يوسف
وَإِن كَانَ قَمِيصُهُ قُدَّ مِن دُبُرٍ فَكَذَبَتْ وَهُوَ مِنَ الصَّادِقِينَ 27
25وَ اسْتَبَقَا الْبابَ وَ قَدَّتْ قَمیصَهُ مِنْ دُبُر وَ أَلْفَیا سَیِّدَها لَدَى الْبابِ قالَتْ ما جَزاءُ مَنْ أَرادَ بِأَهْلِکَ سُوءاً إِلاّ أَنْ یُسْجَنَ أَوْ عَذابٌ أَلیمٌ
26قالَ هِیَ راوَدَتْنی عَنْ نَفْسی وَ شَهِدَ شاهِدٌ مِنْ أَهْلِها إِنْ کانَ قَمیصُهُ قُدَّ مِنْ قُبُل فَصَدَقَتْ وَ هُوَ مِنَ الْکاذِبینَ
27وَ إِنْ کانَ قَمیصُهُ قُدَّ مِنْ دُبُر فَکَذَبَتْ وَ هُوَ مِنَ الصّادِقینَ
28فَلَمّا رَأى قَمیصَهُ قُدَّ مِنْ دُبُر قالَ إِنَّهُ مِنْ کَیْدِکُنَّ إِنَّ کَیْدَکُنَّ عَظیمٌ
29یُوسُفُ أَعْرِضْ عَنْ هذا وَ اسْتَغْفِری لِذَنْبِکِ إِنَّکِ کُنْتِ مِنَ الْخاطِئینَ
ترجمه:
25 ـ و هر دو به سوى در، دویدند (در حالى که همسر عزیز، یوسف را تعقیب مى کرد); و پیراهن او را از پشت (کشید و) پاره کرد. و در این هنگام، آقاى آن زن را نزدیک در یافتند! آن زن گفت: «کیفر کسى که بخواهد نسبت به اهل تو خیانت کند، جز زندان و یا عذاب دردناک، چه خواهد بود»؟!
26 ـ (یوسف) گفت: «او مرا با اصرار به سوى خود دعوت کرد»! و در این هنگام، شاهدى از خانواده آن زن شهادت داد که: «اگر پیراهن او از پیش رو پاره شده، آن زن راست مى گوید; و او از دروغگویان است.
27 ـ و اگر پیراهنش از پشت پاره شده، آن زن دروغ مى گوید; و او از راستگویان است».
28 ـ هنگامى که (عزیز مصر) دید پیراهن او (یوسف) از پشت پاره شده، گفت: «این از مکر و حیله شما زنان است; که مکر و حیله شما زنان، عظیم است!
29 ـ یوسف! از این موضوع، صرف نظر کن! و تو اى زن نیز از گناهت استغفار کن، که از خطاکاران بودى»!
تفسیر:
طشت رسوائى همسر عزیز از بام افتاد!
مقاومت سرسختانه یوسف(علیه السلام) همسر عزیز را تقریباً مأیوس کرد، ولى یوسف(علیه السلام) که در این دور مبارزه در برابر آن زن عشوه گر و هوس هاى سرکش نفس، پیروز شده بود، احساس کرد اگر بیش از این در آن لغزش گاه بماند خطرناک است، باید خود را از آن محل دور سازد، لذا «با سرعت به سوى در کاخ دوید تا در را باز کند و خارج شود، همسر عزیز نیز بى تفاوت نماند، او نیز به دنبال یوسف به سوى در دوید تا مانع خروج او شود، و براى این منظور، پیراهن او را از پشت سر گرفت و به عقب کشید، به طورى که پشت پیراهن از طرف طول پاره شد» (وَ اسْتَبَقَا الْبابَ وَ قَدَّتْ قَمیصَهُ مِنْ دُبُر).
«استباق» در لغت به معنى سبقت گرفتن دو یا چند نفر از یکدیگر است، و «قدّ» به معنى پاره شده از طرف طول است، همان گونه که «قطّ» به معنى پاره شدن از عرض است، لذا در حدیث داریم: کانَتْ ضَرَباتُ عَلِىِّ بْنِ أَبِیْطالِبِ(علیه السلام)أَبْکاراً کانَ إِذَا اعْتَلى قَدَّ، وَ إِذَا اعْتَرَضَ قَطَّ: «ضربه هاى على بن ابیطالب(علیه السلام) در نوع خود بى سابقه بود، هنگامى که از بالا ضربه مى زد، تا بپائین مى شکافت و هنگامى که از عرض، ضربه مى زد دو نیم مى کرد».(1)
ولى هر طور بود، یوسف(علیه السلام) خود را به در رسانید و در را گشود، ناگهان عزیز مصر را پشت در دیدند، قرآن مى گوید: «آن دو، آقاى آن زن را دم در یافتند» (وَ أَلْفَیا سَیِّدَها لَدَى الْبابِ).
«الفیت» از ماده «اِلفاء» به معنى یافتن ناگهانى است، و تعبیر از شوهر به «سیّد» به طورى که بعضى از مفسران گفته اند، طبق عرف و عادت مردم مصر بوده که زن ها شوهر خود را «سیّد» خطاب مى کردند، و در فارسى امروز هم زنان از همسر خود تعبیر به «آقا» مى کنند.
در این هنگام همسر عزیز از یکسو خود را در آستانه رسوائى دید.
و از سوى دیگر شعله انتقامجوئى از درون جان او زبانه مى کشید.
نخستین چیزى که به نظرش آمد این بود که با قیافه حق به جانبى رو به سوى همسرش کرد و یوسف را با این بیان متهم ساخت، «صدا زد کیفر کسى که نسبت به اهل و همسر تو، اراده خیانت کند، جز زندان یا عذاب الیم چه خواهد بود»؟! (قالَتْ ما جَزاءُ مَنْ أَرادَ بِأَهْلِکَ سُوءاً إِلاّ أَنْ یُسْجَنَ أَوْ عَذابٌ أَلیمٌ).
جالب این که: این زن خیانتکار تا خود را در آستانه رسوائى ندیده بود، فراموش کرده بود که همسر عزیز مصر است، ولى در این موقع با تعبیر «أَهْلِک» (خانواده تو) مى خواهد حس غیرت عزیز را برانگیزد که، من مخصوص توام نباید دیگرى چشم طمع در من بدوزد!، این سخن بى شباهت به گفتار فرعون مصر در عصر موسى(علیه السلام)نیست، که به هنگام تکیه بر تخت قدرت مى گفت:
أَ لَیْسَ لی مُلْکُ مِصْر: «آیا کشور مصر از آن من نیست».(2)
اما به هنگامى که تخت و تاج خود را در خطر، و ستاره اقبال خویش را در آستانه افول دید گفت: این دو برادر (موسى و هارون) مى خواهند شما را از «سرزمینتان»! خارج سازند، «یُرِیدانِ أَنْ یُخْرِجاکُمْ مِنْ أَرْضِکُمْ».(3)
نکته قابل توجه دیگر این که، همسر عزیز مصر، هرگز نگفت یوسف قصد سوئى درباره من داشته، بلکه درباره میزان مجازات او با عزیز مصر صحبت کرد، آن چنان که گوئى اصل مسأله مسلّم است، و سخن از میزان کیفر و چگونگى مجازات او است، و این تعبیر حساب شده، در آن لحظه اى که مى بایست آن زن دست و پاى خود را گم کند، نشانه شدت حیله گرى او است.(4)
و باز این تعبیر که اول سخن از زندان مى گوید، و بعد گوئى به زندان هم قانع نیست، پا را بالاتر مى گذارد و از «عذاب الیم» که تا سر حد شکنجه و اعدام پیش مى رود، حرف مى زند.
* * *
یوسف(علیه السلام) در اینجا سکوت را به هیچ وجه جایز نشمرد، و با صراحت پرده از روى راز عشق همسر عزیز برداشت و گفت: «او مرا با اصرار و التماس به سوى خود دعوت کرد» (قالَ هِیَ راوَدَتْنی عَنْ نَفْسی).
بدیهى است در چنین ماجرائى هر کس، در آغاز کار به زحمت مى تواند باور کند، جوان نوخاسته برده اى بدون همسر، بى گناه باشد، و زن شوهردار ظاهراً با شخصیتى، گناهکار، بنابراین، شعله اتهام، بیشتر دامن یوسف را مى گیرد، تا همسر عزیز را!.
ولى از آنجا که خداوند حامى نیکان و پاکان است، اجازه نمى دهد این جوان پارساى مجاهد با نفس، در شعله هاى تهمت بسوزد، قرآن مى فرماید: «در این هنگام شاهدى از خاندان آن زن گواهى داد، که براى پیدا کردن مجرم اصلى، از این دلیل روشن استفاده کنید: اگر پیراهن یوسف از جلو پاره شده باشد، آن زن، راست مى گوید، و یوسف دروغگو است» (وَ شَهِدَ شاهِدٌ مِنْ أَهْلِها إِنْ کانَ قَمیصُهُ قُدَّ مِنْ قُبُل فَصَدَقَتْ وَ هُوَ مِنَ الْکاذِبینَ).
* * *
«و اگر پیراهنش از پشت سر پاره شده است، آن زن دروغ مى گوید و یوسف راستگو است» (وَ إِنْ کانَ قَمیصُهُ قُدَّ مِنْ دُبُر فَکَذَبَتْ وَ هُوَ مِنَ الصّادِقینَ).
چه دلیلى از این زنده تر; چرا که اگر تقاضا از طرف همسر عزیز بوده، او به پشت سر یوسف دویده است، و یوسف در حال فرار بوده که پیراهنش را چسبیده، مسلماً از پشت سر پاره مى شود.
و اگر یوسف به همسر عزیز هجوم برده و او فرار کرده، یا رو در رو به دفاع از خویش برخاسته، مسلماً پیراهن یوسف از جلو پاره خواهد شد، و چه جالب است که این مسأله ساده یعنى پاره شدن پیراهنى، مسیر زندگى بى گناهى را تغییر دهد و همین امر کوچک سندى بر پاکى او، و دلیلى بر رسوائى مجرمى گردد!.
* * *
عزیز مصر، این داورى را که بسیار حساب شده بود پسندید، و در پیراهن یوسف خیره شد، «و هنگامى که دید پیراهنش از پشت سر پاره شده (مخصوصاً با توجه به این معنى که تا آن روز دروغى از یوسف نشنیده بود) رو به همسرش کرده گفت: این کار از مکر و فریب شما زنان است که مکر شما زنان، عظیم است» (فَلَمّا رَأى قَمیصَهُ قُدَّ مِنْ دُبُر قالَ إِنَّهُ مِنْ کَیْدِکُنَّ إِنَّ کَیْدَکُنَّ عَظیمٌ).
* * *
در این هنگام، عزیز مصر از ترس این که، این ماجراى اسف انگیز برملا، و آبروى او در سرزمین مصر، بر باد رود، صلاح این دید که سر و ته قضیه را به هم آورده و بر آن سر پوش نهد، رو به یوسف کرده گفت: «یوسف تو صرف نظر کن، و دیگر از این ماجرا چیزى مگو» (یُوسُفُ أَعْرِضْ عَنْ هذا).
سپس رو به همسرش کرده، گفت: «تو هم از گناه خود استغفار کن که از خطاکاران بودى» (وَ اسْتَغْفِری لِذَنْبِکِ إِنَّکِ کُنْتِ مِنَ الْخاطِئینَ).(5)
بعضى گفته اند گوینده این سخن، عزیز مصر نبود، بلکه همان شاهد بود، ولى، هیچ دلیلى براى این احتمال وجود ندارد، به خصوص که این جمله بعد از گفتار عزیز واقع شده است.
* * *
نکته ها:
1 ـ «شاهد» که بود؟
در این که شهادت دهنده چه کسى بود که پرونده یوسف و همسر عزیز را به این زودى جمع و جور و مختومه ساخت و بى گناه را از گنهکار آشکار نمود؟ در میان مفسران گفتگو است:
بعضى گفته اند: یکى از بستگان همسر عزیز مصر بود، و کلمه «مِنْ أَهْلِها» گواه بر این است، و قاعدتاً مرد حکیم، دانشمند و باهوشى بوده است، که در این ماجرا که هیچ شاهد و گواهى ناظر آن نبوده، توانست از شکافتن پیراهنى! حقیقت حال را ببیند، و مى گویند این مرد از مشاوران عزیز مصر، و در آن ساعت، همراه او بوده است.
تفسیر دیگر این که: بچه شیرخوارى از بستگان همسر عزیز مصر، در آن نزدیکى بود، و یوسف از عزیز مصر خواست، که داورى را از این کودک بطلبد، عزیز مصر، نخست در تعجب فرو رفت که مگر چنین چیزى ممکن است؟
اما هنگامى که کودک شیرخوار ـ همچون مسیح(علیه السلام) در گهواره ـ به سخن آمد، و این معیار و مقیاس را براى شناختن گنهکار از بى گناه به دست داد متوجه شد که یوسف(علیه السلام) یک غلام نیست، بلکه پیامبرى است یا پیامبرگونه!.
در روایاتى که از طرق اهل بیت(علیهم السلام) و اهل تسنن وارد شده، به این تفسیر اشاره شده است، از جمله «ابن عباس» از پیامبر(صلى الله علیه وآله)چنین نقل مى کند: چهار نفر در طفولیت سخن گفتند: فرزند آرایشگر فرعون، شاهد یوسف، صاحب جریج و عیسى بن مریم.(6)
در تفسیر «على بن ابراهیم» نیز از امام صادق(علیه السلام) نقل شده که: شهادت دهنده کودکى در گاهواره بود.(7)
ولى باید توجه داشت، هیچ یک از دو حدیث بالا، سند محکمى ندارد، بلکه هر دو مرفوعه است.
سومین احتمالى که داده اند این است: شاهد، همان دریدگى پیراهن بود که با زبان حال این شهادت را داد، ولى با توجه به کلمه «مِنْ أَهْلِها» (شاهد از خاندان همسر عزیز مصر بود) این احتمال بسیار بعید به نظر مى رسد، بلکه منتفى است.
* * *
2 ـ چرا عکس العمل عزیز مصر، خفیف بود؟
از جمله مسائلى که در این داستان توجه انسان را به خود جلب مى کند این است که: در یک چنین مسأله مهمى که ناموس عزیز مصر به آن آلوده شده بود، چگونه او با یک جمله قناعت کرد، و تنها گفت «از گناه خود استغفار کن که از خطاکاران بودى».
و شاید همین مسأله سبب شد که همسر عزیز پس از فاش شدن اسرارش در سرزمین مصر، زنان اشراف را به مجلس خاصى دعوت کند و داستان عشق خود را با صراحت و عریان بازگو نماید.
آیا ترس از رسوائى، عزیز را وادار کرد که در این مسأله کوتاه بیاید؟ یا این که اصولاً براى زمامداران خود کامه و طاغوتیان، مسأله غیرت و حفظ ناموس چندان مطرح نیست؟ آنها آن قدر آلوده به گناه و فساد و بى عفتى هستند که اهمیت و ابهت این موضوع، در نظرشان از بین رفته است.
احتمال دوم قوى تر به نظر مى رسد.
* * *
3 ـ حمایت خدا در لحظات بحرانى
درس بزرگ دیگرى که این بخش از داستان یوسف به ما مى دهد، همان حمایت وسیع پروردگار است که در بحرانى ترین حالات به یارى انسان مى شتابد، و به مقتضاى «یَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجاً * وَ یَرْزُقْهُ مِنْ حَیْثُ لایَحْتَسِب»(8) از طرقى که هیچ باور نمى کرد روزنه امید براى او پیدا مى شود، و شکاف پیراهنى، سند پاکى و برائت او مى گردد، همان پیراهن حادثه سازى که یک روز، برادران یوسف را در پیشگاه پدر به خاطر پاره نبودن رسوا مى کند.
و روز دیگر، همسر هوسرانِ عزیز مصر را به خاطر پاره بودن.
و روز سوم، نور آفرینِ دیده هاىِ بى فروغِ یعقوب(علیه السلام) است، و بوى آشناى آن همراه نسیم صبحگاهى از مصر به «کنعان» سفر مى کند، و پیر کنعانى را بشارت به قدوم موکب بشیر مى دهد!.
به هر حال، خدا الطاف خفیه اى دارد که هیچ کس از عمق آن آگاه نیست، و به هنگامى که نسیم این لطف مىوزد، صحنه ها چنان دگرگون مى شود که براى هیچ کس حتى هوشمندترین افراد قابل پیش بینى نیست.
پیراهن، با تمام کوچکیش نسبتاً چیز مهمى است، گاه مى شود چند تار عنکبوت مسیر زندگى قوم و ملتى را براى همیشه عوض مى کند، آن چنان که در داستان غار ثور و هجرت پیامبر(صلى الله علیه وآله) واقع شد.
* * *
4 ـ نقشه همسر عزیز مصر
در آیات فوق، اشاره به مکر زنان (البته زنانى همچون همسر عزیز که بى بند و بار و هوسرانند) شده است، و این مکر و حیله گرى به عظمت توصیف گردیده (إِنَّ کَیْدَکُنَّ عَظیمٌ).
در تاریخ و همچنین در داستان ها که سایه اى از تاریخ است، مطالب زیادى در این زمینه نقل شده، که مطالعه مجموع آنها نشان مى دهد، زنان هوسران براى رسیدن به مقصود خود، نقشه هائى مى کشند که در نوع خود بى نظیر است.
در داستان بالا دیدیم که همسر عزیز چگونه بعد از شکست در عشق و قرار گرفتن در آستانه رسوائى، با مهارت خاصى برائت خود و آلودگى یوسف را مطرح ساخت، او حتى نگفت که یوسف(علیه السلام) قصد سوء به من داشته، بلکه آن را به عنوان یک امر مسلّم فرض کرد، و تنها سؤال از مجازات چنین کسى نمود؟ مجازاتى که در مرحله زندان نیز متوقف نمى شد، بلکه به صورت نامعلوم و نامحدود، مطرح گشته بود.
در داستان همین زن، که در رابطه با سرزنش زنان مصر نسبت به عشق بى قرارش به غلام و برده خویش در آیات بعد، مطرح است، نیز مى بینیم که او براى تبرئه خود از چنین نیرنگ حساب شده استفاده مى کند، و این تأکید دیگرى است بر مکر این گونه زنان.
* * *
1 ـ «مجمع البیان»، ذیل آیه مورد بحث ـ «شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید»، جلد 1، صفحه 50 (چاپ کتابخانه آیة اللّه مرعشى نجفى) ـ «بحار الانوار»، جلد 41، صفحه 67 (با اندکى تفاوت).
2 ـ زخرف، آیه 51.
3 ـ طه، آیه 63.
4 ـ در این که «ما» در جمله «ما جَزاء»... نافیه است یا استفهامیه؟ در میان مفسران گفتگو است، ولى نتیجه آن در هر حال چندان تفاوتى نمى کند.
5 ـ در این جمله «مِنَ الْخاطِئینَ» که جمع مذکر است گفته شده، نه «مِنَ الْخاطِئات» که جمع مؤنث است، این به خاطر آن است که در بسیارى از موارد جمع مذکر را به عنوان تغلیب بر هر دو گروه اطلاق مى کنند، یعنى تو در زمره خطاکارانى.
6 ـ تفسیر «المنار»، جلد 12، صفحه 287 ـ «بحار الانوار»، جلد 38، صفحه 235 (با اندکى تفاوت) ـ «مناقب»، جلد 2، صفحه 12 (انتشارات علامه) با اندکى تفاوت.
7 ـ تفسیر «نور الثقلین»، جلد 2، صفحه 422 ـ «بحار الانوار»، جلد 12، صفحه 225 (با اندکى تفاوت)، براى توضیح بیشتر به «بحار الانوار»، جلد 38، صفحه 281 مراجعه فرمائید.
8 ـ طلاق، آیات 2 و 3.