التوبة
۞ يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنَّ كَثِيرًا مِّنَ الْأَحْبَارِ وَالرُّهْبَانِ لَيَأْكُلُونَ أَمْوَالَ النَّاسِ بِالْبَاطِلِ وَيَصُدُّونَ عَن سَبِيلِ اللَّهِ ۗ وَالَّذِينَ يَكْنِزُونَ الذَّهَبَ وَالْفِضَّةَ وَلَا يُنفِقُونَهَا فِي سَبِيلِ اللَّهِ فَبَشِّرْهُم بِعَذَابٍ أَلِيمٍ 34
34 یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا إِنَّ کَثیراً مِنَ الأَحْبارِ وَ الرُّهْبانِ لَیَأْکُلُونَ أَمْوالَ النّاسِ بِالْباطِلِ وَ یَصُدُّونَ عَنْ سَبیلِ اللّهِ وَ الَّذینَ یَکْنِزُونَ الذَّهَبَ وَ الْفِضَّةَ وَ لا یُنْفِقُونَها فی سَبیلِ اللّهِ فَبَشِّرْهُمْ بِعَذاب أَلیم
35 یَوْمَ یُحْمى عَلَیْها فی نارِ جَهَنَّمَ فَتُکْوى بِها جِباهُهُمْ وَ جُنُوبُهُمْ وَ ظُهُورُهُمْ هذا ما کَنَزْتُمْ لاِ َنْفُسِکُمْ فَذُوقُوا ما کُنْتُمْ تَکْنِزُونَ
ترجمه:
34 ـ اى کسانى که ایمان آورده اید! بسیارى از دانشمندان (اهل کتاب) و راهبان، اموال مردم را به باطل مى خورند، و (آنان را) از راه خدا باز مى دارند! و کسانى را که طلا و نقره را گنجینه (و ذخیره و پنهان) مى سازند، و در راه خدا انفاق نمى کنند، به مجازات دردناکى بشارت ده!
35 ـ در آن روز که آن را در آتش جهنم، گرم و سوزان کرده، و با آن صورت ها و پهلوها و پشت هایشان را داغ مى کنند; (و به آنها مى گویند:) این همان چیزى است که براى خود اندوختید (و گنجینه ساختید)! پس بچشید چیزى را که براى خود مى اندوختید!
تفسیر:
کَنْز ممنوع است
در آیات گذشته، سخن از اعمال شرک آمیز یهود و نصارى بود که براى دانشمندان خود یک نوع الوهیت قائل بودند، آیه مورد بحث مى گوید: آنها نه تنها مقام الوهیت را ندارند بلکه صلاحیت رهبرى خلق را نیز دارا نیستند، بهترین گواه این سخن خلافکارى هاى گوناگون آنها بود.
در اینجا روى سخن را به مسلمانان کرده، مى گوید:
«اى کسانى که ایمان آورده اید! بسیارى از علماى اهل کتاب و راهبان، اموال مردم را به باطل مى خورند، و خلق را از راه خالق باز مى دارند» (یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا إِنَّ کَثیراً مِنَ الأَحْبارِ وَ الرُّهْبانِ لَیَأْکُلُونَ أَمْوالَ النّاسِ بِالْباطِلِ وَ یَصُدُّونَ عَنْ سَبیلِ اللّهِ).
جالب این که: همان گونه که سیره قرآن است، در اینجا حکم را روى همه دانشمندان یهود و راهبان نبرده، بلکه با تعبیر «کَثِیراً» در حقیقت، اقلیت صالح را استثناء کرده است، و این گونه دقت در سایر آیات قرآن نیز دیده مى شود که در سابق به آن اشاره کرده ایم.
اما این که: آنها چگونه اموال مردم را بیهوده و بدون مجوز و به تعبیر قرآن از طریق «باطل» مى خورند؟ در آیات دیگر کم و بیش به آن اشاره شده و قسمتى هم در تواریخ آمده است.
یکى این که: حقایق تعلیمات آئین مسیح(علیه السلام) و موسى(علیه السلام) را کتمان مى کردند، تا مردم به آئین جدید (آئین اسلام) نگروند، منافع آنها به خطر نیفتد و هدایایشان قطع نشود، چنان که در آیات 41، 79 و 174 سوره «بقره» به آن اشاره شده است.
و دیگر این که: با گرفتن «رشوه» از مردم، حق را باطل و باطل را حق مى کردند و به نفع زورمندان و اقویا، حکم باطل مى دادند، چنان که در آیه 41 سوره «مائده» به آن اشاره شده است.
یکى دیگر از طرق نامشروع درآمدشان این بود که به نام «بهشت فروشى» و یا «گناه بخشى» مبالغ هنگفتى از مردم مى گرفتند و بهشت و آمرزش را که منحصراً در اختیار خداوند است، به مردم مى فروختند که در تاریخ مسیحیت سر و صداى زیادى به پا کرده و بحث ها و جدال هائى برانگیخته است!
و اما جلوگیرى کردنشان از راه خدا روشن است; زیرا آیات الهى را تحریف مى کردند و یا به خاطر حفظ منافع خویش، مکتوم مى داشتند، بلکه هر کس را مخالف مقام و منافع خود مى دیدند، متهم مى ساختند، و با تشکیل «محکمه هاى تفتیش مذهبى» آنها را به بدترین وجهى محاکمه و به شدیدترین وضعى محکوم و مجازات مى نمودند.
به راستى اگر آنها اقدام به چنین کارى نکرده بودند و پیروان خویش را قربانى مطامع و هوس هاى خود نمى ساختند، امروز گروه هاى زیادترى آئین حق، یعنى اسلام را از جان و دل پذیرفته بودند.
بنابراین، به جرأت مى توان گفت: گناه میلیون ها انسان که در ظلمت کفر باقى مانده اند، به گردن آنها است!
هم اکنون نیز دستگاه کلیسا و یهود، براى دگرگون ساختن افکار عمومى مردم جهان درباره اسلام، به چه کارهائى که دست نمى زنند؟! و چه تهمت هاى عجیب و وحشتناکى که نسبت به پیامبر(صلى الله علیه وآله) روا نمى دارند؟!
این موضوع به قدرى دامنه دار است که جمعى از علماى روشن فکر مسیحى صریحاً به آن اعتراف کرده اند که روش سنتى کلیسا در مبارزه ناجوانمردانه با اسلام، یکى از علل بى خبر ماندن غربى ها از این آئین پاک است.
سپس قرآن به تناسب بحث دنیاپرستى پیشوایان یهود و نصارى، به ذکر یک قانون کلى در مورد ثروت اندوزان پرداخته، مى گوید: «کسانى که طلا و نقره را جمع آورى و پنهان مى کنند و در راه خدا انفاق نمى نمایند، آنها را به عذاب دردناکى بشارت ده»! (وَ الَّذینَ یَکْنِزُونَ الذَّهَبَ وَ الْفِضَّةَ وَ لا یُنْفِقُونَها فی سَبیلِ اللّهِ فَبَشِّرْهُمْ بِعَذاب أَلیم).
«یَکْنِزُونَ» از ماده «کَنْز» (بر وزن گنج) و به معنى گنج است که در اصل به معنى جمع و جور کردن اجزاء چیزى گفته مى شود. از این رو شتر پر گوشت را «کِنازة اللَّحم» مى نامند. سپس به جمع آورى، نگهدارى و پنهان نمودن اموال و یا اشیاء گران قیمت اطلاق گردیده است.
بنابراین، در مفهوم آن جمع آورى، نگاهدارى و گاهى پنهان کردن نیز افتاده است.
«ذَهَب» به معنى «طلا» و «فِضَّه» به معنى «نقره» است. بعضى از دانشمندان لغت (طبق نقل «طبرسى» در «مجمع البیان») درباره این دو لغت تعبیر جالبى کرده اند و گفته اند:
این که: به «طلا»، «ذهب» گفته مى شود، براى آن است که به زودى از دست مى رود و بقائى ندارد (ماده «ذَهاب» در لغت به معنى رفتن است).
و این که به «نقره»، «فضه» گفته مى شود به خاطر آن است که به زودى پراکنده و متفرق مى گردد («اِنفِضاض» در لغت به معنى پراکندگى است) و براى پى بردن به چگونگى حال این گونه ثروت ها همین نامگذارى آنها کافى است!
از آن روز که جامعه هاى انسانى شکل گرفت، مسأله مبادله فرآورده هاى مختلف در میان انسان ها رواج داشت، هر کس مازاد احتیاجات خود را از فراورده هاى کشاورزى و دامى و غیر آن در معرض فروش قرار مى داد.
در آغاز مبادله ها، همواره به صورت مبادله جنس به جنس بود; زیرا پول اختراع نشده بود.
و از آنجا که مبادله جنس به جنس مشکلات فراوانى ایجاد مى کرد; زیرا چه بسا افراد که مى خواستند مازاد نیاز خود را بفروشند، ولى چیز دیگرى در آن حال مورد نیازشان نبود که با آن بخرند، لذا مایل بودند آن را به چیزى تبدیل کنند که هر گاه بخواهند، بتوانند با آن اجناس مورد نظر خویش را فراهم سازند، اینجا بود که مسأله اختراع «پول» مطرح شد.
پیدایش «نقره» و از آن مهم تر «طلا» به این فکر تحقق بخشید و این دو فلز به ترتیب پول ارزان قیمت و گران قیمت را تشکیل دادند و به وسیله آنها گردش معاملات رونق بیشتر و چشمگیرترى پیدا کرد.
بنابراین، فلسفه اصلى پول، همان گردش کامل تر و سریع تر چرخ هاى مبادلات اقتصادى است، و آنها که پول را به صورت «گنجینه» پنهان مى کنند، نه تنها موجب رکود اقتصادى و زیان به منافع جامعه مى شوند که عمل آنها درست بر ضد فلسفه پیدایش پول است.
آیه فوق صریحاً ثروت اندوزى و گنجینه سازى اموال را تحریم کرده است و به مسلمانان دستور مى دهد: اموال خویش را در راه خدا، و در طریق بهره گیرى بندگان خدا به کار اندازند، و از اندوختن، ذخیره کردن و خارج ساختن از گردش معاملات به شدت بپرهیزند، در غیر این صورت، باید منتظر عذاب دردناکى باشند.
این عذاب دردناک تنها کیفر شدید روز رستاخیز نیست بلکه مجازات هاى سخت این دنیا را ـ که بر اثر به هم خوردن موازنه اقتصادى و پیدایش اختلافات طبقاتى دامان فقیر و غنى را مى گیرد ـ نیز شامل مى شود.
اگر در گذشته مردم دنیا به اهمیت این دستور اسلامى درست آشنا نبودند امروز، ما به خوبى مى توانیم به آن پى ببریم; زیرا نابسامانى هائى که دامن بشر را، بر اثر ثروت اندوزى گروهى خود خواه و بى خبر، گرفته و به شکل آشوب ها، جنگها و خونریزى ها ظاهر مى شود، بر هیچ کس پوشیده نیست.
* * *
کیفر ثروت اندوزان!
در آیه بعد، اشاره به یکى از مجازات هاى این گونه افراد در جهان دیگر مى کند، مى فرماید: «روزى فرا خواهد رسید که این سکه ها را در آتش سوزان دوزخ داغ و گداخته مى کنند، و پیشانى، پهلو و پشتشان را با آن داغ خواهند کرد» (یَوْمَ یُحْمى عَلَیْها فی نارِ جَهَنَّمَ فَتُکْوى بِها جِباهُهُمْ وَ جُنُوبُهُمْ وَ ظُهُورُهُمْ).
و در همین حال، فرشتگان عذاب به آنها مى گویند: «این همان چیزى است که براى خودتان اندوختید و به صورت کنز در آوردید و در راه خدا به محرومان انفاق نکردید» (هذا ما کَـنَزْتُمْ لأَنـْفُسِکُمْ).
«اکنون بچشید آنچه را براى خود اندوخته بودید و عواقب شوم آن را دریابید» (فَذُوقُوا ما کُنْتُمْ تَکْنِزُونَ).
این آیه، بار دیگر این حقیقت را تأکید مى کند که: اعمال انسان ها از بین نمى روند، همچنان باقى مى مانند و همان ها هستند که در جهان دیگر برابر انسان مجسم مى شوند و مایه سرور و شادى و یا رنج و عذاب او مى گردند.
در این که در آیه فوق چرا از میان تمام اعضاء بدن تنها «پیشانى»، «پشت» و «پهلو» ذکر شده؟ در میان مفسران گفتگو است، ولى از «ابوذر» چنین نقل شده است: او مى گفت: این به خاطر آن است که حرارت سوزان در فضائى که در پشت این سه نقطه قرار دارد نفوذ مى کند و تمام وجود آنها را فرا مى گیرد (حَتّى یَتَرَدَّدَ الْحَرُّ فِى أَجْوافِهِمْ).(1)
و نیز گفته شده: این به خاطر آن است که: با این سه عضو در مقابل محرومان عکس العمل نشان مى دادند: گاهى صورت را در هم مى کشیدند، و زمانى به علامت بى اعتنائى از رو به رو شدن با آنها خوددارى مى کردند و منحرف مى شدند و گاهى به آنان پشت مى نمودند، لذا این سه نقطه از بدن آنها را با اندوخته هاى زر و سیمشان داغ مى کنند!
در پایان این بحث مناسب است به یک نکته ادبى که در آیه موجود است، نیز اشاره کنیم و آن این که در آیه مى خوانیم: یَوْمَ یُحْمى عَلَیْها: «یعنى در آن روز آتش به روى سکه ها ریخته مى شود تا داغ و سوزان گردند»، در حالى که معمولاً در این گونه موارد کلمه «عَلى» به کار برده نمى شود، بلکه فى المثل گفته مى شود: یُحْمَى الْحَدِیْدُ: «آهن را داغ مى کنند».
این تغییر عبارت شاید به خاطر این باشد که اشاره به سوزندگى فوق العاده سکه ها شود، چون اگر سکه اى را در آتش بیفکنند، آن قدر داغ و سوزان نمى شود، که اگر آن را به زیر آتش کنند و آتش به روى آن بریزند، قرآن نمى گوید سکه ها را در آتش مى گذارند، بلکه مى گوید: آنها را در زیر آتش قرار مى دهند تا خوب گداخته و سوزان شود. و این تعبیر زنده است که شدت مجازات این گونه ثروت اندوزان سنگدل را بازگو مى کند.
* * *
نکته ها:
1 ـ حدود و معیار «کنز»
در توضیح آیه فوق، میان مفسران گفتگو است که: آیا هرگونه گرد آورى ثروت اضافه بر نیازمندى هاى زندگى «کنز» محسوب مى شود، و طبق آیه فوق حرام است؟
یا این که این حکم مربوط به آغاز اسلام و قبل از نزول حکم زکات بوده و سپس با نزول حکم زکات بر داشته شده؟
و یا این که اصولاً آنچه واجب است: پرداختن زکات سالانه است و نه غیر آن؟ بنابراین، هر گاه انسان اموالى را جمع آورى کند و هر سال مرتباً مالیات اسلامى آن، یعنى زکات را بپردازد، مشمول آیه فوق نخواهد بود؟
در بسیارى از روایات که در منابع شیعه و اهل تسنن وارد شده، این تفسیر به چشم مى خورد، مثلاً در حدیثى از پیامبر(صلى الله علیه وآله) چنین مى خوانیم: أَىُّ مال أَدَّیْتَ زَکاتِهِ فَلَیْسَ بِکَنْز: «هر مال که زکات آن را بپردازى کنز نیست».(2)
و نیز مى خوانیم: هنگامى که آیه فوق نازل شد، کار بر مسلمانان مشکل گردید و گفتند: با این حکم، هیچ یک از ما نمى تواند چیزى براى فرزندان خود ذخیره کند و آینده آنها را تأمین نماید... سرانجام از پیامبر(صلى الله علیه وآله) سؤال کردند.
پیغمبر(صلى الله علیه وآله) فرمود: اِنَّ اللّهَ لَمْ یَفْرِضِ الزَّکوةَ اِلاّ لِیُطَیِّبَ بِها ما بَقِىَ مِنْ أَمْوالِکُمْ وَ اِنَّما فَرَضَ الْمَوارِیْثَ مِنْ أَمْوال تَبْقى بَعْدَکُمْ:
«خداوند زکات را واجب نکرده است، مگر به خاطر این که باقیمانده اموال شما را برایتان پاک و پاکیزه گرداند، لذا قانون ارث را درباره اموالى که بعد از شما مى ماند قرار داده است».(3) یعنى، اگر گردآورى مال به کلى ممنوع بود قانون ارث موضوع نداشت.
در کتاب «امالى شیخ» از پیامبر(صلى الله علیه وآله) نیز همین مضمون نقل شده است که: «هر کس زکات مال خود را بپردازد، باقیمانده آن کنز نیست».(4)
ولى روایات دیگرى در منابع اسلامى مشاهده مى کنیم که مضمون آن با تفسیر فوق ظاهراً و در بدو نظر، سازگار نیست، از جمله حدیثى است که در «مجمع البیان» از على(علیه السلام) نقل شده که فرمود: ما زادَ عَلى أَرْبَعَةِ آلاف فَهُوَ کَنْزٌ أُدِّىَ زَکاتُهُ أَوْ لَمْ یُؤَدَّ وَ ما دُونَهُ فَهُوَ نَفَقَةٌ:
«هر چه از چهار هزار (درهم) ـ که ظاهراً اشاره به مخارج یک سال است ـ بیشتر باشد، کنز است، خواه زکاتش را بپردازند یا نه، و آنچه کمتر از آن باشد، نفقه و هزینه زندگى محسوب مى شود».(5)
و در کتاب «کافى» از «معاذ بن کثیر» چنین نقل شده که مى گوید: از امام صادق(علیه السلام) شنیدم مى گفت: «شیعیان ما فعلاً آزادند که از آنچه در دست دارند در راه خیر انفاق کنند (و باقیمانده براى آنها حلال است) اما هنگامى که «قائم» ما قیام کند، تمام کنزها و ثروت هاى اندوخته را تحریم خواهد کرد، تا همه را نزد او آرند و از آن در برابر دشمنان کمک گیرد و این مفهوم کلام خداست که در کتابش فرموده: «وَ الَّذِیْنَ یَکْنِزُونَ الذَّهَبَ وَ الْفِضَّةَ...».(6)
در شرح حال «ابوذر» نیز کراراً و در بسیارى از کتب این مطلب نقل شده است که او آیه فوق را در برابر «معاویه» در «شام»، هر صبح و شام مى خواند و با صداى بلند فریاد مى زد: بَشِّرْ أَهْلَ الْکُنُوزِ بِکَىٍّ فِى الْجِباهِ وَ کَىٍّ بِالْجُنُوبِ وَ کَىٍّ بِالظُّهُورِ أَبَداً حَتّى یَتَرَدَّدَ الْحَرُّ فِى أَجْوافِهِمْ: «به گنج اندوزان بشارت ده که هم پیشانى آنها را با این اموال داغ مى کنند، هم پهلوها و هم پشتهایشان را تا سوزش گرما، در درون وجود آنها به حرکت در آید»!(7)
و نیز استدلال «ابوذر» در برابر «عثمان» به آیه فوق نشان مى دهد که او معتقد بوده است: آیه مخصوص مانعان زکات نیست، بلکه غیر آنها را نیز شامل مى شود.
از بررسى مجموع احادیث فوق به ضمیمه خود آیه، مى توان چنین نتیجه گرفت که: در شرائط عادى و معمولى، یعنى در مواقعى که جامعه در وضع ناگوار و خطرناکى نیست و مردم از زندگانى عادى بهره مندند، پرداختن زکات کافى است و باقیمانده کنز محسوب نمى شود (البته باید توجه داشت که اصولاً با رعایت موازین و مقررات اسلامى در درآمدها، اموال به صورت فوق العاده متراکم نمى شود; زیرا اسلام آن قدر قید و شرط براى آن قائل شده است که تحصیل چنین مالى غالباً غیر ممکن است).
و اما در مواقع فوق العاده و هنگامى که حفظ مصالح جامعه اسلامى ایجاب کند، حکومت اسلامى مى تواند محدودیتى براى جمع آورى اموال قائل شود. (آن چنان که در روایت على(علیه السلام) خواندیم) و یا به کلى همه اندوخته ها و ذخیره هاى مردم را براى حفظ موجودیت جامعه اسلامى مطالبه کند (آن چنان که در روایت امام صادق(علیه السلام) درباره زمان قیام قائم آمده است که با توجه به ذکر علت در آن روایت سایر زمان ها را نیز شامل مى شود; زیرا مى فرماید: فَیَسْتَعِیْنَ بِهِ عَلى عَدُوِّهِ).(8)
ولى تکرار مى کنیم این موضوع تنها در اختیار حکومت اسلامى است و او است که مى تواند چنین تصمیمى را در مواقع لزوم بگیرد (دقت کنید).
و اما داستان «ابوذر»، ممکن است ناظر به همین موضوع باشد که در آن روز جامعه اسلامى آن چنان نیاز شدیدى داشت که اندوختن ثروت در آنروز مخالف منافع جامعه و حفظ موجودیت آن بود.
و یا این که نظر «ابوذر» به اموال بیت المال بود که در دست «عثمان» و «معاویه» قرار داشت، و مى دانیم: این گونه اموال را با وجود مستحق و نیازمند لحظه اى نمى توان ذخیره کرد، بلکه باید به صاحبانش داد و مسأله زکات در اینجا به هیچ وجه مطرح نیست.
به خصوص همه تواریخ اسلامى اعم از شیعه و اهل سنت گواهى مى دهند که: «عثمان» اموال کلانى از بیت المال را به خویشاوندان خود داد، و «معاویه» از آن کاخى ساخت که افسانه کاخ هاى ساسانیان را زنده کرد و «ابوذر» حق داشت در برابر آنها این آیه را خاطرنشان سازد!
* * *
2 ـ ابوذر و اشتراکیت
مى دانیم: از ایرادهاى مهمى که به خلیفه سوم گرفته شده، مسأله تبعید خشونت آمیز «ابوذر» به سرزمین بد آب و هواى «ربذه» است که منتهى به مرگ این صحابى بزرگ و این مجاهد فداکار راه اسلام گردید.(9) همان کسى که از پیامبر(صلى الله علیه وآله) درباره او نقل کرده اند: «آسمان سایه نیفکند و زمین در روى خود حمل نکرد کسى را که راستگوتر از ابوذر باشد».(10)
این را نیز مى دانیم که اختلاف «ابوذر» با «عثمان» بر سر تمناى مال و مقام نبود، چه این که او مردى از هر نظر پارسا و وارسته بود، بلکه سرچشمه اختلاف تنها ریخت و پاش خلیفه سوم از بیت المال و بذل و بخشش بى حساب او به اقوام و بستگانش بود.
«ابوذر» در مسائل مالى مخصوصاً آنجا که به «بیت المال» مربوط مى شد، بسیار سختگیر بود و مى خواست همه مسلمانان روش پیامبر(صلى الله علیه وآله) را در این زمینه تعقیب کنند، اما در عصر خلیفه سوم جریان امور طور دیگرى بود.
به هر صورت هنگامى که سخنان صریح و قاطع این صحابى بزرگ بر خلیفه سوم سخت آمد، نخست او را به «شام» تبعید کرد، اما «ابوذر» این بار صریح تر و قاطع تر در برابر اعمال «معاویه» به پاخاست تا آنجا که «ابن عباس» مى گوید: «معاویه» به «عثمان» نوشت:
اگر نیازى به شام دارى «ابوذر» را باز گردان که اگر در «شام» بماند، این منطقه از دست تو خواهد رفت.
«عثمان» نامه اى نوشت و «ابوذر» را احضار کرد و طبق بعضى از تواریخ به «معاویه» دستور داد: او را با مأموران خشن، که شب و روز او را راه ببرند و لحظه اى راحت نگذارند، به سوى «مدینه» بفرستد. به گونه اى که «ابوذر» به هنگام ورود به «مدینه» بیمار شد و چون حضور او در «مدینه» نیز قابل تحمل براى دستگاه خلافت نبود، وى را به «ربذه» تبعید کرد و در همان جا از دنیا رفت.(11)
کسانى که مى خواهند از خلیفه سوم در این باره دفاع کنند گاهى «ابوذر» را متهم مى کنند که: او عقیده اشتراکى داشت و تمام اموال را مالِ خدا مى دانست و مالکیت شخصى را انکار مى کرد!
و این تهمت بسیار عجیبى است، آیا با این که قرآن با صراحت تمام مالکیت شخصى را با شرائطى محترم شمرده;
و با این که «ابوذر» از نزدیک ترین افراد به پیامبر(صلى الله علیه وآله) بود و در دامان قرآن پرورش یافته بود، و در زیر آسمان راستگوتر از او پیدا نمى شد، چگونه مى توان چنین نسبتى را به او داد؟!
بیابان نشین هاى دور افتاده این حکم اسلامى را مى دانستند، آیات مربوط به تجارت و ارث و مانند آن را شنیده بودند، آیا باورکردنى است که نزدیک ترین شاگردان پیامبر(صلى الله علیه وآله) از این حکم بى خبر باشد؟
آیا جز این است که متعصبان لجوج، براى تبرئه خلیفه سوم، و از آن عجیب تر براى تبرئه دستگاه «معاویه» چنین تهمتى را بر او بسته اند، و هنوز هم گروهى چشم و گوش بسته آن را تعقیب مى کنند؟!(12)
آرى، «ابوذر» با الهام از آیات قرآن مخصوصاً آیه «کنز» معتقد بود، و صریحاً این عقیده خود را اظهار مى داشت، که: بیت المال اسلام نباید به صورت ملک خصوصى اشخاص در آید، و نباید از این اموال ـ که حق محرومان و نیازمندان در آن است و باید در راه تقویت اسلام و مصالح مسلمین به کار افتد ـ حاتم بخشى کرد، و یا افسانه کاخ هاى «کسرى» و «قیصر» را از نو زنده نمود.
به علاوه «ابوذر» عقیده داشت در آن روز که گروهى از مسلمانان سخت در مضیقه هستند، ثروتمندان جمعیت نیز به زندگى ساده ترى قانع شوند و از اموال خود در راه خدا انفاق نمایند.
اگر «ابوذر» گناهى داشته همین بوده است، ولى مورخان مزدور «بنى امیه» و راویان چاپلوس، متملق و دین فروش براى دگرگون ساختن چهره این مرد مجاهد چنین تهمت هاى ناروائى را به او بسته اند.
گناه دیگر «ابوذر» این بود که عشق و علاقه خاصى به امیر مؤمنان على(علیه السلام)داشت این گناه نیز به تنهائى کافى بود که دروغ پردازان «بنى امیه» قدرت جهنمى خود را براى لکه دار ساختن حیثیت «ابوذر» به کار گیرند.
ولى دامان او آن چنان پاک بود و راستگوئى و آگاهى او نسبت به مسائل اسلامى آن چنان روشن که همه این دروغ پردازان را رسوا ساخت!
از جمله دروغ هاى عجیبى که براى تبرئه خلیفه سوم در اینجا به «ابوذر» بسته اند این است که: طبق نقل «ابن سعد» در «طبقات» مى گویند:
جمعى از اهل «کوفه» به «ابوذر» در همان زمان که در «ربذه» بود، گفتند: این مرد (یعنى عثمان) این همه کارها را با تو کرد، آیا حاضرى پرچمى برافرازى و ما در زیر آن با او به نبرد برخیزیم؟
«ابوذر» گفت: نه، اگر عثمان مرا از مشرق به مغرب بفرستد، مطیع فرمانش خواهم بود!(13)
این دروغ پردازان هیچ توجه نکردند که اگر او این چنین تسلیم فرمان خلیفه بود، این قدر مزاحم او نمى شد که حضورش در «مدینه» بار سنگینى بر خاطر خلیفه باشد و به هیچ وجه نتواند او را تحمل کند.
و عجیب تر از آن سخنى است که نویسنده «المنار» در ذیل همین آیه مورد بحث ضمن اشاره به جریان «ابوذر» مى گوید که: داستان «ابوذر» نشان مى دهد: در عصر صحابه (مخصوصاً عثمان) چه اندازه اظهار عقیده آزاد بود! و دانشمندان محترم بودند! و خلفاء محبت داشتند! تا آنجا که «معاویه» جرأت نکرد به «ابوذر» چیزى بگوید، بلکه به بالاتر از خود یعنى خلیفه نوشت و از او دستور خواست!
به راستى تعصب چه کارها که نمى کند، آیا تبعید به سرزمین گرم و خشک و سوزان «ربذه» سرزمین مرگ و آتش، نمونه احترام به آزادى فکر و محبت به علماء بود؟
آیا سپردن این صحابى بزرگ به دست مرگ، دلیل بر حریت عقیده محسوب مى شد؟
آیا اگر «معاویه» از ترس سیل افکار عمومى به تنهائى نقشه اى براى «ابوذر» نکشید دلیل بر این است که نسبت به او احترام مى گذاشت؟
و باز از عجائب این داستان این است که: مدافعان از خلیفه مى گویند: تبعید «ابوذر» به حکم قانون «تقدیم دفع مفسده بر جلب مصلحت» صورت گرفت; زیرا گر چه بودن «ابوذر» در «مدینه» مصالح بزرگى داشت و مردم از علم و دانش او بهره فراوان مى بردند;
ولى «عثمان» عقیده داشت ماندن او در «مدینه» به خاطر طرز تفکر انعطاف ناپذیر و خشنى که درباره اموال داشت، سرچشمه مفاسدى خواهد شد و لذا از منافع وجود او چشم پوشیده و او را به خارج از «مدینه» فرستاد و چون هم «ابوذر» مجتهد بود و هم «عثمان»، در اینجا ایرادى به عمل هیچ کدام وارد نخواهد شد!(14)
راستى چه مفسده اى بر وجود «ابوذر» در «مدینه» مترتب مى شد؟ آیا باز گرداندن مردم به سنت پیامبر(صلى الله علیه وآله) مفسده است؟
چرا «ابوذر» به خلیفه اول و دوم که در امور مالى برنامه هاى عثمان را نداشتند، ایراد نکرد؟
آیا باز گرداندن مردم به برنامه هاى مالى صدر اسلام، منشأ فساد بود؟
آیا تبعید «ابوذر» و بریدن زبان حقگوى او سرچشمه اصلاح شد؟
آیا ادامه کار «عثمان»، مخصوصاً در مسائل مالى به انفجارى عظیم که خود او هم قربانى آن شد، نیانجامید؟
آیا این مفسده بود و ترک آن مصلحت؟!
ولى چه مى توان کرد؟ هنگامى که تعصب از در وارد مى شود، منطق از در دیگر فرار مى کند.
به هر حال، راه و رسم این صحابى بزرگ بر هیچ محقق منصفى پوشیده نیست و نیز هیچ راه منطقى براى تبرئه خلیفه سوم از آزارى که به «ابوذر» رسانید، وجود ندارد.
* * *
1 ـ «نور الثقلین»، جلد 2، صفحه 214، موسسه اسماعیلیان، طبع چهارم، 1412 هـ ق ـ تفسیر «على بن ابراهیم قمى»، جلد 1، صفحه 289، دار الکتاب قم، 1404 هـ ق ـ «بحار الانوار»، جلد 70، صفحه 138 ـ
تفسیر «صافى»، جلد 2، صفحه 340، مکتبة الصدر تهران، طبع دوم، 1416 هـ ق ـ «المیزان»، جلد 9،
صفحه 257، انتشارات جامعه مدرسین قم ـ تفسیر «الأصفى»، جلد 1، صفحه 464، انتشارات دفتر تبلیغات، طبع اول، 1418 هـ ق.
2 ـ «المنار»، جلد 10، صفحه 404 ـ «بحار الانوار»، جلد 8، صفحه 242 ـ «جامع الصغیر»، جلد 1،
صفحه 465، دار الفکر بیروت، طبع اول، 1401 هـ ق ـ «کنز العمال»، جلد 6، صفحه 294، مؤسسة الرسالة بیروت ـ «فیض القدیر»، جلد 3، صفحه 204، دار الکتب العلمیة، بیروت، طبع اول، 1415 هـ ق ـ «مجمع البیان»، جلد 5، صفحه 47، ذیل آیه مورد بحث ـ «جامع البیان»، جلد 10، صفحه 152، دار الفکر بیروت، 1415 هـ ق ـ تفسیر «ابن کثیر»، جلد 2، صفحه 364، دار المعرفة بیروت، 1412 هـ ق ـ «درّ المنثور»، جلد 3، صفحه 232، دار المعرفة بیروت، طبع اول، 1365 هـ ق.
3 ـ «المجموع»، جلد 6، صفحه 13، دار الفکر ـ «مستدرک حاکم»، جلد 2، صفحه 333، دار المعرفة بیروت، 1406 هـ ق ـ «سنن کبراى بیهقى»، جلد 4، صفحه 83، دار الفکر بیروت ـ تفسیر «ابن کثیر»، جلد 2،
صفحه 365، دار المعرفة بیروت، 1412 هـ ق ـ «درّ المنثور»، جلد 3، صفحه 232، دار المعرفة، طبع اول، 1365 هـ ق.
4 ـ «نور الثقلین»، جلد 2، صفحه 213 ـ «بحار الانوار»، جلد 8، صفحه 243، و جلد 70، صفحه 139 ـ «امالى شیخ طوسى»، صفحه 519، انتشارات دار الثقافة قم، 1414 هـ ق ـ «وسائل الشیعه»، جلد 9،
صفحه 30، چاپ آل البیت.
5 ـ «مجمع البیان»، ذیل آیه مورد بحث ـ «بحار الانوار»، جلد 8، صفحه 243 ـ «تبیان»، جلد 5،
صفحه 212، مکتب الاعلام الاسلامى، طبع اول، 1409 هـ ق ـ تفسیر «صافى»، جلد 2، صفحه 340، مکتبة الصدر تهران، طبع دوم، 1416 هـ ق ـ تفسیر «الأصفى»، جلد 1، صفحه 464، انتشارات دفتر تبلیغات، طبع اول، 1418 هـ ق ـ «نور الثقلین»، جلد 2، صفحه 213، مؤسسه اسماعیلیان، طبع چهارم، 1412 هـ ق.
6 ـ «نور الثقلین»، جلد 2، صفحه 213، مؤسسه اسماعیلیان، طبع چهارم، 1412 هـ ق ـ «کافى»، جلد 4، صفحه 61، دار الکتب الاسلامیة ـ «تهذیب»، جلد 4، صفحه 144، دار الکتب الاسلامیة ـ «وسائل الشیعه»، جلد 9، صفحه 547، چاپ آل البیت ـ «بحار الانوار»، جلد 70، صفحه 143 ـ تفسیر «عیاشى»، جلد 2،
صفحه 87، چاپخانه علمیه تهران، 1380 هـ ق ـ «مختلف الشیعة»، جلد 3، صفحه 352، انتشارات 2
جامعه مدرسین قم، طبع اول، 1413 هـ ق ـ «معجم احادیث الامام المهدى(عج)»، جلد 5، صفحه 150، مؤسسة المعارف الاسلامیة، طبع اول، 1411 هـ ق ـ تفسیر «صافى»، جلد 2، صفحه 341، مکتبة الصدر تهران، طبع دوم، 1416 هـ ق.
7 ـ «نور الثقلین»، جلد 2، صفحه 214، مؤسسه اسماعیلیان، طبع چهارم، 1412 هـ ق ـ «بحار الانوار»، جلد 70، صفحه 138 ـ تفسیر «على بن ابراهیم قمى»، جلد 1، صفحه 289، مؤسسه دار الکتاب قم، طبع سوم، 1404 هـ ق ـ تفسیر «صافى»، جلد 2، صفحه 340، مکتبة الصدر تهران، طبع دوم، 1416 هـ ق ـ تفسیر «الأصفى»، جلد 1، صفحه 464، انتشارات دفتر تبلیغات، طبع اول، 1418 هـ ق ـ «المیزان»، جلد 9،
صفحه 257، انتشارات جامعه مدرسین قم.
8 ـ «کافى»، جلد 4، صفحه 61، دار الکتب الاسلامیة ـ «بحار الانوار»، جلد 70، صفحه 143 ـ تفسیر «عیاشى»، جلد 2، صفحه 87، چاپخانه علمیه تهران، 1380 هـ ق ـ «وسائل الشیعه»، جلد 9، صفحه 547، چاپ آل البیت.
9 ـ براى توضیح بیشتر به «بحار الانوار»، جلد 22، صفحه 393 به بعد، باب 12: کیفیة إسلام أبى ذر رضى اللّه عنه و...، و صفحات 395، 399 و 404 و... مراجعه فرمائید.
10 ـ «بحار الانوار»، جلد 30، صفحه 372 ـ «الاستغاثه»، جلد 1، صفحه 56.
11 ـ «کافى»، جلد 8، صفحه 206، دار الکتب الاسلامیة ـ «بحار الانوار»، جلد 22، صفحات 395، 396، 414 و 416، و جلد 31، صفحات 174، 175 و 176.
12 ـ اشاره به کتاب «ابوذر سوسیالیست خداپرست» مى باشد.
13 ـ تفسیر «المنار»، جلد 10، صفحه 406 ـ «الغدیر»، جلد 8، صفحه 325، دار الکتاب العربى، بیروت، طبع سوم، 1387 هـ ق ـ «المصنف» ابن ابى شیبه کوفى، جلد 8، صفحه 692، دار الفکر، طبع اول، 1409 هـ ق، تحقیق: سعید محمد اللحام ـ «طبقات کبراى ابن سعد»، جلد 4، صفحه 227، دار صادر بیروت ـ «تاریخ مدینه دمشق»، جلد 66، صفحه 201، دار الفکر، طبع اول، 1415 هـ ق، تحقیق: على شیرى ـ «سیر اعلام النبلاء»، جلد 2، صفحه 72، مؤسسة الرسالة بیروت، طبع نهم، 1413 هـ ق.
14 ـ تفسیر «المنار»، جلد 10، صفحه 407.