الأنعام

وَمِنْهُم مَّن يَسْتَمِعُ إِلَيْكَ ۖ وَجَعَلْنَا عَلَىٰ قُلُوبِهِمْ أَكِنَّةً أَن يَفْقَهُوهُ وَفِي آذَانِهِمْ وَقْرًا ۚ وَإِن يَرَوْا كُلَّ آيَةٍ لَّا يُؤْمِنُوا بِهَا ۚ حَتَّىٰ إِذَا جَاءُوكَ يُجَادِلُونَكَ يَقُولُ الَّذِينَ كَفَرُوا إِنْ هَٰذَا إِلَّا أَسَاطِيرُ الْأَوَّلِينَ 25

نفوذ ناپذیران

در این آیه، به وضع روانى بعضى از مشرکان اشاره شده که در برابر شنیدن حقایق، کمترین انعطاف از خود نشان نمى دهند ـ سهل است ـ به دشمنى با آن نیز برمى خیزند و با وصله هاى تهمت، خود و دیگران را از آن دور نگاه مى دارند، آیه نخست درباره اینها چنین مى فرماید: «بعضى از آنان به سوى تو گوش مى دهند ولى بر دل هاى آنها پرده هائى افکنده ایم تا آن را درک نکنند و در گوش هاى آنها سنگینى ایجاد کرده ایم تا آن را نشنوند»! (وَ مِنْهُمْ مَنْ یَسْتَمِعُ إِلَیْکَ وَ جَعَلْنا عَلى قُلُوبِهِمْ أَکِنَّةً أَنْ یَفْقَهُوهُ وَ فی آذانِهِمْ وَقْراً).(1)

در حقیقت تعصب هاى کورکورانه جاهلى، و فرو رفتن در منافع مادّى، و پیروى از هوا و هوس ها، آن چنان بر عقل و هوش آنها چیره شده که گویا در زیر سرپوش و پرده اى قرار گرفته است، نه حقیقتى را مى شنوند و نه درک صحیح از مسائل دارند.

شاید کراراً گفته ایم: اگر این گونه مسائل به خدا نسبت داده مى شود در حقیقت اشاره به قانون «علیت» و خاصیت «عمل» است، یعنى ادامه در کج روى و اصرار در لجاجت و بدبینى، اثرش این است که روح و روان آدمى را به شکل خود در مى آورند و آن را همانند آئینه کج و معوجى مى کنند که قیافه همه چیز را کج و معوج نشان مى دهد.

تجربه، این حقیقت را ثابت کرده است که افراد بدکار و گناهکار در آغاز از کار خود احساس ناراحتى مى کنند.

اما تدریجاً به آن خو گرفته و شاید روزى فرا رسد که اعمال زشت خود را واجب و لازم بشمرند.

و به تعبیر دیگر: این یکى از مجازات هاى اصرار و پافشارى در گناه و مخالفت با حق است که دامان گناهکاران لجوج را مى گیرد.

لذا مى فرماید: کار اینها به جائى رسیده است که: «اگر تمام آیات و نشانه هاى خدا را ببینند باز ایمان نمى آورند» (وَ إِنْ یَرَوْا کُلَّ آیَة لا یُؤْمِنُوا بِها).

و از این بالاتر، هنگامى که به نزد تو بیایند به جاى این که: گوش جان را به سخنان تو متوجه سازند، و حداقل به صورت یک جستجوگر، به احتمال یافتن حقیقتى پیرامون آن بیندیشند، با روح و فکر منفى در برابر تو ظاهر مى شوند، «تا آنجا که هر وقت به نزد تو مى آیند، هدفى جز مجادله و پرخاشگرى و خرده گیرى ندارند» (حَتّى إِذا جاؤُکَ یُجادِلُونَکَ).

آنها با شنیدن سخنان تو که از سرچشمه وحى تراوش کرده و بر زبان حقگوى تو جارى شده است متوسل به ضربه تهمت شده، «مى گویند: اینها چیزى جز افسانه ها و داستان هاى ساختگى پیشینیان نیست»! (یَقُولُ الَّذینَ کَفَرُوا إِنْ هذا إِلاّ أَساطیرُ الأَوَّلینَ).

* * *

در آیه بعد، مى گوید آنها به این مقدار نیز قناعت نمى کنند و علاوه بر این که خود گمراهند پیوسته تلاش مى کنند: افراد حق طلب را با سمپاشى هاى گوناگون از پیمودن این مسیر باز دارند، لذا «آنها را از نزدیک شدن به پیامبر نهى مى کنند» (وَ هُمْ یَنْهَوْنَ عَنْهُ).

«و خودشان نیز از او فاصله مى گیرند» (وَ یَنْأَوْنَ عَنْهُ).(2)

بى خبر از این که: هر کس با حق در افتد، تیشه بر ریشه خود زده، و سرانجام طبق سنت ثابت آفرینش، چهره حق از پشت ابرها نمایان مى گردد و با جاذبه اى که دارد پیروز خواهد شد و باطل همانند کف هاى بى ارزش روى آب نابود مى گردد، بنابراین، «تلاش و فعالیت آنها به شکست خودشان منتهى خواهد شد و جز خود را هلاک نمى کنند، ولى قدرت بر درک این حقیقت را ندارند» (وَ إِنْ یُهْلِکُونَ إِلاّ أَنْفُسَهُمْ وَ ما یَشْعُرُونَ).

* * *

نکته:

تهمتى بزرگ بر ابوطالب، مؤمن قریش

از آنچه در تفسیر آیه فوق، گفته شد، به خوبى روشن مى شود: این آیه بحث هاى مربوط به مشرکان لجوج و دشمنان سرسخت پیامبر را تعقیب مى کند و ضمیر «هُمْ» طبق قواعد ادبى به کسانى بر مى گردد که در آیه، مورد بحث قرار گرفته اند، یعنى کافران متعصبى که از هیچ گونه آزار به پیامبر و ایجاد مانع در راه دعوت او مضایقه نداشتند.

ولى با نهایت تأسف دیده مى شود که: بعضى از مفسران اهل تسنن بر خلاف تمام قواعد ادبى آیه دوم را از آیه قبل بریده و آن را درباره «ابوطالب» پدر امیر مؤمنان على(علیه السلام) دانسته اند!

آنها آیه را چنین معنى مى کنند: «جمعى هستند، از پیامبر اسلام دفاع مى کنند ولى در عین حال از او فاصله مى گیرند»! (وَ هُمْ یَنْهَوْنَ عَنْهُ وَ یَنْأَوْنَ عَنْهُ).(3)

و پاره دیگرى از آیات قرآن را که در جاى خود به آن اشاره خواهد شد، مانند آیه 114 «توبه» و 56 «قصص» نیز گواه بر مدعاى خود قرار مى دهند.

ولى تمام علماى شیعه و بعضى از بزرگان اهل تسنن، مانند: «ابن ابى الحدید» شارح «نهج البلاغه» و «قسطلانى» در «ارشاد السارى» و «زینى دحلان» در حاشیه «سیره حلبى» ابوطالب را از مؤمنان به اسلام مى دانند.

در منابع اصیل اسلام نیز، شواهد فراوانى براى این موضوع مى یابیم که با بررسى آنها در تعجب و حیرت عمیق فرو مى رویم که: چرا «ابوطالب» از طرف جمعى این چنین مورد بى مهرى و اتهام قرار گرفته است؟!

کسى که با تمام وجود خود، از پیامبر اسلام(صلى الله علیه وآله) دفاع مى کرد، و بارها خود و فرزند خویش را در مواقع خطر، همچون سپر در برابر وجود پیامبر اسلام(صلى الله علیه وآله)قرار داد چگونه ممکن است مورد چنین اتهامى واقع شود؟!

اینجا است که محققان باریک بین چنین حدس زده اند که موج مخالفت بر ضد «ابوطالب» یک موج سیاسى است که از مخالفت «شجره خبیثه بنى امیه» با موقعیت على(علیه السلام) سرچشمه گرفته است.

زیرا: این تنها «ابوطالب» نیست که به خاطر نزدیکیش با على(علیه السلام) این چنین مورد تهاجم قرار گرفته، بلکه مى بینیم هر کس در تاریخ اسلام به نحوى از انحاء، ارتباط نزدیک با امیر مومنان على(علیه السلام) داشته از این حملات ناجوانمردانه بر کنار نمانده است.

در حقیقت «ابوطالب» گناهى نداشت جز این که: پدر على بن ابیطالب پیشواى بزرگ اسلام بود!

در اینجا فشرده اى از دلائل گوناگونى که به روشنى، گواهى بر ایمان «ابوطالب» مى دهد فهرستوار مى آوریم و شرح بیشتر را به کتاب هائى که در این زمینه نوشته شده، موکول مى کنیم:

1 ـ «ابوطالب» قبل از بعثت پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) به خوبى مى دانست که فرزند برادرش به مقام نبوت خواهد رسید; زیرا مورخان نوشته اند: در سفرى که «ابوطالب» با کاروان قریش به شام رفت، برادرزاده دوازده ساله خود محمّد(صلى الله علیه وآله)را نیز با خویش همراه برد.

در این سفر، علاوه بر کرامات گوناگونى که از او دید، همین که کاروان با راهبى به نام «بَحِیرا» که سالیان درازى در صومعه مشغول عبادت بود و آگاهى از کتب عهدین داشت و کاروان هاى تجارتى در مسیر خود به زیارت او مى رفتند برخورد کرد، در بین کاروانیان، محمّد(صلى الله علیه وآله) که آن روز دوازده سال بیش نداشت نظر راهب را به خود جلب کرد.

بحیرا پس از اندکى خیره شدن و نگاه هاى عمیقانه و پر معنى به او گفت: این کودک به کدام یک از شما تعلق دارد؟

جمعیت به «ابوطالب» اشاره کردند او اظهار داشت برادرزاده من است.

بحیرا گفت: این طفل آینده درخشانى دارد، این همان پیامبرى است که کتاب هاى آسمانى از رسالت و نبوتش خبر داده اند، و من تمام خصوصیات او را در کتب خوانده ام!(4)

«ابوطالب» پیش از این برخورد و برخوردهاى دیگر از قرائن دیگر نیز به نبوت پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) و معنویت او پى برده بود.

طبق نقل دانشمند اهل تسنن، شهرستانى (صاحب ملل و نحل) و دیگران در یکى از سال ها آسمان «مکّه» برکتش را از اهلش باز داشت و خشکسالى سختى به مردم روى آورد، «ابوطالب» دستور داد تا برادرزاده اش محمّد(صلى الله علیه وآله) را که کودکى شیرخوار بود حاضر ساختند، پس از آن که کودک را در حالى که در قنداقه اى پیچیده شده بود به او دادند در برابر «کعبه» ایستاد و با تضرع خاصى سه مرتبه، طفل شیرخوار را به طرف بالا انداخت و هر مرتبه مى گفت: «پروردگارا! به حق این کودک باران پر برکتى بر ما نازل فرما»!

چیزى نگذشت که توده اى ابر از کنار افق پدیدار گشت و آسمان «مکّه» را فرا گرفت، سیلاب آن چنان جارى شد که بیم آن مى رفت مسجد الحرام ویران شود.

شهرستانى سپس مى نویسد: همین جریان که دلالت بر آگاهى «ابوطالب» از رسالت و نبوت برادرزداه اش از آغاز کودکى دارد، ایمان وى را به پیامبر مى رساند و اشعار ذیل را بعدها «ابوطالب» به همین مناسبت سروده است:

وَ أَبْیَضُ یُسْتَسْقَى الْغَمَامُ بِوَجْهِهِ *** ثِمَالُ الْیَتامى عِصْمَةٌ لِلأَرامِلِ:

«او روشن چهره اى است که ابرها به خاطر او مى بارند، او پناهگاه یتیمان و حافظ بیوه زنان است».

یَلُوذُ بِهِ الْهُلاّکُ مِنْ آلِ هَاشِم *** فَهُمْ عِنْدَهُ فِی نَعْمَة وَ فَوَاضِل:

«هلاک شوندگان از بنى هاشم به او پناه مى برند، و به وسیله او از نعمت ها و احسان ها بهره مى گیرند».

وَ مِیْزانُ عَدْل لا یَخِیْسُ شَعِیْرَةً *** وَ وَزّانُ صِدْق وَزْنُهُ غَیْرَ هائِل:

«او میزان عدالتى است که یک جو تخلّف نمى کند، و وزن کننده درستکارى است که توزین او بیم اشتباه ندارد».(5)

جریان توجه قریش هنگام خشکسالى به «ابوطالب» و سوگند دادن «ابوطالب» خدا را به حق او علاوه بر «شهرستانى» بسیارى از مورخان بزرگ نقل کرده اند، «علاّمه امینى» در «الغدیر» آن را از کتاب «شرح بخارى»،

«المَواهِبُ اللَّدُنِیَّةِ»، «الخَصائِصُ الْکُبْرى»، «شَرْحُ بَهْجَةِ الْمَحافِلِ»، «سیره حلبى»، «سیره نبوى» و «طلبة الطالب» نقل کرده است.(6)

2 ـ به علاوه در کتب معروف اسلامى اشعارى از «ابوطالب» در اختیار ما است که مجموعه آنها در دیوانى به نام دیوان «ابوطالب» گردآورى شده است که تعدادى از آنها را در ذیل مى آوریم:

وَ اللّهِ لَنْ یَصِلُوا إِلَیْکَ بِجَمْعِهِمْ *** حَتَّى أُوَسَّدَ فِی التُّرابِ دَفِیناً:

«اى برادرزاده! تا ابوطالب در میان خاک نخوابیده و لحد را بستر نساخته هرگز دشمنان به تو دست نخواهند یافت».

فَاصْدَعْ بِأَمْرِکَ ما عَلَیْکَ غَضاضَةٌ *** وَ أَبْشِرْ بِذاکَ وَ قَرَّ مِنْکَ عُیُوناً:

«بنابراین از هیچ چیز مترس! و مأموریت خود را ابلاغ کن! بشارت ده! و چشم ها را روشن ساز»!

وَ دَعَوْتَنِی وَ عَلِمْتُ أَنَّکَ ناصِحِى *** و لَقَدْ دَعَوْتَ وَ کُنْتَ ثم أَمِیْناً:

«مرا به مکتب خود دعوت کردى و خوب مى دانم که هدفت تنها پند دادن و بیدار ساختن من بوده است، تو در دعوت خود امین و درستکارى».

وَ لَقَدْ عَلِمْتُ أَنَّ دِیْنَ مُحَمَّد *** مِنْ خَیْرِ أَدْیانِ الْبَرِیَّةِ دِیْناً:

«من هم این را دریافتم که مکتب و دین محمّد(صلى الله علیه وآله) بهترین دین و مکتب ها است»!(7)

و نیز گفته است:

أَ لَمْ تَعْلَمُوا أَنـّا وَجَدْنا مُحَمَّداً *** نَبِیّاً کَمُوسَى خُطَّ فِی أَوَّلِ الْکُتُبِ:

«اى قریش! آیا نمى دانید که ما محمّد را همانند موسى پیامبر و رسول خدا مى دانیم و نام و نشان او در کتب آسمانى قید گردیده است»؟! (و ما آن را یافته ایم).

وَ اِنَّ عَلَیْهِ فِى الْعِبادِ مَحَبَّةً *** وَ لاحَیْفَ فِى مَنْ خَصُّهُ اللّهِ فِى الْحُبِّ:

«بندگان خدا علاقه ویژه اى به وى دارند و نسبت به کسى که خدا او را به محبت خود اختصاص داده است این علاقه بى مورد نیست».(8)

«ابن ابى الحدید» پس از نقل قسمت زیادى از اشعار «ابوطالب» (که ابن شهر آشوب در متشابهات القرآن آنها را سه هزار بیت مى داند) مى گوید:

از مطالعه مجموع این اشعار براى ما هیچ گونه تردیدى نخواهد ماند که «ابوطالب» به مکتب برادرزاده اش ایمان داشته است.

3 ـ احادیثى از پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) نیز نقل شده که گواهى آن حضرت به ایمان عموى فداکارش «ابوطالب» را روشن مى سازد از جمله طبق نقل نویسنده کتاب «ابوطالب مؤمن قریش»: چون «ابوطالب» درگذشت، پیامبر(صلى الله علیه وآله) پس از تشییع جنازه او ضمن سوگوارى که در مصیبت از دست دادن عمویش مى کرد، مى گفت:

وا أَبَتاهُ! وا أَبا طالِباهُ! وا حُزْناهُ عَلَیْکَ! کَیْفَ أَسْلُو عَلَیْکَ یا مَنْ رَبَّیْتَنِى صَغِیْراً، وَ أَجَبْتَنِى کَبِیْراً، وَ کُنْتُ عِنْدَکَ بِمَنْزِلَةِ الْعَیْنِ مِنَ الْحَدَقَهِ وَ الرُّوحِ مِنَ الْجَسَدِ:

«واى پدرم! واى ابوطالب! چقدر از مرگ تو غمگینم؟ چگونه مصیبت تو را

فراموش کنم، اى کسى که در کودکى مرا پرورش دادى، و در بزرگى دعوت مرا اجابت نمودى، و من در نزد تو همچون چشم در حدقه و روح در بدن بودم».(9)

و نیز پیوسته اظهار مى داشت: ما نالَتْ مِنِّى قُرَیْشٌ شَیْئاً أَکْرَهُهُ حَتّى ماتَ أَبُوطالِب:

«قریش هیچ گاه نتوانست مکروهى بر من وارد کند مگر زمانى که ابوطالب از جهان رفت».(10)

4 ـ از طرفى مسلّم است که: سال ها قبل از مرگ «ابوطالب» پیامبر(صلى الله علیه وآله) مأمور شد هیچ گونه رابطه دوستانه با مشرکان نداشته باشد، با این حال این همه اظهار علاقه و مهر به «ابوطالب» نشان مى دهد که: پیامبر او را معتقد به مکتب توحید مى دانسته است و گر نه چگونه ممکن بود، دیگران را از دوستى با مشرکان نهى کند و خود با «ابوطالب» تا سر حدّ عشق، مهر ورزد؟!

5 ـ در احادیثى که از طرق اهل بیت(علیهم السلام) رسیده است نیز مدارک فراوانى بر ایمان و اخلاص «ابوطالب» دیده مى شود که نقل آنها در اینجا به طول مى انجامد.

این احادیث، آمیخته با استدلالات منطقى و عقلى است مانند روایتى که از امام چهارم(علیه السلام) نقل گردیده است که حضرت پس از این که در پاسخ سؤالى اظهار مى دارد «ابوطالب» مؤمن بود مى فرماید:

اِنَّ هُنا قَوْماً یَزْعُمُونَ اِنَّهُ کافِرٌ.

سپس فرمود: وا عَجَباً کُلَّ الْعَجَبِ أَ یَطْعَنُونَ عَلى أَبِى طالِبِ أَوْ عَلى رَسُولِ اللّهِ(صلى الله علیه وآله) وَ قَدْ نَهاهُ اللّهُ أَنْ تَقِرَّ مُؤْمِنَةً مَعَ کافِر غَیْرَ آیَة مِنَ الْقُرْآنِ وَ لا یَشُکُّ أَحَدٌ أَنَّ فاطِمَةَ بِنْتَ أَسَد رَضِىَ اللّهُ تَعالى عَنْها مِنَ الْمُؤْمِناتِ السّابِقاتِ فَاِنَّها لَمْ تَزَلْ تَحْتَ أَبِى طالِب حَتّى ماتَ أَبُوطالِب رَضِىَ اللّهُ عَنْهُ:

«راستى در شگفتم که: چرا برخى مى پندارند که ابوطالب کافر بوده است! آیا نمى دانند که با این عقیده بر پیامبر و ابوطالب طعنه مى زنند؟ مگر نه این است که: در چندین آیه از آیات قرآن، از این موضوع منع شده است که زن بعد از اسلام آوردن در قید زوجیت کافر نماند، و این مسلّم است که فاطمه بنت اسد از پیشگامان در اسلام است و تا پایان عمر ابوطالب همسرش بود».(11)

6 ـ از همه اینها گذشته اگر در هر چیز تردید کنیم، در این حقیقت هیچ کس نمى تواند تردید کند که «ابوطالب» از حامیان درجه اول اسلام و پیامبر بود، حمایت او از پیامبر و اسلام به حدّى بود که هرگز نمى توان آن را با علایق و پیوندهاى خویشاوندى و تعصبات قبیله اى تفسیر کرد.

نمونه زنده آن داستانِ «شِعب ابوطالب» است، همه مورخان نوشته اند: «هنگامى که قریش، پیامبر و مسلمان ها را در یک محاصره اقتصادى، اجتماعى و سیاسى شدید قرار دادند و روابط خود را با آنها قطع کردند، «ابوطالب» یگانه حامى و مدافع حضرت، سه سال از همه کارهاى خود دست کشید، و «بنى هاشم» را به دره اى که در میان کوه هاى «مکّه» قرار داشت و به «شِعب ابوطالب» معروف شد برد، و آنجا سکنى گزید.

فداکارى را به جائى رسانید که اضافه بر ساختن برج هاى مخصوصى به خاطر جلوگیرى از حمله قریش، هر شب پیامبر(صلى الله علیه وآله) را از خوابگاه خود بلند مى کرد و جایگاه دیگرى براى استراحت او تهیه مى نمود و فرزند دلبندش على(علیه السلام)را به جاى او مى خوابانید و هنگامى که على(علیه السلام) مى گفت: پدر جان من با این وضع بالاخره کشته خواهم شد، پاسخ مى دهد: عزیزم! بردبارى را از دست مده! هر زنده اى به سوى مرگ رهسپار است، من تو را فداى فرزند «عبداللّه» نمودم.

جالب توجه این که: على(علیه السلام) در جواب پدر مى گوید: پدر جان! این کلام من نه به خاطر این بود که: از کشته شدن در راه محمّد(صلى الله علیه وآله) هراسى دارم، بلکه به خاطر این بود که مى خواستم بدانى چگونه در برابر تو، مطیع و آماده براى یارى احمدم».(12)

ما معتقدیم هر کس تعصب را کنار گذاشته و بى طرفانه سطور طلائى تاریخ را درباره «ابوطالب» مطالعه کند، با «ابن ابى الحدید» شارح «نهج البلاغه» هم صدا شده، مى گوید:

وَ لَوْلا أَبُوطالِب وَ ابْنُهُ *** لَما مَثُلَ الدِّیْنُ شَخْصاً وَ قاماً

فَذاکَ بِمَکَّةَ آوىً وَ حامى *** وَ هذا بِیَثْرِبَ جَسَّ الْحَماماً:

«هر گاه ابوطالب و فرزند برومندش نبودند، هرگز دین و مکتب اسلام به جاى نمى ماند و قد راست نمى کرد، ابوطالب در مکّه به یارى پیامبر شتافت و على(علیه السلام) در یثرب (مدینه) در راه حمایت از اسلام در گرداب مرگ فرو رفت»!(13)

* * *


1 ـ «أَکِنَّةً» جمع «کنان» (بر وزن کتاب) به معنى پرده و یا هر چیزى که مستور سازد مى باشد و «وَقْر» به معنى سنگینى گوش است.

2 ـ «یَنْأَوْنَ» از ماده «نأى» (بر وزن سعى) به معنى دورى جستن است.

3 ـ «مستدرک حاکم»، جلد 2، صفحه 315، دار المعرفة بیروت، 1406 هـ ق ـ «جامع البیان»، جلد 7، صفحات 228 و 229، دار الفکر بیروت، 1415 هـ ق ـ تفسیر «قرطبى»، جلد 6، صفحات 405 و 406، مؤسسة التاریخ العربى بیروت، 1405 هـ ق ـ تفسیر «ابن کثیر»، جلد 2، صفحه 132، دار المعرفة بیروت، 1412 هـ ق ـ «درّ المنثور»، جلد 3، صفحه 8، دار المعرفة، مطبعة الفتح جدة، طبع اول، 1365 هـ ق ـ «فتح القدیر»، جلد 2، صفحات 108 و 110، عالم الکتب.

4 ـ تلخیص از «سیره ابن هشام»، جلد 1، صفحه 116، مکتبة محمّد على صبیح و اولاده، 1383 هـ ق ـ «الاصابة فى تمیز الصحابة»، جلد 1، صفحه 475، دار الکتب العلمیة بیروت، طبع اول، 1415 هـ ق ـ «البدایة و النهایة» ابن کثیر، جلد 2، صفحه 345، دار احیاء التراث العربى بیروت، طبع اول، 1408 هـ ق ـ «السیرة النبویة» ابن کثیر، جلد 1، صفحه 243، دار المعرفة بیروت، طبع اول، 1396 هـ ق.

5 ـ «بحار الانوار»، جلد 35، صفحه 166 (با اندکى تفاوت) ـ «توحید صدوق»، صفحه 159، انتشارات جامعه مدرسین، 1398 هـ ق (با اندکى تفاوت) ـ «شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید»، جلد 14، صفحه 79، کتابخانه آیت اللّه مرعشى نجفى، قم، 1404 هـ ق ـ «مناقب اهل بیت»، صفحه 53، مطبعة المنشورات الاسلامیة، 1414 هـ ق.

6 ـ «الغدیر»، جلد 7، صفحه 345، دار الکتاب العربى بیروت، طبع سوم، 1387 هـ ق.

7 ـ «بحار الانوار»، جلد 35، صفحات 87 و 147 ـ «سعد السعود»، صفحه 133، انتشارات دار الذخائر قم ـ «الطرائف»، جلد 1، صفحه 301، چاپخانه خیام قم، 1400 هـ ق ـ «العمدة»، صفحه 415، انتشارات جامعه مدرسین، 1407 هـ ق ـ «مناقب»، جلد 1، صفحه 58، مؤسسه انتشارات علامه قم، 1379 هـ ق ـ «الغدیر»، جلد 7، صفحات 334 و 351، دار الکتاب العربى بیروت، طبع سوم، 1387 هـ ق (همه با تفاوت).

8 ـ «بحار الانوار»، جلد 35، صفحات 141 و 159 ـ «الغدیر»، جلد 7، صفحه 332، دار الکتاب العربى بیروت، طبع سوم، 1387 هـ ق ـ «شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید»، جلد 14، صفحه 72، دار احیاء الکتب العربیة ـ «ایمان ابى الطالب للمفید»، صفحه 33، دار المفید بیروت، طبع دوم، 1414 هـ ق ـ «السیرة النبویة» ابن کثیر، جلد 2، صفحه 49، دار المعرفة بیروت، طبع اول، 1396 هـ ق.

9 ـ «شیخ الاباطح»، به نقل از «ابوطالب مؤمن قریش».

10 ـ «الغدیر»، جلد 7، صفحه 376، دار الکتاب العربى بیروت، طبع سوم، 1387 هـ ق ـ «تاریخ مدینه دمشق»، جلد 66، صفحه 338، دار الفکر، طبع 1415 هـ ق، تحقیق: على شیرى ـ «تاریخ طبرى»، جلد 2، صفحه 80، مؤسسة الاعلمى للمطبوعات ـ «سیره ابن هشام»، جلد 2، صفحه 283، مکتبة محمّد على صبیح و اولاده، 1383 هـ ق.

11 ـ «بحار الانوار»، جلد 35، صفحه 115 ـ «شرح الاخبار»، جلد 3، صفحه 221، انتشارات جامعه مدرسین قم ـ «الغدیر»، جلد 7، صفحه 389، دار الکتاب العربى بیروت، طبع سوم، 1387 هـ ق ـ «ایمان ابى طالب للفخار»، صفحه 123، انتشارات سیّد الشهداء قم، 1410 هـ ق.

12 ـ «الغدیر»، جلد 7، صفحات 357 و 363، دار الکتاب العربى بیروت، طبع سوم، 1387 هـ ق ـ «بحار الانوار»، جلد 35، صفحات 92 و 93، و جلد 36، صفحات 45 و 46 ـ «احتجاج طبرسى»، جلد 1، صفحه 346،دار النعمان، 2 جلدى ـ «مناقب آل ابى طالب» ابن شهر آشوب، جلد 1، صفحات 57، 58 و 59، مطبعة محمّد کاظم الحیدرى نجف، 1376 هـ ق ـ «شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید»، جلد 14، صفحه 64، دار احیاء الکتب العربیة، 20 جلدى ـ «حیاة امیر المؤمنین(علیه السلام) عن لسانه»، جلد 1، صفحات 117 و 118، انتشارات جامعه مدرسین قم، طبع اول، 1417 هـ ق.

13 ـ «الغدیر»، جلد 7، صفحه 330، دار الکتاب العربى بیروت، طبع سوم، 1387 هـ ق ـ «شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید»، جلد 14، صفحه 84، کتابخانه آیت اللّه مرعشى نجفى، 1404 هـ ق ـ «احتجاج طبرسى»، جلد 1، صفحه 350، دار النعمان، 2 جلدى ـ «مستدرک سفینة البحار»، جلد 6، صفحه 562، انتشارات جامعه مدرسین قم، 1419 هـ ق.