1أَلْهاکُمُ التَّکاثُرُ
2حَتّى زُرْتُمُ الْمَقابِرَ
3کَلاّ سَوْفَ تَعْلَمُونَ
4ثُمَّ کَلاّ سَوْفَ تَعْلَمُونَ
5کَلاّ لَوْ تَعْلَمُونَ عِلْمَ الْیَقینِ
6لَتَرَوُنَّ الْجَحیمَ
7ثُمَّ لَتَرَوُنَّها عَیْنَ الْیَقینِ
8ثُمَّ لَتُسْئَلُنَّ یَوْمَئِذ عَنِ النَّعیمِ
ترجمه:
به نام خداوند بخشنده بخشایشگر
1 ـ افزون طلبى شما را به خود مشغول داشته است.
2 ـ تا آنجا که به دیدار قبرها رفتید (و به آن قبور افتخار کردید).
3 ـ چنین نیست (آرى) به زودى خواهید دانست!
4 ـ باز چنان نیست; به زودى خواهید دانست.
5 ـ قطعاً چنان نیست; اگر شما علم الیقین (به آخرت) داشتید (افزون طلبى شما را از خدا غافل نمى کرد)!
6 ـ قطعاً شما جهنم را خواهید دید!
7 ـ سپس (با ورود در آن) آن را به عین الیقین مشاهده خواهید کرد.
8 ـ سپس در آن روز (همه شما) از نعمت هائى که داشته اید بازپرسى خواهید شد!
شأن نزول:
همان گونه که اشاره کردیم، مفسران معتقدند: این سوره درباره قبائلى نازل شد که بر یکدیگر تفاخر مى کردند، و با کثرت نفرات و جمعیت، یا اموال و ثروت خود، بر یکدیگر مباهات مى نمودند، تا آنجا که براى بالا بردن آمار نفرات قبیله، به گورستان مى رفتند و قبرهاى مردگان هر قبیله را مى شمردند!.
ولى، بعضى آن را ناظر به دو قبیله از قبائل «قریش» در «مکّه» مى دانند، و بعضى دو قبیله از قبائل انصار پیامبر(صلى الله علیه وآله) در «مدینه» و بعضى تفاخر «یهود» را بر دیگران، هر چند «مکّى» بودن آن صحیح تر به نظر مى رسد.
اما، مسلّم است که این شان نزول ها هر چه باشد، هرگز مفهوم آیه را محدود نمى کند.
* * *
تفسیر:
بلاى تکاثر و تفاخر!
در این آیات، نخست با لحنى ملامت بار مى فرماید: «تفاخر و مباهات بر یکدیگر، شما را از خدا و قیامت به خود مشغول داشت» (أَلْهاکُمُ التَّکاثُرُ).
* * *
«تا آنجا که به زیارت و دیدار قبرها رفتید، و قبور مردگان خود را برشمردید» (حَتّى زُرْتُمُ الْمَقابِرَ).
این احتمال نیز در تفسیر آیه داده شده است: «تکاثر» و «تفاخر» آن چنان آنها را به خود مشغول داشته، که تا لحظه ورود در قبر نیز ادامه دارد.
ولى معنى اول با تعبیر «زُرْتُمُ الْمَقابِرَ» و همچنین شأن نزول ها و خطبه «نهج البلاغه» که به خواست خدا بعداً به آن اشاره مى شود، سازگارتر است.
«أَلْهاکُم» از ماده «لهو» به معنى سرگرم شدن به کارهاى کوچک و غافل ماندن از اهداف و کارهاى مهم است، «راغب» در «مفردات» مى گوید: «لهو» چیزى است که انسان را به خود مشغول داشته، و از مقاصد و اهدافش بازمى دارد.
«تکاثر» از ماده «کثرت» به معنى تفاخر، مباهات و فخرفروشى بر یکدیگر است.(1)
«زُرْتُم» از ماده «زیارة» و «زَوْر» (بر وزن قول) در اصل، به معنى قسمت بالاى سینه است، سپس به معنى ملاقات کردن و روبرو شدن به کار رفته است، و «زَوَر» (بر وزن سفر) به معنى کج شدن قسمت بالاى سینه است، و از آنجا که دروغ نوعى انحراف از حق است، به آن، «زُور» (بر وزن کور) اطلاق مى شود.
«مَقابِر» جمع «مقبرة» به معنى محل قبر میت است، و زیارت کردن مقابر در اینجا یا کنایه از مرگ است، (طبق بعضى از تفاسیر) و یا به معنى رفتن به سراغ قبرها براى شماره کردن و تفاخر نمودن (طبق تفسیر مشهور).
و همان گونه که گفتیم: معنى دوم صحیح تر به نظر مى رسد، و یکى از شواهد آن سخنى است که از امیرمؤمنان على(علیه السلام) در این زمینه در «نهج البلاغه» آمده است که بعد از تلاوت «أَلْهاکُمُ التَّکاثُرُ حَتّى زُرْتُمُ الْمَقابِرَ» فرمود: یا لَهُ مَراماً ما أَبْعَدَهُ؟ وَ زَوْراً ما أَغْفَلَهُ؟ وَ خَطَراً ما أَفْظَعَهُ؟
لَقَدْ اِسْتَخلَوا مِنْهُمْ أَىَّ مُدَّکِر وَ تَناوَشُوهُمْ مِنْ مَکان بَعِیْد.
أَ فَبِمَصارِعِ آبَائِهِمْ یَفْخَرُونَ؟ أَمْ بِعَدِیدِ الْهَلْکى یَتَکاثَرُونَ؟ یَرْتَجِعُونَ مِنْهُمْ أَجْساداً خَوَتْ، وَ حَرَکات سَکَنَتْ؟
وَ لاََنْ یَکُونُوا عِبَراً أَحَقُّ مِنْ أَنْ یَکُونُوا مُفْتَخَراً!:
«شگفتا! چه هدف بسیار دورى؟ و چه زیارت کنندگان غافلى؟ و چه افتخار موهوم و رسوائى؟!
به یاد استخوان پوسیده کسانى افتاده اند که سال ها است خاک شده اند، آن هم چه یادآورى؟ با این فاصله دور، به یاد کسانى افتاده اند که سودى به حالشان ندارند.
آیا به محل نابودى پدران خویش افتخار مى کنند؟ و یا با شمردن تعداد مردگان و معدومین، خود را بسیار مى شمرند؟ آنها خواهان بازگشت اجسادى هستند که تار و پودشان از هم گسسته، و حرکاتشان به سکون مبدل شده.
این اجساد پوسیده، اگر مایه عبرت باشند، سزاوارتر است تا موجب افتخار گردند»!.(2)
این خطبه که تنها به قسمتى از آن در اینجا اشاره کردیم، به قدرى تکان دهنده، گویا و صریح است، که «ابن ابى الحدید معتزلى» مى گوید: من به کسى که همه امت ها به او سوگند یاد مى کنند، قسم مى خورم که از پنجاه سال پیش تاکنون بیش از هزار بار این خطبه را خوانده ام، و در هر بار در درون قلبم لرزش و ترس و پند و موعظه تازه اى پدید آمده، و در روحم به سختى اثر گذارده، اعضاء و جوارحم به لرزه افتاده، هرگز نشده که در آن تأمل کنم، جز این که در آن حال به یاد مرگ خانواده، بستگان و دوستانم افتاده ام و درست برایم مجسم شده که: من، همانم که امام(علیه السلام) توصیف فرموده است.
چقدر واعظان، خطبا، گویندگان و افراد فصیح در این باره سخن گفته اند، و من گوش فرا داده ام! و در سخنان آنها دقت کرده ام، ولى در هیچ یک تأثیر سخن امام(علیه السلام) را نیافته ام!.
این تأثیرى که سخن او در قلب من مى گذارد، یا از ایمانى سرچشمه مى گیرد که به گوینده آن تعلق دارد، و یا نیت، یقین و اخلاص او سبب شده است که این چنین در ارواح نفوذ کند، و در قلوب جایگزین شود».(3)
وى در قسمت دیگرى از سخنانش مى گوید: یَنْبَغِى لَوْ اِجْتَمَعَ فُصَحاءُ الْعَرَبِ قاطِبَةً فِى مَجْلِس وَ تَلى عَلَیْهِمْ أَنْ یَسْجُدُوا لَهُ!: «سزاوار است اگر فصحاء عرب همگى در مجلسى اجتماع کنند و این خطبه براى آنها خوانده شود در برابر آن سجده کنند».
و در همین جا اشاره به گفتار «معاویه» درباره فصاحت امیرمؤمنان على(علیه السلام)مى کند که مى گوید: وَ اللّهِ ما سَنَّ الْفَصاحَةَ لِقُرَیْش غَیْرُهُ: «به خدا هیچ کس فصاحت را براى قریش غیر او پایه گذارى نکرد»!
* * *
در آیه بعد، آنها را با این سخن مورد تهدید شدید قرار داده، مى فرماید:
«چنین نیست که شما مى پندارید و با آن تفاخر مى کنید، شما به زودى نتیجه این تفاخر موهوم خود را خواهید دانست» (کَلاّ سَوْفَ تَعْلَمُونَ).
* * *
باز براى تأکید مى افزاید: «سپس چنین نیست که شما مى پندارید، به زودى خواهید دانست» (ثُمَّ کَلاّ سَوْفَ تَعْلَمُونَ).
جمعى از مفسران این دو آیه را تکرار و تأکید یک مطلب دانسته اند، که هر دو به صورت سربسته از عذاب هائى که در انتظار این مستکبران متفاخر است، خبر مى دهد.
در حالى که بعضى دیگر، اولى را اشاره به عذاب قبر و برزخ که انسان بعد از مرگ، با آن روبرو مى شود دانسته اند، و دومى را اشاره به عذاب قیامت.
در حدیثى، از امیرمؤمنان على(علیه السلام) آمده است: ما زِلْنا نَشُکُّ فِى عَذابِ الْقَبْرِ حَتّى نَزَلَتْ أَلْهاکُمُ التَّکاثُرُ، اِلى قَوْلِهِ کَلاّ سَوْفَ تَعْلَمُونَ، یُرِیْدُ فِى الْقَبْرِ، ثُمَّ کَلاّ سَوْفَ تَعْلَمُونَ، بَعْدَ الْبَعْثِ:
«گروهى از ما پیوسته درباره عذاب قبر در شک بودند، تا این که سوره «الهاکم التکاثر» نازل شد، تا آنجا که فرمود: «کلا سوف تعلمون» منظور از آن عذاب قبر است، سپس فرمود: «ثم کلا سوف تعلمون» منظور عذاب قیامت است».(4)
در تفسیر «کبیر فخر رازى» این مطلب از یکى از یاران على(علیه السلام) به نام «زر بن جیش» نقل شده که مى گوید: ما از عذاب قبر در شک بودیم، تا از على(علیه السلام)شنیدیم که مى فرمود: «این آیه دلیل بر عذاب قبر است».(5)
* * *
سپس مى فرماید: «این چنین نیست که شما تفاخر کنندگان مى پندارید اگر شما به آخرت ایمان داشتید و با علم الیقین آن را مى دانستید هرگز به سراغ این امور نمى رفتید و تفاخر و مباهات به این مسائل باطل نمى کردید» (کَلاّ لَوْ تَعْلَمُونَ عِلْمَ الْیَقینِ).(6)
* * *
باز براى تأکید و انذار بیشتر مى افزاید: «شما قطعاً جهنم را خواهید دید» (لَتَرَوُنَّ الْجَحیمَ).
* * *
«سپس با ورود در آن، آن را به عین الیقین مشاهده خواهید کرد» (ثُمَّ لَتَرَوُنَّها عَیْنَ الْیَقینِ).
* * *
«سپس در آن روز همه شما قطعاً از نعمت هائى که داشته اید سؤال خواهید شد» (ثُمَّ لَتُسْئَلُنَّ یَوْمَئِذ عَنِ النَّعیمِ).
باید در آن روز، روشن سازید که این نعمت هاى خداداد را در چه راهى مصرف کرده اید؟ و از آنها براى اطاعت الهى یا معصیتش کمک گرفته اید، یا نعمت ها را ضایع ساخته، هرگز حق آن را ادا ننموده اید؟
* * *
نکته ها:
1 ـ سرچشمه تفاخر و فخرفروشى
از آیات فوق استفاده مى شود: یکى از عوامل اصلى تفاخر، تکاثر و فخر فروشى، همان جهل و نادانى نسبت به پاداش و کیفر الهى و عدم ایمان به معاد است.
از این گذشته، جهل انسان به ضعف ها و آسیب پذیرى هایش، به آغاز پیدایش و سرانجامش، از عوامل دیگر این کبر و غرور و تفاخر است، به همین دلیل، قرآن مجید براى درهم شکستن این تفاخر و تکاثر، سرگذشت اقوام پیشین را در آیات مختلف بازگو مى کند، که چگونه اقوامى با داشتن امکانات و قدرت فراوان، با وسائل ساده اى نابود شده اند:
با وزش بادها، با یک جرقه آسمانى (صاعقه)، با یک زمین لرزه، با نزول باران بیش از حدّ، خلاصه، با «آب»، «باد»، «خاک» و گاه با «سجّیل» و «پرندگان کوچک»، نابود شدند و از میان رفتند.
با این حال، این همه تفاخر و غرور براى چیست؟!.
عامل دیگرى براى این امر، همان احساس ضعف و حقارت ناشى از شکست ها است که افراد براى پوشاندن شکست هاى خود، پناه به تفاخر و فخرفروشى مى برند، لذا در حدیثى، از امام صادق(علیه السلام) مى خوانیم: مَا مِنْ رَجُل تَکَبَّرَ أَوْ تَجَبَّرَ إِلاّ لِذِلَّة وَجَدَها فِی نَفْسِه: «هیچ کس تکبر و فخرفروشى نمى کند، مگر به خاطر ذلتى که در نفس خود مى یابد».(7)
و هنگامى که احساس کند به حدّ کمال رسیده است، نیازى به این تفاخر نمى بیند.
در حدیث دیگرى، از امام باقر(علیه السلام) مى خوانیم: ثَلاثَةٌ مِنْ عَمَلِ الْجاهِلِیَّةِ: الْفَخْرُ بِالأَنْسابِ، وَ الطَّعْنُ فِی الأَحْسابِ، وَ الاِسْتِسْقاءُ بِالأَنْواءِ:
«سه چیز است که از عمل جاهلیت است: تفاخر به نسب، و طعن در شخصیت و شرف خانوادگى افراد، و درخواست باران به وسیله ستارگان».(8)
در حدیث دیگرى، از امیرمؤمنان على(علیه السلام) مى خوانیم: أَهْلَکَ النّاسَ اثْنانِ: خَوْفُ الْفَقْرِ، وَ طَلَبُ الْفَخْرِ: «دو چیز مردم را هلاک کرده: ترس از فقر (که انسان را وادار به جمع مال از هر طریق و با هر وسیله مى کند) و تفاخر».(9)
به راستى، از مهمترین عوامل حرص، بخل، دنیاپرستى و رقابت هاى مخرب و بسیارى از مفاسد اجتماعى، همین ترس بى دلیل از فقر و تفاخر و برترى جوئى در میان افراد و قبائل و امت ها است.
لذا در حدیثى، از پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) مى خوانیم: ما أَخْشى عَلَیْکُمُ الْفَقْرَ وَ لکِنْ أَخْشى عَلَیْکُمُ التَّکاثُرَ: «من از فقر بر شما نمى ترسم، ولى از تکاثر بیم دارم».(10)
«تکاثر» همان گونه که قبلاً اشاره کردیم، در اصل، به معنى تفاخر است، ولى گاه به معنى فزون طلبى و جمع مال آمده، چنان که در حدیثى از پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله)مى خوانیم:
اَلْتَّکاثُرُ، (فِى) الأَمْوالِ جَمْعُها مِنْ غَیْرِ حَقِّها، وَ مَنْعُها مِنْ حَقِّها، وَ شَدُّها فِى الأَوْعِیَةِ: «تکاثر، جمع آورى اموال از طرق نامشروع، و خوددارى از اداى حق آن و بستن آنها در خزینه ها و صندوق ها است».(11)
این بحث دامنه دار را با حدیث پر معنایى از پیغمبر اکرم (صلى الله علیه وآله) پایان مى دهیم، او در تفسیر «الهاکم التکاثر» فرمود:
یَقُولُ ابْنُ آدَمَ مالِىْ مالِی، وَ مالَکَ مِنْ مالِکَ إِلاّ ما أَکَلْتَ فَأَفْنَیْتَ أَوْ لَبِسْتَ فَأَبْلَیْتَ أَوْ تَصَدَّقْتَ فَأَمْضَیْتَ: «انسان مى گوید: مال من! مال من! در حالى که مال تو تنها همان غذائى است که مى خورى، و لباسى است که مى پوشى، و صدقاتى که در راه خدا انفاق مى کنى»!(12)
و این نکته اى است بسیار جالب، که بهره هر کس از اموال فراوانى که جمع آورى مى کند، و گاه کمترین دقتى در حلال و حرام بودن آن ندارد، چیزى جز همان مختصرى که مى خورد، مى نوشد و مى پوشد، و یا در راه خدا انفاق مى کند، نیست، و مى دانیم: آنچه را شخصاً مصرف مى کند، ناچیز است و چه بهتر که از طریق انفاق، بهره خود را بیشتر کند.
* * *
2 ـ یقین و مراحل آن
«یقین» نقطه مقابل «شک» است، همان گونه که «علم» نقطه مقابل «جهل» است، و به معنى وضوح و ثبوت چیزى آمده است، و طبق آنچه از اخبار و روایات استفاده مى شود، به مرحله عالى ایمان، «یقین» گفته مى شود، امام باقر(علیه السلام)فرمود: «ایمان یک درجه از اسلام بالاتر است، و تقوا یک درجه از ایمان بالاتر، و یقین یک درجه برتر از تقوا است»، سپس افزود: وَ لَمْ یُقْسَمْ بَیْنَ النّاسِ شَیْءٌ أَقَلَّ مِنَ الْیَقِین: «در میان مردم چیزى کمتر از یقین تقسیم نشده است»!.
راوى سؤال مى کند: یقین چیست؟ مى فرماید: التَّوَکُّلُ عَلَى اللّه، وَ التَّسْلِیمُ لِلّهِ، وَ الرِّضا بِقَضاءِ اللّ، وَ التَّفْوِیضُ إِلَى اللّهِ!: «حقیقت یقین، توکل بر خدا، تسلیم در برابر ذات پاک او، رضا به قضاى الهى، و واگذارى تمام کارهاى خویش به خداوند است».(13)
برترى مقام یقین از مقام تقوا و ایمان و اسلام، چیزى است که در روایات دیگر نیز روى آن تأکید شده است.(14)
در حدیث دیگرى، از امام صادق(علیه السلام) مى خوانیم: مِنْ صِحَّةِ یَقِینِ الْمَرْأِ الْمُسْلِمِ أَنْ لا یُرْضِیَ النّاسَ بِسَخَطِ اللّهِ، وَ لا یَلُومَهُمْ عَلى ما لَمْ یُؤْتِهِ اللّهُ... إِنَّ اللّهَ بِعَدْلِهِ وَ قِسْطِهِ جَعَلَ الرَّوْحَ وَ الرّاحَةَ فِی الْیَقِینِ وَ الرِّضا وَ جَعَلَ الْهَمَّ وَ الْحَزَنَ فِی الشَّکِّ وَ السَّخَطِ:
«از نشانه هاى صحت یقین مردم مسلمان این است که: مردم را با خشم الهى از خود خشنود نکند، و آنها را بر چیزى که خداوند به او نداده است، ملامت ننماید (آنها را مسؤول محرومیت خود نشمارد)... خداوند به خاطر عدل و دادش، آرامش و راحت را در یقین و رضا قرار داده، و اندوه و حزن را در شک و ناخشنودى»!
از این تعبیرات، و تعبیرات دیگر به خوبى استفاده مى شود: وقتى انسان به مقام یقین مى رسد، آرامش خاصى سراسر قلب و جان او را فرا مى گیرد.
ولى با این حال، براى یقین مراتبى است که در آیات فوق و آیه 95 سوره «واقعه»: «اِنَّ هذا لَهُوَ حَقُّ الْیَقِیْنِ» به آن اشاره شده است و آن سه مرحله است.(15)
1 ـ علم الیقین، و آن این است که: انسان از دلائل مختلف به چیزى ایمان آورد، مانند کسى که با مشاهده دود، ایمان به وجود آتش پیدا مى کند.
2 ـ عین الیقین، و آن در جائى است که: انسان به مرحله مشاهده مى رسد و با «چشم» خود مثلاً آتش را مشاهده مى کند.
3 ـ حق الیقین، و آن همانند کسى است که: وارد در آتش شود و سوزش آن را لمس کند، و به صفات آتش متصف گردد، و این بالاترین مرحله یقین است.
«محقق طوسى» در یکى از سخنان خود مى گوید: «یقین» همان اعتقاد جازم مطابق و ثابت است، که زوال آن ممکن نیست، و در حقیقت از دو علم ترکیب یافته، علم به معلوم، و علم به این که خلاف آن علم محال است، و داراى چند مرتبه است: «علم الیقین»، «عین الیقین» و «حق الیقین».(16)
در حقیقت، مرحله اول جنبه عمومى دارد، مرحله دوم، براى پرهیزگاران است و مرحله سوم، مخصوص خاصان و مقربان.
لذا، در حدیثى آمده است: خدمت پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) عرض کردند: شنیده ایم بعضى از یاران عیسى(علیه السلام) روى آب راه مى رفتند؟! فرمود: لَوْ کانَ یَقِیْنُهُ أَشَدَّ مِنْ ذلِکَ لَمَشى عَلَى الْهَواءِ: «اگر یقینش از آن محکم تر بود، بر هوا راه مى رفت»!
مرحوم «علامه طباطبائى» بعد از ذکر این حدیث، مى افزاید: همه چیز بر محور یقین به خداوند سبحان، و محو کردن اسباب جهان تکوین از استقلال در تأثیر، دور مى زند، بنابراین، هر قدر اعتقاد و ایمان انسان به قدرت مطلقه الهیه بیشتر گردد، اشیاء جهان به همان نسبت در برابر او مطیع و منقاد خواهند شد.(17)
و این است رمز رابطه یقین و تصرف خارق العاده در عالم آفرینش.
* * *
3 ـ همگى دوزخ را مشاهده مى کنند!
جمله «لَتَرَوُّنَ الْجَحِیْم» داراى دو تفسیر است:
نخست این که: منظور مشاهده دوزخ در آخرت است، که مخصوص کفار، و یا براى عموم جن و انس است; چرا که طبق بعضى آیات قرآن همگى از کنار جهنم باید بگذرند.
دیگر این که: منظور مشاهده آن با شهود قلبى در همین عالم دنیا است، و در این صورت، این جمله جواب قضیه شرطیه است، مى فرماید: «اگر شما «علم الیقین» مى داشتید «جهنم» را در همین جهان با چشم دل مشاهده مى کردید» چرا که مى دانیم: بهشت و دوزخ هم اکنون آفریده شده اند و وجود خارجى دارند.
ولى، همان گونه که قبلاً نیز اشاره کرده ایم، تفسیر اول با آیات بعد که سخن از روز قیامت مى گوید مناسب تر است، بنابراین یک قضیه قطعى و غیر مشروط است.
* * *
4 ـ در قیامت از چه نعمت هائى سؤال مى شود؟
در آخرین آیه این سوره خواندیم: مسلماً همه شما روز قیامت از نعمت ها بازپرسى خواهید شد.
بعضى گفته اند: منظور از این نعمت، «سلامت» و «فراغت خاطر» است.
و بعضى آن را «تندرستى» و «امنیت» مى دانند.
و بعضى همه نعمت ها را مشمول آیه شمرده اند.
در حدیثى، از امیرمؤمنان على(علیه السلام) مى خوانیم: النَّعِیْمُ الرُّطَبُ، وَ الْماءُ الْبارِدُ: «نعیم، رطب و آب خنک است»!
در حالى که، در حدیث دیگرى مى خوانیم: «ابو حنیفه» از امام صادق(علیه السلام)درباره تفسیر این آیه سؤال کرد، امام(علیه السلام) سؤال را به او برگردانده، فرمود: «نعیم به عقیده تو چیست»؟
عرض کرد: غذا است و طعام و آب خنک.
فرمود: «اگر خدا بخواهد تو را روز قیامت در پیشگاهش نگه دارد تا از هر لقمه اى که خورده اى، و هر جرعه اى که نوشیده اى، از تو سؤال کند، باید بسیار در آنجا بایستى»!
عرض کرد: «پس نعیم چیست»؟
فرمود: «ما اهل بیت هستیم که خداوند به وسیله وجود ما به بندگانش نعمت داده، و به وسیله ما میان آنها بعد از اختلاف، الفت بخشیده، دل هاى آنان را به وسیله ما به هم پیوند داده، و برادر خود ساخته، بعد از آن که دشمن یکدیگر بودند، و به وسیله ما آنها را به اسلام هدایت کرده... آرى، نعیم همان پیامبر(صلى الله علیه وآله) و خاندان او است».(18)
تفسیر این روایاتِ ظاهراً مختلف، چنین است: «نعیم» یک معنى بسیار گسترده دارد که همه مواهب الهى را اعم از «معنوى» مانند: دین، ایمان، اسلام، قرآن و ولایت، و انواع نعمت هاى «مادى» را اعم از فردى و اجتماعى شامل مى شود، منتها نعمت هائى که اهمیت بیشترى دارند مانند: نعمت «ایمان و ولایت» بیشتر از آنها سؤال مى شود، که آیا حق آنها ادا شده یا نه؟ و ظاهراً روایاتى که نعمت هاى مادى را از شمول این آیه نفى مى کند، ناظر به این معنى است که، شما نباید مصداق هاى مهمتر را رها کرده، به مصداق هاى کوچک تر روى آورید، و در حقیقت، هشدارى است به مردم، در زمینه سلسله مراتب مواهب و نعمت هاى الهى و این که در برابر آنها مسئولیت سنگین دارند.
و چگونه ممکن است از این نعمت ها سؤال نشود، در حالى که سرمایه هاى بزرگى هستند که در اختیار بشر قرار داده شده، و باید از هر کدام دقیقاً قدردانى کنند و شکر آن را به جاى آورند، و در موارد خود صرف کنند.
* * *
خداوندا! نعمت هاى بى پایانت مخصوصاً نعمت ایمان و ولایت را بر ما مستدام دار!
پروردگارا! توفیق اداى حق این همه نعمت را به ما مرحمت فرما!
بارالها! بر این نعمت هاى بزرگ بیفزا و آنها را هرگز از ما سلب مکن!
1 ـ در استعمالات روزمره فارسى «تکاثر» به معنى ثروت اندوزى استعمال مى شود، در حالى که این معنى در ریشه لغوى آن نیست، ولى در بعضى از روایات که بعداً به آن اشاره مى کنیم، چنین استعمالى آمده است.
2 ـ «نهج البلاغه»، خطبه 221.
3 ـ «شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید»، جلد 11، صفحه 153.
4 ـ «مجمع البیان»، جلد 10، صفحه 534.
5 ـ تفسیر «فخر رازى»، جلد 32، صفحه 78.
6 ـ بعضى معتقدند: واژه «کَلاّ» در این گونه موارد براى تأکید و به معنى «حقاً» مى باشد، این سخن را «طبرسى» در «مجمع البیان» نقل مى کند و مى گوید: «اَلْعَرَبُ تُؤَکِّدُ بِکَلاّ وَ حَقّاً».
7 ـ «اصول کافى»، جلد 2، صفحه 236، باب الکبر، حدیث 17.
8 ـ «بحار الانوار»، جلد 73، صفحه 291، حدیث 15.
9 ـ «بحار الانوار»، جلد 73، صفحه 290، حدیث 12.
10 ـ «درّ المنثور»، جلد 6، صفحه 387.
11 ـ «نور الثقلین»، جلد 5، صفحه 662، حدیث 8.
12 ـ «مجمع البیان»، جلد 10، صفحه 534.
13 ـ «بحار الانوار»، جلد 70، صفحه 138، حدیث 4.
14 ـ «بحار الانوار»، جلد 70، صفحه 135 ـ 137.
15 ـ «بحار الانوار»، جلد 70، صفحه 143.
16 ـ «بحار الانوار»، جلد 70، صفحه 143.
17 ـ «المیزان»، جلد 6، صفحه 200 (ذیل آیه 105 سوره «مائده»).
18 ـ «مجمع البیان»، جلد 10، صفحه 535.