الأنعام

قُلْ إِنَّ صَلَاتِي وَنُسُكِي وَمَحْيَايَ وَمَمَاتِي لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ 162

این است راه مستقیم من

این چند آیه و آیات دیگرى که بعد از آن مى خوانیم و سوره «انعام» با آن پایان مى پذیرد، در حقیقت خلاصه اى است از بحث هاى این سوره که در زمینه مبارزه با شرک و بت پرستى بیان شده، و تکمیل و توضیح بیشترى روى آنها است.

در حقیقت، این سوره با دعوت به توحید و مبارزه با شرک شروع و با همان بحث نیز خاتمه مى یابد.

در آیه نخست، در برابر عقائد و ادعاهاى دور از منطق مشرکان و بت پرستان، خداوند به پیامبرش دستور مى دهد به آنها «بگو: پروردگار من مرا به راه راست که نزدیک ترین راه ها است هدایت کرده است» (این راه راست همان جاده توحید و یکتاپرستى و در هم کوبیدن آئین شرک و بت پرستى است) (قُلْ إِنَّنی هَدانی رَبِّی إِلى صِراط مُسْتَقیم).

جالب توجه این که: این آیه، و چند آیه دیگر، با جمله: قُلْ: «بگو» شروع مى شود، و شاید هیچ سوره اى در قرآن، این اندازه، این جمله در آن تکرار نشده باشد.

این در حقیقت درگیرى شدید پیامبر(صلى الله علیه وآله) در این سوره با منطق مشرکان را منعکس مى کند.

و نیز راه هر گونه بهانه را بر آنها مى بندد; زیرا تکرار کلمه «قُلْ» نشانه این است که: تمام این گفتگوها به فرمان خدا و به تعبیر دیگر عین منطق پروردگار است، نه نظرات شخص پیامبر(صلى الله علیه وآله).

روشن است ذکر کلمه «قُلْ» در این آیات، و مانند آنها در متن قرآن، براى حفظ اصالت قرآن و نقل عین کلماتى است که بر پیامبر(صلى الله علیه وآله) وحى شده و به تعبیر دیگر، پیامبر(صلى الله علیه وآله) هیچ گونه تغییرى در الفاظى که بر او وحى مى شد نمى داد و حتى کلمه «قُلْ» را که خطاب پروردگار به او است، عیناً ذکر مى کرد.

آنگاه این «صراط مستقیم» را در این آیه و دو آیه بعد توضیح مى دهد:

نخست مى فرماید: «آئینى است مستقیم در نهایت راستى و درستى، ابدى و جاویدان» و قائم به امور دین و دنیا و جسم و جان (دیناً قِیَماً).(1)

و از آنجا که عرب ها علاقه خاصى به ابراهیم(علیه السلام) نشان مى دادند و حتى آئین خود را به عنوان آئین ابراهیم(علیه السلام) معرفى مى کردند، اضافه مى کند: «آئین واقعى ابراهیم همین است که من به سوى آن دعوت مى کنم» (مِلَّةَ إِبْراهیمَ)، نه آنچه شما به او بسته اید.

همان ابراهیم که «از آئین خرافى زمان و محیط، اعراض کرد، و به حق، یعنى آئین یکتاپرستى روى آورد» (حَنیفاً).

«حَنِیف» به معنى شخص یا چیزى است که تمایل به سوئى پیدا کند، ولى در اصطلاح قرآن، به کسى گفته مى شود که از آئین باطل زمان خود روى گرداند و به آئین حق توجه کند.

این تعبیر، گویا پاسخى است به گفتار مشرکان که مخالفت پیامبر را با آئین بت پرستى که آئین نیاکان عرب بود، نکوهش مى کردند، یعنى پیامبر(صلى الله علیه وآله) در پاسخ آنها مى گوید: این سنت شکنى و پشت پا زدن به عقائد خرافى محیط، تنها کار من نیست، ابراهیم(علیه السلام) که مورد احترام همه ما است نیز چنین کرد.

سپس براى تأکید مى افزاید: «او هیچ گاه از مشرکان و بت پرستان نبود» (وَ ما کانَ مِنَ الْمُشْرِکینَ).

بلکه او قهرمان بت شکن و مبارز پویا و پى گیر با آئین شرک بود.

تکرار جمله «حَنِیْفاً وَ ما کانَ مِنَ الْمُشْرِکینَ» در چند مورد از آیات قرآن با ذکر کلمه «مُسْلِماً» یا بدون آن، براى تأکید روى همین مسأله است که ساحت مقدس ابراهیم(علیه السلام) که عرب جاهلى به او افتخار مى کرد، از این عقائد و اعمال غلط پاک بود.(2)

* * *

آیه بعد، اشاره به این معنى دارد که بگو نه تنها از نظر عقیده، من موحّد و یکتاپرستم، که از نظر عمل، هر کار نیکى که مى کنم، «نماز من و تمام عبادات من و حتى مرگ و حیات من همه براى پروردگار جهانیان است» (قُلْ إِنَّ صَلاتی وَ نُسُکی وَ مَحْیایَ وَ مَماتی لِلّهِ رَبِّ الْعالَمینَ).

براى او زنده ام، به خاطر او مى میرم و در راه او هر چه دارم فدا مى کنم، تمام هدف من و تمام عشق من و تمام هستى من او است.

«نُسُک» در اصل، به معنى عبادت است و لذا به شخص عبادت کننده «ناسک» گفته مى شود، ولى این کلمه بیشتر درباره اعمال حج به کار مى رود، و مى گویند: مناسک حج.

بعضى احتمال داده اند «نُسُک» در اینجا به معنى «قربانى» بوده باشد، ولى ظاهر این است که: هر گونه عبادتى را شامل مى شود، در واقع نخست اشاره به نماز (صلاة) به عنوان مهم ترین عبادت شده، بعد همه عبادات را به طور کلى بیان کرده است، یعنى هم نماز من و هم تمام عباداتم و حتى زندگى و مرگم، همه براى او است.

* * *

در سومین آیه براى تأکید و ابطال هر گونه شرک و بت پرستى، اضافه مى کند: «پروردگارى که هیچ شریک و شبیهى براى او نیست» (لا شَریکَ لَهُ).

و سرانجام مى فرماید: «و به این موضوع، من دستور یافته ام و من اولین مسلمانم» (وَ بِذلِکَ أُمِرْتُ وَ أَنَا أَوَّلُ الْمُسْلِمینَ).

* * *

چگونه پیامبر(صلى الله علیه وآله) فوق پیامبر(صلى الله علیه وآله) را اولین مسلمان ذکر کرده، و در این باره در میان مفسران گفتگو است; زیرا:

اگر منظور از «اسلام» معنى وسیع این کلمه بوده باشد، تمام ادیان آسمانى را شامل مى شود و به همین دلیل این کلمه (مُسْلِم) بر پیامبران دیگر نیز اطلاق شده است.

درباره نوح(علیه السلام) مى خوانیم: وَ أُمِرْتُ أَنْ أَکُونَ مِنَ الْمُسْلِمینَ: «مأمورم که از مسلمانان باشم».(3)

درباره ابراهیم خلیل(علیه السلام) و فرزندش اسماعیل نیز مى خوانیم: رَبَّنا وَ اجْعَلْنا مُسْلِمَیْنِ لَکَ: «خداوندا ما را براى خودت مسلمان قرار ده».(4)

و درباره یوسف(علیه السلام) آمده است: تَوَفَّنی مُسْلِماً: «مرا مسلمان بمیران»(5) و همچنین پیامبران دیگر.

البته «مُسْلِم» به معنى کسى است که در برابر فرمان خدا تسلیم است و این معنى درباره همه پیامبران الهى و امت هاى مؤمن آنها صدق مى کند.

و اگر منظور از اولین مسلمان بودن پیامبر اسلام(صلى الله علیه وآله) از نظر کیفیت و اهمیت اسلام او است; زیرا درجه تسلیم و اسلام او بالاتر از همگان بود.

و یا اولین فرد از این امت بودن که آئین قرآن و اسلام را پذیرفت، این سخن درستى است; زیرا اسلام از ناحیه خداوند به او وحى شده، او هم پذیرفت و پس از آن به تبلیغ آن پرداخت.

البته در بعضى از روایات نیز وارد شده است: که منظور، نخستین کسى است که در عالم ارواح به دعوت پروردگار و سؤال او در زمینه الوهیتش پاسخ مثبت داد.(6)

در هر حال، آیات فوق روشنگر روح اسلام و حقیقت تعلیمات قرآن است:

دعوت به صراط مستقیم، دعوت به آئین خالص ابراهیم بت شکن،

و دعوت به نفى هر گونه شرک و دوگانگى و چندگانگى، این از نظر عقیده و ایمان.

و اما از نظر عمل، دعوت به اخلاص و خلوص نیت و همه چیز را براى خدا به جا آوردن است: براى او زنده بودن، در راه او جان دادن، و همه چیز را براى او خواستن، به او دلبستن و از غیر او گسستن، به او عشق ورزیدن و از غیر او بیزارى جستن است.

چقدر فاصله است، میان این دعوت صریح اسلام، و میان اعمال جمعى از مسلمان نماها که چیزى جز تظاهر و خودنمائى نمى فهمند و نمى دانند، و در هر مورد به ظاهر مى اندیشند، و نسبت به باطن و مغز، بى اعتنا هستند.

و به همین دلیل، حیات و زندگى و اجتماع و جمعیت و افتخار و آزادى آنها نیز، چیزى جز پوست هاى بى مغز نیست!

* * *


1 ـ «قِیَماً» هم به معنى راستى و استقامت ممکن است باشد، هم به معنى پایدار و جاویدان، و هم به معنى قائم به امور دین و دنیا.

2 ـ بقره، آیه 135 ـ آل عمران، آیات 67 و 95.

3 ـ یونس، آیه 72.

4 ـ بقره، آیه 128.

5 ـ یوسف، آیه 101.

6 ـ تفسیر «صافى»، جلد 2، صفحه 177، ذیل آیه مورد بحث، مکتبة الصدر تهران، طبع دوم، 1416 هـ ق ـ «بحار الانوار»، جلد 81، صفحه 345 (براى آگاهى بیشتر از این احادیث مى توانید به «بحار الانوار»، جلد 5، صفحه 225، باب 10: الطِّیْنَةُ وَ الْمِیْثاقُ، مراجعه فرمائید).