هود
كَأَن لَّمْ يَغْنَوْا فِيهَا ۗ أَلَا بُعْدًا لِّمَدْيَنَ كَمَا بَعِدَتْ ثَمُودُ 95
94وَ لَمّا جاءَ أَمْرُنا نَجَّیْنا شُعَیْباً وَ الَّذینَ آمَنُوا مَعَهُ بِرَحْمَة مِنّا وَ أَخَذَتِ الَّذینَ ظَلَمُوا الصَّیْحَةُ فَأَصْبَحُوا فی دِیارِهِمْ جاثِمینَ
95کَأَنْ لَمْ یَغْنَوْا فیها أَلا بُعْداً لِمَدْیَنَ کَما بَعِدَتْ ثَمُودُ
ترجمه:
94 ـ و هنگامى که فرمان ما فرا رسید، شعیب و کسانى را که با او ایمان آورده بودند، به رحمت خود نجات دادیم; و آنها را که ستم کردند، صیحه (آسمانى) فرو گرفت; و در دیار خود، به رو افتادند (و مردند).
95 ـ آن چنان که گوئى هرگز از ساکنان آن (دیار) نبودند! دور باد مدین (و اهل آن از رحمت خدا)، همان گونه که قوم ثمود دور شدند!
تفسیر:
پایان عمر تبهکاران مدین
در سرگذشت اقوام پیشین، بارها در قرآن مجید خوانده ایم: پیامبران در مرحله نخست، به دعوت آنها به سوى خدا بر مى خاستند، و از هر گونه آگاه سازى و اندرز و نصیحت مضایقه نمى کردند.
در مرحله بعد، که اندرزها براى گروهى سود نمى داد، روى تهدید به عذاب الهى تکیه مى کردند، تا آخرین کسانى که آمادگى پذیرش دارند تسلیم حق شوند، و به راه خدا باز گردند و اتمام حجت شود.
در مرحله سوم، که هیچ یک از اینها سودى نمى داد به حکم سنت الهى در زمینه تصفیه و پاکسازى روى زمین، مجازات فرا مى رسید و این خارهاى سر راه را از میان مى برد.
در مورد قوم «شعیب»، یعنى مردم «مدین» نیز، سرانجام مرحله نهائى فرا رسید، قرآن گوید:
«هنگامى که فرمان ما (دائر به مجازات این قوم گمراه، ستمکار و لجوج) فرا رسید، نخست، شعیب و کسانى را که با او ایمان آورده بودند، به برکت رحمت خود از آن سرزمین نجات دادیم» (وَ لَمّا جاءَ أَمْرُنا نَجَّیْنا شُعَیْباً وَ الَّذینَ آمَنُوا مَعَهُ بِرَحْمَة مِنّا).
«سپس فریاد آسمانى و صیحه عظیم مرگ آفرین، ظالمان و ستمگران را فرو گرفت» (وَ أَخَذَتِ الَّذینَ ظَلَمُوا الصَّیْحَةُ).
«صَیْحَه» همان گونه که سابقاً هم گفته ایم، به معنى هر گونه صداى عظیم است، و قرآن از نابودى چند قوم گنهکار به وسیله صیحه آسمانى حکایت مى کند، این صیحه، احتمالاً وسیله صاعقه و مانند آن بوده است، و همان گونه که در داستان قوم «ثمود» بیان کردیم، گاهى ممکن است امواج صوتى به قدرى قوى باشد که سبب مرگ گروهى شود.
و به دنبال آن، مى فرماید: «قوم شعیب بر اثر این صیحه آسمانى در خانه هاى خود به رو افتادند و مردند» و اجساد بى جانشان به عنوان درس هاى عبرتى تا مدتى در آنجا بود (فَأَصْبَحُوا فی دِیارِهِمْ جاثِمینَ).
* * *
و در آیه بعد، مى افزاید: آن چنان طومار زندگانى آنها در هم پیچیده شد، که «گویا هرگز ساکن آن سرزمین نبودند» (کَأَنْ لَمْ یَغْنَوْا فیها).
تمام آن ثروت هائى که به خاطر آن، گناه، ظلم و ستم کردند، و تمام آن کاخ ها، زینت ها، زرق و برق ها و غوغاها، همه از میان رفت و همه خاموش شدند.
سرانجام، همان گونه که در آخر سرگذشت قوم عاد و ثمود بیان شد، مى فرماید: «دور باد سرزمین مدین از لطف و رحمت پروردگار! همان گونه که قوم ثمود دور شدند» (أَلا بُعْداً لِمَدْیَنَ کَما بَعِدَتْ ثَمُودُ).
روشن است منظور از «مدین» در اینجا اهل مدین است، آنها بودند که از رحمت خدا دور افتادند.
نکته:
درس هاى تربیتى داستان «شعیب»
خاطرات پیامبران، و ماجراى زندگى اقوام پیشین، همیشه الهام بخش براى اقوام بعد است; چرا که آزمایش هاى زندگى آنان ـ همان آزمایش هائى که گاهى ده ها سال یا صدها سال به طول انجامیده ـ در لابلاى چند صفحه از تاریخ در اختیار همگان قرار مى گیرد، و هر کس مى تواند در زندگى خود از آن الهام بگیرد.
سرگذشت این پیامبر بزرگ (شعیب) نیز، درس هاى فراوانى به ما مى دهد از جمله:
* * *
1 ـ اهمیت مسائل اقتصادى
در این سرگذشت، خواندیم که «شعیب» بعد از دعوت به توحید، آنها را دعوت به حق و عدالت در امور مالى و تجارت کرد، این خود نشان مى دهد که مسائل اقتصادى یک جامعه را نمى توان ساده شمرد.
و نیز نشان مى دهد که پیامبران فقط مأمور مسائل اخلاقى نبوده اند، بلکه اصلاح وضع نابسامان اجتماعى و اقتصادى نیز، بخش مهمى از دعوت آنها را تشکیل مى داده است، تا آنجا که آن را بعد از دعوت به توحید قرار مى دادند.
* * *
2 ـ اصالت ها را نباید فداى تعصب کرد
در این سرگذشت، خواندیم یکى از عوامل سقوط این قوم گمراه در دامان بدبختى، این بود که آنها به خاطر کینه ها و عداوت هاى شخصى، حقایق را به دست فراموشى مى سپردند، در حالى که انسان عاقل و واقع بین، کسى است که حق را از هر کس، هر چند دشمن شماره یک او باشد بشنود و بپذیرد.
* * *
3 ـ نماز دعوت به توحید و پاکى مى کند
قوم گمراه شعیب از روى تعجب از او پرسیدند: آیا این نماز تو است که دعوت به ترک پرستش بت ها و ترک کم فروشى و تقلب مى کند؟.
شاید آنها فکر مى کردند، این حرکات و اذکار چه اثرى مى تواند در این امور بگذارد؟ در حالى که مى دانیم نیرومندترین رابطه، میان این دو بر قرار است، اگر نماز به معنى واقعى یعنى حضور انسان با تمام وجودش در برابر خدا باشد.
این حضور نردبان تکامل و وسیله تربیت روح و جان و پاک کننده زنگار گناه از قلب او است.
این حضور، اراده انسان را قوى، عزمش را راسخ و غرور و کبر را از او دور مى سازد.
* * *
4 ـ خودبینى رمز توقف است
قوم شعیب چنان که از آیات فوق استفاده کردیم، افرادى خودخواه و خودبین بودند، خود را فهمیده و «شعیب» را نادان مى پنداشتند، او را به باد مسخره مى گرفتند، سخنانش را بى محتوا و شخصش را ضعیف و ناتوان مى خواندند، و این خودبینى و خودخواهى، سرانجام آسمان زندگیشان را تاریک ساخت و آنها را به خاک سیاه نشاند!.
نه تنها انسان، که حیوان نیز اگر خودبین باشد، در راه متوقف خواهد شد، مى گویند: یک نفر اسب سوار، به نهر آبى رسید، ولى با تعجب ملاحظه کرد اسب حاضر نیست از آن نهر کوچک و کم عمق بگذرد، هر چه در این کار اصرار ورزید سودى نداشت، مرد حکیمى فرا رسید و گفت: آب نهر را به هم زنید تا گل آلود شود، مشکل حل خواهد شد! این کار را کردند اسب به آرامى عبور کرد، تعجب کردند، و از او نکته حل مشکل را خواستند.
مرد حکیم گفت: هنگامى که آب صاف بود، اسب عکس خود را در آب مى دید، و مى پنداشت خود او است، و حاضر نبود پا به روى خویشتن بگذارد، همین که آب گل آلود شد، و خویش را فراموش کرد با سادگى از آن گذشت!.
* * *
5 ـ ایمان و عمل از هم جدا نیستند
هنوز بسیارند کسانى که فکر مى کنند با داشتن یک عقیده ساده مى توان مسلمان بود، هر چند عملى از آنها سر نزند، هنوز زیادند کسانى که دینى را مى خواهند که بر سر راه هوس هاى سرکش آنها مانعى ایجاد نکند، و از هر نظر آنان را آزاد بگذارد.
داستان شعیب، نشان مى دهد: این قوم نیز خواهان چنین آئینى بودند، لذا به او مى گفتند: ما نه حاضریم بت هاى نیاکان را فراموش کنیم، و نه آزادى عمل در اموال و ثروتمان را از دست دهیم.
آنها فراموش کرده بودند که، اصولاً میوه درخت ایمان، عمل است، و آئین انبیاء براى این بوده است که خودکامگى ها و انحرافات عملى انسان را اصلاح کنند، و گرنه، یک درخت بى شاخ و برگ و میوه، به هیچ کارى جز سوزاندن نمى آید.
امروز، این طرز فکر، با نهایت تأسف، در میان عده اى از مسلمانان قوت گرفته، که اسلام را در مجموعه اى از عقائد خشک، خلاصه مى کنند که در داخل مسجد همراه آنها است، و همین که از در مسجد بیرون آمدند با آن خداحافظى مى کنند، و در ادارات، بازارها و محوطه کار آنها اثرى از اسلام نیست.
سیر و سیاحت، در بسیارى از کشورهاى اسلامى، حتى کشورهائى که کانون ظهور اسلام بوده، این واقعیت تلخ را نشان مى دهد که اسلام در یک مشت عقیده و چند عبادت کم روح خلاصه شده، نه از آگاهى خبرى است، نه از عدالت اجتماعى، نه از رشد فرهنگى، و نه از بینش و اخلاق اسلامى.
هر چند، خوشبختانه در پرتو پاره اى از انقلاب هاى اسلامى، مخصوصاً در میان قشر جوان، یک نوع حرکت به سوى اسلام راستین و آمیزش «ایمان» و «عمل» پیدا شده است.
و دیگر، این جمله که اسلام را با اعمال ما چه کار؟ یا اسلام مربوط به دل است نه زندگى کمتر شنیده مى شود.
و نیز، این «تز» که گروه هاى التقاطى مى گویند: ما عقیده را از «اسلام» و اقتصاد را از «مارکس» گرفته ایم، که شبیه طرز تفکر گمراهان قوم «شعیب» است نیز محکوم شمرده مى شود.
ولى به هر حال، این جدائى و تفرقه از قدیم بوده و امروز نیز هست، که باید با آن به مبارزه برخاست.
* * *
6 ـ مالکیت بى قید و شرط سرچشمه فساد
قوم شعیب نیز گرفتار این اشتباه بودند که، هیچ کس نمى تواند کمترین محدودیتى براى تصرف در اموال نسبت به مالکین قائل شود، حتى از «شعیب» تعجب مى کردند و مى گفتند: مثل تو با این عقل و درایت، ممکن است جلو آزادى عمل ما را در اموال ما بگیرد؟
این سخن را، خواه به عنوان استهزاء، خواه به عنوان حقیقت گفته باشند، نشان مى دهد آنها محدودیت در تصرفات مالى را دلیل بر عدم عقل و درایت مى دانستند!
در حالى که، اشتباه بزرگ آنها همین بود، اگر مردم در تصرف در اموالشان آزاد باشند، سراسر جامعه را فساد و بدبختى فرا خواهد گرفت، همیشه امور مالى باید تحت ضوابط صحیح و حساب شده اى ـ که پیامبران الهى بر مردم عرضه کرده اند ـ باشد و گرنه جامعه به تباهى خواهد کشید.
* * *
7 ـ هدف پیامبران تنها اصلاح بود
شعار «إِنْ أُریدُ إِلاَّ الإِصْلاحَ مَا اسْتَطَعْتُ»، تنها شعار «شعیب» نبوده، بلکه از شعارهاى همه انبیاء و تمام رهبران راستین است، گفتار و کردار آنها نیز شاهدى بر این هدف محسوب مى شود، آنها نه براى سر گرمى مردم آمده بودند، نه بخشش گناهان، نه فروختن بهشت به آنان، و نه براى حمایت از زورمندان و تخدیر توده ها.
بلکه هدفشان، اصلاح به معنى مطلق و به معنى وسیع کلمه بود، اصلاح در تفکر و اندیشه.
اصلاح در اخلاق.
اصلاح در نظامات فرهنگى و اقتصادى و سیاسى جامعه.
اصلاح در همه ابعاد اجتماع.
و در تحقق این هدف، تکیه گاهشان تنها خدا بود، و از هیچ توطئه و تهدیدى هراس نداشتند، چنان که «شعیب» گفت: «وَ ما تَوْفِیْقِى إِلاّ بِاللّهِ عَلَیْهِ تَوَکَّلْتُ وَ إِلَیْهِ أُنِیْب».
* * *