يوسف
وَرَاوَدَتْهُ الَّتِي هُوَ فِي بَيْتِهَا عَن نَّفْسِهِ وَغَلَّقَتِ الْأَبْوَابَ وَقَالَتْ هَيْتَ لَكَ ۚ قَالَ مَعَاذَ اللَّهِ ۖ إِنَّهُ رَبِّي أَحْسَنَ مَثْوَايَ ۖ إِنَّهُ لَا يُفْلِحُ الظَّالِمُونَ 23
23وَ راوَدَتْهُ الَّتی هُوَ فی بَیْتِها عَنْ نَفْسِهِ وَ غَلَّقَتِ الأَبْوابَ وَ قالَتْ هَیْتَ لَکَ قالَ مَعاذَ اللّهِ إِنَّهُ رَبِّی أَحْسَنَ مَثْوایَ إِنَّهُ لایُفْلِحُ الظّالِمُونَ
24وَ لَقَدْ هَمَّتْ بِهِ وَ هَمَّ بِها لَوْ لا أَنْ رَأى بُرْهانَ رَبِّهِ کَذلِکَ لِنَصْرِفَ عَنْهُ السُّوءَ وَ الْفَحْشاءَ إِنَّهُ مِنْ عِبادِنَا الْمُخْلَصینَ
ترجمه:
23 ـ و آن زن که یوسف در خانه او بود، از او تمناى کامجوئى کرد; درها را بست و گفت: «بیا (به سوى آنچه براى تو مهیاست)»! (یوسف) گفت: «پناه مى برم به خدا! او (عزیز مصر) صاحب نعمت من است; مقام مرا گرامى داشته; مسلماً ظالمان رستگار نمى شوند»!
24 ـ آن زن قصد او کرد; و او نیز ـ اگر برهان پروردگار را نمى دید ـ قصد وى مى نمود! این چنین کردیم تا بدى و فحشاء را از او دور سازیم; چرا که او از بندگان مخلص ما بود!
تفسیر:
عشق سوزان همسر عزیز مصر
یوسف، با آن چهره زیبا و ملکوتیش، نه تنها عزیز مصر را مجذوب خود کرد، که قلب همسر عزیز را نیز به سرعت در تسخیر خود در آورد، و عشق او پنجه در اعماق جان او افکند، و با گذشت زمان، این عشق، روز بروز داغ تر و سوزان تر شد، اما یوسف پاک و پرهیزکار، جز به خدا نمى اندیشید، و قلبش تنها در گرو «عشق خدا» بود.
امور دیگرى نیز دست به دست هم داد، و به عشق آتشین همسر عزیز، دامن زد.
نداشتن فرزند از یکسو.
غوطهور بودن در یک زندگى پر تجمل اشرافى از سوى دیگر.
نداشتن هیچ گونه گرفتارى در زندگى داخلى آن چنان که معمول اشراف و متنعمان است از سوى سوم.
و بى بند و بارى شدید حاکم بر دربار مصر از سوى چهارم، این زن را که از ایمان و تقوا نیز بهره اى نداشت در امواج وسوسه هاى شیطانى فرو برد، آن چنان که سرانجام تصمیم گرفت مکنون دل خویش را با یوسف در میان بگذارد، و از او تقاضاى کامجوئى کند.
او از تمام وسائل و روش ها براى رسیدن به مقصد خود در این راه استفاده کرد، و با خواهش و تمنا، کوشید در دل او اثر کند، آن چنان که قرآن مى گوید: «آن بانوئى که یوسف در خانه او بود، پى در پى از او تمناى کامجوئى کرد» (وَ راوَدَتْهُ الَّتی هُوَ فی بَیْتِها عَنْ نَفْسِهِ).
جمله «راوَدَتْهُ» از ماده «مراوده»، در اصل به معنى جستجوى مرتع و چراگاه است، و مثل معروف: أَلرّائِدُ لایَکْذِبُ قَوْمَهُ: «کسى که دنبال چراگاه مى رود، به قوم و قبیله خود دروغ نمى گوید» اشاره به همین است.
و همچنین به میل سرمه دان که آهسته سرمه را با آن به چشم مى کشند، «مرود» (بر وزن منبر) گفته مى شود، و سپس به هر کارى که با مدارا و ملایمت طلب شود، اطلاق شده است.
این تعبیر، اشاره به این است که، همسر عزیز براى رسیدن به منظور خود به اصطلاح از طریق مسالمت آمیز، و خالى از هر گونه تهدید با نهایت ملایمت و اظهار محبت از یوسف دعوت کرد.
سرانجام آخرین راهى که به نظرش رسید این بود: یک روز او را تنها در خلوتگاه خویش به دام اندازد، تمام وسائل تحریک او را فراهم نماید، جالب ترین لباس ها، بهترین آرایش ها، خوشبوترین عطرها را به کار برد، و صحنه را آن چنان بیاراید که یوسف نیرومند را به زانو در آورد.
قرآن مى گوید: «او تمام درها را محکم بست و گفت: بیا که من در اختیار توام»!! (وَ غَلَّقَتِ الأَبْوابَ وَ قالَتْ هَیْتَ لَکَ).
«غَلَّقَت» معنى مبالغه را مى رساند، و نشان مى دهد او همه درها را محکم بست، و این خود مى رساند که یوسف را به محلى از قصر کشانده که از اطاق هاى تو در توئى تشکیل شده بود، و به طورى که در بعضى از روایات آمده است او هفت در را بست، تا یوسف هیچ راهى براى فرار نداشته باشد.
به علاوه، او شاید با این عمل مى خواست به یوسف بفهماند نگران از فاش شدن نتیجه کار نباشد; چرا که هیچ کس را قدرت نفوذ به پشت این درهاى بسته نیست.
در این هنگام که یوسف(علیه السلام) همه جریان ها را به سوى لغزش و گناه مشاهده کرد، و هیچ راهى از نظر ظاهر براى او باقى نمانده بود، در پاسخ زلیخا به این جمله قناعت کرد و «گفت: به خدا پناه مى برم» (قالَ مَعاذَ اللّهِ).
یوسف(علیه السلام) به این ترتیب خواسته نامشروع همسر عزیز را با قاطعیت رد کرد، و به او فهماند که هرگز در برابر او تسلیم نخواهد شد، و در ضمن این واقعیت را به او و به همه کس فهماند، که در چنین شرائط سخت و بحرانى براى رهائى از چنگال وسوسه هاى شیطان، و آنها که خلق و خوى شیطانى دارند، تنها راه نجات، پناه بردن به خداست، خدائى که خلوت و جمع براى او یکسان است، و هیچ چیز در برابر اراده اش مقاومت نمى کند.
او با ذکر این جمله کوتاه، هم به یگانگى خدا از نظر عقیده و هم از نظر عمل، اعتراف نمود.
سپس اضافه کرد: از همه چیز گذشته، «من چگونه مى توانم تسلیم چنین خواسته اى بشوم، در حالى که در خانه عزیز مصر زندگى مى کنم، و در کنار سفره او هستم، و او مقام مرا گرامى داشته است»؟ (إِنَّهُ رَبِّی أَحْسَنَ مَثْوایَ).
آیا این ظلم و ستم و خیانت آشکار نیست؟ «مسلماً ستمگران رستگار نخواهند شد» (إِنَّهُ لایُفْلِحُ الظّالِمُونَ).
* * *
در اینجا کار یوسف و همسر عزیز به باریکترین مرحله و حساسترین وضع مى رسد، که قرآن با تعبیر پر معنائى از آن چنین سخن مى گوید: «همسر عزیز مصر، قصد او را کرد و یوسف نیز، اگر برهان پروردگار را نمى دید، چنین قصدى مى نمود»! (وَ لَقَدْ هَمَّتْ بِهِ وَ هَمَّ بِها لَوْ لا أَنْ رَأى بُرْهانَ رَبِّهِ).
در معنى این جمله، میان مفسران گفتگوى بسیار است که مى توان همه را در سه تفسیر زیر خلاصه کرد:
1 ـ همسر عزیز تصمیم بر کامجوئى از یوسف داشت، و نهایت کوشش خود را در این راه به کار برد.
یوسف(علیه السلام) هم به مقتضاى طبع بشرى و این که جوانى نوخاسته بود، و هنوز همسرى نداشت، در برابر هیجان انگیزترین صحنه هاى جنسى قرار گرفته بود که، هر گاه برهان پروردگار یعنى روح ایمان و تقوا و تربیت نفس و بالاخره مقام «عصمت» حائل نمى شد، چنین تصمیمى را مى گرفت!
بنابراین، تفاوت میان «همّ» (قصد) همسر عزیز و یوسف این بود که از یوسف، مشروط بود به شرطى که حاصل نشد (یعنى عدم وجود برهان پروردگار) ولى از همسر عزیز مطلق بود و چون داراى چنین مقام تقوا و پرهیزکارى نبود، چنین تصمیمى را گرفت و تا آخرین مرحله پاى آن ایستاد، تا پیشانیش به سنگ خورد.
نظیر این تعبیر، در ادبیات عرب و فارسى نیز داریم، مثل این که مى گوئیم: افراد بى بند و بار تصمیم گرفتند میوه هاى باغ فلان کشاورز را غارت کنند، من هم اگر سالیان دراز در مکتب استاد تربیت نشده بودم، چنین تصمیمى را مى گرفتم.
بنابراین، تصمیم یوسف مشروط به شرطى بود که حاصل نشد، و این امر نه تنها با مقام عصمت و تقواى یوسف منافات ندارد، که توضیح و بیان این مقام والا است.
طبق این تفسیر از یوسف(علیه السلام)، هیچ حرکتى که نشانه تصمیم بر گناه باشد سر نزده است، بلکه در دل، تصمیم هم نگرفته است.
بنابراین، بعضى روایات که مى گوید: یوسف آماده کام گیرى از همسر عزیز شد، و حتى لباس را از تن بیرون کرد، و تعبیرات دیگرى(1) که ما از نقل آن شرم داریم، همه بى اساس و مجعول است، و اینها اعمالى است که در خور افراد آلوده، بى بند و بار، ناپاک و نادرست است، چگونه مى توان یوسف را با آن قداست روح و مقام تقوا به چنین کارهائى متهم ساخت.
جالب این که: در حدیثى از امام على بن موسى الرضا(علیهما السلام)، همین تفسیر اول در عبارت بسیار فشرده و کوتاهى بیان شده است، آنجا که «مأمون» خلیفه عباسى از امام مى پرسد: آیا شما نمى گوئید پیامبران معصومند؟
فرمود: آرى.
گفت: پس این آیه قرآن تفسیرش چیست؟ «وَ لَقَدْ هَمَّتْ بِهِ وَ هَمَّ بِها لَوْ لا أَنْ رَأى بُرْهانَ رَبِّهِ».
امام(علیه السلام) فرمود: وَ لَقَدْ هَمَّتْ بِهِ وَ لَوْلا أَنْ رَأى بُرْهانَ رَبِّهِ لَهَمَّ بِها کَما هَمَّتْ بِهِ، لکِنَّهُ کانَ مَعْصُوماً وَ الْمَعْصُومُ لایَهُمُّ بِذَنْب وَ لایَأْتِیهِ... فَقالَ الْمَأْمُونُ لِلّهِ دَرُّکَ یا أَبَا الْحَسَنِ!:
«همسر عزیز تصمیم به کامجوئى از یوسف گرفت، و یوسف نیز اگر برهان پروردگارش را نمى دید، همچون همسر عزیز مصر تصمیم مى گرفت، ولى او معصوم بود و معصوم هرگز قصد گناه نمى کند و به سراغ گناه هم نمى رود» مأمون (از این پاسخ لذت برد) و گفت: آفرین بر تو اى ابو الحسن!(2)
2 ـ تصمیم همسر عزیز مصر و یوسف، هیچ کدام مربوط به کامجوئى جنسى نبود، بلکه تصمیم بر حمله و زدن یکدیگر بود، همسر عزیز به خاطر این که در عشق شکست خورده بود، و روح انتقامجوئى در وى پدید آمده بود، و یوسف به خاطر دفاع از خویشتن و تسلیم نشدن در برابر تحمیل آن زن.
از جمله قرائنى که براى این موضوع ذکر کرده اند، این است که همسر عزیز تصمیم خود را بر کامجوئى خیلى قبل از این گرفته بود، و تمام مقدمات آن را انجام داده بود، بنابراین، جاى این نداشت که قرآن بگوید او تصمیم بر این کار گرفت; چرا که این لحظه، لحظه تصمیم نبود.
دیگر این که، پیدا شدن حالت خشونت و انتقامجوئى، پس از این شکست، طبیعى است; زیرا او تمام آنچه را در توان داشت از طریق ملایمت با یوسف(علیه السلام)به خرج داد، و چون نتوانست از این راه در او نفوذ کند به حربه دیگر متوسل شد که حربه خشونت بود.
سوم این که، در ذیل این آیه مى خوانیم: کَذلِکَ لِنَصْرِفَ عَنْهُ السُّوءَ وَ الْفَحْشاءَ: «ما هم بدى و هم فحشاء را از یوسف بر طرف ساختیم» «فحشاء»، همان آلودگى به بى عفتى است، و «سوء»، نجات از چنگالِ درگیرى، زد و خورد و احیاناً قتل همسر عزیز مصر.(3)
به هر حال، یوسف چون برهان پروردگار را دید، از گلاویز شدن به آن زن خوددارى کرد، مبادا به او حمله کند و او را مضروب سازد و این خود دلیلى شود که او قصد تجاوز را داشته، لذا ترجیح داد خود را از آن محل دور سازد، و به سوى در فرار کند.
3 ـ بدون شک، یوسف جوانى بود با تمام احساسات جوانى، هر چند غرائز نیرومند او تحت فرمان عقل و ایمان او بود، ولى طبیعى است هر گاه چنین انسانى در برابر صحنه هاى فوق العاده هیجان انگیز قرار گیرد، طوفانى در درون او بر پا مى شود، و غریزه و عقل به مبارزه با یکدیگر بر مى خیزند، هر قدر امواج عوامل تحریک کننده نیرومندتر باشد، کفه غرائز، قوت مى گیرد، تا آنجا که ممکن است در یک لحظه زودگذر به آخرین مرحله قدرت برسد، آن چنان که اگر از این مرحله، گامى فراتر رود، لغزشگاه هولناکى است، ناگهان نیروى ایمان و عقل به هیجان در مى آید، و به اصطلاح بسیج مى شود و کودتا مى کند، و قدرت غریزه را که تا لب پرتگاه کشانیده بود به عقب مى راند.
قرآن مجید این لحظه زودگذر حساس و بحرانى را، که در میان دو زمان آرامش و قابل اطمینان قرار گرفته بود، در آیه فوق، ترسیم کرده است، بنابراین منظور از جمله «هَمَّ بِها لَوْ لا أَنْ رَأى بُرْهانَ رَبِّهِ» این است: در کشمکش غریزه و عقل، یوسف تا لب پرتگاه کشیده شد، اما ناگهان، بسیج فوق العاده نیروى ایمان و عقل، طوفان غریزه را در هم شکست،(4) تا کسى گمان نکند اگر یوسف توانست خود را از این پرتگاه برهاند، کار ساده اى انجام داده; چرا که عوامل گناه و هیجان در وجود او، ضعیف بود، نه! هرگز، او نیز براى حفظ پاکى خویش در این لحظه حساس دست به شدیدترین مبارزه و جهاد با نفس زد.
* * *
قرآن در بخش دیگر این آیه توجه مى دهد که الطاف خداوند یوسف را از این معرکه نجات داد، لذا مى افزاید: «ما این چنین برهان خویش را به یوسف نشان دادیم، تا بدى و فحشاء را از او دور سازیم» (کَذلِکَ لِنَصْرِفَ عَنْهُ السُّوءَ وَ الْفَحْشاءَ).
«چرا که او از بندگان برگزیده و با اخلاص ما بود» (إِنَّهُ مِنْ عِبادِنَا الْمُخْلَصینَ).
اشاره به این که اگر ما امداد غیبى و کمک معنوى را بیارى او فرستادیم، تا از بدى و گناه رهائى یابد، بى دلیل نبود، او بنده اى بود که با آگاهى و ایمان و پرهیزگارى و عمل پاک، خود را ساخته بود، و قلب و جان او از تاریکى هاى شرک، پاک و خالص شده بود، و به همین دلیل، شایستگى چنین امداد الهى را داشت.
ذکر این دلیل نشان مى دهد: این گونه امدادهاى غیبى که در لحظات طوفانى و بحرانى به سراغ پیامبرانى همچون یوسف(علیه السلام) مى شتافته، اختصاصى به آنها نداشته، هر کس در زمره بندگان خالص خدا و عباد اللّه المخلصین وارد شود، او هم لایق چنین مواهبى خواهد بود.
* * *
نکته ها:
1 ـ منظور از «ربّ» در جمله «إِنَّهُ رَبِّی أَحْسَنَ مَثْوایَ» کیست؟
در این که منظور از «ربّ» چه کسى است؟ در میان مفسران گفتگو بسیار است، اکثر مفسران ـ چنان که مرحوم «طبرسى» در «مجمع البیان» و نویسنده «المنار» در «المنار» مى گوید ـ «ربّ» را به معنى وسیع کلمه گرفته اند، و گفته اند: منظور از آن «عزیز مصر» است، که در احترام و اکرام یوسف(علیه السلام)، فرو گذار نمى کرد، و از همان آغاز کار، سفارش یوسف را با جمله «أَکْرِمِى مَثْواه» به همسرش نمود.
و گمان این که کلمه «ربّ» در این معنى به کار نمى رود، کاملاً اشتباه است; زیرا در همین سوره چندین بار کلمه «ربّ» به غیر از خدا، اطلاق شده است، گاهى از زبان یوسف(علیه السلام) و گاهى از زبان غیر یوسف(علیه السلام).
مثلاً در داستان تعبیر خواب زندانیان مى خوانیم: یوسف به آن زندانى که بشارت آزادى داده بود گفت: مرا به «ربّ» خود (سلطان مصر) یادآورى کن (وَ قالَ لِلَّذی ظَنَّ أَنَّهُ ناج مِنْهُمَا اذْکُرْنی عِنْدَ رَبِّکَ).(5)
و باز، از زبان یوسف مى خوانیم: هنگامى که فرستاده فرعون مصر نزد او آمد، گفت: به نزد «ربّ» خود (فرعون) بازگرد، و از او بخواه تحقیق کند، چرا زنان مصر دست هاى خود را بریدند: «فَلَمّا جاءَهُ الرَّسُولُ قالَ ارْجِعْ إِلى رَبِّکَ فَسْئَلْهُ ما بالُ النِّسْوَةِ اللاّتی قَطَّعْنَ أَیْدِیَهُن».(6)
و در آیه 41 همین سوره، از زبان یوسف، و در ذیل آیه 42 از زبان قرآن مى خوانیم کلمه «ربّ» به مالک و صاحب نعمت، اطلاق شده است.
بنابراین، ملاحظه مى کنید در همین سوره، در چهار مورد، (غیر از مورد بحث) کلمه «ربّ» به غیر خدا اطلاق شده است، هر چند در همین سوره و سوره هاى دیگر قرآن، این کلمه کراراً به پروردگار جهان گفته شده است.
بنابراین منظور این است که: این کلمه مشترک است، و به هر دو معنى اطلاق مى گردد.
ولى به هر حال، بعضى از مفسرین، ترجیح داده اند کلمه «ربّ» در آیه مورد بحث «إِنَّهُ رَبِّی أَحْسَنَ مَثْوایَ»، به معنى خداوند است; زیرا کلمه «اللّه» که قبل از آن ذکر شده، سبب مى شود: ضمیر به آن بر گردد، و در این صورت معنى جمله چنین مى شود: «من به خدا پناه مى برم، خدائى که پروردگار من است و مقام و منزلت مرا گرامى داشت، و هر نعمتى دارم از ناحیه او است».
اما با توجه به سفارش عزیز مصر، با جمله «أَکْرِمِى مَثْواه» و تکرار آن در آیه مورد بحث، معنى اول را تقویت مى کند.
در «تورات» «سفر پیدایش»، فصل 39، شماره هاى 7 و 8 و 9 چنین آمده: «و بعد از این مقدمات، واقع شد این که «زنِ آقایش» چشمان خود را بر یوسف انداخته به او گفت: با من بخواب، اما او ابا نموده، به زنِ آقایش گفت: اینک آقایم به آنچه با من در خانه است عارف نیست، و تمامى ما یملکش به دست من سپرده است، در این خانه از من بزرگ ترى نیست و از من چیزى مضایقه نکرده است جز تو، چون که زن او مى باشى پس این قباحت عظیم را چگونه خواهم کرد، به خدا گناه بورزم...».(7)
این جمله هاى «تورات» نیز مؤید معنى اول است.(8)
* * *
2 ـ منظور از برهان پروردگار چیست؟
«برهان» در اصل مصدر «بَرَه» به معنى سفید شدن است، و سپس به هر گونه دلیل محکم و نیرومند که موجب روشنائى مقصود شود، برهان گفته شده است، بنابراین برهان پروردگار که باعث نجات یوسف شد، یک نوع دلیل روشن الهى بوده است که مفسران درباره آن احتمالات زیادى داده اند، از جمله:
1 ـ علم و ایمان و تربیت انسانى و صفات برجسته.
2 ـ آگاهى او نسبت به حکم تحریم زنا.
3 ـ مقام نبوت و معصوم بودن از گناه.
4 ـ یک نوع امداد و کمک الهى، که به خاطر اعمال نیکش در این لحظه حساس به سراغ او آمد.
5 ـ از روایتى استفاده مى شود که: در آنجا بتى بود، که معبود همسر عزیز محسوب مى شد، ناگهان چشم آن زن به بت افتاد، گوئى احساس کرد با چشمانش خیره، خیره به او نگاه مى کند، و حرکات خیانت آمیزش را با خشم مى نگرد، برخاست و لباسى به روى بت افکند، مشاهده این منظره، طوفانى در دل یوسف پدید آورد، تکانى خورده، گفت: تو که از یک بت بى عقل و شعور و فاقد حس و تشخیص، شرم دارى، چگونه ممکن است من از پروردگارم، که همه چیز را مى داند و از همه خفایا و خلوتگاه ها باخبر است، شرم و حیا نکنم؟.(9)
این احساس، توان و نیروى تازه اى به یوسف بخشید و او را در مبارزه شدیدى که در اعماق جانش میان غریزه و عقل بود کمک کرد، تا بتواند امواج سرکش غریزه را عقب براند.
در عین حال، هیچ مانعى ندارد که تمام این معانى یکجا منظور باشد; زیرا همه در مفهوم عام «برهان» جمع است، و در آیات قرآن و روایات، کلمه «برهان» به بسیارى از معانى فوق اطلاق شده است.
اما روایات بى مدرکى که بعضى از مفسران نقل کرده اند: یوسف تصمیمش را بر گناه گرفته بود که ناگهان در یک حالت مکاشفه جبرئیل یا یعقوب را مشاهده کرد، که انگشت خود را با دندان مى گزید، یوسف این منظره را که دید و عقب نشینى کرد، این گونه روایات هیچ سند معتبرى ندارد، و به روایات اسرائیلى مى ماند، زائیده مغزهاى انسان هاى کوتاه فکرى است که هرگز مقام انبیاء را درک نکرده اند.
* * *
3 ـ جهاد با نفس
مى دانیم: در اسلام برترین جهاد، جهاد با نفس است، که در حدیث معروف پیامبر(صلى الله علیه وآله) «جهاد اکبر» خوانده شده، یعنى برتر از جهاد با دشمن که «جهاد اصغر» نام دارد، اصولاً تا جهاد اکبر به معنى واقعى در انسان پیاده نشود، در جهاد با دشمن پیروز نخواهد شد.
در قرآن مجید صحنه هاى مختلفى از میدان جهاد اکبر در رابطه با پیامبران و سایر اولیاى خدا ترسیم شده است، که سرگذشت یوسف و داستان عشق آتشین همسر عزیز مصر، یکى از مهم ترین آنها است.
گر چه قرآن مجید تمام زوایاى آن را به خاطر اختصار تشریح نکرده، ولى با یک جمله کوتاه «وَ هَمَّ بِها لَوْ لا أَنْ رَأى بُرْهانَ رَبِّهِ» شدت این طوفان را بیان کرده است.
یوسف به سه دلیل از میدان این مبارزه روسفید در آمد.
نخست این که: خود را به خدا سپرد، و پناه به لطف او برد (قالَ مَعاذَ اللّه).
و دیگر این که: توجه به نمک شناسى نسبت به عزیز مصر که در خانه او زندگى مى کرد، و یا توجه به نعمت هاى بى پایان خداوند که او را از قعر چاه وحشتناک به محیط امن و آرامى رسانید، وى را بر آن داشت که به گذشته و آینده خویش بیشتر بیندیشد، و تسلیم طوفان هاى زودگذر نشود.
سوم این که: خودسازى یوسف و بندگى توأم با اخلاص او که از جمله «إِنَّهُ مِنْ عِبادِنَا الْمُخْلَصینَ» استفاده مى شود، به او قوه و قدرت بخشید که در این میدان بزرگ، در برابر وسوسه هاى مضاعفى که از درون و برون به او حملهور بود، زانو نزند.
و این درسى است براى همه انسان هاى آزاده اى که مى خواهند در میدان جهاد نفس بر این دشمن خطرناک پیروز شوند.
امیر مؤمنان على(علیه السلام) در دعاى «صباح» چه زیبا مى فرماید:
وَ إِنْ خَذَلَنِی نَصْرُکَ عِنْدَ مُحارَبَةِ النَّفْسِ وَ الشَّیْطانِ فَقَدْ وَکَلَنِی خِذْلانُکَ إِلى حَیْثُ النَّصَبِ وَ الْحِرْمانِ: «اگر به هنگام مبارزه با نفس و شیطان از یارى تو محروم بمانم این محرومیت مرا به رنج و حرمان مى سپارد، و امیدى به نجات من نیست».(10)
در حدیثى مى خوانیم: أَنَّ النَّبِیَّ(صلى الله علیه وآله) بَعَثَ سَرِیَّةً فَلَمّا رَجَعُوا قالَ مَرْحَباً بِقَوْم قَضَوُا الْجِهادَ الأَصْغَرَ وَ بَقِیَ عَلَیْهِمُ الْجِهادُ الأَکْبَرُ، فَقِیلَ یا رَسُولَ اللّهِ مَا الْجِهادُ الأَکْبَرُ قالَ جِهادُ النَّفْسِ:
«پیامبر(صلى الله علیه وآله) گروهى از مسلمانان را به سوى جهاد فرستاد، هنگامى که (با تن هاى خسته و بدن هاى مجروح) بازگشتند، فرمود: آفرین بر گروهى که جهاد اصغر را انجام دادند، ولى وظیفه جهاد اکبر بر آنها باقى مانده.
عرض کردند: اى رسول خدا! جهاد اکبر چیست؟ فرمود: جهاد با نفس».(11)
على(علیه السلام) مى فرماید: الْمُجاهِدُ مَنْ جاهَدَ نَفْسَهُ: «مجاهد حقیقى کسى است که با هوس هاى سرکش نفس بجنگد».(12)
و از امام صادق(علیه السلام) نقل شده: مَنْ مَلَکَ نَفْسَهُ إِذا رَغِبَ، وَ إِذا رَهِبَ، وَ إِذا اشْتَهى، وَ إِذا غَضِبَ، وَ إِذا رَضِیَ، حَرَّمَ اللّهُ جَسَدَهُ عَلَى النّارِ:
«کسى که بر خویشتن در چند حالت مسلط باشد: به هنگام تمایل، به هنگام ترس، به هنگام شهوت، به هنگام غضب و به هنگام رضایت و خشنودى از کسى (آن چنان بر اراده خویش مسلط باشد که این امور، او را از فرمان خدا منحرف نسازد) خداوند جسد او را بر آتش حرام مى کند».(13)
* * *
4 ـ پاداش اخلاص
همان گونه که در تفسیر آیات فوق اشاره کردیم، قرآن مجید نجات یوسف از این گرداب خطرناک، که همسر عزیز بر سر راه او ایجاد کرده بود، به خدا نسبت مى دهد، و مى گوید: ما سوء و فحشاء را از یوسف بر طرف ساختیم.
ولى با توجه به جمله بعد که مى گوید: «او از بندگان مخلص ما بود»، این حقیقت روشن مى شود که: خداوند بندگان مخلص خود را هرگز در این لحظات بحرانى تنها نمى گذارد، و کمک هاى معنوى خود را از آنان دریغ نمى دارد، بلکه با الطاف خفیّه خود و مددهاى غیبى که توصیف آن با هیچ بیانى ممکن نیست، بندگان خود را حفظ مى کند، و این در واقع پاداشى است که خداى بزرگ به این گونه بندگان مى بخشد، پاداش پاکى و تقوا و اخلاص.
ضمناً تذکر این نکته نیز لازم است که: در آیات فوق یوسف از بندگان مخلص (بر وزن مطلق) به صورت اسم مفعولى ذکر شده یعنى خالص شده، نه به صورت مخلص (بر وزن محسن) به صورت اسم فاعلى که به معنى خالص کننده است.
دقت در آیات قرآن، نشان مى دهد: مخلِص (به کسر لام) بیشتر در مواردى به کار رفته است، که انسان در مراحل نخستین تکامل و در حال خود سازى بوده است، مانند: فَإِذا رَکِبُوا فِی الْفُلْکِ دَعَوُا اللّهَ مُخْلِصینَ لَهُ الدِّین: «هنگامى که بر کشتى سوار مى شوند خدا را با اخلاص مى خوانند».(14)
وَ ما أُمِرُوا إِلاّ لِیَعْبُدُوا اللّهَ مُخْلِصینَ لَهُ الدِّینَ: «به آنها فرمان داده نشد، مگر این که خدا را با اخلاص پرستش کنند».(15)
ولى مخلَص (بفتح لام) به مرحله عالى که پس از مدتى جهاد با نفس، حاصل مى شود گفته شده است، همان مرحله اى که شیطان از نفوذ وسوسه اش در انسان مأیوس مى شود، و خداوند مراقبت مى کند آلودگى پیدا نکنند، یعنى مخلِص (خالص کننده) خداست و انسانِ پاک، مخلَص (خالص شده) است و در حقیقت بیمه الهى مى گردد، لذا مى فرماید: قالَ فَبِعِزَّتِکَ لاَ ُغْوِیَنَّهُمْ أَجْمَعینَ * إِلاّ عِبادَکَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصینَ: «شیطان گفت: به عزتت سوگند که همه آنها را گمراه مى کنم * مگر بندگان مخلصت را».(16)
و یوسف به این مرحله رسیده بود که در آن حالت بحرانى، همچون کوه استقامت کرد، و باید کوشید تا به این مرحله رسید.
* * *
5 ـ متانت و عفت بیان
از شگفتى هاى قرآن و از نشانه هاى اعجاز آن، این است که هیچ گونه تعبیر زننده، رکیک، ناموزون، مبتذل و دور از عفت بیان، در آن وجود ندارد، و ابداً متناسب طرز تعبیرات یک فرد عادى درس نخوانده و پرورش یافته در محیط جهل و نادانى نیست، با این که سخنان هر کس، متناسب و هم رنگ افکار و محیط اوست.
در میان تمام سرگذشت هائى که قرآن نقل کرده، یک داستان واقعى عشقى، وجود دارد و آن داستان یوسف و همسر عزیز مصر است.
داستانى که از عشق سوزان و آتشین یک زن زیباى هوس آلود، با جوانى ماهرو و پاکدل سخن مى گوید.
گویندگان و نویسندگان، هنگامى که با این گونه صحنه ها روبرو مى شوند، یا ناچارند براى ترسیم چهره قهرمانان و صحنه هاى اصلى داستان، جلو زبان یا قلم را رها نموده و به اصطلاح حق سخن را ادا کنند ـ گو این که هزار گونه تعبیرات تحریک آمیز، یا زننده و غیر اخلاقى به میان آید ـ
و یا مجبور مى شوند براى حفظ نزاکت و عفت زبان و قلم، پاره اى از صحنه ها را در پرده اى از ابهام بپیچند، و به خوانندگان و شنوندگان ـ به طور سربسته ـ تحویل دهند!
گوینده و نویسنده هر قدر مهارت داشته باشد، غالباً گرفتار یکى از این دو اشکال مى شود.
آیا مى توان باور کرد فردى درس نخوانده، ترسیم دقیق و کاملى از باریکترین و حساس ترین فصول چنین عشق شورانگیزى بنماید، بدون این که کوچک ترین تعبیر تحریک آمیز و دور از عفتى به کار برد.
ولى قرآن در ترسیم صحنه هاى حساس این داستان، به طرز شگفت انگیزى «دقت در بیان» را با «متانت و عفت» به هم آمیخته، و بدون این که از ذکر وقایع چشم بپوشد و اظهار عجز کند، تمام اصول اخلاق و عفت را نیز به کار بسته است.
مى دانیم از همه صحنه هاى این داستان، حساس تر شرح ماجراى آن «خلوتگاه عشق» است که «ابتکار» و «هوس» همسر عزیز مصر، دست به دست هم دادند و آن را به وجود آوردند.
قرآن در شرح این ماجرا همه گفتنى ها را گفته، اما کوچک ترین انحرافى از اصول عفت سخن، پیدا نکرده است، آنجا که مى گوید:
وَ راوَدَتْهُ الَّتی هُوَ فی بَیْتِها عَنْ نَفْسِهِ وَ غَلَّقَتِ الأَبْوابَ وَ قالَتْ هَیْتَ لَکَ قالَ مَعاذَ اللّهِ إِنَّهُ رَبِّی أَحْسَنَ مَثْوایَ إِنَّهُ لایُفْلِحُ الظّالِمُون:
«و بانوئى که یوسف در خانه او بود، از وى تقاضا و خواهش کامجوئى کرد، تمام درها را بست و گفت: بشتاب به سوى آنچه براى تو مهیا شده، گفت: از این کار به خدا پناه مى برم، او (عزیز مصر) بزرگ و صاحب من است، مرا گرامى داشته، مسلماً ظالمان (و آلودگان) رستگار نخواهند شد».(17)
* * *
6 ـ نکات قابل دقت در این آیه
1 ـ کلمه «راوَد» در جائى به کار برده مى شود، که کسى با اصرار آمیخته به نرمش و ملایمت چیزى را از کسى بخواهد (اما همسر عزیز مصر چه چیز از یوسف خواسته بود) چون روشن بوده، قرآن به همین کنایه واضح قناعت نموده و نامى از آن نبرده است.
2 ـ قرآن در اینجا حتى تعبیر «إِمْرَأَةُ الْعَزِیز» (یعنى همسر عزیز مصر) را به کار نمى برد، بلکه مى گوید: الَّتی هُوَ فی بَیْتِها: «بانوئى که یوسف در خانه او بود» تا به پرده پوشى و عفت بیان نزدیک تر باشد، ضمناً با این تعبیر، حسّ حق شناسى یوسف را نیز مجسم ساخته، همان طور که مشکلات یوسف را در عدم تسلیم در برابر چنین کسى که زندگى او در اختیار وى مى باشد مجسم مى کند.
3 ـ «غَلَّقَتِ الأَبْوابَ» که معنى مبالغه را مى رساند و دلالت مى کند: تمام درها را به شدت بست، و این ترسیمى از آن صحنه هیجان انگیز است.
4 ـ جمله «قالَتْ هَیْتَ لَکَ» که معنى آن «بشتاب به سوى آنچه براى تو مهیاست» یا «بیا که من در اختیار توام» آخرین سخن از زبان همسر عزیز براى رسیدن به وصال یوسف است، ولى در عبارتى سنگین، پرمتانت و پر معنى و بدون هیچ گونه جنبه تحریک آمیز و بدآموز.
5 ـ جمله «مَعاذَ اللّهِ إِنَّهُ رَبِّی أَحْسَنَ مَثْوایَ» که یوسف در پاسخ دعوت آن زن زیباى افسونگر گفت، به گفته اکثر مفسران به این معنى است: پناه به خدا مى برم، عزیز مصر همسر تو، بزرگ و صاحب من است و به من احترام مى گذارد، و اعتماد نموده، چگونه به او خیانت کنم؟ این کار هم خیانت است و هم ظلم و ستم «إِنَّهُ لا یُفْلِحُ الظّالِمُون» و به این ترتیب، کوشش یوسف را براى بیدار ساختن عواطف انسانى همسر عزیز مصر تشریح مى کند.
6 ـ جمله «وَ لَقَدْ هَمَّتْ بِهِ وَ هَمَّ بِها لَوْ لا أَنْ رَأى بُرْهانَ رَبِّهِ» از یک طرف ترسیم دقیقى از آن خلوتگاه عشق است، که آن چنان وضع تحریک آمیز بوده که اگر یوسف هم مقام «عقل» یا «ایمان» یا «عصمت» نداشت گرفتار شده بود.
و از طرف دیگر پیروزى نهائى یوسف را در چنین شرایطى بر دیو شهوت طغیانگر به طرز زیبائى توصیف نموده.
جالب این که، تنها کلمه «هَمَّ» به کار برده شده، یعنى «همسر عزیز مصر تصمیم خود را گرفته بود، و یوسف هم اگر برهان پروردگار را نمى دید، تصمیم خود را مى گرفت» آیا کلمه اى متانت آمیزتر از کلمه «قصد و تصمیم» در اینجا مى توان پیدا کرد؟!.
* * *
1 ـ «مجمع البیان»، ذیل آیه مورد بحث ـ «جامع البیان»، جلد 12، صفحات 241 و 242، ذیل آیه مورد بحث (دار الفکر) ـ «بحار الانوار»، جلد 12، صفحات 326 و 327.
2 ـ تفسیر «نور الثقلین»، جلد 2، صفحه 421 ـ «بحار الانوار»، جلد 11، صفحه 82 ـ «عیون الاخبار»،
جلد 1، صفحه 200 (انتشارات جهان).
3 ـ «بحار الانوار»، جلد 11، صفحه 72.
4 ـ اقتباس از تفسیر «فى ظلال»، جلد 4، صفحه 711، ذیل آیه مورد بحث.
5 ـ یوسف، آیه 42.
6 ـ یوسف، آیه 50.
7 ـ «و بعد از این امور واقع شد که زن آقایش بر یوسف نظر انداخته گفت: با من هم خواب شو، اما او ابا نموده به زن آقاى خود گفت: اینک آقایم از آنچه نزد من در خانه است خبر ندارد و آنچه دارد به دست من سپرده است * بزرگ ترى از من در خانه نیست و چیزى از من دریغ نداشته جز تو چون زوجه او مى باشى، پس چگونه مرتکب این شرارت بزرگ بشوم وبه خدا خطا ورزم»؟ (کتاب مقدس، عهد عتیق، سفر پیدایش، باب 39، شماره هاى 7 و 8 و 9، مطابق ترجمه انجمن پخش کتب مقدسه درمیان ملل، صفحه 61)، آنچه نقل شد مطابق متن تطبیقى است.
8 ـ تفاوت نقل تورات و قرآن مجید در این است که عبارت بالا در قرآن از ناحیه همسر عزیز و پاسخ یوسف مربوط به زمانى است که زلیخا درها را بسته و اعلام آمادگى کرده و از ناحیه یوسف دست ردّ به سینه او خورده است.
اما در تورات این ماجرا در پیشنهادى قبل از چنین موقعیتى رخ داده، یعنى پس از این برخورد، همسر عزیز در زمانى دیگر از غفلت یوسف استفاده کرد، درها را بسته تا او را در تنگنا قرار دهد و یوسف فرار کرده و...» (همان مدرک، جمله 11 به بعد).
9 ـ «نور الثقلین»، جلد 2، صفحه 422 ـ تفسیر «قرطبى»، جلد پنجم، صفحه 3398 ـ «بحار الانوار»،
جلد 12، صفحات 225 و 266، حدیث 35 (با اندکى تفاوت).
10 ـ «بحار الانوار»، جلد 84، صفحه 339 و جلد 91، صفحه 243.
11 ـ «وسائل الشیعه»، جلد 11، صفحه 122 (جلد 15، صفحه 161، حدیث 20208، چاپ آل البیت) ـ «کافى»، جلد 5، صفحه 12، حدیث 3 (دار الکتب الاسلامیة).
12 ـ «وسائل الشیعه»، جلد 11، صفحه 124 (جلد 15، صفحه 163، حدیث 20217، چاپ آل البیت) ـ «بحار الانوار»، جلد 67، صفحه 65 (با اندکى تفاوت).
13 ـ «وسائل الشیعه»، جلد 11، صفحه 123 (جلد 15، صفحه 162، حدیث 20215، چاپ آل البیت) ـ «مستدرک»، جلد 11، صفحه 323، حدیث 13158 ـ 4 (چاپ آل البیت) ـ «بحار الانوار»، جلد 67، صفحه 315، جلد 68، صفحه 358.
14 ـ عنکبوت، آیه 65.
15 ـ بینه، آیه 5.
16 ـ ص، آیات 82 و 83.
17 ـ یوسف، آیه 23.