الأنعام

أَوَمَن كَانَ مَيْتًا فَأَحْيَيْنَاهُ وَجَعَلْنَا لَهُ نُورًا يَمْشِي بِهِ فِي النَّاسِ كَمَن مَّثَلُهُ فِي الظُّلُمَاتِ لَيْسَ بِخَارِجٍ مِّنْهَا ۚ كَذَٰلِكَ زُيِّنَ لِلْكَافِرِينَ مَا كَانُوا يَعْمَلُونَ 122

شأن نزول:

در شأن نزول آیه اول چنین نقل شده است:

«ابوجهل» که از دشمنان سرسخت اسلام و پیامبر(صلى الله علیه وآله) بود، روزى سخت آن حضرت را آزار داد.

«حمزه» عموى شجاع پیامبر(صلى الله علیه وآله) که تا آن روز اسلام را نپذیرفته بود و همچنان درباره آئین او مطالعه و اندیشه مى کرد، در آن روز طبق معمول خود براى شکار به بیابان رفته بود.

هنگامى که از بیابان بازگشت، از جریان کار «ابوجهل» و برادرزاده خویش با خبر شده، سخت برآشفت و یکسر به سراغ «ابوجهل» رفت و چنان بر سر ـ یا بینى او ـ کوفت که خون جارى شد و با تمام نفوذى که «ابوجهل» در میان قوم و عشیره خود ـ و حتى در میان مردم «مکّه» ـ داشت به ملاحظه شجاعت فوق العاده «حمزه» از نشان دادن عکس العمل خوددارى کرد.

سپس حمزه به سراغ پیامبر(صلى الله علیه وآله) آمده، اسلام را پذیرفت و از آن روز رسماً به عنوان یک افسر رشید اسلام، تا واپسین دم عمر، از این آئین آسمانى دفاع مى کرد.

آیه فوق درباره این حادثه نازل گردید و وضع ایمان «حمزه» و پافشارى «ابوجهل» در کفر و فساد را مشخص ساخت.(1)

از بعضى روایات نیز استفاده مى شود: آیه در مورد ایمان آوردن «عمار یاسر» و اصرار «ابوجهل» در کفر نازل گردیده است.(2)

در هر حال، این آیه همانند آیات دیگر قرآن اختصاص به مورد نزول خود ندارد و داراى مفهوم وسیعى است که در مورد هر مؤمن راستین، و هر بى ایمان لجوج، صادق است.

تفسیر:

ایمان و روشن بینى

ارتباط این آیات، با آیات قبل، از این نظر است که:

در آیات گذشته اشاره به دو دسته: مؤمن خالص و کافر لجوج که نه تنها ایمان نمى آورد، که براى گمراه ساختن دیگران نیز سخت مى کوشد، شده بود.

در این آیات نیز با ذکر دو مثال جالب و روشن وضع این دو طایفه را مجسم کرده است.

نخست افرادى که در گمراهى بوده اند و سپس با پذیرش حق و ایمان، تغییر مسیر داده اند را تشبیه به مرده اى مى کند که به اراده و فرمان خدا زنده شده اند، مى فرماید: «آیا کسى که مرده بود سپس ما او را زنده کردیم، و نورى براى او قرار دادیم که با آن در بین مردم حرکت کند، همانند کسى است که در ظلمت ها باشد و از آن خارج نگردد»؟ (أَ وَ مَنْ کانَ مَیْتاً فَأَحْیَیْناهُ وَ جَعَلْنا لَهُ نُوراً یَمْشی بِهِ فِی النّاسِ کَمَنْ مَثَلُهُ فِی الظُّلُماتِ لَیْسَ بِخارِج مِنْها).

کراراً در قرآن «مرگ» و «حیات» به معنى مرگ و حیات معنوى، و کفر و ایمان، آمده است و این تعبیر به خوبى نشان مى دهد که ایمان یک عقیده خشک و خالى یا الفاظى تشریفاتى نیست، بلکه به منزله روحى است که در کالبد بى جان افراد بى ایمان دمیده مى شود و در تمام وجود آنها اثر مى گذارد.

چشم آنها دید و روشنائى، گوش آنها قدرت شنوائى، زبان توان سخن گفتن و دست و پا قدرت انجام هر گونه کار مثبت پیدا مى کند.

ایمان افراد را دگرگون مى سازد و در سراسر زندگى آنها اثر مى گذارد و آثار حیات را در تمام شئون آنها آشکار مى نماید.

از جمله فَأَحْیَیْناهُ: «ما او را زنده کردیم» استفاده مى شود که ایمان، گر چه باید با کوشش از ناحیه خود انسان صورت گیرد، اما تا کششى از ناحیه خدا نباشد این کوشش ها به جائى نمى رسد!

در مورد «نور» در جمله: وَ جَعَلْنا لَهُ نُوراً یَمْشی بِهِ فِی النّاسِ: «ما براى چنین افراد نورى قرار دادیم که با آن در میان مردم راه بروند» گر چه مفسران احتمالاتى داده اند، اما ظاهراً منظور از آن، تنها قرآن و تعلیمات پیامبر(صلى الله علیه وآله) نیست.

بلکه علاوه بر این، ایمان به خدا، بینش و درک تازه اى به انسان مى بخشد، روشن بینى خاصى به او مى دهد، افق دید او را از زندگى محدود مادّى و چهار دیوار عالم مادّه فراتر برده و در عالمى فوق العاده وسیع قرار مى دهد.

و از آنجا که ایمان او را به خودسازى دعوت مى کند، پرده هاى خودخواهى، خودبینى، تعصب، لجاج و هوا و هوس را از مقابل چشم جانش کنار مى زند، و حقایقى را مى بیند که هرگز قبل از آن قادر به درک آنها نبود.

در پرتو این «نور» مى تواند راه زندگى خود را در میان مردم پیدا کند، و از بسیارى اشتباهات که دیگران به خاطر آز و طمع، و به علت تفکر محدود مادّى، و یا غلبه خودخواهى و هوا و هوس، گرفتار آن مى شوند، مصون و محفوظ بماند.

و این که در روایات اسلامى مى خوانیم: الْمُؤْمِنُ یَنْظُرُ بِنُورِ اللّهِ: «انسان با ایمان، با نور خدا نگاه مى کند»(1) اشاره به همین حقیقت است.

گر چه با این همه، باز نمى توان روشن بینى خاصى را که انسان با ایمان پیدا مى کند با بیان و قلم توصیف کرد، بلکه باید طعم آن را چشید و وجودش را احساس نمود!

جالب این که: چنین فرد زنده، فعال، نورانى و مؤثرى را با افراد بى ایمان لجوج مقایسه کرده، «چنین کسى را همانند شخصى مى شمارد که در امواج ظلمت ها و تاریکى ها فرو رفته و هرگز از آن خارج نمى گردد؟! (کَمَنْ مَثَلُهُ فِی الظُّلُماتِ لَیْسَ بِخارِج مِنْها).

قابل توجه این که: نمى گوید: کَمَنْ فِى الظُّلُماتِ: «همانند کسى که در ظلمت ها است» بلکه مى گوید: کَمَنْ مَثَلُهُ فِی الظُّلُماتِ: «همانند کسى که مثل او در ظلمات است».

بعضى گفته اند: هدف از این تعبیر این بوده که اثبات شود چنان افراد به قدرى در تاریکى و بدبختى فرو رفته اند که وضع آنها ضرب المثلى شده است که همه افراد فهمیده از آن آگاهند.

ولى ممکن است این تعبیر، اشاره به معنى لطیف ترى باشد و آن این که: از هستى و وجود این گونه افراد در حقیقت چیزى جز یک شبح، یک قالب، یک مثال و یک مجسمه باقى نمانده است، هیکلى دارند بى روح و مغز و فکرى از کار افتاده!

این نکته نیز لازم به یادآورى است که: راهنماى مؤمنان «نور» (با صیغه مفرد) و محیط کافران «ظلمات» (با صیغه جمع) ذکر شده; چرا که ایمان یک حقیقت بیش نیست، و رمز وحدت و یگانگى است و کفر و بى ایمانى سرچشمه پراکندگى، تفرقه و تشتّت است.

و در پایان آیه به علت این سرنوشت شوم اشاره کرده، مى فرماید: «این چنین اعمال کافران در نظرشان جلوه داده شده است» (کَذلِکَ زُیِّنَ لِلْکافِرینَ ما کانُوا یَعْمَلُونَ).

همان طور که سابقاً اشاره کردیم این خاصیت تکرار یک عمل زشت است که تدریجاً از قبح آن در نظر کاسته مى شود و حتى به جائى مى رسد که به عنوان یک کار خوب در نظر او جلوه مى کند، و همچون زنجیرى بر دست و پاى او مى افتد و اجازه خروج از این دام به او نمى دهد.

یک مطالعه ساده در حال تبهکاران، این حقیقت را به خوبى روشن مى سازد.

* * *

و از آنجا که قهرمان این ماجرا در جهت منفى «ابوجهل» بود، و او از سردمداران مشرکان «مکّه» و قریش محسوب مى شد، در آیه دوم اشاره به وضع این رهبران گمراه و زعماى کفر و فساد کرده، مى فرماید: «این چنین در هر شهر و آبادى بزرگان گنهکارى قرار دادیم که طریق گناه پیش گرفتند و سرانجام کارشان این شد که با مکر و فریب و نیرنگ، مردم را از راه منحرف ساختند» (وَ کَذلِکَ جَعَلْنا فی کُلِّ قَرْیَة أَکابِرَ مُجْرِمیها لِیَمْکُرُوا فیها).

مکرّر گفته ایم: نسبت این گونه افعال به خداوند به خاطر آن است که او مسبب الاسباب و سرچشمه تمام قدرت ها است و هر کس هر کارى انجام مى دهد با استفاده از امکاناتى است که خداوند در اختیار او قرار داده اگر چه جمعى از آن حسن استفاده و بعضى سوء استفاده مى کنند.

جمله لِیَمْکُرُوا: «تا مکر و نیرنگ به کار زنند» به معنى سرانجام و عاقبت کار آنها است نه هدف از خلقت آنان(2) یعنى سرانجام نافرمانى و گناه فراوان این شد که رهزن راه حق شدند و بندگان خدا را از راه منحرف ساختند.

زیرا «مکر» در اصل، به معنى تابیدن و پیچیدن و چاره اندیشیدن و منصرف ساختن دیگرى است و به همین دلیل، به هر کار انحرافى که توأم با اخفاء و پنهانکارى باشد نیز گفته شده است و اختصاص به نقشه هاى زیان بخش که در فارسى امروز در آن استعمال مى شود ندارد، بنابراین، هم در چاره اندیشى هاى بد به کار مى رود و هم چاره اندیشى هاى خوب، و در آنجا که به خدا نسبت داده مى شود، معنى دوم آن مراد است.

و در پایان آیه مى فرماید: «آنها جز به خودشان نیرنگ نمى زنند ولى نمى فهمند و متوجه نیستند» (وَ ما یَمْکُرُونَ إِلاّ بِأَنْفُسِهِمْ وَ ما یَشْعُرُونَ).

چه نیرنگ و فریبى از این بالاتر که سرمایه هاى وجود خود اعم از فکر، هوش، ابتکار، عمر، وقت و مال خویش را در مسیرى به کار مى گیرند که نه تنها سودى به حال آنها ندارد، که پشتشان را از بار مسئولیت و گناه سنگین مى سازد، در حالى که فکر مى کنند به پیروزى هائى رسیده اند!

ضمناً از این آیه به خوبى استفاده مى شود: مفاسد و بدبختى هائى که دامن اجتماعات را مى گیرد، از بزرگ ترها و سردمداران اقوام سرچشمه مى گیرد و آنها هستند که با انواع حیله و نیرنگ ها راه خدا را دگرگون ساخته و چهره حق را بر مردم مى پوشانند.

* * *

 


1 و 2 ـ «مجمع البیان»، جلد 4، صفحه 151، ذیل آیه مورد بحث، مؤسسة الاعلمى للمطبوعات بیروت، طبع اول، 1415 هـ ق ـ «بحار الانوار»، جلد 18، صفحه 159 ـ «زاد المسیر»، جلد 3، صفحه 80، دار الفکر بیروت، طبع اول، 1407 هـ ق.