يوسف

وَجَاءَتْ سَيَّارَةٌ فَأَرْسَلُوا وَارِدَهُمْ فَأَدْلَىٰ دَلْوَهُ ۖ قَالَ يَا بُشْرَىٰ هَٰذَا غُلَامٌ ۚ وَأَسَرُّوهُ بِضَاعَةً ۚ وَاللَّهُ عَلِيمٌ بِمَا يَعْمَلُونَ 19

19وَ جاءَتْ سَیّارَةٌ فَأَرْسَلُوا وارِدَهُمْ فَأَدْلى دَلْوَهُ قالَ یا بُشْرى هذا غُلامٌ وَ أَسَرُّوهُ بِضاعَةً وَ اللّهُ عَلیمٌ بِما یَعْمَلُونَ

20وَ شَرَوْهُ بِثَمَن بَخْس دَراهِمَ مَعْدُودَة وَ کانُوا فیهِ مِنَ الزّاهِدینَ

 

ترجمه:

19 ـ و (در همین حال) کاروانى فرا رسید; و مأمور آب را فرستادند; او دلو خود را در چاه افکند; (ناگهان) صدا زد: «مژده باد! این کودکى است (زیبا)»! و این امر را به عنوان یک سرمایه از دیگران مخفى داشتند. و خداوند به آنچه آنها انجام مى دادند، آگاه بود.

20 ـ و او را به بهاى کمى ـ چند درهم ـ فروختند; و نسبت به (فروختن) او، بى رغبت بودند (; چرا که مى ترسیدند رازشان فاش شود).

تفسیر:

به سوى سرزمین مصر

یوسف(علیه السلام) در تاریکى وحشتناک چاه که با تنهائى کشنده اى همراه بود، ساعات تلخى را گذرانده، اما ایمان به خدا و سکینه و آرامش حاصل از ایمان، نور امید بر دل او افکند و به او تاب و توان داد که این تنهائى وحشتناک را تحمل کند، و از کوره این آزمایش، پیروز به در آید.

چند روز از این ماجرا گذشت؟ خدا مى داند!

بعضى از مفسران سه روز و بعضى دو روز نوشته اند.(1)

سرانجام، «کاروانى سر رسید» (وَ جاءَتْ سَیّارَةٌ).(2)

و در آن نزدیکى منزل گزید، پیدا است نخستین حاجت کاروان تأمین آب است، لذا «کسى را که مأمور آب آوردن بود، به سراغ آب فرستادند» (فَأَرْسَلُوا وارِدَهُمْ).(3)

«مأمور آب، دلو خود را در چاه افکند» (فَأَدْلى دَلْوَهُ).

یوسف(علیه السلام) از قعر چاه متوجه شد که سر و صدائى از فراز چاه مى آید، و به دنبال آن، دلو و طناب را دید که به سرعت پائین مى آید، فرصت را غنیمت شمرد و از این عطیه الهى بهره گرفت و بى درنگ به آن چسبید.

مأمور آب، احساس کرد دلوش بیش از اندازه سنگین شده، هنگامى که آن را با قوّت بالا کشید، ناگهان چشمش به کودک خردسال ماه پیکرى افتاد، فریاد زد: «مژده باد! این کودکى است به جاى آب» (قالَ یا بُشْرى هذا غُلامٌ).

کم کم، گروهى از کاروانیان از این امر آگاه شدند، ولى براى این که دیگران باخبر نشوند و خودشان بتوانند این کودک زیبا را به عنوان یک غلام در «مصر» بفروشند، «این امر را بعنوان یک سرمایه نفیس از دیگران مخفى داشتند» (وَ أَسَرُّوهُ بِضاعَةً).(4)

البته در تفسیر این جمله، احتمالات دیگرى نیز داده شده، از جمله این که:

یابندگان یوسف(علیه السلام)، یافتن او در چاه را مخفى داشتند و گفتند: این متاعى است که صاحبان این چاه در اختیار ما گذاشته اند تا براى آنها در مصر بفروشیم.

دیگر این که: بعضى از برادران یوسف که براى خبر گرفتن از او و یا رسانیدن غذا به او گاه و بى گاه به کنار چاه مى آمدند، هنگامى که از جریان با خبر شدند، برادرى یوسف(علیه السلام) را کتمان کردند، تنها گفتند: او غلام ما است، که فرار کرده و در اینجا پنهان شده، و یوسف را تهدید کردند که، اگر پرده از روى کار بر دارد، کشته خواهد شد.

ولى تفسیر نخست از همه نزدیک تر به نظر مى رسد.

و در پایان آیه مى خوانیم: «خداوند به آنچه آنها انجام مى دادند آگاه است» (وَ اللّهُ عَلیمٌ بِما یَعْمَلُونَ).

* * *

«سرانجام یوسف را به بهاى کمى ـ چند درهم ـ فروختند» (وَ شَرَوْهُ بِثَمَن بَخْس دَراهِمَ مَعْدُودَة).

گر چه در مورد فروشندگان یوسف(علیه السلام) و این که چه کسانى بودند گفتگو است، بعضى آنها را برادران یوسف دانسته اند، ولى ظاهر آیات این است که کاروانیان اقدام به چنین کارى کردند; زیرا در آیات قبل، سخنى از برادران نیست و با پایان آیه قبل که گذشت، بحث برادران تمام شده است، و ضمیرهاى جمع در جمله «أَرْسَلُوا»، و «أَسَرُّوه» و «شَرَوْه» همه به یک مورد یعنى کاروانیان باز مى گردد.

در اینجا این سؤال پیش مى آید: چرا آنها یوسف(علیه السلام) را که حداقل غلام پر قیمتى محسوب مى شد، به بهاى اندک و به تعبیر قرآن «بِثَمَن بَخْس» فروختند؟

پاسخ این است: این معمول است همیشه دزدان و یا کسانى که به سرمایه مهمى بدون زحمت دست مى یابند، از ترس این که مبادا دیگران بفهمند آن را فوراً مى فروشند، و طبیعى است با این فوریت نمى توانند بهاى گزافى براى خود فراهم سازند.

«بَخْس» در اصل به معنى این است که چیزى را با ستمگرى کم کنند، و لذا قرآن مى گوید: وَ لاتَبْخَسُوا النّاسَ أَشْیاءَهُم: «اشیاء مردم را با ظلم کم نکنید».(5)

در این که یوسف را به چند درهم فروختند و چگونه میان خود تقسیم کردند؟ باز در میان مفسران گفتگو است، بعضى 20 درهم، بعضى 22 درهم، بعضى 40 درهم و بعضى 18 درهم نوشته اند، و با توجه به این که عدد فروشندگان را ده نفر دانسته اند، سهم هر کدام از این مبلغ ناچیز روشن است.

و در پایان آیه مى فرماید: «آنها نسبت به فروختن یوسف، بى اعتنا بودند» (وَ کانُوا فیهِ مِنَ الزّاهِدینَ).

در حقیقت این جمله در حکم بیان علت براى جمله قبل است، اشاره به این که: اگر آنها یوسف(علیه السلام) را به بهاى اندک فروختند، به خاطر این بود که نسبت به این معامله بى میل و بى اعتنا بودند.

این موضوع، یا به خاطر آن بود که یوسف(علیه السلام) را کاروانیان، ارزان به دست آورده بودند و انسان چیزى را که ارزان به دست آورد غالباً ارزان از دست مى دهد.

یا این که از این مى ترسیدند: سرّ آنها فاش شود، و مدعى پیدا کنند.

و یا از این نظر که در یوسف(علیه السلام) نشانه هاى غلام بودن را نمى دیدند، بلکه آثار آزادگى و حریت در چهره او نمایان بود، و به همین دلیل نه فروشندگان چندان رغبت به فروختن او داشتند و نه خریداران!

* * *


1 ـ تفسیر «آلوسى»، جلد 12، صفحه 203، ذیل آیه مورد بحث.

2 ـ کاروان را به این جهت «سیّاره» گفته اند که دائماً در سیر و حرکت است.

3 ـ «وارِد» به معنى آب آور، در اصل از «ورود» گرفته شده که معنى آن ـ همان گونه که «راغب» در «مفردات» گفته ـ قصد آب کردن است، هر چند بعداً توسعه یافته و به هر ورود و دخولى گفته شده است.

4 ـ «بِضاعَة» در اصل از ماده «بَضْع» (بر وزن نذر) به معنى قطعه اى از گوشت است، که آن را جدا مى کنند، و سپس تعمیم یافته و به قطعه مهمى از مال و سرمایه نیز گفته شده است.

«بضعة» به معنى پاره تن و «حسن البضع» به معنى انسان فربه و پرگوشت آمده است، و «بِضْع» (بر وزن حزب) به معنى عدد سه تا ده آمده است (مفردات راغب).

5 ـ هود، آیه 85.