الفتح
۞ لَّقَدْ رَضِيَ اللَّهُ عَنِ الْمُؤْمِنِينَ إِذْ يُبَايِعُونَكَ تَحْتَ الشَّجَرَةِ فَعَلِمَ مَا فِي قُلُوبِهِمْ فَأَنزَلَ السَّكِينَةَ عَلَيْهِمْ وَأَثَابَهُمْ فَتْحًا قَرِيبًا 18
18لَقَدْ رَضِیَ اللّهُ عَنِ الْمُؤْمِنِینَ إِذْ یُبایِعُونَکَ تَحْتَ الشَّجَرَةِ فَعَلِمَ ما فِی قُلُوبِهِمْ فَأَنْزَلَ السَّکِینَةَ عَلَیْهِمْ وَ أَثابَهُمْ فَتْحاً قَرِیباً 19وَ مَغانِمَ کَثِیرَةً یَأْخُذُونَها وَ کانَ اللّهُ عَزِیزاً حَکِیماً 18 ـ خداوند از مؤمنان ـ هنگامى که در زیر آن درخت با تو بیعت کردند ـ راضى و خشنود شد; خدا آنچه را در درون دل هایشان نهفته بود مى دانست; از این رو آرامش را بر دل هایشان نازل کرد و پیروزى نزدیکى به عنوان پاداش نصیب آنها فرمود. 19 ـ و (همچنین) غنائم بسیارى که آن را به دست مى آورند; و خداوند شکست ناپذیر و حکیم است. گفتیم: در ماجراى «حدیبیه» سفرائى میان «پیامبر»(صلى الله علیه وآله) و «قریش» رد و بدل شد، از جمله پیامبر(صلى الله علیه وآله) «عثمان بن عفان» را (که از بستگان «ابو سفیان» بود و این رابطه ظاهراً در انتخاب او تأثیر داشت) به عنوان نماینده نزد مشرکان «مکّه» و «اشراف قریش» فرستاد، تا آنها را از این حقیقت آگاه کند که مسلمانان به قصد جنگ نیامده اند، بلکه هدفشان زیارت خانه خدا و احترام «کعبه» است، اما «قریش»، «عثمان» را موقتاً توقیف کردند، و به دنبال آن در بین مسلمانان شایع شد که «عثمان» کشته شده، پیامبر(صلى الله علیه وآله) فرمود: من از اینجا حرکت نمى کنم تا با این گروه پیکار کنم. سپس، به زیر درختى که در آنجا بود آمد، و با مردم تجدید بیعت کرد، و از آنها خواست که در پیکار با مشرکان کوتاهى نکنند، و کسى پشت به میدان جهاد نکند.(1) آوازه این بیعت، در «مکّه» پیچید، «قریش» سخت به وحشت افتاد و «عثمان» را آزاد کرد. چنان که مى دانیم: این «بیعت» به عنوان «بیعت رضوان» (بیعت خشنودى خداوند) معروف شد، و لرزه بر اندام مشرکان انداخت، و نقطه عطفى در تاریخ اسلام بود. آیات مورد بحث، درباره این ماجرا سخن مى گوید. نخست مى فرماید: «خداوند از مؤمنان هنگامى که در زیر درخت، با تو بیعت کردند، راضى و خشنود شد» (لَقَدْ رَضِیَ اللّهُ عَنِ الْمُؤْمِنِینَ إِذْ یُبایِعُونَکَ تَحْتَ الشَّجَرَةِ). هدف از این «بیعت» انسجام هر چه بیشتر نیروها، تقویت روحیه، تجدید آمادگى رزمى، سنجش افکار، و آزمودن میزان فداکارى دوستان وفادار بود. این بیعت، روح تازه اى در کالبد مسلمین دمید; چرا که دست به دست پیامبر خدا(صلى الله علیه وآله) مى دادند، و از صمیم دل اظهار وفادارى مى کردند. خداوند، به این مؤمنان فداکار و ایثارگر، که در این لحظه حساس با پیامبر(صلى الله علیه وآله) بیعت کردند، چهار پاداش بزرگ داد که از همه مهم تر همین پاداش، یعنى رضایت و خشنودى او بود، همان گونه که در آیه 72 سوره «توبه» نیز مى خوانیم: وَ رِضْوانٌ مِنَ اللّهِ أَکْبَرُ: «و (خشنودى و) رضاى خدا، (از همه نعمتهاى بهشتى) برتر است». سپس، مى افزاید: «خداوند مى دانست آنچه در درون قلب آنها از صداقت و ایمان و آمادگى و وفادارى نسبت به این پیمان نهفته است، و لذا سکینه و آرامش را بر آنها نازل کرد» (فَعَلِمَ ما فِی قُلُوبِهِمْ فَأَنْزَلَ السَّکِینَةَ عَلَیْهِمْ). آن چنان آرامشى که در میان انبوه دشمنان در نقطه دور دستى از شهر و دیار خود، در میان سلاح هاى آماده آنها، با نداشتن اسلحه کافى (چون براى زیارت آمده بودند نه براى جنگ) ترس و وحشتى به دل راه نمى دادند، و همچون کوه، استوار و پا بر جا ایستاده بودند. و این دومین موهبت الهى نسبت به آنها بود. اصولاً الطاف خاص و امدادهاى الهى، شامل حال کسانى مى شود که داراى خلوص نیت، و صدق و صفاى باطن، باشند. لذا در حدیثى از امام صادق(علیه السلام) مى خوانیم: إِنَّ الْعَبْدَ الْمُؤْمِنَ الْفَقِیرَ لَیَقُولُ یَا رَبِّ ارْزُقْنِی حَتَّى أَفْعَلَ کَذَا وَ کَذَا مِنَ الْبِرِّ وَ وُجُوهِ الْخَیْرِ، فَإِذَا عَلِمَ اللَّهُ عَزَّوَجَلَّ ذَلِکَ مِنْهُ بِصِدْقِ نِیَّة کَتَبَ اللَّهُ لَهُ مِنَ الْأَجْرِ مِثْلَ مَا یَکْتُبُ لَهُ لَوْ عَمِلَهُ، إِنَّ اللَّهَ وَاسِعٌ کَرِیمٌ: «بنده مؤمن فقیر گاه مى گوید: خداوندا! به من روزى ده، تا چنین و چنان از کارهاى خیر و نیک انجام دهم، هر گاه خداوند صدق نیت از او بداند، همان پاداشى را براى او مى نویسد، که اگر توانائى داشت انجام مى داد; چرا که خداوند داراى رحمت واسعه و کریم است».(2) و در پایان این آیه، به سومین موهبت اشاره کرده، مى فرماید: «و فتح نزدیکى به عنوان پاداش نصیب آنها فرمود» (وَ أَثابَهُمْ فَتْحاً قَرِیباً). آرى، این فتح که به گفته اکثر مفسران «فتح خیبر» بود (هر چند بعضى آن را فتح «مکّه» شمرده اند) سومین پاداش الهى براى این مؤمنان ایثارگر بود. تعبیر به «قَرِیْباً» تأییدى است بر این که منظور «فتح خیبر» است; زیرا این فتح، در آغاز سال هفتم هجرت، به فاصله چند ماه بعد از ماجراى «حدیبیه» تحقق یافت. * * * چهارمین نعمتى که به دنبال «بیعت رضوان» نصیب مسلمانان شد، غنائم فراوان مادى بود، چنان که در آیه بعد مى فرماید: «پاداش دیگر، غنائم کثیرى است که آن را به دست مى آورند» (وَ مَغانِمَ کَثِیرَةً یَأْخُذُونَها). یکى از این غنائم، همان «غنائم خیبر» بود که در فاصله کوتاهى به دست مسلمانان افتاد، و با توجه به ثروت بى حساب «یهودِ خیبر»، این غنائم از اهمیت فوق العاده اى، برخوردار بود. ولى محدود ساختن غنائم، به «غنائم خیبر»، دلیل قطعى ندارد، و مى تواند غنائم سایر جنگ هاى اسلامى را که بعد از «فتح حدیبیه» رخ داد، در بر گیرد. و از آنجا که باید مسلمانان به این وعده الهى کاملاً اطمینان کنند، در آخر آیه مى افزاید: «خداوند شکست ناپذیر و حکیم است» (وَ کانَ اللّهُ عَزِیزاً حَکِیماً ). اگر به شما دستور داد که در «حدیبیه» صلح کنید، بر اساس حکمت بود، حکمتى که گذشتِ زمان، پرده از اسرار آن برداشت، و اگر به شما وعده فتح قریب و غنائم کثیر مى دهد، این توانائى را دارد که به وعده هاى خود جامه عمل بپوشاند. به این ترتیب، مسلمانانِ با ایمان و ایثارگر، در سایه «بیعت رضوان» و اعلام وفادارى به پیامبر(صلى الله علیه وآله) در آن ساعات حساس، پیروزى دنیا و آخرت را به دست آوردند، در حالى که منافقان بى خبر و ضعیف الایمان هاى ترسو در آتش حسرت سوختند! این سخن را با گفتارى از امیرمؤمنان على(علیه السلام) پایان مى دهیم: او به هنگامى که از پایمردى مسلمانان نخستین، و جهاد بى نظیرشان با دشمن سخن مى گوید، و مخاطبان سست عنصر را مورد نکوهش قرار مى دهد، مى فرماید: فَلَمّا رَأَى اللّهُ صِدْقَنا اَنْزَلَ بِعَدُوِّنَا الْکَبْتَ، وَ اَنْزَلَ عَلَیْنَا النَّصْرَ، حَتَّى اسْتَقَرَّ الْإِسْلَامُ مُلْقِیاً جِرَانَهُ، وَ مُتَبَوِّئاً أَوْطَانَهُ، وَ لَعَمْرِی لَوْ کُنَّا نَأْتِی مَا أَتَیْتُمْ، مَا قَامَ لِلدِّینِ عَمُودٌ، وَ لَا اخْضَرَّ لِلْإِیمَانِ عُودٌ، وَ ایْمُ اللَّهِ لَتَحْتَلِبُنَّهَا دَماً، وَ لَتُتْبِعُنَّهَا نَدَماً!: «هنگامى که خداوند صدق و اخلاص ما را دید، خوارى و ذلت را بر دشمن، و پیروزى و نصر را بر ما نازل کرد، تا آنجا که اسلام بر صفحه زمین گسترده شد، و مناطق پهناورى را براى خویش برگزید، به جانم سوگند! اگر ما در مبارزه همچون شما بودیم، هرگز پایه اى از دین بر پا نمى شد! و شاخه اى از درخت ایمان، سبز نمى گشت، و به خدا سوگند به جاى شیر، خون مى دوشیدید و پشیمان مى شدید».(3) * * * «بیعت» از ماده «بیع» در اصل، به معنى دست دادن به هنگام قرار داد معامله است ، و سپس به دست دادن براى پیمان اطاعت، اطلاق شده است، و آن چنین بود: هر گاه کسى، مى خواست به دیگرى اعلام وفادارى کند، او را به رسمیت بشناسد، و از فرمانش اطاعت کند، با او بیعت مى کرد، و شاید اطلاق این کلمه به این معنى، از این جهت بود که، هر یک از دو طرف، تعهدى همچون تعهد دو معامله گر، در برابر دیگرى مى کردند. بیعت کننده حاضر مى شد: گاه تا پاى جان، و گاه تا پاى مال و فرزند در راه اطاعت او بایستد، و بیعت پذیر نیز حمایت و دفاع او را بر عهده مى گرفت. «ابن خلدون» در مقدمه «تاریخ» خود، مى گوید: کانُوا اِذا بایَعُوا الاَمِیْرَ جَعَلَ اَیْدِیَهُمْ فِى یَدِهِ تَأکِیْداً فَاَشْبَهَ ذلِکَ فِعْلَ الْباِیِع وَ الْمُشْتَرِى: «هنگامى که بیعت با امیر مى کردند، براى تأکید دست در دست او مى گذاشتند، و این شبیه کار فروشنده و خریدار بود».(4) قرائن نشان مى دهد که بیعت از ابداعات مسلمین نیست، بلکه سنتى بوده که قبل از اسلام، در میان عرب رواج داشته است، و به همین دلیل، در آغاز اسلام که طایفه «اوس» و «خزرج» در موسم حج از «مدینه» به «مکّه» آمدند، و با پیامبر اسلام(صلى الله علیه وآله) در «عقبه» بیعت کردند، برخورد آنها با مسأله بیعت برخورد با یک امر آشنا بود، بعد از آن پیغمبر گرامى اسلام(صلى الله علیه وآله) نیز در فرصت هاى مختلف، با مسلمانان تجدید بیعت کرد، که یک مورد از آن همین «بیعت رضوان» در «حدیبیه» بود، و از آن گسترده تر بیعتى بود که بعد از «فتح مکّه» انجام گرفت، که در تفسیر سوره «ممتحنه» شرح آن به خواست خدا خواهد آمد. اما چگونگى «بیعت»، به طور کلى از این قرار بوده که، «بیعت کننده» دست به دست «بیعت شونده» مى داده، و با زبان حال، یا قال اعلام اطاعت و وفادارى مى نمود، و گاه در ضمن بیعت، شرائط و حدودى براى آن قائل مى شد، مثلاً بیعت تا پاى مال، تا سر حد جان، یا تا سر حد همه چیز حتى از دست دادن زن و فرزند. گاه بیعت تا سر حد عدم فرار، و گاه تا سرحد موت بود (اتفاقاً این هر دو معنى در مورد «بیعت رضوان» در تواریخ آمده است). پیامبر اسلام(صلى الله علیه وآله) «بیعت زنان» را نیز مى پذیرفت، اما نه از طریق دست دادن، بلکه چنان که در تواریخ آمده، دستور مى داد ظرف بزرگى از آب حاضر کنند، او دست خود را در یک طرف ظرف فرو مى برد، و زنان بیعت کننده در طرف دیگر. گاه در ضمن «بیعت»، انجام کار یا ترک کارهائى را شرط مى کردند، همان گونه که پیغمبر(صلى الله علیه وآله) در بیعت با زنان، بعد از فتح «مکّه»، شرط کرد که: «مشرک نشوند، آلوده به بى عفتى نگردند، دزدى نکنند و فرزندان خود را نکشند و امور دیگر».(5) به هر حال، درباره «احکام بیعت»، بحث هاى مختلفى است که به طور فشرده در اینجا یادآور مى شویم، هر چند مسائل این بحث، در فقه اسلامى نیز در هاله اى از ابهام فرو رفته است: * * * 1 ـ «ماهیت بیعت»، یک نوع قرارداد و معاهده میان «بیعت کننده» از یکسو، و «بیعت پذیر» از سوى دیگر است، و محتواى آن، اطاعت و پیروى و حمایت و دفاع از بیعت شونده است، و بر طبق شرائطى که در آن ذکر مى کنند درجات مختلفى دارد. از لحن آیات قرآن و احادیث، استفاده مى شود که، بیعت یک نوع عقد لازم از سوى بیعت کننده است، که عمل بر طبق آن واجب مى باشد، و بنابراین مشمول قانون کلى «اَوْفُوا بِالْعُقُودِ» است.(5) بنابراین، «بیعت کننده» حق فسخ را ندارد، ولى «بیعت پذیر» چنانچه صلاح بداند، مى تواند بیعت خود را بر دارد و فسخ کند، در این صورت بیعت کننده از التزام و عهد خود آزاد مى گردد.(7) * * * 2 ـ بعضى «بیعت» را شبیه «انتخابات» یا نوعى از آن مى دانند، در حالى که مسأله «انتخابات» درست عکس آن است، یعنى ماهیت آن یک نوع ایجاد مسئولیت و وظیفه، و پست و مقام براى انتخاب شونده، و یا به تعبیر دیگر نوعى توکیل در انجام کارى است، هر چند این انتخاب وظائفى هم براى انتخاب کننده به دنبال دارد (مانند همه وکالت ها) در حالى که «بیعت» چنین نیست. و به تعبیر دیگر: «انتخابات» اعطاى مقام است، و همان گونه که گفتیم شبیه توکیل مى باشد، در حالى که بیعت «تعهد اطاعت» است. گرچه ممکن است این دو، در بعضى از آثار با هم شباهت پیدا کنند، ولى این شباهت هرگز به معنى وحدت مفهوم و ماهیت آنها نیست، لذا در مورد بیعت، بیعت کننده قادر بر فسخ نمى باشد، در حالى که در مورد انتخابات در بسیارى از موارد، انتخاب کنندگان حق فسخ دارند که دسته جمعى شخص انتخاب شونده را از مقامش عزل کنند (دقت کنید). * * * 3 ـ در مورد پیامبر(صلى الله علیه وآله) و امامان معصوم(علیهم السلام) که از سوى خدا نصب مى شوند، هیچ نیازى به بیعت نیست، یعنى اطاعت پیامبر(صلى الله علیه وآله) و امام معصوم(علیه السلام) و منصوب از سوى او واجب است، خواه بر کسانى که بیعت کرده باشند یا کسانى که بیعت نکرده باشند. و به تعبیر دیگر: لازمه مقام نبوت و امامت، وجوب اطاعت است، همان گونه که قرآن مى گوید: «أَطِیعُوا اللّهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ».(8) ولى، این سؤال پیش مى آید که اگر چنین است، پس چرا پیامبر(صلى الله علیه وآله) کراراً از یاران خود، یا تازه مسلمانان بیعت گرفت؟ که دو نمونه آن در قرآن صریحاً آمده است («بیعت رضوان» در اینجا و بیعت با اهل «مکّه» که در سوره «ممتحنه» به آن اشاره شده است)؟ در پاسخ مى گوئیم: بدون شک این بیعت ها یک نوع تأکید بر وفادارى بوده که در مواقع خاصى انجام مى گرفته، و مخصوصاً براى مقابله با بحران ها و حوادث سخت از آن استفاده مى شده است، تا در سایه آن روح تازه اى در کالبد افراد دمیده شود، چنان که تأثیرهاى شگرف آن را در «بیعت رضوان» در بحث هاى گذشته خواندیم. ولى، در بیعت هائى که براى خلفا مى گرفتند، بیعت به عنوان پذیرش مقام خلافت بود، هر چند به عقیده ما، خلافت پیامبر اسلام(صلى الله علیه وآله) چیزى نبود که از طریق بیعت مردم انجام گیرد، بلکه تنها از سوى خداوند و به وسیله شخص پیامبر(صلى الله علیه وآله) یا امام پیشین بیان مى شد. و به همین دلیل، بیعتى را که مسلمانان با على(علیه السلام) یا امام حسن(علیه السلام) یا امام حسین(علیه السلام) کردند، آن نیز جنبه تأکید بر وفادارى داشت و شبیه بیعت هاى پیامبر(صلى الله علیه وآله) بود. * * * 4 ـ آیا در حال حاضر نیز بیعت به عنوان یک اصل اسلامى قابل قبول است ؟ یا به تعبیر دیگر آیا مى توان بیعت را تعمیم داد، و مثلاً فلان جمعیت، یک فرد لائق و واجد شرائط شرعى را برگزینند (به عنوان فرمانده لشکر، رئیس جمعیت، و یا رئیس حکومت) و با او بیعت کنند؟ آیا این گونه بیعت ها مشمول احکام شرعى بیعت مى باشد؟! از آنجا که به اصطلاح «عموم» و «اطلاقى» از قرآن و سنت در خصوص بیعت در دست نیست، تعمیم این مسأله مشکل به نظر مى رسد، هر چند استدلال به عموم آیه «اَوْفُوا بِالْعُقُود» چندان بعید نیست. ولى، با این حال ابهامى که در مسائل مربوط به «بیعت» وجود دارد مانع از این است که ما به طور قطع روى «اَوْفُوا بِالْعُقُود» تکیه کنیم، به خصوص این که در فقه ما، هیچ موردى براى بیعت در غیر پیغمبر(صلى الله علیه وآله) و امام معصوم(علیه السلام) دیده نمى شود. توجه به این نکته نیز ضرورى است که، مقامِ نیابت ولى فقیه از نظر ما مقامى است که از سوى امامان معصوم(علیهم السلام) تعیین شده، و هیچ گونه نیازى به بیعت ندارد، البته پیروى و اطاعت مردم از «ولى فقیه»، به او امکان استفاده از این مقام، و به اصطلاح «بسط ید» را مى دهد، ولى این بدان معنى نیست که مقام او در گرو تبعیت و پیروى مردم است، و تازه مسأله پیروى مردم ارتباطى با مسأله بیعت ندارد، بلکه عمل به حکم الهى در مورد «ولایت فقیه» است (دقت کنید). * * * 5 ـ «بیعت» مربوط به مسائل اجرائى است، و ارتباطى با احکام ندارد، یعنى، بیعت با یک نفر هرگز حق «تشریع و قانون گذارى» را به او نمى دهد، بلکه قوانین را باید از «کتاب» و «سنت» گرفت و سپس آن را به اجراء در آورد، و کسى در این، گفتگو ندارد. * * * 6 ـ از روایات استفاده مى شود: بیعت با امام و پیشواى معصوم باید براى خدا باشد، و به تعبیر دیگر از امورى است که «قصد قربت» در آن لازم است. در حدیثى از پیغمبر گرامى اسلام(صلى الله علیه وآله) آمده: ثَلاثَةٌ لایُکَلِّمُهُمُ اللّهُ عَزَّوَجَلَّ یَوْمَ الْقِیامَةِ وَ لایَنْظُرُ اِلَیْهِمْ وَ لایُزَکِّیْهِمْ وَ لَهُمْ عَذابٌ اَلِیْمٌ: رَجُلٌ بایَعَ اِماماً لایُبایِعُهُ اِلاّ لِلْدُّنْیا، اِنْ اَعْطاهُ مِنْها ما یُرِیْدُ وَفى لَهُ، وَ اِلاّ کَفَّ، وَ رَجُلٌ بایَعَ رَجُلاً بِسَلْعَتِهِ بَعْدَ الْعَصْرِ فَحَلَفَ بِاللّهِ عَزَّوَجَلَّ لَقَدْ اَعْطى بِها کَذا وَ کَذا فَصَدَّقَهُ وَ اَخَذَها وَ لَمْ یَعْطِ فِیْها ما قالَ، وَ رَجُلٌ عَلى فَضْلِ ماء بِالْفَلاتِ یَمْنَعُهُ ابْنَ السَّبِیْلِ: «سه نفرند که خداوند با آنها سخن نمى گوید، و آنها را پاکیزه نمى کند، و عذاب دردناک براى آنها است: کسى که با امامى بیعت کند و هدفى جز دنیا نداشته باشد، که اگر خواسته اش را به او بدهد به بیعتش وفا مى کند، و الا خوددارى مى کند، و مردى که بعد از وقت عصر، جنسى را مى فروشد و سوگند یاد مى کند که فلان مبلغ را براى خرید جنس داده ام، و مشترى تصدیق مى کند و مى خرد، در حالى که چنین نبوده است، و کسى که آب اضافى در بیابان دارد و به ابن سبیل نمى دهد»(9) (تعبیر به «عصر» یا به خاطر شرافت این وقت است، و یا از این جهت که بسیارى از فروشندگان، جنس خود را به همان قیمتى که خریده اند در این موقع مى فروشند). * * * 7 ـ شکستن بیعت از گناهان کبیره است، در حدیثى از امام موسى بن جعفر(علیه السلام) مى خوانیم: ثَلاثٌ مُوبِقاتٌ: نَکْثُ الصَّفْقَةِ وَ تَرْکُ السُّنَّةِ وَ فِراقُ الْجَماعَةِ: «سه گناه است که انسان را هلاک مى کند (و به عذاب شدید الهى مى افکند): شکستن بیعت، ترک سنت، و جدائى از جماعت».(10) ترک سنت ظاهراً اشاره به قوانینى است که پیامبر اسلام(صلى الله علیه وآله) آورده، و جدائى از جماعت، به معنى اعراض و پشت کردن به آن است، نه صرفاً عدم شرکت در جماعت. * * * 8 ـ بیعت در سخنان على(علیه السلام) در خطبه هاى «نهج البلاغه» کراراً روى مسأله بیعت تکیه شده، و امام(علیه السلام)بارها روى بیعتى که مردم با او کردند تکیه مى کند. از جمله، در یک مورد مى فرماید: «اى مردم! شما بر من حقى دارید، و من بر شما حقى دارم، اما حق شما بر من این است که دلسوز و خیرخواه شما باشم، و بیت المال شما را در راه خودتان مصرف کنم، شما را تعلیم دهم تا از جهل نجات یابید، و تأدیب کنم تا آگاه شوید، سپس مى افزاید: وَ أَمَّا حَقِّی عَلَیْکُمْ فَالْوَفَاءُ بِالْبَیْعَةِ وَ النَّصِیحَةُ فِی الْمَشْهَدِ وَ الْمَغِیبِ وَ الْإِجَابَةُ حِینَ أَدْعُوکُمْ وَ الطَّاعَةُ حِینَ آمُرُکُمْ: «اما حق من بر شما این است که در بیعت خویش وفادار باشید، و در آشکارا و نهان خیرخواهى کنید، هر وقت شما را مى خوانم اجابت نمائید، و هر گاه فرمان مى دهم اطاعت کنید».(11) و در جاى دیگر مى فرماید: لَمْ تَکُنْ بَیْعَتُکُمْ إِیَّایَ فَلْتَةً: «بیعت شما با من بى مطالعه و ناگهانى انجام نگرفت» (تا کمترین تردیدى در اطاعت از من به خود راه دهید).(12) و در خطبه اى که قبل از جنگ «جمل» و هنگام حرکت از «مدینه» به سو «بصره» ایراد فرمود، مردم را به پایدارى روى بیعتشان توجه داده، مى فرماید: وَ بَایَعَنِی النَّاسُ غَیْرَ مُسْتَکْرَهِینَ وَ لَا مُجْبَرِینَ بَلْ طَائِعِینَ مُخَیَّرِینَ: «مردم بدون اکراه و اجبار و از روى اطاعت و اختیار با من بیعت کردند».(13) و بالاخره در برابر «معاویه» که از بیعت با امام(علیه السلام) سر باز زد، و مى خواستترجمه:
تفسیر:
خشنودى خدا از شرکت کنندگان در بیعت رضوان
نکته:
بیعت و خصوصیات آن
به نحوى خرده گیرى کند فرمود:
بَایَعَنِی الْقَوْمُ الَّذِینَ بَایَعُوا أَبَابَکْر وَ عُمَرَ وَ عُثْمَانَ عَلَى مَا بَایَعُوهُمْ عَلَیْهِ فَلَمْ یَکُنْ لِلشَّاهِدِ أَنْ یَخْتَارَ وَ لَا لِلْغَائِبِ أَنْ یَرُدَّ: «همان گروهى که با «ابوبکر» و «عمر» و «عثمان» بیعت کردند، با من با همان شرائط و کیفیت بیعت نمودند، بنابراین نه آنکه حاضر بود اکنون اختیار فسخ دارد، و نه آنکه غائب بود اجازه رد کردن»!.(14)
از بعضى از عبارات «نهج البلاغه» به خوبى بر مى آید که: ««بیعت» یک بار بیش نیست، تجدید نظر در آن راه ندارد، و اختیار فسخ در آن نخواهد بود، و هر کس از آن سر بتابد، طعنه زن و عیبجو خوانده مى شود، و آن کس که درباره قبول یا رد آن بیندیشد یا تردید کند منافق است»!: (لِأَنَّهَا بَیْعَةٌ وَاحِدَةٌ لَا یُثَنَّى فِیهَا النَّظَرُ وَ لَا یُسْتَأْنَفُ فِیهَا الْخِیَارُ الْخَارِجُ مِنْهَا طَاعِنٌ وَ الْمُرَوِّی فِیهَا مُدَاهِنٌ)!.(15)
از مجموع این تعبیرات، استفاده مى شود که امام(علیه السلام) در مقابل کسانى که ایمان به امامت منصوصش از طرف پیامبر(صلى الله علیه وآله) نداشتند، و بهانه جوئى مى کردند، به مسأله بیعت که نزد آنها مسلم بود استدلال مى کرد، تا یاراى سر باز زدن از اطاعت امام(علیه السلام) نداشته باشند، و به «معاویه» و امثال او گوشزد مى کرد، همان گونه که مشروعیت براى خلافت خلفاى سه گانه قائل است، باید براى خلافت امام(علیه السلام)قائل باشد و در برابر آن تسلیم گردد (بلکه خلافت او مشروع تر است، چون بیعت وى گسترده تر، و از روى رضایت و رغبت عمومى انجام شد).
بنابراین، استدلال به بیعت هیچ منافاتى با مسأله نصب امام از طریق خدا و پیامبر(صلى الله علیه وآله) و تأکیدى بودن بیعت ندارد.
لذا در همین «نهج البلاغه» در یک مورد، امام به حدیث «ثقلین» که از نصوص امامت است اشاره مى فرماید،(16) و در جائى دیگر به مسأله «وصیت و وراثت».(17) (دقت کنید).
و در عبارات دیگرش، به لزوم وفادارى نسبت به بیعت و دوام آن و عدم امکان فسخ و تجدید نظر، و عدم نیاز به تکرار اشاره فرموده است، که اینها نیز مسائلى است مورد قبول درباره بیعت.
ضمناً از آنها به خوبى استفاده مى شود که، اگر بیعت جنبه اجبار و اکراه داشته باشد، یا به صورت غافلگیر کردن مردم انجام گیرد، ارزشى ندارد، بلکه بیعتى با ارزش است که از روى اختیار و آزادى اراده و فکر و مطالعه انجام گیرد (باز هم دقت کنید).
* * *
1 ـ «مجمع البیان»، ذیل آیات مورد بحث. 2 ـ «بحار الانوار»، جلد 70، صفحه 199. 3 ـ «نهج البلاغه»، خطبه 56. 4 ـ مقدمه «ابن خلدون»، صفحه 174. 5 ـ ممتحنه، آیه 12. 6 ـ مائده، آیه 1. 7 ـ در ماجراى «کربلا» مى خوانیم که امام حسین(علیه السلام) شب «عاشورا» خطبه خواند و ضمن اظهار قدردانى از یارانش، بیعت خود را از آنها برداشت، تا هر جا مى خواهند بروند، (ولى آنها همچنان وفادار ماندند)، فرمود: «فَانْطَلِقُوا فِى حِلٍّ لَیْسَ عَلَیْکُمْ مِنِّى زِمامٌ» (کامل ابن اثیر، جلد 4، صفحه 57). 8 ـ نساء، آیه 59. 9 ـ «خصال»، باب الثلاثة، حدیث 70. 10 ـ «بحار الانوار»، جلد 67، صفحه 185. 11 ـ «نهج البلاغه»، خطبه 34. 12 ـ «نهج البلاغه»، خطبه 136. 13 ـ «نهج البلاغه»، نامه 1. 14 ـ «نهج البلاغه»، نامه 6 ـ باید توجه داشت تکیه روى بیعت خلفاى پیشین از این نظر بود که «معاویه» از طرف آنها نصب شده بود و دم از حمایت از آنها مى زد، بنابراین منافاتى با آن چه در خطبه «شقشقیه» آمده است ندارد. 15 ـ «نهج البلاغه»، نامه 7. 16 ـ «نهج البلاغه»، خطبه 87. 17 ـ «نهج البلاغه»، خطبه 2.