محمد

سَيَهْدِيهِمْ وَيُصْلِحُ بَالَهُمْ 5

 

4فَإِذا لَقِیتُمُ الَّذِینَ کَفَرُوا فَضَرْبَ الرِّقابِ حَتّى إِذا أَثْخَنْتُمُوهُمْ فَشُدُّوا الْوَثاقَ فَإِمّا مَنًّا بَعْدُ وَ إِمّا فِداءً حَتّى تَضَعَ الْحَرْبُ أَوْزارَها ذلِکَ وَ لَوْ یَشاءُ اللّهُ لاَنْتَصَرَ مِنْهُمْ وَ لکِنْ لِیَبْلُوَا بَعْضَکُمْ بِبَعْض وَ الَّذِینَ قُتِلُوا فِی سَبِیلِ اللّهِ فَلَنْ یُضِلَّ أَعْمالَهُمْ

5سَیَهْدِیهِمْ وَ یُصْلِحُ بالَهُمْ

6وَ یُدْخِلُهُمُ الْجَنَّةَ عَرَّفَها لَهُمْ

 

ترجمه:

4 ـ و هنگامى که با کافران رو به رو شدید گردن هایشان را بزنید، تا دشمن را درهم بکوبید; در این هنگام اسیران را محکم ببندید; یا بر آنان منت گذارید (و آزادشان کنید) یا از آنان فدیه بگیرید; تا جنگ بار سنگین خود را بر زمین نهد; (آرى) برنامه این است; و اگر خدا مى خواست خودش آنها را مجازات مى کرد، اما مى خواهد بعضى از شما را با بعضى دیگر بیازماید; و کسانى که در راه خدا کشته شدند، خداوند هرگز اعمالشان را از بین نمى برد!

5 ـ آنان را هدایت نموده و کارشان را اصلاح مى کند.

6 ـ و آنها را در بهشت که اوصاف آن را براى آنان بازگو کرده وارد مى کند.

 

 

تفسیر:

در میدان نبرد، قاطعیت لازم است

همان گونه که قبلاً گفتیم، آیات گذشته مقدمه اى بود براى آماده ساختن مسلمانان براى بیان یک دستور مهم جنگى، که در آیات مورد بحث مطرح شده است، مى فرماید: «هنگامى که با کافران در میدان جنگ روبرو مى شوید، با تمام قدرت به آنها حمله کنید و گردنهایشان را بزنید»! (فَإِذا لَقِیتُمُ الَّذِینَ کَفَرُوا فَضَرْبَ الرِّقابِ).(1)

بدیهى است، گردن زدن، کنایه از قتل است، بنابراین ضرورتى ندارد که جنگجویان کوشش خود را براى انجام خصوص این امر به کار برند، هدف این است: که دشمن از پاى درآید، ولى چون گردن زدن، روشن ترین مصداق قتل بوده، روى آن تکیه شده است.

و به هر حال، این حکم مربوط به میدان نبرد است; زیرا «لَقِیْتُم» از ماده «لقاء» در این گونه موارد، به معنى «جنگ» است، قرائن متعددى در خود این آیه، مانند مسأله «اسارت اسیران» و واژه «حرب» (جنگ) و «شهادت در راه خدا» که در ذیل آیه آمده است، گواه بر این معنى است.

کوتاه سخن این که: «لقاء»، گاه به معنى هر گونه ملاقات، استعمال مى شود، و گاه به معنى روبرو شدن در میدان جنگ، و در قرآن مجید نیز در هر دو معنى به کار رفته، و آیه مورد بحث ناظر به معنى دوم است.

و از اینجا روشن مى شود، افرادى که به منظور تبلیغات ضد اسلامى، آیه را طورى معنى کرده اند که اسلام مى گوید: «با هر کافرى روبرو شدى گردنش را بزن»! چیزى جز اعمال غرض و سوء نیت نیست، و گرنه، خود این آیه صراحت در مسأله روبرو شدن در میدان جنگ دارد.

بدیهى است، هنگامى که انسان، با دشمنى خونخوار در میدان نبرد روبرو مى شود، اگر با قاطعیت هر چه بیشتر، حملات سخت و ضربات کوبنده بر دشمن وارد نکند، خودش نابود خواهد شد، و این دستور یک دستور کاملاً منطقى است.

بعد از آن مى افزاید: «این حملات کوبنده، باید همچنان ادامه یابد تا به اندازه کافى دشمن را درهم بکوبید، و به زانو درآورید، در این هنگام اقدام به گرفتن اسیران کنید، و آنها را محکم ببندید» (حَتّى إِذا أَثْخَنْتُمُوهُمْ فَشُدُّوا الْوَثاقَ).

«أَثْخَنْتُمُوهُمْ» از ماده «ثخن» (بر وزن شِکَن) به معنى غلظت و صلابت است، و به همین مناسبت، به پیروزى و غلبه آشکار و تسلط کامل بر دشمن، اطلاق مى شود.

گر چه غالب مفسران، این جمله را به معنى کثرت و شدت کشتار از دشمن گرفته اند، ولى چنان که گفتیم، این معنى، در ریشه لغوى آن نیست، اما از آنجا که گاه جز با کشتار شدید و وسیع دشمن، خطر بر طرف نمى گردد، یکى از مصادیق این جمله در چنین شرایطى، مى تواند مسأله کشتار بوده باشد نه مفهوم اصلى آن.(2)

در هر صورت، آیه فوق، بیانگر یک دستور حساب شده جنگى است که پیش از درهم شکستن قطعى مقاومت دشمن، نباید اقدام به گرفتن اسیر کرد; چرا که پرداختن به این امر، گاهى سبب تزلزل موقعیت مسلمانان در جنگ خواهد شد، و پرداختن به امر اسیران و تخلیه آنها در پشت جبهه، نیروها را از وظیفه اصلى بازمى دارد.

تعبیر به «فَشُدُّوا الْوَثاقَ» (با توجه به این که «وثاق» به معنى طناب یا هر چیزى است که با آن مى بندند) اشاره به محکم کارى در بستن اسیران است، مبادا اسیر، از فرصت استفاده کند و خود را آزاد ساخته و ضربه کارى وارد سازد.

در جمله بعد، حکم اسیران جنگى را بیان مى کند که، بعد از خاتمه جنگ باید در مورد آنها اجرا شود، مى فرماید: «یا بر آنها منت بگذارید، و بدون عوض آزادشان کنید، و یا از آنها فدیه و عوض بگیرید و آزاد نمائید» (فَإِمّا مَنًّا بَعْدُ وَ إِمّا فِداءً).

و به این ترتیب، اسیر جنگى را نمى توان بعد از پایان جنگ به قتل رسانید، بلکه، رهبر مسلمین، طبق مصالحى که در نظر مى گیرد، آنها را گاه بدون عوض، و گاه با عوض، آزاد مى سازد، و این عوض، در حقیقت یک نوع غرامت جنگى است که دشمن باید بپردازد.

البته، حکم سومى در این رابطه نیز در اسلام هست، که اسیران را به صورت بردگان درآورند، ولى آن یک دستور الزامى نمى باشد، بلکه در صورتى است که رهبر مسلمین در شرائط و ظروف خاصى آن را لازم ببیند، و شاید به همین دلیل در متن قرآن، صریحاً نیامده، و تنها در روایات اسلامى منعکس است.

فقیه معروف ما «فاضل مقداد» در «کنز العرفان» مى گوید: «آنچه از مکتب اهلبیت(علیهم السلام) نقل شده این است: اگر اسیر بعد از پایان جنگ گرفته شود، امام مسلمین مخیر میان سه کار است: آزاد ساختن بى قید و شرط، گرفتن «فدیه» و آزاد کردن، و برده ساختن آنها، و در هر صورت قتل آنها جایز نیست».

او در جاى دیگر از سخن خود مى گوید: «مسأله بردگى از روایات استفاده شده، نه از متن آیه».(3)

این مسأله در سایر کتب فقهى نیز آمده است.(4)

در بحث «بردگى» که در ذیل این آیات خواهد آمد، باز به این بحث اشاره خواهیم کرد.

سپس در دنباله آیه، مى افزاید: «این وضع باید همچنان ادامه یابد، و دشمنان را باید همچنان بکوبید، و گروهى را به اسارت درآورید تا جنگ بار سنگین خود را بر زمین نهد» (حَتّى تَضَعَ الْحَرْبُ أَوْزارَها).(5)

تنها وقتى دست بکشید، که توان مقابله دشمن را درهم شکسته باشید، و آتش جنگ خاموش گردد.

«اَوْزار» جمع «وزر» به معنى «بار سنگین» است، و گاه بر «گناهان» نیز اطلاق مى شود; چرا که آن هم بار سنگینى بر دوش صاحبش مى باشد.

جالب این که این بارهاى سنگین در آیه، به «جنگ» نسبت داده شده، مى گوید: «جنگ بارهاى خود را بر زمین نهد» این بارهاى سنگین، کنایه از انواع «سلاح ها» و «مشکلاتى» است که جنگجویان بر دوش دارند، و با آن روبرو هستند، و تا جنگ پایان نپذیرد، این بار بر دوش آنها است.

اما کى جنگ میان اسلام و کفر پایان مى گیرد؟ این سؤالى است که مفسران، پاسخ هاى متفاوتى به آن داده اند.

بعضى، مانند «ابن عباس» گفته اند: «تا زمانى است که بت پرستى بر صفحه جهان باقى نماند، و آئین شرک برچیده شود».

بعضى دیگر گفته اند: «جنگ اسلام و کفر همچنان ادامه دارد تا مسلمانان بر «دجّال» پیروز شوند»، و این به استناد حدیثى است که از رسول گرامى اسلام(صلى الله علیه وآله)نقل شده که فرمود: وَ الْجِهادُ ماض مُذْ بَعَثَنِىَ اللّهُ اِلى اَنْ یُقاتِلَ آخِرُ اُمَّتِى الدَّجّالَ: «جهاد همچنان ادامه دارد، از آن روز که خدا مرا مبعوث کرد تا زمانى که آخر امت من با دجال پیکار کنند».(6)

بحث درباره «دجّال» بحث دامنه دارى است، ولى این قدر معلوم است که «دجّال» مرد فریبکار یا مردان فریبکارى هستند که در آخر زمان براى منحرف ساختن مردم از اصل توحید و حق و عدالت به فعالیت مى پردازند، و مهدى(علیه السلام) با قدرت عظیمش آنها را درهم مى کوبد.

و به این ترتیب، تا دجالان، بر صفحه زمین زندگى مى کنند، پیکار حق و باطل ادامه دارد!

در حقیقت «اسلام» با «کفر»، دو نوع پیکار دارد: یکى پیکارهاى مقطعى است مانند غزواتى که پیامبر(صلى الله علیه وآله) با دشمنان داشت که بعد از پایان هر جنگ، شمشیرها به غلاف مى رفت، و دیگر پیکار مستمرى که با «شرک و کفر و ظلم و فساد» دارد، و این امرى است مستمر، تا زمان گسترش حکومت عدل جهانى، به وسیله حضرت مهدى(علیه السلام).

سپس، اضافه مى کند: «برنامه شما همین گونه است» (ذلِکَ).(7)

«و هر گاه خدا مى خواست از طرق دیگر از آنها انتقام مى گرفت» (وَ لَوْ یَشاءُ اللّهُ لاَنْتَصَرَ مِنْهُمْ).

از طریق صاعقه هاى آسمانى، زلزله ها، تندبادها، و بلاهاى دیگر، ولى در این صورت میدان آزمایش تعطیل مى شد، «اما خدا مى خواهد بعضى از شما را با بعضى دیگر، بیازماید» (وَ لکِنْ لِیَبْلُوَا بَعْضَکُمْ بِبَعْض).

این در حقیقت فلسفه جنگ و نکته اصلى درگیرى حق و باطل است، در این پیکارها، صفوف مؤمنان واقعى و آنها که اهل عمل اند از اهل سخن، جدا مى شوند. استعدادها شکوفا مى گردد، و نیروى استقامت و پایمردى زنده مى شود، و هدف اصلى زندگى دنیا که آزمودگى و پرورش قدرت ایمان و ارزش هاى دیگر انسانى است، تأمین مى گردد.

اگر مؤمنان کنارى مى نشستند، و سرگرم زندگى تکرارى روزانه بودند، و هر موقع گروه مشرک و ظالمى قیام مى کرد، خداوند با نیروى غیبى و از طریق اعجاز، آنها را درهم مى کوبید، جامعه اى بى ارزش، خمود، سست، ضعیف و ناتوان به وجود مى آمد، که از ایمان و اسلام نامى بیشتر نداشت.

خلاصه این که: خداوند، براى استقرار آئینش نیازى به پیکار ما ندارد، این ما هستیم که در میدان مبارزه با دشمن، پرورش مى یابیم و نیازمند به این پیکار مقدسیم.

همین معنى، در آیات دیگر قرآن به صورت هاى دیگر بازگو شده است، در سوره «آل عمران» آیه 142 مى خوانیم: أَمْ حَسِبْتُمْ أَنْ تَدْخُلُوا الْجَنَّةَ وَ لَمّا یَعْلَمِ اللّهُ الَّذِینَ جاهَدُوا مِنْکُمْ وَ یَعْلَمَ الصّابِرِینَ: «آیا چنین پنداشتید که (تنها با ادعاى ایمان) وارد بهشت خواهید شد، در حالى که خداوند هنوز مجاهدان از شما و صابران را مشخص نساخته است»؟!

و در آیه قبل از آن آمده: وَ لِیُمَحِّصَ اللّهُ الَّذِینَ آمَنُوا وَ یَمْحَقَ الْکافِرِینَ: «و تا خداوند افراد با ایمان را خالص گرداند (و ورزیده شوند); و کافران را به تدریج نابود سازد».

در آخرین جمله آیه مورد بحث، از شهیدانى که در این پیکارها جان شیرین خود را از دست مى دهند، و حق بزرگى بر جامعه اسلامى دارند، سخن به میان آورده، مى گوید: «کسانى که در راه خدا کشته شدند، خداوند اعمالشان را هرگز نابود نمى کند» (وَ الَّذِینَ قُتِلُوا فِی سَبِیلِ اللّهِ فَلَنْ یُضِلَّ أَعْمالَهُمْ).

زحمات و رنج ها و ایثارهاى آنها از میان نمى رود، همه، در پیشگاه خدا محفوظ است، در این دنیا نیز آثار فداکارى هاى آنها باقى مى ماند، هر بانگ «لا اِلهَ اِلاَّ اللّه» به گوش مى رسد، محصول زحمات آنها است، و هر مسلمانى در پیشگاه خدا سر به سجده مى نهد، از برکت فداکارى آنان است، زنجیرهاى اسارت با زحمات آنها درهم شکسته شده، و آبرو و عزت مسلمین مرهون آنها است.

این یکى از مواهب الهى در مورد شهیدان است.

* * *

و سه موهبت دیگر در آیات بعد به آن مى افزاید.

نخست مى گوید: «خداوند آنها را هدایت مى کند» (سَیَهْدِیهِمْ).

هدایت به مقامات عالیه، و فوز بزرگ، و رضوان اللّه.

دیگر این که: «وضع حال آنها را اصلاح مى نماید» (وَ یُصْلِحُ بالَهُمْ).

آرامش روح و اطمینان خاطر و نشاط معنویت و روحانیت به آنها مى بخشد، و با صفا و معنویت فرشتگان الهى که با آنها همدمند، هماهنگ مى سازد.

و در جوار رحمتش آنها را به ضیافت خویش دعوت مى کند.

* * *

و آخرین موهبت این که: «آنها را در بهشت جاویدانش که اوصافش را براى آنان بازگو کرده است، وارد مى کند» (وَ یُدْخِلُهُمُ الْجَنَّةَ عَرَّفَها لَهُمْ).

بعضى از مفسران گفته اند: نه تنها اوصاف کلى بهشت برین و روضه رضوان را براى آنها بیان کرده، بلکه اوصاف و نشانه هاى قصرهاى بهشتى آنها را نیز مشخص مى سازد به گونه اى که وقتى وارد بهشت مى شوند، یکسر به سوى قصرهاى خویش مى روند!.(8)

بعضى نیز «عَرَّفَها» را از ماده «عرف» (بر وزن فکر) به معنى «عطر و بوى خوش» تفسیر کرده اند، یعنى خداوند آنها را وارد بهشتى مى کند که سراسر آن را براى میهمانانش معطر ساخته.

ولى، تفسیر اول مناسب تر به نظر مى رسد.

بعضى نیز گفته اند: اگر این آیه را با آیه «وَ لاتَحْسَبَنَّ الَّذِینَ قُتِلُوا فِی سَبِیلِ اللّهِ أَمْواتاً»(9) ضمیمه کنیم روشن مى شود که منظور از «اصلاح بال»، همان حیات جاودانى است که شهیدان در سایه آن آماده حضور نزد پروردگار، با کنار رفتن حجاب ها و پرده ها مى شوند.(10)

* * *

 
 
نکته ها:

1 ـ مقام والاى شهیدان

در تاریخ ملت ها، روزهائى پیش مى آید که بدون ایثار و فداکارى و دادن قربانیان بسیار، خطرات بر طرف نمى شود، و اهداف بزرگ و مقدس، محفوظ نمى ماند، اینجا است که گروهى مؤمن و ایثارگر، باید به میدان آیند، و با نثار خون خود از آئین حق پاسدارى کنند، در منطق اسلام به این گونه افراد «شهید» گفته مى شود.

اطلاق «شهید» از ماده «شهود» بر آنها، یا به خاطر حضورشان در میدان نبرد با دشمنان حق است، یا به خاطر این که در لحظه شهادت، فرشتگان رحمت را مشاهده مى کنند، و یا به خاطر مشاهده نعمت هاى بزرگى است که براى آنها آماده شده، و یا حضورشان در پیشگاه خداوند است آن چنان که در آیه شریفه: «وَ لاتَحْسَبَنَّ الَّذِینَ قُتِلُوا فِی سَبِیلِ اللّهِ أَمْواتاً بَلْ أَحْیاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُونَ» آمده است.(11)

در اسلام، کمتر کسى به پایه «شهید» مى رسد، شهیدانى که آگاهانه و با اخلاص نیت به سوى میدان نبرد حق و باطل رفته، و آخرین قطرات خون پاک خود را نثار مى کنند.

درباره مقام شهیدان، روایات عجیبى در منابع اسلامى دیده مى شود که حکایت از عظمت فوق العاده ارزش کار شهیدان مى کند.

در حدیثى از رسول خدا(صلى الله علیه وآله) مى خوانیم: اِنَّ فَوْقَ کُلِّ بِرٍّ بِرّاً حَتّى یُقْتَلَ الرَّجُلُ شَهِیْداً فِى سَبِیْلِ اللّهِ: «بالاتر از هر نیکى، نیکى دیگرى وجود دارد تا به شهادت در راه خدا رسد که برتر از آن چیزى متصور نیست».(12)

در حدیث دیگرى از آن حضرت نقل شده است: اَلْمُجاهِدُونَ فِى اللّهِ تَعالى قُوّادُ اَهْلِ الْجَنَّةِ!: «مجاهدان راه خدا رهبران اهل بهشتند»!.(13)

در حدیث دیگرى از امام باقر(علیه السلام) مى خوانیم: ما مِنْ قَطْرَة اَحَبُّ اِلَى اللّهِ مِنْ قَطْرَةِ دَم فِى سَبِیْلِ اللّهِ، اَوْ قَطْرَة مِنْ دُمُوعِ عَیْن فِى سَوادِ اللَّیْلِ مِنْ خَشْیَةِ اللّهِ، وَ ما مِنْ قَدَم اَحَبُّ اِلَى اللّهِ مِنْ خُطْوَة اِلى ذِى رَحِم، اَوْ خُطْوَة یُتِمُّ بِها زَحْفاً فِى سَبِیْلِ اللّهِ!: «هیچ قطره اى محبوب تر در پیشگاه خدا، از قطره خونى که در راه او ریخته مى شود، یا قطره اشکى که در تاریکى شب از خوف او جارى مى گردد، نیست، و هیچ گامى محبوب تر در پیشگاه خدا از گامى که براى صله رحم برداشته مى شود، یا گامى که پیکار در راه خدا با آن تکمیل مى گردد، نمى باشد».(14)

اگر تاریخ اسلام را ورق زنیم، مى بینیم، قسمت مهمى از افتخارات را شهیدان آفریده اند، و بخش عظیمى از خدمت را آنان کرده اند.

نه تنها دیروز، امروز نیز فرهنگ سرنوشت ساز «شهادت» است که لرزه بر اندام دشمنان مى افکند، و آنها را از نفوذ در دژهاى اسلام مأیوس مى کند، و چه پر برکت است فرهنگ شهادت براى مسلمانان، و چه وحشتناک است براى دشمنان اسلام.

ولى، بدون شک «شهادت» یک «هدف» نیست، هدف پیروزى بر دشمن و پاسدارى از آئین حق است، اما این پاسداران، باید آن قدر آماده باشند که اگر در این مسیر ایثار خون نیز لازم شود، از آن دریغ ندارند، و این است معنى امت شهیدپرور، نه این که شهادت را به عنوان یک هدف طلب کنند.

روى همین جهت، در آخر حدیث مفصلى که از امیرمؤمنان(علیه السلام) از رسول خدا(صلى الله علیه وآله) درباره مقام شهیدان، نقل شده مى خوانیم: پیامبر(صلى الله علیه وآله) سوگند یاد کرد: فَوَالَّذِی نَفْسِى بِیَدِهِ لَوْ کانَ الاَنْبِیاءُ عَلى طَرِیْقِهِمْ لَتَرَجَّلُوا لَهُمْ لِما یَرَوْنَ مِنْ بَهائِهِمْ... وَ یَشْفَعَ الرَّجُلُ مِنْهُمْ سَبْعِیْنَ اَلْفاً مِنْ اَهْلِ بَیْتِهِ وَ جِیْرَتِهِ: «سوگند به کسى که جانم در دست او است، وقتى شهیدان وارد عرصه محشر مى شوند، اگر پیامبران در مسیر آنها سوار بر مرکب باشند، پیاده مى شوند، به خاطر نور و ابهت آنان... و هر یک از آنها هفتاد هزار نفر را از خاندان و همسایگان خود شفاعت مى کند»!.(15)

این نکته نیز قابل توجه است که، شهادت در فرهنگ اسلام، دو معنى متفاوت دارد: معنى «خاص» و معنى گسترده و «عام».

معنى خاص شهادت، همان کشته شدن در معرکه جنگ در راه خدا است که احکام خاصى در فقه اسلامى دارد، از جمله عدم نیاز شهید به غسل و کفن، بلکه با همان لباس خونین دفن مى شود!.

اما معنى وسیع شهادت آن است که انسان در مسیر انجام وظیفه الهى کشته شود، یا بمیرد، هر کس در حین انجام چنین وظیفه اى، به هر صورت از دنیا برود «شهید» است.

لذا، در روایات اسلامى آمده است: چند گروه شهید از دنیا مى روند:

1 ـ از پیامبر گرامى اسلام(صلى الله علیه وآله) نقل شده: اِذا جاءَ الْمُوْتُ طالِبَ الْعِلْمِ وَ هُوَ عَلى هذَا الْحالِ ماتَ شَهِیْداً: «کسى که در طریق تحصیل علم از دنیا برود شهید مرده است»!.(16)

2 ـ امیرمؤمنان على(علیه السلام) مى فرماید: مَنْ مَاتَ مِنْکُمْ عَلَى فِرَاشِهِ وَ هُوَ عَلَى مَعْرِفَةِ حَقِّ رَبِّهِ وَ حَقِّ رَسُولِهِ وَ أَهْلِ بَیْتِهِ مَاتَ شَهِیداً: «کسى که در بستر از دنیا رود، اما معرفت حق پروردگار و معرفت واقعى پیامبر او و اهلبیتش را داشته باشد شهید از دنیا رفته است»!.(17)

3 ـ در حدیث دیگرى از امام صادق(علیه السلام) مى خوانیم: مَنْ قُتِلَ دُونَ مالِهِ فَهُوَ شَهِیْدً: «کسى که براى دفاع از مال خود، در برابر مهاجمین ایستادگى کند و کشته شود، شهید است».(18)

و همچنین کسان دیگرى که در مسیر حق کشته مى شوند یا مى میرند، و از اینجا عظمت این فرهنگ اسلامى و گسترش آن، روشن مى شود.

این بحث را با حدیثى از امام «على بن موسى الرضا»(علیه السلام) پایان مى دهیم: او از پدرانش از رسول خدا(صلى الله علیه وآله) چنین نقل مى کند: اَوَّلُ مَنْ یَدْخُلُ الْجَنَّةَ الشَّهِیْدُ: «نخستین کسى که داخل بهشت مى شود شهید است».(19)

* * *

2 ـ اهداف جنگ در اسلام

جنگ در اسلام هیچ گاه به عنوان یک «ارزش» تلقى نمى شود، بلکه از این نظر که مایه ویرانى و اتلاف نفوس و نیروها و امکانات است یک «ضد ارزش» محسوب میشود، لذا در بعضى از آیات قرآن در ردیف عذاب هاى الهى قرار گرفته، در سوره «انعام» آیه 65 مى خوانیم: قُلْ هُوَ الْقادِرُ عَلى أَنْ یَبْعَثَ عَلَیْکُمْ عَذاباً مِنْ فَوْقِکُمْ أَوْ مِنْ تَحْتِ أَرْجُلِکُمْ أَوْ یَلْبِسَکُمْ شِیَعاً وَ یُذِیقَ بَعْضَکُمْ بَأْسَ بَعْض: «بگو: او قادر است که از بالا یا از زیر پاى شما، عذابى بر شما بفرستد; یا به صورت دسته هاى پراکنده شما را با هم بیامیزد; و طعم جنگ (واختلاف) را به هر یک از شما به وسیله دیگرى بچشاند»!.

در اینجا جنگ چیزى در ردیف «صاعقه» و «زلزله» و بلاهاى زمینى و آسمانى شمرده شده است. و به همین دلیل، در اسلام تا آنجا که امکان دارد از جنگ پرهیز مى شود.

ولى آنجا که موجودیت امتى به خطر مى افتد، یا اهداف والاى مقدسش در معرض سقوط قرار مى گیرد، در اینجا جنگ، یک ارزش مى شود و عنوان «جهاد فى سبیل اللّه» به خود مى گیرد.

به همین دلیل، در اسلام انواعى از جهاد وجود دارد: «جهاد ابتدائى آزادى بخش»، «جهاد دفاعى»، «جهاد براى خاموش کردن آتش فتنه و شرک و بت پرستى» که شرح آنها را در جاى دیگر گفته ایم.(20)

بنابر این جهاد اسلامى، بر خلاف آنچه دشمنان معاند تبلیغ مى کنند هرگز به معنى تحمیل عقیده نیست، و اصولاً عقیده تحمیلى در اسلام ارزشى ندارد، بلکه جهاد، مربوط به مواردى است که دشمن جنگ را بر امت اسلامى تحمیل مى کند، یا آزادى هاى خداداد را از او مى گیرد، یا مى خواهد حقوق او را پایمال کند، و یا ظالمى گلوى مظلومى را مى فشارد، که بر مسلمانان فرض است به یارى مظلوم بشتابند، هر چند منجر به درگیرى با قوم ظالم شود.

در آیات گذشته، در یک عبارت ظریف و کوتاه نیز، این معنى منعکس شده است، آنجا که مى گوید: کسانى که کافر شدند، از باطل پیروى مى کنند و مؤمنان پیرو حق اند، و به این ترتیب جنگ، جنگ حق و باطل است، نه وسیله اى براى کشورگشائى و توسعه طلبى و غارت کردن سرمایه هاى دیگران و زورگوئى و قلدرى.

و نیز، به همین دلیل در روایتى که در تفسیر آیات آوردیم، خواندیم: آتش جنگ در جامعه انسانى خاموش نمى شود، مگر آن زمان که دجالان درهم کوبیده شوند و محیط روى زمین از لوث وجود آنان پاک گردد.

این نکته قابل توجه است که: در اسلام مسأله همزیستى مسالمت آمیز با پیروان ادیان آسمانى دیگر مورد تأکید قرار داده شده، و در آیات و روایات و فقه اسلامى بحث هاى مشروحى در این زمینه تحت عنوان «احکام اهل ذمه» آمده است.

اگر اسلام، طرفدار تحمیل عقیده، و توسل به زور و شمشیر براى پیشرفت اهدافش بود، قانون «اهل ذمه»، و همزیستى مسالمت آمیز چه معنى داشت؟

* * *

3 ـ احکام اسراى جنگى

گفتیم، مسلمانان هیچ گاه پیش از شکست کامل دشمن در میدان نبرد، نباید به فکر گرفتن اسیر باشند، کارى که به هر حال خطرات سنگینى در بر دارد.

ولى، لحن آیات مورد بحث، گواهى مى دهد: بعد از پیروزى بر دشمن، باید به جاى کشتن آنها، اقدام به اسارت آنان کرد، لذا مى گوید: «هنگامى که با دشمن روبرو شدید ضربات سنگین خود را بر آنها وارد کنید».

سپس مى افزاید: «هنگامى که به قدر کافى نیروى آنها را درهم کوبیدید به گرفتن و بستن آنها بپردازید» (فَإِذا لَقِیتُمُ الَّذِینَ کَفَرُوا فَضَرْبَ الرِّقابِ حَتّى إِذا أَثْخَنْتُمُوهُمْ فَشُدُّوا الْوَثاقَ).

به این ترتیب، بعد از غلبه، باید به جاى کشتن، آنها را اسیر کرد، کارى که گریزى از آن نیست; چرا که اگر دشمن رها شود، باز ممکن است نیروى خود را تجدید سازمان دهد، و حمله مجددى را آغاز نماید.

اما بعد از اسارت، صحنه دگرگون مى شود، و اسیر با تمام جنایاتى که مرتکب شده است به صورت یک امانت الهى، در دست مسلمین درمى آید که باید حقوق بسیارى را درباره او رعایت کرد.

قرآن مجید، از کسانى که ایثار کردند و غذاى خود را به اسیرى دادند تجلیل و احترام به عمل مى آورد، و مى گوید: وَ یُطْعِمُونَ الطَّعامَ عَلى حُبِّهِ مِسْکِیناً وَ یَتِیماً وَ أَسِیراً: «ابرار و نیکان غذاى (خود) را با این که به آن علاقه (و نیاز) دارند، به مسکین و یتیم و اسیر مى دهند»!(21) (این آیه طبق روایت معروف در مورد حضرت على و فاطمه و حسن و حسین(علیهم السلام) نازل شده که روزه دار بودند و غذاى افطار خود را به مسکین و یتیم و اسیر دادند).

حتى در مورد اسیرانى که استثنائاً به خاطر خطرناک بودنشان، یا به علل ارتکاب جرائم خاصى، اعدام مى شوند دستور داده شده: قبل از اجراى حکم، با آنها نیکى شود. چنان که در حدیثى از على(علیه السلام) مى خوانیم: إِطْعَامُ الْأَسِیرِ وَ الْإِحْسَانُ إِلَیْهِ حَقٌّ وَاجِبٌ وَ إِنْ قَتَلْتَهُ مِنَ الْغَدِ: «غذا دادن به اسیر و نیکى نسبت به او، حق واجبى است هر چند بنا باشد که فردا او را اعدام کنى».(22)

و احادیث در این زمینه بسیار است.(23)

تا آنجا که در حدیثى از امام «على بن الحسین»(علیه السلام) آمده است: اِذا اَخَذْتَ اَسِیْراً فَعَجِزَ عَنِ الْمَشْىِ وَ لَیْسَ مَعَکَ مَحْمِلٌ فَاَرْسِلْهُ، وَ لاتَقْتُلْهُ، فَاِنَّکَ لاتَدْرِى ما حُکْمُ الاِمامِ فِیْهِ: «هنگامى که اسیرى گرفتى و او را با خود مى آورى اگر از راه رفتن ناتوان شد، و مرکبى براى حمل او نداشتى او را رها کن، و به قتل مرسان; چرا که نمى دانى حکم امام درباره او چیست»؟.(24)

در حالات پیشوایان اسلام آمده است: آنها از همان غذائى که خودشان تناول مى کردند، به اسیران مى دادند.

اما حکم اسیر، همان گونه که در تفسیر آیات گفتیم، بعد از خاتمه جنگ یکى از سه چیز است: آزاد کردن بى قید و شرط، آزاد کردن مشروط به پرداخت فدیه (غرامت) و برده ساختن او، و البته انتخاب یکى از این سه امر، منوط به نظر امام و پیشواى مسلمین است. و او هم با در نظر گرفتن شرائط اسیران، و مصالح اسلام و مسلمین، از نظر داخل و خارج کشور، آنچه را شایسته تر باشد، برمى گزیند و دستور اجرا مى دهد.

بنابراین، نه غرامت گرفتن جنبه الزامى دارد نه برده گرفتن، بلکه اینها تابع مصالحى است که امام مسلمین پیش بینى مى کند، هر گاه مصلحت نباشد از آن چشم مى پوشد، و اسیران را بدون غرامت و بردگى آزاد مى کند.

درباره فلسفه گرفتن فداء، در جلد 7 صفحه 250 به بعد مشروحاً بحث کرده ایم (ذیل آیه 70 سوره انفال).

* * *

4 ـ بردگى در اسلام

گر چه در قرآن مجید، مسأله «استرقاق» (برده گیرى و برده دارى) به عنوان یک دستور حتمى در مورد اسیران جنگى نیامده است، ولى، انکار نمى توان کرد که احکامى در قرآن براى بردگان ذکر شده است که اصل وجود بردگى را حتى در زمان پیامبر(صلى الله علیه وآله)، و صدر اسلام اثبات مى کند، مانند احکامى که در مورد ازدواج با بردگان، یا احکام مَحرمیّت، یا مسأله مکاتبه (قرارداد براى آزادى بردگان) که در آیات متعددى از قرآن در سورهاى «نساء ـ نحل ـ مؤمنون ـ نور ـ روم و احزاب» آمده است.

اینجا است که بعضى بر اسلام خرده مى گیرند که چرا این آئین الهى با آن همه محتوا و ارزش هاى والاى انسانى مسأله بردگى را به کلى الغاء نکرده، و طى یک حکم قطعى و عمومى، آزادى همه بردگان را اعلام ننموده است؟!.

درست است که اسلام سفارش زیادى در مورد بردگان کرده، اما آنچه مهم است آزادى بى قید و شرط آنها است; چرا انسانى مملوک انسان دیگرى باشد؟ و آزادى را که بزرگ ترین عطیه الهى است، از دست دهد؟!

* * *

پاسخ:

در یک جمله کوتاه، باید گفت: اسلام طرح و برنامه دقیق و زمان بندى شده براى آزادى بردگان دارد، که بالمال همه آنها تدریجاً آزاد مى شوند، بى آنکه این آزادى، عکس العمل نامطلوبى در جامعه به وجود آورد.

ولى، پیش از آنکه به توضیح این طرح دقیق اسلامى بپردازیم، ذکر چند نکته را مقدمتاً لازم مى دانیم:

1 ـ اسلام هرگز ابداع کننده بردگى نبوده است

بلکه در حالى ظهور کرد که مسأله بردگى سراسر جهان را گرفته بود، و با تار و پود جوامع بشرى آمیخته بود، حتى بعد از اسلام نیز، در تمام جوامع، مسأله بردگى ادامه یافت، تا حدود یکصدسال قبل که «نهضت آزادى بردگان» شروع شد; چرا که به خاطر دگرگون شدن نظام زندگى بشر، مسأله بردگان به شکل قدیمى دیگر قابل قبول نبود.

الغاى بردگى، نخست از اروپا شروع شد، سپس در سایر کشورها از جمله آمریکا و آسیا، گسترش یافت.

در «انگلستان» تا سال 1840 میلادى، و در «فرانسه» تا سال 1848، و در «هلند» تا سال 1863، و در «آمریکا» تا سال 1865 بردگى ادامه داشت، و سپس کنگره «بروکسل» ضمن اعلامیه اى، تصمیم به الغاى بردگى در سراسر جهان گرفت، و این در سال 1890 بود (حدود یک قرن قبل).

2 ـ تغییر شکل بردگى در دنیاى امروز

درست است که غربى ها به اصطلاح پیش قدم در الغاى بردگى بودند، اما وقتى دقیقاً مسأله را بررسى مى کنیم مى بینیم بردگى نه تنها ریشه کن نشد، بلکه به صورت خطرناک تر و وحشتناک ترى یعنى در شکل استعمار ملت ها، و بردگى مستعمرات آشکار گشت، به طورى که هر قدر بردگى فردى، رو به ضعف مى گذاشت، بردگى دسته جمعى و استعمار، قوى تر و نیرومندتر مى شد، امپراطورى «انگلستان» که پیش قدم در الغاى بردگى بود، پیش قدم در امر استعمار نیز محسوب مى شود!.

جنایاتى که استعمارگران غربى در طول مدت استعمار خود، انجام دادند نه تنها کمتر از جنایات دوران بردگى نبود، بلکه از شدت و گسترش بیشترى برخوردار بود.

حتى، بعد از آزاد شدن مستعمرات، باز بردگى ملت ها ادامه یافت; چرا که این آزادى، آزادى به اصطلاح سیاسى بود، ولى استعمار اقتصادى و فرهنگى هنوز در بسیارى از مستعمرات آزاد شده و غیر آن، حکم فرما است.

مخصوصاً کشورهاى کمونیستى که براى مسأله الغاى بردگى، بیش از همه سینه چاک مى کنند، خود گرفتار یک نوع برده دارى شرم آور عمومى هستند،(25) و مردمى که در این کشورها زندگى مى کنند مانند بردگان کمترین اختیارى از خود ندارند، و همه چیز آنها را گردانندگان «حزب کمونیست» تعیین مى کنند، و اگر کسى اظهار نظر مخالفى کند، یا به اردوگاه هاى کار اجبارى فرستاده مى شود، یا در سیاه چال زندان مى افتد، و یا اگر از دانشمندان باشد، به عنوان «بیمار روانى»! روانه تیمارستان ها مى گردد.

خلاصه این که: بردگى تابع اسم نیست، آنچه زشت و ناپسند است مفهوم و محتواى بردگى است، و مى دانیم این مفهوم و محتوا در کشورهاى استعمار زده و در ممالک کمونیستى، به بدترین اشکال پیاده مى شود.

نتیجه این که: الغاى بردگى در جهان امروز، صورى بوده و در حقیقت تنها یک تغییر شکل است!.

3 ـ سرنوشت دردناک بردگان در گذشته

بردگان در طول تاریخ، سرنوشت بسیار دردناکى داشته اند، به عنوان نمونه، بردگان «اسپارت ها» را که به اصطلاح قومى متمدن بودند در نظر مى گیریم، به قول نویسنده «روح القوانین»: غلامان اسپارتى، به قدرى بدبخت بودند که تنها غلام یک نفر نبودند، بلکه غلام تمام جامعه، محسوب مى شدند، و هر کس بدون ترس از قانون، مى توانست هر قدر بخواهد غلام خود یا دیگرى را آزار و شکنجه دهد، و در حقیقت زندگانى آنها از حیوانات نیز بدتر بود.

از زمانى که بردگان را از کشورهاى عقب افتاده، صید مى کردند تا هنگامى که در بازارهاى فروش، عرضه مى شد، بسیارى از آنها مى مردند، و باقیمانده وسیله اى بودند، براى بهره گیرى برده فروشان طمّاع، و اندک غذائى که به آنها مى دادند براى زنده ماندن و کار کردن بود، و به هنگام پیرى و بیمارى هاى صعب، آنها را به حال خود، رها مى کردند، تا به شکل دردناکى جان دهند!

لذا، نام بردگى در طول تاریخ با انبوهى از جنایات هولناک همراه است.

با روشن شدن این چند نکته به صورت فشرده، به طرح اسلام در زمینه آزادى تدریجى بردگان بازمى گردیم.

4 ـ طرح اسلام براى آزادى بردگان

آنچه غالباً مورد توجه قرار نمى گیرد، این است که اگر نظام غلطى در بافت جامعه اى وارد شود، ریشه کن کردن آن احتیاج به زمان دارد، و هر حرکت حساب نشده، نتیجه معکوسى خواهد داشت، درست همانند انسانى که به یک بیمارى خطرناک، مبتلا شده و بیماریش کاملاً پیشرفت نموده است، و یا شخص معتادى که دهها سال، به اعتیاد زشت خو گرفته، در این گونه موارد حتماً باید از «برنامه هاى زمان بندى شده»، استفاده کرد.

صریح تر بگوئیم: اگر اسلام، طبق یک فرمان عمومى دستور مى داد، همه بردگان موجود را آزاد کنند، چه بسا، بیشتر آنها تلف مى شدند; زیرا گاه نیمى از جامعه اى را بردگان تشکیل مى دادند، آنها نه کسب و کار مستقلى داشتند، و نه خانه و لانه و وسیله اى براى ادامه زندگى.

اگر در یک روز و یک ساعت معین، همه آزاد مى شدند، یک جمعیت عظیم بى کار ظاهر مى گشت که هم زندگى خودش با خطر مواجه بود، و هم ممکن بود نظم جامعه را مختل کند، و به هنگامى که محرومیت به او فشار مى آورد، به همه جا حملهور شود و درگیرى و خونریزى به راه افتد.

اینجا است که باید تدریجا آزاد شوند، و جذب جامعه گردند، نه جان خودشان به خطر بیفتد، و نه امنیت جامعه را به خطر اندازند، و اسلام درست این برنامه حساب شده را تعقیب کرد.

این برنامه، مواد زیادى دارد که رئوس مسائل آن، به طور فشرده و فهرستوار در اینجا مطرح مى شود، و شرح آن نیاز به کتاب مستقلى دارد:

ماده اول ـ بستن سرچشمه هاى بردگى

بردگى در طول تاریخ، اسباب فراوانى داشته، نه تنها اسیران جنگى و بدهکارانى که قدرت بر پرداخت بدهى خود نداشتند به صورت برده درمى آمدند، که زور و غلبه، نیز مجوز برده گرفتن و برده دارى بود، کشورهاى زورمند نفرات خود را با انواع سلاح ها به ممالک عقب افتاده آفریقائى و مانند آن، مى فرستادند، و گروه، گروه از آنها را گرفته، اسیر کرده و با کشتى ها به بازارهاى ممالک آسیا و اروپا مى بردند.

اسلام، جلو تمام این مسائل را گرفت، تنها در یک مورد اجازه برده گیرى داد، و آن در مورد اسیران جنگى بود، و تازه آن نیز جنبه الزامى نداشت، و به طورى که در تفسیر آیات فوق گفتیم، اجازه مى داد طبق مصالح، اسیران را بى قید و شرط یا پس از پرداخت «فدیه»، آزاد کنند.

در آن روز، زندان هائى نبود که بتوان اسیران جنگى را تا روشن شدن وضعشان، در زندان نگهداشت، و راهى جز تقسیم کردن آنها در میان خانواده ها و نگهدارى، به صورت برده وجود نداشت.

بدیهى است، هنگامى که چنین شرائطى تغییر یابد، هیچ دلیلى ندارد که امام مسلمین حکم بردگى را درباره اسیران بپذیرد، مى تواند آنها را از طریق «منّ» و «فداء» آزاد سازد; زیرا اسلام، پیشواى مسلمین را در این امر، مخیر ساخته تا با در نظر گرفتن مصالح، اقدام کند، و به این ترتیب، تقریباً سرچشمه هاى بردگى جدید، در اسلام بسته شده است.

ماده دوم ـ گشودن دریچه آزادى

اسلام برنامه وسیعى براى آزاد شدن بردگان، تنظیم کرده است که اگر مسلمانان به آن عمل مى کردند در مدتى نه چندان زیاد، همه بردگان تدریجاً آزاد و جذب جامعه اسلامى مى شدند.

رئوس این برنامه چنین است:

الف ـ یکى از مصارف هشتگانه زکات در اسلام، خریدن بردگان و آزاد کردن آنها است(26) و به این ترتیب یک بودجه دائمى و مستمر، براى این امر، در بیت المال اسلامى در نظر گرفته شده که تا آزادى کامل بردگان، ادامه خواهد داشت.

ب ـ براى تکمیل این منظور، مقرراتى در اسلام وضع شده که بردگان طبق قراردادى که با مالک خود مى بندند، بتوانند از دست رنج خود آزاد شوند (در فقه اسلامى فصلى در این زمینه تحت عنوان «مکاتبه» آمده است).(27)

ج ـ آزاد کردن بردگان، یکى از مهم ترین عبادات و اعمال خیر در اسلام است ، و پیشوایان اسلام در این مسأله، پیش قدم بودند، تا آنجا که در حالات على(علیه السلام) نوشته اند: اَعْتَقَ اَلْفَ مَمْلُوک مِنْ کَدِّ یَدِهِ: «هزار برده را از دست رنج خود آزاد کرد»!(28)

د ـ پیشوایان اسلام، بردگان را به کمترین بهانه اى آزاد مى کردند تا سرمشقى براى دیگران باشد، تا آنجا که یکى از بردگان امام باقر(علیه السلام) کار نیکى انجام داد امام(علیه السلام) فرمود: فَاذْهَبْ فَأَنْتَ حُرٌّ فَإِنِّی أَکْرَهُ أَنْ أَسْتَخْدِمَ رَجُلًا مِنْ أَهْلِ الْجَنَّةِ: «برو، تو آزادى که من خوش ندارم مردى از اهل بهشت را به خدمت خود درآورم».(29)

در حالات امام سجاد على بن الحسین(علیه السلام) آمده است: «خدمتکارش، آب بر سر حضرت مى ریخت، ظرف آب افتاد و حضرت را مجروح کرد، امام(علیه السلام) سر را بلند کرد، خدمتکار گفت: «وَ الْکاظِمِیْنَ الْغَیْظَ»، حضرت فرمود: «خشمم را فرو بردم»، عرض کرد: «وَ الْعافِیْنَ عَنِ النّاسِ»، فرمود: «خدا تو را ببخشد»، عرض کرد: «وَ اللّهُ یُحِبُّ الْمُحْسِنِیْنِ»، فرمود: «برو براى خدا آزادى».(30)

هـ ـ در بعضى از روایات اسلامى آمده است: بردگان بعد از هفت سال، خود به خود، آزاد مى شوند، چنان که از امام صادق(علیه السلام) مى خوانیم: مَنْ کَانَ مُؤْمِناً فَقَدْ عُتِقَ بَعْدَ سَبْعِ سِنِینَ أَعْتَقَهُ صَاحِبُهُ أَمْ لَمْ یُعْتِقْهُ وَ لَا یَحِلُّ خِدْمَةُ مَنْ کَانَ مُؤْمِناً بَعْدَ سَبْعِ سِنِینَ: «کسى که ایمان داشته باشد، بعد از هفت سال آزاد مى شود، صاحبش بخواهد یا نخواهد، و به خدمت گرفتن کسى که ایمان داشته باشد بعد از هفت سال حلال نیست».(31)

در همین باب، حدیثى از پیامبر گرامى اسلام(صلى الله علیه وآله) نقل شده که: وَ مَا زَالَ جَبْرَئِیلُ یُوصِینِی بِالْمَمْلُوکِ حَتَّى ظَنَنْتُ أَنَّهُ سَیُضْرَبُ لَهُ أَجَلًا یُعْتَقُ فِیهِ: «پیوسته جبرئیل سفارش بردگان را به من مى کرد، تا آنجا که گمان کردم به زودى، ضرب الاجلى براى آنها مى شود، که به هنگام رسیدن آن آزاد شوند».(32)

و ـ کسى که سهم خود را از برده مشترکى آزاد کند، موظف است بقیه را نیز بخرد و آزاد کند.(33)

و هر گاه، بخشى از برده اى را که خود مالک تمام آن است آزاد کند، این آزادى سرایت کرده و خود به خود همه، آزاد خواهد شد!(34)

ز ـ هر گاه کسى پدر یا مادر و یا اجداد و یا فرزندان یا محارم خود را مالک شود، فوراً آزاد مى شوند.(35)

ح ـ هر گاه مالک از کنیز خود، صاحب فرزندى شود فروختن آن کنیز، جائز نیست و باید بعداً از سهم ارث فرزندش آزاد شود.

این امر وسیله آزادى بسیارى از بردگان مى شد; زیرا بسیارى از کنیزان به منزله همسر صاحب خود، بودند و از آنها فرزند داشتند.

ط ـ کفاره بسیارى از تخلفات در اسلام آزاد کردن بردگان قرار داده شده، (کفاره قتل خطا ـ کفاره ترک عمدى روزه ـ و کفاره قسم را به عنوان نمونه در اینجا مى توان نام برد).

ى ـ پاره اى از مجازاتهاى سخت است که اگر صاحب برده نسبت به برده اش انجام دهد خود به خود آزاد مى شود.(36)

ماده سوم ـ احیاى شخصیت بردگان در دوران برزخى که بردگان مسیر خود را طبق برنامه حساب شده اسلام به سوى آزادى مى پیمایند، اسلام براى احیاى حقوق آنها اقدامات وسیعى کرده است، و شخصیت انسانى آنان را احیاء نموده، تا آنجا که از نظر شخصیت انسانى، هیچ تفاوتى میان بردگان و افراد آزاد، نمى گذارد و معیار ارزش را همان تقوا قرار مى دهد، لذا به بردگان، اجازه مى دهد پست هاى مهم اجتماعى را عهده دار شوند، حتى بردگان مى توانند مقام مهم قضاوت را عهده دار شوند.(37)

در عصر پیامبر(صلى الله علیه وآله) نیز، مقامات برجسته اى، از فرماندهى لشکر گرفته تا پست هاى حساس دیگر به بردگان یا بردگان آزاد شده سپرده شد.

بسیارى از یاران بزرگ پیامبر(صلى الله علیه وآله)، بردگان و یا بردگان آزاد شده بودند، و در حقیقت بسیارى از آنها، به صورت معاون براى بزرگان اسلام انجام وظیفه مى کردند.

سلمان و بلال و عمار یاسر و قنبر، را در این گروه مى توان نام برد، بعد از «غزوه بنى المصطلق»، پیامبر(صلى الله علیه وآله) با یکى از کنیزان آزاد شده این قبیله، ازدواج کرد و همین امر بهانه آزادى تمام اسراى قبیله شد.

ماده چهارم ـ رفتار انسانى با بردگان

در اسلام دستورات زیادى درباره رفق و مدارا با بردگان، وارد شده تا آنجا که آنها را در زندگى صاحبان خود، شریک و سهیم کرده است.

پیغمبر اسلام(صلى الله علیه وآله) مى فرمود: «کسى که برادرش زیر دست او است باید، از آنچه مى خورد به او بخوراند و از آنچه مى پوشد، به او بپوشاند، و زیادتر از توانائى به او تکلیف نکند».(38)

على(علیه السلام) به غلام خود «قنبر» مى فرمود: «من از خداى خود شرم دارم که لباسى بهتر از لباس تو بپوشم; زیرا رسول خدا(صلى الله علیه وآله) مى فرمود: از آنچه خودتان مى پوشید بر آنها بپوشانید و از غذائى که خود مى خورید به آنها بدهید».(39)

امام صادق(علیه السلام) مى فرماید: «هنگامى که پدرم به غلامى دستور انجام کارى مى داد، ملاحظه مى کرد، اگر کار سنگینى بود بسم اللّه مى گفت، و خودش وارد عمل مى شد، و به آنها کمک مى کرد».(40)

خوشرفتارى اسلام نسبت به بردگان در این دوران انتقالى، به اندازه اى است که حتى بیگانگان از اسلام، نیز روى آن تأکید و تمجید کرده اند.

«جرجى زیدان» در «تاریخ تمدن» خود چنین مى گوید:

«اسلام نسبت به بردگان فوق العاده مهربان است پیغمبر اسلام(صلى الله علیه وآله) درباره بردگان سفارش بسیار نموده، از آن جمله مى فرماید: «کارى که برده تاب آن را ندارد به او واگذار نکنید، و از هر چه خودتان مى خورید به او بدهید».

در جاى دیگر مى فرماید: «به بندگان خود کنیز و غلام نگوئید، بلکه آنها را «پسرم» و «دخترم» خطاب کنید»!

قرآن نیز درباره بردگان سفارش جالبى کرده، مى گوید: «خدا را بپرستید، براى او شریک مگیرید، با پدر و مادر و خویشان و یتیمان و بینوایان همسایگان نزدیک و دور و دوستان، و آوارگان، و بردگان، جز نیکوکارى رفتارى نداشته باشید، خداوند از خودپسندى بیزار است».(41)

ماده پنجم ـ بدترین کار انسان فروشى است!

اصولاً در اسلام، خرید و فروش بردگان، یکى از منفورترین معاملات است تا آنجا که در حدیثى از پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) آمده است: شَرُّ النّاسِ مَنْ باعَ النّاسَ!:

«بدترین مردم کسى است که انسان ها را بفروشد»!(42)

همین تعبیر کافى است که نظر نهائى اسلام را در مورد بردگان روشن سازد، و نشان دهد، جهت گیرى برنامه هاى اسلامى به کدام سو است.

و از این جالب تر این که: یکى از گناهان نابخشودنى در اسلام سلب آزادى و حریت از انسان ها و تبدیل آنها به یک متاع است، چنان که در حدیثى از پیغمبر گرامى اسلام آمده است: اِنَّ اللّهَ غافِرُ کُلِّ ذَنْب اِلاّ ما جَحَدَ مَهْراً، اَوِ اغْتَصَبَ اَجِیْراً اَجْرَهُ، اَوْ باعَ رَجُلاً حُرّاً: «خداوند هر گناهى را مى بخشد جز (سه گناه): کسى که مهر همسرش را انکار کند، یا حق کارگرى را غصب نماید، و یا انسان آزادى را بفروشد»!(43)

طبق این حدیث، غصب حقوق زنان، و حق کارگران، و سلب آزادى از انسان ها، سه گناه نابخشودنى است.

همان گونه که در بالا آوردیم: اسلام تنها در یک مورد اجازه برده گیرى مى دهد، و آن در مورد اسیران جنگى است، آن هم هرگز جنبه الزامى ندارد، در حالى که در عصر ظهور اسلام، و قرن ها بعد از آن، برده گیرى از طریق زور و حمله به کشورهاى سیاه پوستان، و دستگیر کردن انسان هاى آزاد، و تبدیل آنها به بردگان، بسیار زیاد بود، و گاهى در مقیاس هاى وحشتناک روى آن معامله مى شد، به طورى که در اواخر قرن 18 میلادى دولت «انگلستان» هر سال دویست هزار برده را معامله مى کرد، و هر سال، یک صد هزار نفر را از «آفریقا» گرفته و به صورت برده به «آمریکا» مى بردند.(44)

کوتاه سخن این که: کسانى که به برنامه اسلام، در مورد بردگان خرده گیرى مى کنند، از دور سخنى شنیده اند، و از اصول این برنامه و جهت گیرى آن ـ که همان «آزادى تدریجى و بدون ضایعات بردگان» است ـ اطلاع دقیقى ندارند، و یا تحت تأثیر افراد مغرضى قرار گرفته اند، که به گمان خود این را نقطه ضعف مهمى براى اسلام شمرده، و روى آن تبلیغات دامنه دارى به راه انداخته اند.

* * *

 


1 ـ «ضَرْب» مصدر است و مفعول مطلق براى فعل مقدرى، و در تقدیر چنین است: «اِضْرِبُوا ضَرْبَ الرِّقابِ»، همان گونه که در آیه 12 سوره «انفال» به آن تصریح شده است: «فَاضْرِبُوا فَوْقَ الْأَعْناقِ».

2 ـ در «لسان العرب» از «ابن الاعرابى» نقل مى کند که: «اَثْخَنَ اِذا غَلَبَ وَ قَهَرَ».

3 ـ «کنز العرفان»، جلد 1، صفحه 365.

4 ـ «شرایع»، کتاب الجهاد ـ «شرح لمعه»، احکام غنیمت.

5 ـ «حَتّى» غایت براى فَضَرْبَ الرِّقاب است، احتمالات دیگرى نیز داده شده که قابل توجه نیست.

6 ـ «مجمع البیان»، جلد 9، صفحه 97.

7 ـ «ذلِک» خبر مبتداى محذوفى است و در تقدیر چنین است: «الاَمْرُ ذلِک».

8 ـ «مجمع البیان»، جلد 9، صفحه 98.

9 ـ آل عمران، آیه 169.

10 ـ «المیزان»، جلد 18، صفحه 244.

11 ـ آل عمران، آیه 169.

12 و 13 ـ «بحار الانوار»، جلد 100، صفحه 15 ـ و جلد 74، صفحه 83.

14 ـ «بحار الانوار»، جلد 100، صفحه 14.

15 ـ «بحار الانوار»، جلد 100، صفحه 12.

16 و 17 ـ «سفینة البحار»، جلد 1، ماده «شهد».

18 ـ «نهج البلاغه»، خطبه 190 (آخر خطبه).

19 ـ «بحار الانوار»، جلد 71، صفحه 272.

20 ـ جلد دوم تفسیر «نمونه»، صفحه 14 به بعد (ذیل آیه 193 بقره).

21 ـ انسان، آیه 8.

22 ـ «وسائل الشیعه»، جلد 11، صفحه 69.

23 و 24 ـ «فروع کافى»، جلد 5، صفحه 35 «بابُ الرِّفْقِ بِالْأَسِیْرِ وَ اِطْعامِهِ».

25 ـ و اکنون در زمانى هستیم (2003) که کمونیسم به شکست کامل انجامیده و شوروى از هم پاشیده و دیگر از آن سخنان خبرى نیست. (زمان تصحیح تفسیر).

26 ـ توبه، آیه 60.

27 ـ در زمینه مکاتبه و احکام جالب آن، بحث مشروحى در جلد 14 تفسیر «نمونه»، صفحه 459 و 467 داشتیم.

28 ـ «بحار الانوار»، جلد 41، صفحه 43.

29 ـ «وسائل الشیعه»، جلد 16، صفحه 38.

30 ـ «نور الثقلین»، جلد 1، صفحه 390.

31 ـ «وسائل الشیعه»، جلد 16، صفحه 36.

32 ـ «وسائل الشیعه»، جلد 16، صفحه 60.

33 ـ «شرایع» کتاب العتق ـ «وسائل الشیعه»، جلد 16، صفحه 21.

34 ـ «شرایع»، کتاب العتق.

35 ـ این در مورد مالکیت مردان است، ولى در مورد مالکیت زنان محدودتر است (لمعه ـ بیع حیوان).

36 ـ «وسائل الشیعه»، جلد 16، صفحه 26.

37 ـ «شرایع»، کتاب القضاء.

38 ـ «بحار الانوار»، جلد 74، صفحه 141 (حدیث 11).

39 ـ «بحار الانوار»، جلد 74، صفحه 144 (حدیث 19).

40 ـ «بحار الانوار»، جلد 74، صفحه 142 (حدیث 13).

41 ـ «تاریخ تمدن»، جلد 4، صفحه 54.

42 ـ «مستدرک»، جلد 13، صفحه 95، کتاب تجارت، باب 19 (باب کراهة الصرف و بیع الاکفان و...)، حدیث 1.

43 ـ «بحار الانوار»، جلد 103، صفحه 168 (حدیث 11).

44 ـ «المیزان»، جلد 6، صفحه 368.