان سرعت عمل و بیدارى و آمادگى و شهامت و شجاعت است. و یا اشاره به ورود حاجیان از «مشعر» به قلب «منى» است. بعضى نیز گفته اند: منظور، قرار دادن دشمن در حلقه محاصره است، ولى این تفسیر، در صورتى صحیح است که جمله «فَوَسَطْنَ» با تشدید «سین» خوانده شود، در حالى که قرائت مشهور چنین نیست، بنابراین، صحیح همان معنى اول است. روى هم رفته، در یک جمع بندى نهائى به اینجا مى رسیم: سوگند به اسب هائى یاد شده که نخست با سرعت، نفس زنان به سوى میدان جهاد پیش مى روند، و سپس سرعت آنها بیشتر مى شود، آن چنان که از ضربات سُم آنها بر سنگ ها جرقه هائى برمى خیزد و تاریکى شب را مى شکافد، و در مرحله بعد که به نزدیکى منطقه دشمن مى رسند، آنها را غافلگیر ساخته، و هنگام روشن شدن هوا بر آنها هجوم مى برند، آن چنان هجومى که گرد و غبار را در فضا پراکنده مى کند و سرانجام به قلب جمعیت دشمن وارد شده، صفوف آنها را از هم متلاشى مى کنند. سوگند به این اسب هاى پر قدرت! سوگند به این سواران شجاع! سوگند به نفس هاى مرکب هاى مجاهدان! سوگند به آن جرقه هاى آتشین که از سُم آنها برمى خیزد! سوگند به آن هجوم غافلگیرانه شان! سوگند به آن ذرات گرد و غبارى که در فضا پخش مى کنند!. و سرانجام سوگند به ورودشان در قلب صفوف دشمن و متلاشى کردن آنها و پیروزى درخشانشان! گر چه تمام آنچه گفته شده، در معنى این سوگندها نیامده، ولى در دلالت ضمنى کلام همه اینها جمع است. و از اینجا روشن مى شود: جهاد آن چنان عظمتى دارد که حتى نفس هاى اسب هاى مجاهدین شایسته سوگند است، همچنین جرقه هاى ناشى از برخورد سمشان با سنگ ها، و همچنین گرد و غبارى که در فضا پخش مى کنند، آرى، گرد و غبار صحنه جهاد هم، پر ارزش و با عظمت است. بعضى گفته اند: منظور از این سوگندها احتمالاً، نفوسى است که مى توانند کمالات خود را به دیگران منتقل سازند، و جرقه هاى دانش را با افکار خود ظاهر کنند، و بر هوا و هوس هجوم برند، و شوق الهى را در خود و دیگران پراکنده کنند، و سرانجام در قلب ساکنان علیین جاى گیرند.(6) ولى پیدا است: اینها را نمى توان به عنوان تفسیر آیات فوق پذیرفت، بلکه، اینها تشبیهاتى است که به تناسب تفسیر آیه به ذهن مى رسد. * * * بعد از این سوگندهاى عظیم، به پاسخ قسم، یعنى چیزى که سوگندها به خاطر آن یاد شده است پرداخته، مى فرماید: «مسلماً انسان نسبت به نعمت هاى پروردگارش ناسپاس و بخیل است» (إِنَّ الإِنْسانَ لِرَبِّهِ لَکَنُودٌ). همان انسان تربیت نایافته، همان انسانى که انوار معارف الهى و تعلیمات انبیا بر قلبش نتافته، و بالاخره همان انسانى که خود را تسلیم غرائز و شهوات سرکش نموده است، او مسلماً «ناسپاس» و «بخیل» است. «کَنُود» به زمینى مى گویند که چیزى از آن نمى روید، و به انسان ناسپاس و بخیل نیز اطلاق مى شود. مفسران براى «کَنُود» معانى زیادى گفته اند، «ابوالفتوح رازى» حدود پانزده معنى در این زمینه نقل کرده است، ولى غالباً شاخ و برگ همان معنى اصلى است که در بالا آورده ایم، از جمله این که: 1 ـ «کَنُود» کسى است که مصائبش را با آب و تاب مى شمرد، ولى نعمت ها را فراموش مى کند. 2 ـ «کَنُود» کسى است که نعمت هاى خدا را تنها مى خورد، و از دیگران منع مى کند، چنان که در حدیثى از پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) مى خوانیم: أَ تَدْرُونَ مَنِ الْکَنُودِ: «مى دانید کنود کیست»؟! عرض شد: خدا و رسولش آگاه تر است. فرمود: اَلْکَنُودُ الَّذِى یَأْکُلُ وَحْدَهُ، وَ یَمْنَعُ رِفْدَهُ، وَ یَضْرِبُ عَبْدَهُ: «کنود کسى است که تنها غذا مى خورد، و از عطا و بخشش به دیگران خوددارى مى کند، و بنده زیردستش را مى زند».(7) 3 ـ «کَنُود»، کسى است که در مشکلات و مصائب با دوستان خود هم دردى نمى کند. 4 ـ کسى که خیرش بسیار کم است. 5 ـ کسى که وقتى نعمتى به او برسد، از دیگران دریغ مى دارد و اگر گرفتار مشکلى گردد، ناشکیبائى و جزع مى کند. 6 ـ کسى که نعمت هاى الهى را در معصیت صرف مى کند. 7 ـ کسى که نعمت خدا را انکار مى کند. ولى همان گونه که گفتیم، همه این معانى مصداق ها و شاخ و برگهاى همان ناسپاسى و بخل است. تعبیر به «انسان» در این گونه موارد، به معنى انسان هاى شرور، هواپرست، سرکش و طغیانگر است، و بعضى آن را به انسان کافر تفسیر کرده اند، و گرنه مسلماً هر انسانى چنین نیست، بسیارند کسانى که سپاسگزارى، عطا و بخشش با روحشان عجین شده، و از کفران و بخل بیزارند، همچنین انسان هائى که در پرتو ایمان به خدا، از وادى خودخواهى و خودپرستى گام بیرون نهاده، و در آسمان معرفت اسماء و صفات پروردگار و تخلق به اخلاق الهى، به پرواز درآمده اند. * * * سپس مى افزاید: «خود او نیز بر این معنى گواه است» (وَ إِنَّهُ عَلى ذلِکَ لَشَهیدٌ). چرا که انسان نسبت به نفس خویش بصیرت دارد، و اگر صفات درونى خود را از هر کس بتواند پنهان کند، از خدا و وجدان خویش نمى تواند مخفى دارد، خواه به این حقیقت اعتراف کند یا نه! بعضى نیز گفته اند: ضمیر در «اِنَّهُ» به «خدا» برمى گردد، یعنى خداوند گواه وجود صفت کنود در انسان است. ولى، با توجه به آیات قبل و بعد که ضمائر مشابه آن در این آیات به انسان برمى گردد، این احتمال بسیار بعید به نظر مى رسد، هر چند بسیارى از مفسران این تفسیر را ترجیح داده اند. این احتمال نیز داده شده: منظور شهادت انسان بر گناهان و عیوب خود در قیامت است، چنان که از بسیارى از آیات قرآن استفاده مى شود. این تفسیر نیز در اینجا هیچ دلیلى ندارد; زیرا آیه مفهوم گسترده اى دارد که شهادت و گواهى او بر کفران و بخل خویش در این دنیا را نیز شامل مى شود. درست است گاهى انسان از شناخت خویش عاجز مى گردد، و به اصطلاح، وجدان خود را فریب مى دهد، و تسویل و تزیین شیطانى، صفات مذمومش را در نظرش زیبا جلوه گر مى سازد، ولى در خصوص مورد کفران و بخل، مطلب آن قدر واضح است که نمى تواند بر آن پرده پوشى کند و وجدان خود را بفریبد. * * * باز در آیه بعد مى افزاید: «او علاقه شدیدى به مال و مادیات دارد» (وَ إِنَّهُ لِحُبِّ الْخَیْرِ لَشَدیدٌ).(8) و همین علاقه شدید و افراطى او به مال و ثروت، سبب بخل و ناسپاسى و کفران او مى شود. البته «خیر» معنى وسیعى دارد که، هر گونه نیکى را شامل مى شود، و مسلماً علاقه به بسیارى از نیکى ها همچون علم، دانش، تقوا، بهشت و سعادت، مطلب مذمومى نیست که قرآن با تعبیر فوق از آن نکوهش کند، و لذا مفسران، آن را در اینجا به معنى «مال» تفسیر کرده اند، که هم قرینه مقام و آیه گذشته گواه بر آن است، و هم بعضى آیات دیگر قرآن، مانند آیه 180 سوره «بقره» که مى فرماید: کُتِبَ عَلَیْکُمْ إِذا حَضَرَ أَحَدَکُمُ الْمَوْتُ إِنْ تَرَکَ خَیْراً الْوَصِیَّةُ لِلْوالِدَیْنِ وَ الأَقْرَبین: «بر شما مقرر شده است که اگر کسى از شما مالى از خود بگذارد، براى پدر و مادر و نزدیکان وصیت کند». مسلماً اطلاق «خیر» بر «مال» به خاطر آن است که: در حدّ ذات خود چیز خوبى است، و مى تواند وسیله انواع خیرات گردد، ولى انسان ناسپاس و بخیل آن را از هدف اصلیش بازداشته، و در مسیر خودخواهى و خودکامگى به کار مى گیرد. * * * آن گاه به صورت یک استفهام انکارى توأم با تهدید مى فرماید: «آیا این انسان ناسپاس و بخیل و دنیاپرست نمى داند هنگامى که تمام آنچه در قبرهاست زنده مى شوند...»؟ (أَ فَلا یَعْلَمُ إِذا بُعْثِرَ ما فِی الْقُبُورِ). * * * «و هنگامى که آنچه در درون سینه ها از کفر، ایمان، اخلاص، ریا، کبر، غرور، تواضع و نیات خیر و سوء است آشکار مى گردد» (وَ حُصِّلَ ما فِی الصُّدُورِ). * * * «در آن روز پروردگارشان از آنها و اعمال و نیاتشان آگاه است و بر طبق آن به آنها کیفر مى دهد» (إِنَّ رَبَّهُمْ بِهِمْ یَوْمَئِذ لَخَبیرٌ). «بُعْثِرَ» از ماده «بعثرة» (بر وزن منقبة) در اصل، به معنى زیر و رو کردن و بیرون آوردن و استخراج نمودن است، و از آنجا که به هنگام احیاى مردگان، قبرها زیر و رو مى شود، و آنچه در درون آنها است ظاهر مى گردد، این تعبیر در آیات فوق در مورد رستاخیز به کار رفته است. تعبیر به «ما فِى الْقُبُور» (با توجه به این که «ما» معمولاً براى غیر ذوى العقول مى آید) یا به خاطر آن است که: نظر به حالتى دارد که هنوز مردگان خاکند. و یا به خاطر ابهامى است که بر آنها حاکم است، که معلوم نیست چه اشخاصى هستند؟ تعبیر به «قبور» (قبرها) منافاتى با این ندارد که گروهى از مردم اصولاً قبر ندارند، فى المثل در دریا غرق مى شوند، یا قبرشان بعد از مدتى از میان مى رود و خاکهایشان متفرق مى شود; زیرا نظر به غالب مردم است که داراى قبر هستند، به علاوه، قبر در اینجا مى تواند معنى وسیعى داشته باشد، یعنى: محلى که خاک هاى انسان ها در آنجا قرار دارد، هر چند به صورت قبر معمولى نباشد. «حُصِّلَ» از ماده «تحصیل» در اصل به معنى بیرون آوردن «مغز» از «پوست» است، همچنین به تصفیه معادن، و خارج کردن طلا و امثال آن از سنگ معدن اطلاق مى شود، سپس در معنى وسیعى، یعنى: مطلق استخراج و مجزا ساختن به کار رفته است، و در آیه مورد بحث، منظور جداسازى خیر و شرّى است که در دلها نهفته شده، اعم از ایمان و کفر، یا صفات حسنه و رذیله، و یا نیات خوب و بد، که در آن روز آنها از یکدیگر جدا و ظاهر و آشکار مى شود، و هر کس بر طبق آن به پاداش کیفر خود مى رسد. همان گونه که در آیه 9 سوره «طارق» آمده است: یَوْمَ تُبْلَى السَّرائِر: «در آن روز که اسرار درون آشکار گردد». تعبیر به «یَومَئِذ» و تکیه بر این معنى که: خداوند «در آن روز» از اعمال و اسرار مکنون دل هاى آنها با خبر است، با این که مى دانیم: خدا همیشه از این مسائل آگاه مى باشد، به خاطر آن است که آن روز، روز جزا است، و آنها را بر اعمال و عقائدشان جزا مى دهد. به گفته بعضى از مفسران: این تعبیر مانند آن است که کسى در مقام تهدید به دیگرى مى گوید: سَأُعَرِّفُ لَکَ أَمْرَکَ: «به زودى عملت را به تو معرفى خواهم کرد» در حالى که، امروز نیز امکان چنین معرفى موجود است، منظور آن است که: نتیجه آن را به تو خواهم داد. آرى، خداوند همیشه و در همه حال، از اسرار درون و برون به طور کامل آگاه است، ولى اثر این آگاهى در قیامت و به هنگام پاداش و کیفر، ظاهرتر و آشکارتر مى گردد، و این هشدارى است به همه انسان ها، که اگر به راستى به آن ایمان داشته باشند، سدّ نیرومندى در میان آنان و گناهان ایجاد مى کند، اعم از گناهان آشکار و پنهان، و گناهان برون و درون، و اثر تربیتى این اعتقاد بر کسى پنهان نیست. * * * از سؤالاتى که پیرامون این سوره، مطرح مى شود این است: چه ارتباطى میان سوگند به اسب هاى مجاهدان و جمله «اِنَّ الاِنْسانَ لِرَبِّهِ لَکَنُود» وجود دارد؟ زیرا بررسى آیات قرآن به ما نشان مى دهد: همواره نوعى ارتباط در میان قَسَم ها و مُقْسَمٌ بِه (آنچه به آن قسم یاد مى شود) موجود است و اصولاً بلاغت و فصاحت قرآن نیز چنین مطلبى را اقتضا مى کند. درباره آیات مورد بحث، ممکن است رابطه چنین باشد که، قرآن مى گوید: انسان هائى یافت مى شوند ایثارگر که در مسیر جهاد بى پروا پیش مى روند، و از هیچگونه فداکارى مضایقه ندارند، جان و مال خود را در راه خدا مى دهند، با این حال، چگونه بعضى آن همه بخیل و ناسپاسند، و در برابر نعمت هاى حق نه حمد خدا مى گویند و نه در راه او ایثار مى کنند؟ درست است که قَسَم به اسب ها خورده شده است، ولى مى دانیم اهمیت آنها از این نظر است که، ابزارى براى مجاهدان هستند، در واقع سوگند به جهاد مجاهدان است (همچنین اگر سوگند به شتران حاجیان و زوّار خانه خدا باشد). بعضى نیز گفته اند: ارتباط از این رو حاصل مى شود که، این حیوانات در طریق رضاى حق به سرعت پیش مى روند، پس تو اى انسان! چرا تسلیم او نیستى، تو که اشرف مخلوقاتى، و شایسته ترى؟! ولى مناسبت اول روشن تر است. * * * ممکن است کسانى از جمله «اِنَّ الاِنْسانَ لِرَبِّهِ لَکَنُود» چنین استفاده کنند: حالت «کَنُود» بودن، یعنى ناسپاسى و بخل، جزء طبیعت همه انسان ها است، سپس این سؤال پیش مى آید: این امر با وجدان بیدار و شعور فطرى که انسان را دعوت به شکر منعم و ایثار مى کند، چگونه مى تواند سازگار باشد؟ نظیر این سؤال در آیات زیادى از قرآن مجید که انسان را با نقاط ضعف واضحى توصیف مى کند، مطرح مى شود. در یک جا انسان «ظلوم و جهول» شمرده شده.(9) در جاى دیگر، «هلوع» (کم ظرفیت).(10) و در جاى دیگر، «یَؤُس و کفور» (مأیوس و ناسپاس).(11) و در جاى دیگر، «طغیانگر»(12) توصیف شده است. آیا به راستى، همه این نقاط ضعف در طبیعت انسان نهفته است؟ با این که قرآن تصریح مى کند: خدا بنى آدم را گرامى داشته، و بر همه خلایق برترى بخشیده: «وَ لَقَدْ کَرَّمْنا بَنی آدَمَ وَ حَمَلْناهُمْ فِی الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ وَ رَزَقْناهُمْ مِنَ الطَّیِّباتِ وَ فَضَّلْناهُمْ عَلى کَثیر مِمَّنْ خَلَقْنا تَفْضیلاً».(13) پاسخ این سؤال با توجه به یک نکته روشن مى شود، و آن این که: انسان داراى دو بُعد وجودى است، و به همین دلیل، مى تواند در قوس صعودیش به «اعلى علیین» رسد، و در قوس نزولیش به «اسفل سافلین» کشیده شود. اگر تحت تربیت مربیان الهى قرار گیرد، و از پیام عقل الهام پذیرد و خودسازى کند، مصداق «وَ فَضَّلْناهُمْ عَلى کَثیر مِمَّنْ خَلَقْنا تَفْضیلاً» مى شود. و اگر به ایمان و تقوا پشت کند، و از خط اولیاى خدا خارج گردد، به صورت موجودى «ظلوم»، «کفار»، «یؤس»، «کفور»، «هلوع» و «کنود» درمى آید. و به این ترتیب، هیچگونه تضادى در میان این آیات وجود ندارد، منتها هر کدام به یکى از ابعاد وجود انسان نگاه مى کند. آرى، در درون فطرت انسان، ریشه تمام خوبى ها، نیکى ها، افتخارات و فضائل نهفته است، همان گونه که انسان آمادگى براى نقطه مقابل این فضائل نیز دارد، و لذا هیچ موجودى در عالم آفرینش در میان قوس صعودى و نزولیش این قدر فاصله نیست (دقت کنید). * * * در قرآن مجید، سخن از مسأله جهاد و عظمت مجاهدان راه خدا بسیار به میان آمده، ولى شاید در هیچ جا، مسأله، با این عظمت ترسیم نشده است، که حتى نفس زدن اسب هاى آنها، و جرقه هاى سُم این ستوران و گرد و غبار ناشى از حرکت سریع آنان، آن قدر با عظمت شناخته شده، که مورد قسم قرار گرفته باشد. مخصوصاً روى سرعت عمل آنها، که یکى از مهمترین عوامل پیروزى در جنگ ها است، تکیه شده، و نیز روى اصل غافلگیرى، که یکى دیگر از عوامل موفقیت در جنگ است، تکیه گردیده است. و اینها همه آموزشى است در زمینه برنامه «جهاد». قابل توجه این که: در شأن نزول این سوره آمده است: على(علیه السلام) دستور داد: در تاریکى شب مرکب ها را آماده کنند، خوراک لازم به آنها بدهند و زین بر آنها نهند و به حالت آماده باش کامل درآیند، هنگامى که پرده تاریکى شب شکافته شد، فوراً نماز صبح را با یاران خود به جا آورد، و بلافاصله به دشمن حمله کرد، دشمن وقتى بیدار شد که، زیر دست و پاى اسب هاى مجاهدین اسلام قرار گرفته بود. این حمله سریع و غافلگیرانه، هم تعداد تلفات را به حداقل رساند، و هم در ساعاتى کوتاه به جنگ خاتمه داد، و جالب این که: همه این مسائل در آیات این سوره به طرز ظریفى منعکس شده است. بدیهى است، نه اسب، خصوصیت دارد، نه مسأله جرقه ناشى از برخورد سُم آنها به سنگ هاى بیابان، و نه گرد و غبار پاى آنها، آنچه موضوعیت دارد، مسأله جهاد، و سپس ابزار آن است، که تمام وسائل جنگى امروز را شامل مى شود، همان گونه که در آیه 60 سوره «انفال» در کنار «رباط الخیل» (اسب هاى ورزیده) سخن از «قوه» (نیرو) به صورت کلى به میان آمده. * * * خداوندا! توفیق جهاد و ایثار در راه رضایت را به ما مرحمت کن! پروردگارا! نفس سرکش، تمایل به ناسپاسى و کفر دارد، ما را از خطرات آن حفظ فرما! بارالها! تو از اسرار درون و برون همه کس آگاهى، و از اعمال ما باخبرى، با لطف و عنایت خود با ما رفتار کن! آمِیْنَ یا رَبَّ الْعالَمِیْنَ پایان سوره و العادیات(14) 1 ـ «بحار الانوار»، جلد 21، صفحه 68 به بعد ـ «مجمع البیان»، جلد 10، صفحه 528 و بعضى تواریخ دیگر. 2 ـ در اینجا قاعدتاً باید گفته شود: «وَ الْعادِیاتِ عدواً» ولى از آنجا که لازمه عدو (دویدن) نفس زدن مى باشد، به جاى آن «ضَبْحاً» گفته شده. بعضى نیز گفته اند: آیه جمله محذوفى دارد و در تقدیر چنین است: «وَ الْعادِیاتِ یُضَبِّحْنَ ضَبْحاً». 3 ـ «مجمع البیان»، جلد 10، صفحه 529، این روایت را «قرطبى» نیز در تفسیرش آورده است (جلد 10، صفحه 7245). 4 ـ ضمیر در «بِهِ» به «عَدْو» (دویدن) که از جمله «وَ الْعادِیاتِ ضَبْحاً» استفاده مى شود بر مى گردد. بنابراین، «باء» در آن به معنى «سببیت» است، یعنى به سبب این دویدن، گرد و غبار فضا را پر مى کند. بعضى نیز احتمال داده اند: به زمان یا مکانى بر گردد که این تاخت و تاز در آن انجام مى شود، بنابراین «باء» به معنى ظرفیت است، ولى صحیح همان معنى اول مى باشد. 5 ـ درباره مرجع ضمیر «بِهِ» و معنى باء در اینجا، مطلب همان است که در آیه سابق گفته شد. 6 ـ تفسیر «بیضاوى»، صفحه 465. 7 ـ «مجمع البیان»، جلد 10، صفحه 530. 8 ـ «لام» در «لِحُبِّ الْخَیْرِ» ممکن است «لام تعدیه» باشد و یا «لام علت»، بنابر اول تفسیرش همان است که در بالا آمد، و بنابر دوم مفهوم آیه چنین مى شود: «انسان به علت حبّ مال، بخیل است» ولى مسلماً تفسیر اول مناسب تر است. 9 ـ احزاب، آیه 72. 10 ـ معارج، آیه 19. 11 ـ هود، آیه 9. 12 ـ علق، آیه 6. 13 ـ اسراء، آیه 70. 14 ـ پایان تصحیح: 14 / 3 / 1383.ترجمه:
شأن نزول:
تفسیر:
سوگند به جهادگران بیدار!
نکته ها:
1 ـ رابطه سوگندهاى این سوره و هدف آن
2 ـ آیا طبیعت انسان ناسپاسى و بخل است؟
3 ـ عظمت جهاد!