يس
وَلَوْ نَشَاءُ لَطَمَسْنَا عَلَىٰ أَعْيُنِهِمْ فَاسْتَبَقُوا الصِّرَاطَ فَأَنَّىٰ يُبْصِرُونَ 66
63هذِهِ جَهَنَّمُ الَّتِی کُنْتُمْ تُوعَدُونَ
64اصْلَوْهَا الْیَوْمَ بِما کُنْتُمْ تَکْفُرُونَ
65الْیَوْمَ نَخْتِمُ عَلى أَفْواهِهِمْ وَ تُکَلِّمُنا أَیْدِیهِمْ وَ تَشْهَدُ أَرْجُلُهُمْ بِما کانُوا یَکْسِبُونَ
66وَ لَوْ نَشاءُ لَطَمَسْنا عَلى أَعْیُنِهِمْ فَاسْتَبَقُوا الصِّراطَ فَأَنّى یُبْصِرُونَ
67وَ لَوْ نَشاءُ لَمَسَخْناهُمْ عَلى مَکانَتِهِمْ فَمَا اسْتَطاعُوا مُضِیّاً وَ لایَرْجِعُونَ
68وَ مَنْ نُعَمِّرْهُ نُنَکِّسْهُ فِی الْخَلْقِ أَ فَلا یَعْقِلُونَ
ترجمه:
63 ـ این همان دوزخى است که به شما وعده داده مى شد!
64 ـ امروز وارد آن شوید و به خاطر کفرى که داشتید به آتش آن بسوزید!
65 ـ امروز بر دهانشان مهر مى نهیم، و دستهایشان با ما سخن مى گویند و پاهایشان کارهائى را که انجام مى دادند شهادت مى دهند!
66 ـ و اگر بخواهیم چشمانشان را محو مى کنیم; سپس براى عبور از راه، مى خواهند بر یکدیگر پیشى بگیرند، اما چگونه مى توانند ببینند؟!
67 ـ و اگر بخواهیم آنها را در جاى خود مسخ مى کنیم (و به مجسمه هائى بى روح مبدل مى سازیم) تا نتوانند راه خود را ادامه دهند یا به عقب برگردند!
68 ـ هر کس را طول عمر دهیم، در آفرینش واژگونه اش مى کنیم (و به ناتوانى کودکى باز مى گردانیم); آیا اندیشه نمى کنند؟!
تفسیر:
روزى که زبان از کار مى افتد و اعضاء گواهى مى دهند!
آیات گذشته بخشى از سرزنشهاى خداوند و گفتگوهاى او را با مجرمان در قیامت بازگو کرد، آیات مورد بحث، همین معنى را در بخش دیگرى ادامه مى دهد.
آرى، در آن روز، در حالى که آتش سوزان و شعلهور جهنم، در برابر دیدگان مجرمان قرار گرفته، به آن اشاره کرده، خطاب به مجرمان مى گوید: «این همان دوزخى است که به شما وعده داده مى شد»! (هذِهِ جَهَنَّمُ الَّتِی کُنْتُمْ تُوعَدُونَ).
* * *
پیامبران الهى، یکى بعد از دیگرى آمدند و شما را از چنین روز و چنین آتشى بر حذر داشتند، ولى شما همه را به شوخى و مسخره گرفتید.
«امروز در آن وارد شوید، و با آتش سوزان آن بسوزید که این جزاى کفرى است که داشتید» (اصْلَوْهَا الْیَوْمَ بِما کُنْتُمْ تَکْفُرُونَ).(1)
* * *
آن گاه، به گواهان روز قیامت اشاره مى کند، گواهانى که جزء پیکر خود انسانند و جائى براى انکار سخنان آنها نیست، مى فرماید: «امروز بر دهان آنها مهر مى نهیم، و دستهاى آنها با ما سخن مى گوید، و پاهاى آنها کارهائى را که انجام مى دادند براى ما شهادت مى دهند» (الْیَوْمَ نَخْتِمُ عَلى أَفْواهِهِمْ وَ تُکَلِّمُنا أَیْدِیهِمْ وَ تَشْهَدُ أَرْجُلُهُمْ بِما کانُوا یَکْسِبُونَ).
آرى، در آن روز دیگر اعضاى انسان، تسلیم تمایلات او نیستند، آنها حساب خود را از کل وجود انسان، جدا کرده، تسلیم پروردگار مى شوند، و بر آستان مقدس او سر فرود مى آورند، و حقایق را با شهادت خود آشکار مى سازند، و چه دادگاه عجیبى است که گواه آن اعضاى پیکر بدن خود انسان است، همان ابزارى که گناه را با آن انجام داده!
شاید گواهى اعضاء، به خاطر آن باشد که این مجرمان هنگامى که به آنها گفته مى شود: کیفر شما در برابر اعمالى که انجام دادید، دوزخ است به انکار برمى خیزند، به گمان این که، دادگاه دنیاست، و حقایق از طریق پشت هم اندازى قابل انکار است، گواهى اعضاء، شروع مى شود، و تعجب و وحشت سراسر وجود او را مى گیرد و تمام راههاى فرار به روى او بسته مى شود.
در این که: کیفیت نطق اعضاء، چگونه است؟ مفسران احتمالاتى داده اند:
1 ـ خداوند در آن روز درک و شعور و قدرت سخن گفتن در یک، یک اعضا مى آفریند، و آنها به راستى سخن مى گویند، و چه جاى تعجب؟ همان کسى که این قدرت را در قطعه گوشتى به نام زبان یا مغز آدمى آفریده، مى تواند در سایر اعضاء نیز بیافریند.
2 ـ آنها از درک و شعورى بهره مند نمى شوند، ولى خداوند آنها را به سخن گفتن وا مى دارد، و در حقیقت اعضاء محل ظهور سخن خواهند بود، و حقایق را به فرمان خدا آشکار مى کنند.
3 ـ اعضاى بدن هر انسانى آثار اعمالى را که در تمام طول عمر انجام داده مسلماً با خود خواهد داشت; چرا که هیچ عملى در این جهان نابود نمى شود، مسلماً آثار آن روى یک یک اعضاى بدن، و در فضاى محیط باقى مى ماند، آن روز که روز به روز و آشکار شدن است، این آثار نیز بر دست و پا و سایر اعضا ظاهر مى شود، و ظهور این آثار، به منزله شهادت آنها است.
این تعبیر، در سخنان روزمره و تعبیرات ادبا، نیز فراوان است مثلاً مى گویند: عَیْنُکَ تَشْهَدُ بِسَهَرِکَ: «چشمت گواه بى خوابى تو است»! یا مى گوئیم: الحِیْطانُ تَبْکِى عَلى صاحِبِ الدّارِ: «دیوارها بر صاحب این خانه گریه مى کنند»!
شاعر فارسى نیز مى گوید: «رنگ رخساره خبر مى دهد از سرّ درون»!
به هر حال، گواهى اعضاء در قیامت مسلم است، اما این که: هر عضوى خصوص کارى را که انجام داده است بازگو مى کند، یا همه کارها را؟ بدون شک مناسب احتمال اول است، لذا در آیات دیگر قرآن، سخن از شهادت گوش و چشم و پوست بدن به میان آمده است.
چنان که در آیه 20 سوره «فصلت» مى خوانیم: حَتّى إِذا ما جاؤُها شَهِدَ عَلَیْهِمْ سَمْعُهُمْ وَ أَبْصارُهُمْ وَ جُلُودُهُمْ بِما کانُوا یَعْمَلُونَ: «تا آن زمان که در کنار آتش دوزخ قرار گیرند، گوش و چشم و پوستهاى تن آنها گواهى مى دهد به اعمالى که انجام مى دادند».
و در آیه 24 سوره «نور» آمده است: یَوْمَ تَشْهَدُ عَلَیْهِمْ أَلْسِنَتُهُمْ وَ أَیْدِیهِمْ وَ أَرْجُلُهُمْ بِما کانُوا یَعْمَلُونَ: «روزى که زبان و دست و پاهاى آنها گواهى مى دهد به اعمالى که انجام مى داده اند».
این نکته نیز، قابل توجه است که: در یک جا مى گوید: «زبانهاى آنها گواهى مى دهد (مانند آیه سوره نور) و در آیات مورد بحث مى فرماید: «ما مهر بر زبانشان مى نهیم».
ممکن است، این تعبیر به خاطر آن باشد که: نخست بر زبان آدمى مهر نهاده مى شود و اعضاى او به سخن در مى آیند، هنگامى که او شهادت اعضاء را مى بیند زبانش باز مى شود، و چون جاى انکار نیست زبان نیز اعتراف مى کند.
این احتمال نیز، وجود دارد که: منظور از شهادت زبان تکلم معمولى نباشد، بلکه، تکلمى همچون تکلم سایر اعضاء، از درونش بر خیزد نه از برون!
(در مورد تعداد گواهان در آن دادگاه عظیم، و چگونگى گواهى آنان به خواست خدا ذیل آیات 19 ـ 23 سوره «فصلت» مشروحتر از این سخن خواهیم گفت).
آخرین سخن این که: گواهى اعضا مربوط به کفار و مجرمان است، و گرنه مؤمنان، حسابشان روشن است، لذا در حدیثى از امام باقر(علیه السلام) مى خوانیم: لَیْسَتْ تَشْهَدُ الْجَوارِحُ عَلى مُؤْمِن إِنَّما تَشْهَدُ عَلى مَنْ حَقَّتْ عَلَیْهِ کَلِمَةُ الْعَذابِ فَأَمّا الْمُؤْمِنُ فَیُعْطى کِتابُهُ بِیَمِینِهِ قالَ اللّهُ عَزَّوَجَلَّ فَأَمّا مَنْ أُوتِیَ کِتابَهُ بِیَمِینِهِ فَأُولئِکَ یَقْرَؤُنَ کِتابَهُمْ وَ لایُظْلَمُونَ فَتِیلاً:
«اعضاى پیکر انسان بر ضد مؤمن گواهى نمى دهد، بلکه گواهى بر ضد کسى مى دهد که فرمان عذاب بر او مسلم شده، و اما مؤمن نامه اعمالش را به دست راست او مى دهند (و خودش آن را مى خواند) همان گونه که خداوند متعال فرموده: آنها که نامه اعمالشان، به دست راستشان داده شد (با سرفرازى و افتخار) نامه اعمال خود را مى خوانند و کمترین ستمى به آنها نخواهد شد».(2)
* * *
در آیه بعد، اشاره به یکى از عذاب هائى مى کند که ممکن است، خداوند در همین دنیا این گروه مجرم را به آن مبتلا سازد، عذابى دردناک و وحشت زا، مى فرماید: «اگر بخواهیم چشمان آنها را محو مى کنیم»! (وَ لَوْ نَشاءُ لَطَمَسْنا عَلى أَعْیُنِهِمْ).(3)
و در این حال، وحشتى فوق العاده آنها را فرا مى گیرد، «مى خواهند از راهى که معمولاً از آن مى رفتند بروند و بر یکدیگر پیشى گیرند، اما چگونه مى توانند ببینند»؟! (فَاسْتَبَقُوا الصِّراطَ فَأَنّى یُبْصِرُونَ).
آنها حتى از پیدا کردن راه خانه خود، عاجز خواهند ماند، چه رسد به این که: راه حق را پیدا کنند و در صراط مستقیم قدم بگذارند!
* * *
مجازات دردناک دیگر این که: «اگر بخواهیم آنها را در جاى خود مسخ
مى کنیم (به مجسمه هائى بى روح و فاقد حرکت یا اشکال حیوانى افلیج تبدیل مى نمائیم) به گونه اى که نتوانند راه خود را ادامه دهند و یا به عقب باز گردند» (وَ لَوْ نَشاءُ لَمَسَخْناهُمْ عَلى مَکانَتِهِمْ فَمَا اسْتَطاعُوا مُضِیّاً وَ لایَرْجِعُونَ).(4)
جمله «فَاسْتَبَقُوا الصِّراطَ» ممکن است، به معنى پیشى گرفتن از یکدیگر در پیدا کردن راهى که معمولاً از آن مى رفتند، بوده باشد، و یا به معنى منحرف شدن از راه و پیدا نکردن آن; چرا که بعضى از ارباب لغت گفته اند: جمله «فَاسْتَبَقُوا الصِّراطَ» به معنى جاوَزَوهُ وَ تَرَکُوهُ حَتّى ضَلُّوا است یعنى «از راه گذشتند و آن را ترک نمودند تا گمراه شدند».(5)
به هر حال، طبق این تفسیر که غالب مفسران اسلامى آن را پذیرفته اند، دو آیه فوق، مربوط به عذابهاى دنیاست، و تهدید کفار و مجرمان به این که: خدا مى تواند آنها را در همین جهان به چنین سرنوشتهاى دردناکى مبتلا سازد، ولى به خاطر لطف و رحمتش چنین نکرده است، شاید این لجوجان بیدار شوند و به راه حق باز گردند.
ولى احتمال دیگرى، نیز وجود دارد، و آن این که: این آیات ناظر به مجازاتهاى الهى در روز قیامت است نه دنیا، در حقیقت به دنبال آیه قبل، که مى گفت: ما در آن روز مهر بر دهانشان مى گذاریم، در این آیات، به دو مجازات دیگر اشاره مى کند، که: اگر خدا بخواهد درباره آنها اجرا خواهد نمود:
نخست این که: چشمان آنها را نابینا کند تا نتوانند «صراط» یعنى طریق بهشت را بیابند، و دیگر این که: این افراد را که در دنیا فاقد حرکت در طریق سعادت بودند، در آن روز، به صورت مجسمه هاى بى روحى در آورد که در عرصه محشر حیران بمانند، نه راهى به سوى پیش و نه راهى به سوى عقب داشته باشند، البته، تناسب آیات، تأییدى است براى این تفسیر که گفتیم، هر چند اکثر مفسران تفسیر قبل را پذیرفته اند.(6)
* * *
در آخرین آیه مورد بحث، به وضع انسان در پایان عمر، از نظر ضعف و ناتوانى عقل و جسم اشاره مى کند، تا هم هشدارى باشد به آنها که براى انتخاب راه هدایت، امروز و فردا مى کنند، و هم پاسخى باشد به کسانى که، تقصیرات خود را به گردن کمى عمر مى افکنند، و هم دلیلى باشد بر قدرت خداوند که: او همان گونه که مى تواند یک انسان نیرومند را به ضعف و ناتوانى یک نوزاد باز گرداند، قادر است بر مسأله معاد، و همچنین نابینا ساختن مجرمان و از حرکت باز داشتن آنها.
مى فرماید: «هر کس را که طول عمر دهیم در آفرینش واژگونه مى کنیم، آیا اندیشه نمى کنند»؟ (وَ مَنْ نُعَمِّرْهُ نُنَکِّسْهُ فِی الْخَلْقِ أَ فَلا یَعْقِلُونَ).
توضیح این که: «نُنَکِّسْهُ» از ماده «تنکیس» به معنى واژگون ساختن چیزى است به گونه اى که سر، به جاى پا، و پا به جاى سر قرار گیرد، و در اینجا کنایه از بازگشت کامل انسان به حالات طفولیت است.
چه این که: آدمى از آغاز خلقت ضعیف است و تدریجاً رو به رشد و تکامل مى رود، در دوران جنینى هر روز شاهد خلقت تازه و رشد جدیدى است، بعد از تولد نیز مسیر تکاملى خود را در جسم و روح، به سرعت ادامه مى دهد، و قوا و استعدادهاى خدا داد که در درون وجودش نهفته شده، یکى بعد از دیگرى شکوفا مى شود، دوران جوانى، و بعد از آن پختگى فرا مى رسد، و انسان در اوج قله تکامل جسمى و روحى قرار مى گیرد.
در اینجا گاه، روح و جسم مسیر خود را از هم جدا مى کنند، روح همچنان به تکامل خویش ادامه مى دهد، در حالى که عقب گرد جسم شروع مى شود، ولى سرانجام، عقل نیز سیر نزولى خود را شروع مى کند، و تدریجاً و گاه به سرعت، به مراحل کودکى باز مى گردد، حرکات، حرکات کودکانه و تفکر و حتى بهانه جوئى ها همچون کودکان مى شود، و ضعف جسمانى نیز با آن هماهنگ مى گردد، با این تفاوت که، این حرکات و روحیات از کودکان شیرین و جذاب است و نویدى است بر شکوفائى امیدبخش و مسرت آفرین آینده، و به همین دلیل کاملاً قابل تحمل است، ولى از پیران زننده و نازیبا و گاه تنفر آور و یا ترحم انگیز است.
به راستى روزهائى فرا مى رسد، بسیار دردناک که عمق ناراحتى آن را به زحمت مى توان تصور کرد.
قرآن مجید، در آیه 5 سوره «حج» نیز به همین معنى اشاره کرده، مى گوید: وَ مِنْکُمْ مَنْ یُرَدُّ إِلى أَرْذَلِ الْعُمُرِ لِکَیْلا یَعْلَمَ مِنْ بَعْدِ عِلْم شَیْئاً: «بعضى از شما آن قدر عمر مى کنند که به بدترین مرحله زندگى و پیرى مى رسند، آن چنان که چیزى از علوم خود را به خاطر نخواهند داشت (حتى نزدیکترین افراد خانواده خود را نخواهند شناخت!).
لذا، در بعضى از روایات، افراد هفتاد ساله به عنوان: اسیرُ اللّهِ فِى الأَرْضِ: «اسیران خدا در زمین» ذکر شده اند.(7)
به هر حال، جمله «أَ فَلا یَعْقِلُونَ» هشدار عجیبى در این زمینه مى دهد، و به انسانها مى گوید: اگر این قدرت و توانائى که دارید عاریتى نبود به این آسانى از شما گرفته نمى شد، بدانید دست قدرت دیگرى بالاى سر شماست که بر هر چیز، تواناست.
تا به آن مرحله نرسیده اید، خود را دریابید، و پیش از آن که نشاط و زیبائى به پژمردگى مبدل گردد از این چمن، گلها بچینید، و توشه راه طولانى آخرت را از این جهان برگیرید، که در فصل ناتوانى و پیرى و درماندگى هیچ کارى از شما ساخته نیست!
و لذا، یکى از پنج چیزى را که پیامبر(صلى الله علیه وآله) به «ابوذر» توصیه فرمود همین بود که دوران جوانى را قبل از پیرى، غنیمت بشمار: اغْتَنِمْ خَمْساً قَبْلَ خَمْس شَبابَکَ قَبْلَ هِرَمِکَ وَ صِحَّتَکَ قَبْلَ سُقْمِکَ وَ غِناکَ قَبْلَ فَقْرِکَ وَ فَراغَکَ قَبْلَ شُغْلِکَ وَ حَیاتَکَ قَبْلَ مَوْتِکَ:
«پنج چیز را قبل از پنج چیز غنیمت بشمر، جوانیت را قبل از پیرى، سلامتت را قبل از بیمارى، و بى نیازیت را قبل از فقر، فراغت خاطر را قبل از گرفتارى و زندگیت را قبل از مرگ».(8)
یا به گفته شاعر:
چنین گفت: روزى به پیرى جوانى *** که چون است با پیریت زندگانى؟
بگفتا! در این نامه حرفى است مبهم *** که معنیش، جز وقت پیرى ندانى!
تو، به کز توانائى خویش گوئى! *** چه مى پرسى از دوره ناتوانى؟
متاعى که من رایگان دادم از کف *** تو گر مى توانى مده رایگانى!
* * *
1ـ «إِصْلَوا» از ماده «صَلْى» به معنى آتش افروختن یا به آتش سوختن، و بریان کردن، یا وارد در آتش گشتن و ملازم آن، بوده است.
2 ـ تفسیر «صافى»، ذیل آیات مورد بحث.
3 ـ «طَمَسْنا» از ماده «طَمْس» (بر وزن شمس) به معنى محو کردن و از بین بردن آثار چیزى است، و در اینجا اشاره به محو نور چشم یا محو خود چشم است به طورى که چیزى از آن باقى نماند، و به کلى محو گردد.
4 ـ «مَکانَة» به معنى محل توقف است، و در اینجا اشاره به این است که: خدا مى تواند آنها را در همان محل توقفشان، از شکل انسانى بیرون برد، هم تغییر صورت دهند، و هم توانائى بر حرکت نداشته باشند، درست مانند مجسمه هاى بى روح.
5 ـ «لسان العرب»، «قطر المحیط»، «المنجد»، ماده سبق.
6 ـ این تفسیر را «فى ظلال» به صورت تنها تفسیر ذکر کرده، در حالى که تفسیر قبل را «مجمع البیان»، «تبیان»، «المیزان»، «صافى»، «روح المعانى»، «روح البیان»، «قرطبى» و تفسیر «کبیر فخر رازى» برگزیده اند.
7 ـ این جمله در حدیث نبوى «سفینه، ماده عمر» آمده است، درحالى که در بعضى دیگر از روایات نود سال ذکر شده است.
8 ـ «بحار الانوار»، جلد 77، صفحه 75.