المائدة

قَدْ سَأَلَهَا قَوْمٌ مِّن قَبْلِكُمْ ثُمَّ أَصْبَحُوا بِهَا كَافِرِينَ 102

شأن نزول:

در شأن نزول آیات فوق در منابع حدیث و تفسیر، اقوال مختلفى دیده مى شود، ولى آنچه با آیات فوق و تعبیرات آن سازگارتر است، شأن نزولى است که در تفسیر «مجمع البیان» از على بن ابى طالب(علیه السلام) نقل شده است که:

روزى پیامبر(صلى الله علیه وآله) خطبه اى خواند و دستور خدا را درباره حج بیان کرد، شخصى به نام «عکاشه» ـ و به روایتى «سراقه» ـ گفت: آیا این دستور براى هر سال است، و همه سال باید حج به جا بیاوریم؟

پیامبر(صلى الله علیه وآله) به سؤال او پاسخ نگفت، ولى او اصرار کرد، و دو بار، و یا سه بار، سؤال خود را تکرار نمود.

پیامبر(صلى الله علیه وآله)فرمود: واى بر تو! چرا این همه اصرار مى کنى؟ اگر در جواب تو بگویم بلى، حج در همه سال بر همه شما واجب مى شود.

اگر در همه سال واجب باشد توانائى انجام آن را نخواهید داشت.

و اگر با آن مخالفت کنید گناهکار خواهید بود.

بنابراین، مادام که چیزى به شما نگفته ام روى آن اصرار نورزید; زیرا (یکى از) امورى که باعث هلاکت (بعضى از) اقوام گذشته شد این بود که: لجاجت و پرحرفى مى کردند و از پیامبرشان زیاد سؤال مى نمودند، پس هنگامى که به شما دستورى مى دهم به اندازه توانائى خود آن را انجام دهید (إِذا أَمَرْتُکُمْ مِنْ شَیْء فَأْتُوا مِنْهُ مَا اسْتَطَعْتُم) و هنگامى که شما را از چیزى نهى مى کنم خوددارى کنید، آیات فوق نازل شد و آنها را از این کار باز داشت.(1)

اشتباه نشود، منظور از این شأن نزول ـ همان طور که در تفسیر آیه خواهیم گفت ـ این نیست که راه سؤال، پرسش و فراگیرى مطالب را به روى مردم ببندد; زیرا قرآن در آیات خود صریحاً دستور مى دهد: مردم آنچه را نمى دانند از اهل اطلاع بپرسند «فَاسْئَلُوا أَهْلَ الذِّکْرِ إِنْ کُنْتُمْ لاتَعْلَمُون».(2)

بلکه منظور سؤال هاى نا به جا و بهانه گیرى ها و لجاجت هائى است که غالباً سبب مشوّش شدن اذهان مردم، و موجب مزاحمت گوینده، و پراکندگى رشته سخن و برنامه او مى گردد.

 
تفسیر:

سؤالات بى جا!

شک نیست که سؤال کلید فهم حقائق است، و به همین دلیل، کسانى که کمتر مى پرسند، کمتر مى دانند، و در آیات و روایات اسلامى نیز به مسلمانان دستور اکید داده شده است که: هر چه را نمى دانند بپرسند.(3)-(4)

ولى از آنجا که هر قانونى معمولاً استثنائى دارد، این اصل اساسى تعلیم و تربیت نیز، استثنائى دارد و آن این که:

گاهى پاره اى از مسائل، پنهان بودنش براى حفظ نظام اجتماع و تأمین مصالح افراد بهتر است، در این گونه موارد جستجوها و پرسش هاى پى در پى، براى پرده برداشتن از روى واقعیت، نه تنها فضیلتى نیست، که مذموم و ناپسند نیز مى باشد، مثلاً غالب پزشکان، صلاح در این مى بینند که بیمارى هاى سخت و وحشتناک را از شخص بیمار مکتوم دارند.

گاهى تنها اطرافیان را در جریان مى گذارند، با این قید که از بیمار پنهان دارند; زیرا تجربه نشان داده، بیشتر مردم اگر از عمق بیمارى خود آگاه شوند گرفتار وحشتى مى گردند که اگر کشنده نباشد لااقل بهبودى را به تأخیر مى اندازد.

در این گونه موارد، بیمار هرگز نباید در برابر طبیب دلسوز خود به سؤال و اصرار بپردازد; زیرا اصرارهاى مکرّر او گاهى چنان میدان را بر طبیب تنگ مى کند که براى آسودگى خود و رسیدگى به سایر بیماران جز این نمى بیند که حقیقت را براى این «بیمار لجوج» آشکار سازد اگر چه او از این رهگذر زیان هائى ببیند.

همچنین مردم در همکارى هاى خود نیاز به خوش بینى دارند و براى حفظ این سرمایه بزرگ، صلاح این است که از تمام جزئیات حال یکدیگر با خبر نباشند; زیرا بالاخره هر کس نقطه ضعفى دارد، و فاش شدن تمام نقطه هاى ضعف، همکارى هاى افراد را با اشکال مواجه مى کند، مثلاً ممکن است یک فرد با شخصیت و مؤثر، تصادفاً در یک خانواده پست و پائین متولد شده باشد، اگر سابقه او فاش شود، ممکن است آثار وجودى او در جامعه متزلزل گردد.

در این گونه موارد به هیچ وجه نباید افراد، اصرارى داشته باشند و به جستجو برخیزند.

و یا این که: بسیارى از نقشه ها و طرح هاى مبارزات اجتماعى باید تا هنگام عمل مکتوم باشد و اصرار در افشاى آنها ضربه اى بر موفقیت و پیروزى اجتماع است.

اینها و امثال آن، مواردى است که سؤال کردن در آن صحیح نیست و رهبران تا در فشار زیاد قرار نگیرند، نباید آنها را پاسخ گویند.

قرآن در آیه فوق به این موضوع اشاره کرده، صریحاً مى فرماید: «اى کسانى که ایمان آورده اید! از امورى که افشاى آنها باعث ناراحتى و دردسر شما مى شود پرسش نکنید»! (یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا لاتَسْئَلُوا عَنْ أَشْیاءَ إِنْ تُبْدَ لَکُمْ تَسُؤْکُمْ).

ولى از آنجا که سؤالات پى در پى از ناحیه افراد، و پاسخ نگفتن به آنها ممکن است موجب شک و تردید براى دیگران گردد، و مفاسد بیشترى به بار آورد اضافه مى کند: «اگر به هنگام نزول قرآن در این گونه موارد زیاد اصرار کنید بر شما افشاء مى شود» اما به زحمت خواهید افتاد (وَ إِنْ تَسْئَلُوا عَنْها حینَ یُنَزَّلُ الْقُرْآنُ تُبْدَ لَکُمْ).

و این که افشا کردن اینها را به زمان نزول قرآن اختصاص مى دهد، به خاطر آن است که: سؤالات مربوط به مسائلى بوده که مى بایست از طریق وحى روشن گردد.

سپس اضافه مى کند: «تصور نکنید: اگر خداوند از بیان پاره اى از مسائل سکوت کرده است، از آن غفلت داشته، بلکه مى خواسته است شما را در توسعه قرار دهد و آنها را بخشوده است، و خداوند بخشنده حلیم است» (عَفَا اللّهُ عَنْها وَ اللّهُ غَفُورٌ حَلیمٌ).

در حدیثى از على(علیه السلام) مى خوانیم: إِنَّ اللّهَ افْتَرَضَ عَلَیْکُمْ فَرائِضَ
فَلا تُضَیِّعُوها وَ حَدَّ لَکُمْ حُدُوداً فَلا تَعْتَدُوها وَ نَهى عَنْ أَشْیاءَ
فَلا تَنْتَهِکُوها وَ سَکَتَ لَکُمْ عَنْ أَشْیاءَ وَ لَمْ یَدَعْها نِسْیاناً فَلا تَتَکَلَّفُوها:

«خداوند واجباتى براى شما قرار داده آنها را ضایع مکنید! و حدود و مرزهائى تعیین کرده از آنها تجاوز ننمائید! و از امورى نهى کرده در برابر آنها پرده درى نکنید! و از امورى ساکت شده و صلاح در کتمان آن دیده و هیچ گاه این کتمان از روى نسیان نبوده، در برابر این گونه امور، اصرارى در افشاء نداشته باشید»!(5)

سؤال:

ممکن است گفته شود: اگر افشاى این امور بر خلاف مصلحت مردم است چرا با اصرار، افشا مى شود؟

 

پاسخ:

دلیل آن همان است که در بالا اشاره کردیم: گاهى اگر رهبر در مقابل سؤالات پى در پى و مصرانه سکوت کند، مفاسد دیگرى به بار مى آورد، سوءظن هائى بر مى انگیزد و باعث مشوّش شدن اذهان مردم مى شود.

همان طور که اگر طبیب در برابر سؤالات پى در پى مریض، سکوت اختیار کند گاهى ممکن است بیمار را، در اصل تشخیص بیمارى به وسیله طبیب، به تردید اندازد، و تصور کند اصولاً بیمارى او ناشناخته مانده، و دستورات او را به کار نبندد، در اینجا طبیب چاره اى جز افشاى بیمارى ندارد، اگر چه بیمار از این رهگذر دردسرهائى پیدا کند.

* * *

در آیه بعد، براى تأکید این مطلب مى فرماید: «بعضى از اقوام پیشین، این گونه سؤالات را داشتند و به دنبال پاسخ آنها به مخالفت و عصیان برخاستند» (قَدْ سَأَلَها قَوْمٌ مِنْ قَبْلِکُمْ ثُمَّ أَصْبَحُوا بِها کافِرینَ).

در این که این اشاره کلّى درباره اقوام پیشین، مربوط به کدام یک از آنها است میان مفسران بحث است:

بعضى احتمال داده اند: مربوط به درخواست «مائده» آسمانى از مسیح(علیه السلام)به وسیله شاگردان بوده که بعد از تحقق یافتن آن، بعضى به مخالفت برخاستند.

بعضى احتمال داده اند: مربوط به تقاضاى معجزه از حضرت صالح(علیه السلام)بوده است، ولى ظاهراً تمام این احتمالات اشتباه است; زیرا آیه درباره سؤال به معنى «پرسش» و کشف مجهول سخن مى گوید، نه سؤال به معنى «تقاضا» و درخواست چیزى، گویا استعمال کلمه «سؤال» در هر دو معنى باعث چنین اشتباهى شده است.

اما ممکن است مراد، جمعیت بنى اسرائیل بوده باشد که چون مأمور به ذبح گاوى براى تحقیق درباره جنایتى شدند (که شرح آن در جلد اول، ذیل آیه 67 سوره «بقره» گذشت) موسى را سؤال پیچ کرده و از جزئیات گاو که هرگز دستور خاصى در مورد آن نداشتند پى در پى پرسش کردند.

به همین جهت کار را بر خود آن چنان سخت کردند که به دست آوردن چنان گاوى آن قدر مشکل و پر هزینه شد که نزدیک بود از آن صرف نظر کنند.

در معنى جمله «أَصْبَحُوا بِها کافِرینَ» دو احتمال وجود دارد:

نخست این که: مراد از «کفر»، عصیان و مخالفت بوده باشد همان طور که در بالا اشاره کردیم.

و دیگر این که: کفر به معنى معروف آن بوده باشد; زیرا گاهى شنیدن پاسخ هاى ناراحت کننده که بر ذهن شنونده سنگین آید، سبب مى شود که به انکار اصل موضوع و صلاحیت گوینده به پاخیزد، مثل این که گاهى شنیدن یک پاسخ ناراحت کننده از ناحیه طبیب، سبب مى شود که بیمار عکس العمل از خود نشان دهد و صلاحیت او را انکار کند و این تشخیص را فى المثل ناشى از پیرى و خرفت شدن پزشک معرفى کند!

در پایان این بحث، تکرار نکته اى را که در آغاز گفتیم، لازم مى دانیم که آیه هاى فوق به هیچ وجه راه سؤالات منطقى، آموزنده و سازنده را به روى مردم نمى بندد، بلکه منحصراً مربوط به سؤالات نابه جا و جستجو از امورى است که نه تنها مورد نیاز نیست، که مکتوم ماندن آن بهتر و حتى گاهى لازم است.

* * *

 


1 ـ تفسیر «مجمع البیان»، جلد 3، صفحه 428، موسسة الاعلمى للمطبوعات بیروت، طبع اول، 1415 هـ ق ـ «درّ المنثور»، جلد 2، صفحه 335، دار المعرفة، مطبعة الفتح جدة، طبع اول، 1365 هـ ق ـ «المنار»، در ذیل آیه مورد بحث با تفاوت هائى این شأن نزول را نقل کرده اند ـ «بحار الانوار»، جلد 22، صفحه 31 (با اندکى تفاوت) ـ «جامع البیان»، جلد 7، صفحه 11، دار الفکر بیروت، 1415 هـ ق ـ تفسیر «ابن کثیر»، جلد 2، صفحه 109، دار المعرفة بیروت، 1412 هـ ق.

2 ـ نحل، آیه 43.

3 ـ نحل، آیه 43 ـ انبیاء، آیه 7.

4 ـ «کافى»، جلد 1، صفحات 211 و 212، دار الکتب الاسلامیة.

5 ـ «مجمع البیان»، جلد 3، صفحه 429، ذیل آیه مورد بحث، مؤسسة الاعلمى للمطبوعات، بیروت، طبع اول، 1415 هـ ق ـ «بحار الانوار»، جلد 2، صفحه 260 ـ «شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید»، جلد 18، صفحه 267، کتابخانه آیة اللّه مرعشى، 1404 هـ ق ـ «نهج البلاغه»، کلمات قصار، جمله 105 ـ تفسیر «صافى»، جلد 2، صفحه 92، مکتبة الصدر تهران، طبع دوم، 1416 هـ ق ـ «المیزان»، جلد 6، صفحه 155، انتشارات جامعه مدرسین قم ـ «مجمع الزوائد هیثمى»، جلد 7، صفحه 208، دار الکتب العلمیة، بیروت، 1408 هـ ق ـ «سنن دار قطنى»، جلد 4، صفحه 199، دار الکتب العلمیة، بیروت، طبع اول، 1417 هـ ق.