يوسف
مَا تَعْبُدُونَ مِن دُونِهِ إِلَّا أَسْمَاءً سَمَّيْتُمُوهَا أَنتُمْ وَآبَاؤُكُم مَّا أَنزَلَ اللَّهُ بِهَا مِن سُلْطَانٍ ۚ إِنِ الْحُكْمُ إِلَّا لِلَّهِ ۚ أَمَرَ أَلَّا تَعْبُدُوا إِلَّا إِيَّاهُ ۚ ذَٰلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ وَلَٰكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لَا يَعْلَمُونَ 40
39یا صاحِبَیِ السِّجْنِ أَ أَرْبابٌ مُتَفَرِّقُونَ خَیْرٌ أَمِ اللّهُ الْواحِدُ الْقَهّارُ
40ما تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِهِ إِلاّ أَسْماءً سَمَّیْتُمُوها أَنْتُمْ وَ آباؤُکُمْ ما أَنْزَلَ اللّهُ بِها مِنْ سُلْطان إِنِ الْحُکْمُ إِلاّ لِلّهِ أَمَرَ أَلاّ تَعْبُدُوا إِلاّ إِیّاهُ ذلِک الدِّینُ الْقَیِّمُ وَ لکِنَّ أَکْثَرَ النّاسِ لایَعْلَمُونَ
41یا صاحِبَیِ السِّجْنِ أَمّا أَحَدُکُما فَیَسْقی رَبَّهُ خَمْراً وَ أَمَّا الآْخَرُ فَیُصْلَبُ فَتَأْکُلُ الطَّیْرُ مِنْ رَأْسِهِ قُضِیَ الأَمْرُ الَّذی فیهِ تَسْتَفْتِیانِ
42وَ قالَ لِلَّذی ظَنَّ أَنَّهُ ناج مِنْهُمَا اذْکُرْنی عِنْدَ رَبِّکَ فَأَنْساهُ الشَّیْطانُ ذِکْرَ رَبِّهِ فَلَبِثَ فِی السِّجْنِ بِضْعَ سِنینَ
ترجمه:
39 ـ اى دوستان همراهان زندانى من! آیا خدایان پراکنده بهترند، یا خداوند یکتاى پیروز؟!
40 ـ این معبودهائى که غیر از خدا مى پرستید، چیزى جز اسم هاى (بى مسمّا) که شما و پدرانتان آنها را (خدا) نامیده اید، نیست; خداوند هیچ دلیلى بر آن نازل نکرده; حکم تنها از آنِ خداست; فرمان داده که غیر او را نپرستید! این است آئین پا بر جا; ولى بیشتر مردم نمى دانند!
41 ـ اى همراهان زندانى من! اما یکى از شما (دو نفر، آزاد مى شود; و) ساقى شراب براى صاحب خود خواهد شد; و اما دیگرى به دار آویخته مى شود; و پرندگان از سر او مى خورند. و مطلبى که درباره آن (از من) نظر خواستید، قطعى و حتمى است».
42 ـ و به آن یکى از آن دو نفر، که مى دانست رهائى مى یابد، گفت: «مرا نزد صاحبت (سلطان مصر) یادآورى کن»! ولى شیطان یادآورى او را نزد صاحبش از خاطر وى برد; و به دنبال آن، یوسف چند سال در زندان باقى ماند.
تفسیر:
زندان یا کانون تربیت؟
هنگامى که یوسف(علیه السلام) با ذکر بحث گذشته، دل هاى آن دو زندانى را آماده پذیرش حقیقت توحید کرد، رو به سوى آنها نموده چنین گفت: «اى هم زندان هاى من! آیا خدایان پراکنده و معبودهاى متفرق بهترند یا خداوند یگانه یکتاى قهار و مسلط بر هر چیز»؟ (یا صاحِبَیِ السِّجْنِ أَ أَرْبابٌ مُتَفَرِّقُونَ خَیْرٌ أَمِ اللّهُ الْواحِدُ الْقَهّارُ).
گوئى یوسف(علیه السلام) مى خواهد به آنها حالى کند:
چرا شما آزادى را در خواب مى بینید؟
چرا در بیدارى نمى بینید؟ چرا؟
آیا جز این است که این پراکندگى و تفرقه و نفاق، شما که از شرک و بت پرستى و ارباب متفرقون سرچشمه مى گیرد، سبب شده که طاغوت هاى ستمگر بر شما غلبه کنند؟
چرا شما زیر پرچم توحید جمع نمى شوید، و به دامن پرستش «اللّه واحد قهار» دست نمى زنید؟ تا بتوانید این خودکامگان ستمگر که شما را بى گناه و به مجرد اتهام به زندان مى افکنند از جامعه خود برانید؟
* * *
و اضافه کرد: «این معبودهائى که غیر از خدا براى خود ساخته اید، چیزى جز یک مشت اسم هاى بى مسمّا که شما و پدرانتان آنها را درست کرده اید نیست» (ما تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِهِ إِلاّ أَسْماءً سَمَّیْتُمُوها أَنْتُمْ وَ آباؤُکُمْ).
«اینها امورى است که خداوند دلیل و مدرکى براى آن نازل نفرموده» بلکه ساخته و پرداخته مغزهاى ناتوان شما است (ما أَنْزَلَ اللّهُ بِها مِنْ سُلْطان).
«بدانید حکومت جز براى خدا نیست» و به همین دلیل، شما نباید در برابر این بت ها و طاغوت ها و فراعنه سر تعظیم فرود آورید (إِنِ الْحُکْمُ إِلاّ لِلّهِ).
و باز براى تأکید بیشتر اضافه کرد: «خداوند فرمان داده جز او را نپرستید» (أَمَرَ أَلاّ تَعْبُدُوا إِلاّ إِیّاهُ).
«این است آئین و دین پا بر جا و مستقیم، که هیچ گونه انحرافى در آن راه ندارد» (ذلِک الدِّینُ الْقَیِّمُ).
یعنى توحید در تمام ابعادش: در عبادت، در حکومت در جامعه، در فرهنگ و در همه چیز، آئین مستقیم و پا بر جاى الهى است.
«ولى چه مى توان کرد بیشتر مردم آگاهى ندارند» (وَ لکِنَّ أَکْثَرَ النّاسِ لایَعْلَمُونَ) و به خاطر این عدم آگاهى در بیراهه هاى شرک سر گردان مى شوند، و به حکومت غیر «اللّه» تن در مى دهند و چه زجرها، زندان ها و بدبختى ها که از این رهگذر دامنشان را نمى گیرد!!
* * *
یوسف(علیه السلام) پس از دلالت و ارشاد دو رفیق زندانى خود، و دعوت آنها به حقیقت توحید در ابعاد مختلفش، به تعبیر خواب آنها پرداخت; چرا که از آغاز به همین منظور نزد او آمده بودند، و او هم قول داده بود این خواب ها را تعبیر کند، ولى فرصت را غنیمت شمرد و فصل گویا و زنده اى از توحید و مبارزه با شرک براى آنها بازگو کرد.
آنگاه رو به سوى دو رفیق زندانى کرد و چنین گفت: «دوستان زندانى من! اما یکى از شما آزاد مى شود، و ساقى شراب براى ارباب خود خواهد شد» (یا صاحِبَیِ السِّجْنِ أَمّا أَحَدُکُما فَیَسْقی رَبَّهُ خَمْراً).
«اما نفر دیگر به دار آویخته مى شود، و آن قدر مى ماند که پرندگان آسمان از سر او مى خورند»! (وَ أَمَّا الآْخَرُ فَیُصْلَبُ فَتَأْکُلُ الطَّیْرُ مِنْ رَأْسِهِ).
گر چه با توجه به تناسب خواب هائى که آنها دیده بودند، اجمالاً معلوم بود کدام یک از این دو، آزاد و کدام یک به دار آویخته مى شود، اما یوسف(علیه السلام)نخواست این خبر ناگوار را صریح تر از این بیان کند، لذا تحت عنوان «یکى از شما دو نفر» مطلب را تعقیب کرد.
سپس براى تأکید گفتار خود اضافه کرد: «این امرى را که شما درباره آن از من سؤال و استفتاء کردید حتمى و قطعى است» (قُضِیَ الأَمْرُ الَّذی فیهِ تَسْتَفْتِیانِ).
اشاره به این که این یک تعبیر خواب ساده نیست، بلکه از یک خبر غیبى که به تعلیم الهى یافته ام، مایه مى گیرد، بنابراین جاى تردید و گفتگو ندارد!
در بسیارى از تفاسیر ذیل این جمله آمده است: نفر دوم همین که این خبر ناگوار را شنید، در مقام تکذیب گفتار خود بر آمده گفت: من دروغ گفتم چنین خوابى ندیده بودم، شوخى مى کردم،(1) به گمان این که اگر خواب خود را تکذیب کند، این سرنوشت دگرگون خواهد شد.
و لذا یوسف(علیه السلام) به دنبال این سخن گفت: آنچه درباره آن استفتاء کردید، تغییرناپذیر است.
این احتمال نیز وجود دارد که یوسف(علیه السلام) آن چنان در تعبیر خواب خود قاطع بود که این جمله را به عنوان تأکید بیان داشت.
* * *
در این هنگام که احساس کرد این دو به زودى از او جدا خواهند شد، براى این که روزنه اى به آزادى پیدا کند، و خود را از گناهى که به او نسبت داده بودند تبرئه نماید، «به یکى از آن دو رفیق زندانى که مى دانست آزاد خواهد شد سفارش کرد که نزد مالک و صاحب اختیار خود (شاه) از من سخن بگو» تا تحقیق کند و بى گناهى من ثابت گردد (وَ قالَ لِلَّذی ظَنَّ أَنَّهُ ناج مِنْهُمَا اذْکُرْنی عِنْدَ رَبِّکَ).
اما این «غلام فراموشکار» ـ آن چنان که راه و رسم افراد کم ظرفیت است، که چون به نعمتى برسند، صاحب نعمت را به دست فراموشى مى سپارند ـ به کلّى مسأله یوسف(علیه السلام) را فراموش کرد.
ولى تعبیر قرآن این است: «شیطان یادآورى او را نزد صاحبش از خاطر وى برد» (فَأَنْساهُ الشَّیْطانُ ذِکْرَ رَبِّهِ).
و به این ترتیب، یوسف(علیه السلام) به دست فراموشى سپرده شد، «و چند سال در زندان باقى ماند» (فَلَبِثَ فِی السِّجْنِ بِضْعَ سِنینَ).
در این که ضمیر «أَنْساهُ الشَّیْطان» به ساقى شاه بر مى گردد یا به یوسف(علیه السلام)، در میان مفسران گفتگو است، بسیارى این ضمیر را به یوسف(علیه السلام) باز گردانده اند.
بنابراین، معنى این جمله چنین مى شود: شیطان یاد خدا را از خاطر یوسف(علیه السلام) برد و به همین دلیل به غیر او توسل جست.
ولى با توجه به جمله قبل، که یوسف به او توصیه مى کند، مرا نزد صاحب و مالکت بازگو کن، ظاهر این است که ضمیر به شخص ساقى باز مى گردد، و کلمه «ربّ» در هر دو جا، یک مفهوم خواهد داشت.
به علاوه، جمله «وَ ادَّکَرَ بَعْدَ أُمَّة» (بعد از مدتى باز یادش آمد) که در چند آیه بعد در همین داستان درباره ساقى مى خوانیم، نشان مى دهد فراموش کننده او بوده است، نه یوسف(علیه السلام).
به هر حال، چه ضمیر به یوسف باز گردد و چه به ساقى، در این مسأله شکى نیست که یوسف(علیه السلام) در اینجا براى نجات خود توسل به غیر جسته است.
البته این گونه دست و پا زدن ها براى نجات از زندان، و سایر مشکلات در مورد افراد عادى مسأله مهمى نیست، و از قبیل توسل به اسباب طبیعى مى باشد، اما براى افراد نمونه و کسانى که در سطح ایمان عالى و توحید قرار دارند ، خالى از ایراد نمى تواند باشد، شاید به همین دلیل است که خداوند این «ترک اولى» را بر یوسف(علیه السلام) نبخشید، و به خاطر آن چند سالى زندان او، ادامه یافت.
در روایتى از پیامبر(صلى الله علیه وآله) چنین مى خوانیم: «من از برادرم یوسف در شگفتم، که چگونه به مخلوق، و نه به خالق، پناه برد و یارى طلبید»؟.(2)
در حدیث دیگرى از امام صادق(علیه السلام) مى خوانیم: «بعد از این داستان، جبرئیل نزد یوسف(علیه السلام) آمده.
گفت: چه کسى تو را زیباترین مردم قرار داد؟
گفت: پروردگارم!
گفت: چه کسى مهر تو را آن چنان در دل پدر افکند؟
گفت: پروردگارم!
گفت: چه کسى قافله را به سراغ تو فرستاد، تا از چاه نجاتت دهند؟
گفت: پروردگارم!
گفت: چه کسى سنگ را (که از فراز چاه افکنده بودند) از تو دور کرد؟
گفت: پروردگارم!
گفت: چه کسى تو را از چاه رهائى بخشید؟
گفت: پروردگارم!
گفت: چه کسى مکر و حیله زنان مصر را از تو دور ساخت؟
گفت: پروردگارم!
در اینجا جبرئیل چنین گفت: پروردگارت مى گوید، چه چیز سبب شد که حاجتت را به نزد مخلوق بردى، و نزد من نیاوردى؟ و به همین جهت باید چند سال در زندان بمانى».(3)
* * *
نکته ها:
1 ـ زندان، کانون ارشاد یا دانشگاه فساد
زندان تاریخچه بسیار دردناک و غم انگیزى در جهان دارد، بدترین جنایتکاران و بهترین انسان ها هر دو به زندان افتاده اند، به همین دلیل، زندان همیشه کانونى بوده است براى بهترین درس هاى سازندگى و یا بدترین بدآموزى ها.
در زندان هائى که تبهکاران دور هم جمع مى شوند، در حقیقت یک آموزشگاه عالى فساد تشکیل مى شود، در این زندان ها نقشه هاى تخریبى را مبادله مى کنند، و تجربیاتشان را در اختیار یکدیگر مى گذارند، و هر تبهکارى در واقع درس اختصاصى خود را به دیگران مى آموزد.
به همین دلیل، پس از آزادى از زندان بهتر و ماهرتر از گذشته، به جنایات خود ادامه مى دهند، آن هم با حفظ وحدت و تشکل جدید، مگر این که ناظران بر وضع زندان، مراقب این موضوع باشند، و با ارشاد و تربیت زندانیان، آنها را که غالباً افرادى پر انرژى و با استعداد هستند، تبدیل به عناصر صالح و مفید و سازنده بکنند.
و اما زندان هائى که از پاکان و نیکان و بى گناهان، و مبارزان راه حق و آزادى تشکیل مى گردد، کانونى است براى آموزش هاى عقیدتى، و راههاى عملى مبارزه، و سازماندهى.
این گونه زندان ها فرصت خوبى به مبارزان راه حق مى دهد تا بتوانند کوشش هاى خود را پس از آزادى هماهنگ و متشکل سازند.
یوسف(علیه السلام) که در مبارزه با زن هوس باز، حیله گر، و قلدرى، همچون همسر عزیز مصر، پیروز شده بود، سعى داشت محیط زندان را تبدیل به یک محیط ارشاد و کانون تعلیم و تربیت کند، و حتى پایه آزادى خود و دیگران را بر همان برنامه ها گذارد.
این سرگذشت به ما این درس مهم را مى دهد که: ارشاد، تعلیم، تربیت محدود و محصور در کانون معینى مانند مسجد و مدرسه نیست، بلکه، باید از هر فرصتى براى این هدف استفاده کرد، حتى از زندان در زیر زنجیرهاى اسارت.
ذکر این نکته نیز لازم است که درباره سال هاى زندان یوسف(علیه السلام) گفتگو است، ولى مشهور این است مجموع زندان یوسف(علیه السلام) 7 سال بوده.
اما بعضى گفته اند: قبل از ماجراى خواب زندانیان 5 سال در زندان بود، و بعد از آن هم هفت سال ادامه یافت، سال هائى پر رنج و زحمت اما از نظر ارشاد و سازندگى پر بار و پر برکت.(4)
* * *
2 ـ آنجا که نیکوکاران بر سر دار مى روند
جالب این که در این داستان مى خوانیم: کسى که در خواب دیده بود جام شراب به دست شاه مى دهد آزاد شد، و آن کس که در خواب دیده بود طبق نان بر سر دارد و پرندگان هوا از آن مى خورند به دار آویخته شد.
آیا مفهوم این سخن این نیست که در محیط هاى فاسد و رژیم هاى طاغوتى آنها که در مسیر شهوات خودکامگانند آزادى دارند، و آنها که در راه خدمت به اجتماع و کمک کردن و نان دادن به مردم قدم بر مى دارند حق حیات ندارند و باید بمیرند؟
این است بافت جامعه اى که نظام فاسدى بر آن حکومت مى کند.
و این است سرنوشت مردم خوب و بد در چنین جامعه ها.
درست است که یوسف(علیه السلام) با اتکاء به وحى الهى و علم تعبیر خواب چنین پیش بینى را کرد، ولى هیچ معبرى نمى تواند چنین تناسب هائى را در تعبیرش از نظر دور دارد.
در حقیقت، خدمت در این جوامع، گناه است و خیانت و گناه عین ثواب!.
* * *
3 ـ بزرگ ترین درس آزادى!
دیدیم یوسف(علیه السلام) بالاترین درسى را که به زندانیان داد درس توحید و یگانه پرستى بود، همان درسى که محصولش آزادى و آزادگى است.
او مى دانست: «أَرْبابٌ مُتَفَرِّقُونَ»، هدف هاى پراکنده، و معبودهاى مختلف، سرچشمه تفرقه و پراکندگى در اجتماعند، و تا تفرقه و پراکندگى وجود دارد طاغوت ها و جباران بر مردم مسلطند، لذا براى قطع ریشه آنها دستور داد که از شمشیر بُرّاى توحید استفاده کنند، تا مجبور نباشند آزادى را به خواب ببینند، بلکه آن را در بیدارى مشاهده کنند.
مگر جباران و ستمگران که بر گرده مردم سوارند در هر جامعه اى چند نفر مى باشند، که مردم قادر به مبارزه با آنها نیستند؟ جز این است که آنها افراد محدودى هستند، ولى با ایجاد تفرقه و نفاق، از طریق ارباب متفرقون، و در هم شکستن نیروى متشکل جامعه، امکان حکومت را بر توده هاى عظیم مردم به دست مى آورند؟.
و آن روز که ملت ها به قدرت توحید و وحدت کلمه آشنا شوند، و همگى زیر پرچم «اللّه الواحد القهّار»(5) جمع گردند، و به نیروى عظیم خود پى برند آن روز روز نابودى آنها است.
این درس بسیار مهمى است براى امروز ما و براى فرداى ما و براى همه انسان ها در کل جامعه بشرى و در سراسر تاریخ.
مخصوصاً توجه به این نکته ضرورت دارد که یوسف(علیه السلام) مى گوید:
حکومت مخصوص خداست (إِنِ الْحُکْمُ إِلاّ لِلّهِ).(6)
پس از آن، تأکید مى کند: پرستش و خضوع و تسلیم نیز فقط باید در برابر فرمان او باشد (أَمَرَ أَلاّ تَعْبُدُوا إِلاّ إِیّاهُ).
و سپس به طور مؤکد مى گوید: آئین مستقیم و پا بر جا چیزى جز این نیست (ذلِک الدِّینُ الْقَیِّمُ).(7)
ولى سرانجام این را هم مى گوید که: با همه این اوصاف متأسفانه اکثر مردم از این واقعیت بى خبرند (وَ لکِنَّ أَکْثَرَ النّاسِ لایَعْلَمُونَ).
و بنابراین اگر مردم آموزش صحیح ببینند، آگاهى پیدا کنند، و حقیقت توحید در آنها زنده شود، این مشکلاتشان حل خواهد شد.
* * *
4 ـ سوء استفاده از یک شعار سازنده
شعار «إِنِ الْحُکْمُ إِلاّ لِلّهِ» که یک شعار مثبت قرآنى است، و هر گونه حکومت را جز حکومت «اللّه» و آنچه به «اللّه» منتهى مى شود نفى مى کند، متأسفانه در طول تاریخ مورد سوء استفاده هاى عجیبى واقع شده است، از جمله همان گونه که مى دانیم «خوارج نهروان» که مردمى قشرى، جامد، احمق و بسیار کج سلیقه بودند، براى نفى حکمیت در جنگ «صفّین» به این شعار چسبیدند و گفتند:
تعیین، حَکَم براى پایان جنگ، یا تعیین خلیفه گناه است; چرا که خداوند مى گوید: إِنِ الْحُکْمُ إِلاّ لِلّهِ: «حکومت و حکمیت مخصوص خدا است»!.
آنها از این مسأله بدیهى غافل بودند، و یا خود را به تغافل مى زدند، که اگر حکمیت از طرف پیشوایانى تعیین شود که فرمان رهبریشان از طرف خدا صادر شده، حکم آنها نیز حکم خدا است; چرا که سرانجام منتهى به او مى شود.
درست است که حَکَم ها (داورها) در داستان جنگ صفّین با تصویب امیر مؤمنان على(علیه السلام) تعیین نشدند، ولى اگر تعیین مى شدند حُکم آنها حُکم على(علیه السلام)و حُکم على(علیه السلام) حُکم پیامبر(صلى الله علیه وآله) و حُکم پیامبر حُکم خدا بود.
اصولاً مگر خداوند مستقیماً بر جامعه انسانى حکومت و یاداورى مى کند؟ جز این است که باید اشخاصى از نوع انسان ـ منتهى به فرمان خدا ـ زمام این امر را به دست گیرند؟
ولى خوارج بدون توجه به این حقیقت روشن، اصل داستان حکمیت را بر على(علیه السلام) ایراد گرفتند، و حتى ـ العیاذ باللّه ـ آن را دلیل بر انحراف حضرتش از اسلام دانستند، زهى خودخواهى و جهل و جمود!!.
و این چنین، سازنده ترین برنامه ها هنگامى که به دست افراد جهول و نادان بیفتد، تبدیل به بدترین وسائل مخرب مى شود.
و امروز هم گروهى که در حقیقت دنباله روان خوارجند، و از نظر جهل و لجاجت چیزى از آنها کم ندارند، آیه فوق را دلیل بر نفى تقلید از مجتهدان و یا نفى صلاحیت حکومت از آنها مى دانند، ولى جواب همه اینها در بالا داده شد .
* * *
5 ـ توجه به غیر خدا
توحید تنها در این خلاصه نمى شود که: خداوند یگانه و یکتا است، بلکه باید در تمام شئون زندگى انسان پیاده شود، و یکى از بارزترین نشانه هایش این است که، انسان موحّد به غیر خدا تکیه نمى کند و به غیر او پناه نمى برد.
نمى گوئیم عالم اسباب را نادیده مى گیرد، و در زندگى دنبال وسیله و سبب نمى رود، بلکه مى گوئیم: تأثیر واقعى را در سبب نمى بیند، بلکه سر نخ همه اسباب را به دست «مسبِّب الاسباب» مى بیند، و به تعبیر دیگر، براى اسباب استقلال قائل نیست، و همه آنها را پرتوى از ذات پاک پروردگار مى داند.
ممکن است عدم توجه به این واقعیت بزرگ درباره افراد عادى، قابل گذشت باشد، اما سر سوزن بى توجهى به این اصل، براى اولیاى حق مستوجب مجازات است، هر چند ترک اولائى بیش نباشد، و دیدیم چگونه یوسف(علیه السلام) بر اثر یک لحظه بى توجهى به این مسأله حیاتى سال ها زندانش تمدید شد، تا باز هم در کوره حوادث پخته تر و آبدیده تر شود، آمادگى بیشتر براى مبارزه با طاغوت و طاغوتیان پیدا کند، و بداند در این راه نباید جز بر نیروى اللّه و مردم ستمدیده اى که در راه اللّه گام بر مى دارند تکیه نماید.
و این درس بزرگى است براى همه پویندگان این راه و مبارزان راستین، که هرگز خیال ائتلاف با نیروى یک شیطان ، براى کوبیدن شیطان دیگر به خود راه ندهند، و به شرق و غرب تمایل نیابند، و جز در صراط مستقیم که جاده امت وسط است گام بر ندارند.
* * *
1 ـ «بحار الانوار»، جلد 12، صفحه 230 ـ تفسیر «صافى»، جلد 3، صفحه 21 (مؤسسه الهادى).
2 ـ «مجمع البیان»، جلد 5، صفحه 235، ذیل آیه مورد بحث ـ تفسیر «نور الثقلین»، جلد 2، صفحه 427 (چاپ اسماعیلیان).
3 ـ «مجمع البیان»، جلد 5، صفحه 235 ـ «مستدرک الوسائل»، جلد 11، صفحه 222، حدیث 1281 ـ 3 (چاپ آل البیت) با اندکى تفاوت ـ «بحار الانوار»، جلد 12، صفحه 246، حدیث 12 و جلد 68، صفحه 113 ـ تفسیر «عیاشى»، جلد 2، صفحه 176، حدیث 23 (چاپ علمیه)، با اندکى تفاوت ـ تفسیر «نور الثقلین»، جلد 2، صفحه 428 (چاپ مؤسسه اسماعیلیان)، با اندکى تفاوت.
4 ـ براى توضیح بیشتر درباره سال هاى زندان یوسف(علیه السلام) به تفسیر «المنار»، «قرطبى»، «المیزان» و 0«فخر رازى» مراجعه شود.
5 ـ آیه مورد بحث ـ ص، آیه 65 ـ زمر، آیه 4.
6 ـ آیه مورد بحث ـ انعام، آیه 57 ـ یوسف، آیه 67.
7 ـ آیه مورد بحث ـ توبه، آیه 36 ـ روم، آیه 30.