الإسراء

وَمَا مَنَعَ النَّاسَ أَن يُؤْمِنُوا إِذْ جَاءَهُمُ الْهُدَىٰ إِلَّا أَن قَالُوا أَبَعَثَ اللَّهُ بَشَرًا رَّسُولًا 94

 

94وَ ما مَنَعَ النّاسَ أَنْ یُؤْمِنُوا إِذْ جاءَهُمُ الْهُدى إِلاّ أَنْ قالُوا أَ بَعَثَ اللّهُ بَشَراً رَسُولاً

95قُلْ لَوْ کانَ فِی الاْ َرْضِ مَلائِکَةٌ یَمْشُونَ مُطْمَئِنِّینَ لَنَزَّلْنا عَلَیْهِمْ مِنَ السَّماءِ مَلَکاً رَسُولاً

 

ترجمه:

94 ـ تنها چیزى که بعد از آمدن هدایت مانع شد مردم ایمان بیاورند، این بود که (از روى نادانى و بى خبرى) گفتند: «آیا خداوند بشرى را به عنوان رسول فرستاده است»؟!

95 ـ بگو: «(حتى) اگر در روى زمین فرشتگانى (زندگى مى کردند، و) با آرامش گام برمى داشتند، ما فرشته اى را به عنوان رسول، بر آنها مى فرستادیم»! (چرا که راهنماى هر گروهى باید از جنس خودشان باشد).

 

تفسیر:

بهانه همگونى!

در آیات گذشته، سخن از بهانه جوئى مشرکان در زمینه توحید بود، و در آیات مورد بحث، به بهانه همگونى اشاره کرده مى گوید:

«تنها چیزى که مانع شد مردم بعد از آمدن هدایت، ایمان بیاورند این بود که، مى گفتند: آیا خدا انسانى را به عنوان پیامبر برانگیخته» (وَ ما مَنَعَ النّاسَ أَنْ یُؤْمِنُوا إِذْ جاءَهُمُ الْهُدى إِلاّ أَنْ قالُوا أَ بَعَثَ اللّهُ بَشَراً رَسُولاً).

آیا باور کردنى است که: این مقام والا و بسیار مهم بر عهده انسانى گذارده شود؟

آیا نباید این رسالت عظیم بر دوش نوع برترى همچون فرشتگان بگذارند. تا از عهده آن به خوبى برآید، انسان خاکى کجا و رسالت الهى کجا؟ افلاکیان شایسته این مقام اند، نه خاکیان!.

این منطق سست و بى پایه، مخصوص بیک گروه و دو گروه نبود، بلکه شاید اکثر افراد بى ایمان، در طول تاریخ در برابر پیامبران به آن توسّل جسته اند:

قوم نوح در مخالفت خود با این پیامبر بزرگ فریاد مى زدند: ما هذا إِلاّ بَشَرٌ مِثْلُکُمْ:

«این تنها انسانى همانند شما است».(1)

قوم بى ایمان معاصر «هود» مى گفتند: ما هذا إِلاّ بَشَرٌ مِثْلُکُمْ یَأْکُلُ مِمّا تَأْکُلُونَ مِنْهُ وَ یَشْرَبُ مِمّا تَشْرَبُونَ:

«این انسانى همانند شما است، از آنچه مى خورید مى خورد و از آنچه مى نوشید مى نوشد».(2)

حتى اضافه مى کردند: «اگر شما از بشرى همانند خودتان اطاعت کنید زیان کارید» (وَ لَئِنْ أَطَعْتُمْ بَشَراً مِثْلَکُمْ إِنَّکُمْ إِذاً لَخاسِرُونَ).(3)

عین این ایراد را به پیامبر اسلام(صلى الله علیه وآله) نیز کرده، مى گفتند: ما لِهذَا الرَّسُولِ یَأْکُلُ الطَّعامَ وَ یَمْشِی فِی الاْ َسْواقِ لَوْ لا أُنْزِلَ إِلَیْهِ مَلَکٌ فَیَکُونَ مَعَهُ نَذِیراً:

«چرا این پیامبر غذا مى خورد، و در بازارها راه میرود؟ لااقل چرا فرشته اى همراه او نازل نشده که همراه او مردم را انذار کند»؟.(4)

* * *

در آیه بعد، قرآن در یک جمله کوتاه و روشن پاسخ پر معنائى به همه آنها داده مى گوید: «بگو حتى اگر در روى زمین، فرشتگانى بودند که: با آرامش گام مى زدند، ما از آسمان فرشته اى را به عنوان پیامبر بر آنها نازل مى کردیم» (قُلْ لَوْ کانَ فِی الاْ َرْضِ مَلائِکَةٌ یَمْشُونَ مُطْمَئِنِّینَ لَنَزَّلْنا عَلَیْهِمْ مِنَ السَّماءِ مَلَکاً رَسُولاً).

یعنى همواره رهبر باید از جنس پیروانش باشد، انسان براى انسان ها، و فرشته براى فرشتگان.

دلیل همگونى رهبر و پیروان نیز روشن است; زیرا از یکسو، مهم ترین بخش تبلیغى یک رهبر، بخش تبلیغى عملى او است: همان الگو بودن و اسوه بودن، و این تنها در صورتى ممکن است که: داراى همان غرائز و احساسات، و همان ساختمان جسمى و روحى باشد، و گرنه پاکى فرشته اى که نه شهوت جنسى دارد، نه نیاز به مسکن و لباس و غذا، و نه سایر غرائز انسانى در آن، موجود است، هیچ گاه نمى تواند سرمشقى براى انسان ها باشد.

بلکه، مردم مى گویند: او از دل ما خبر ندارد، و نمى داند چه طوفان هائى بر اثر شهوت و غضب در روح ما جریان دارد، او تنها براى دل خودش سخنى مى گوید، او اگر احساسات ما را داشت مثل ما بود یا بدتر! اعتبارى به حرف هاى او نیست!.

اما هنگامى که رهبرى همچون على(علیه السلام) بگوید: إِنَّما هِیَ نَفْسِی أَرُوضُها بِالتَّقْوى لِتَأْتِیَ آمِنَةً یَوْمَ الْخَوْفِ الاْ َکْبَرِ:

«من هم نفسى همچون شما دارم اما به وسیله تقوا آن را مهار مى کنم تا در روز قیامت در امن و امان باشد»(5) در چنین حالتى مى تواند الگو و اسوه باشد.

از سوى دیگر، رهبر باید همه دردها، نیازها، و خواسته هاى پیروان خود را به خوبى درک کند، تا براى درمان و پاسخگوئى به آن آماده باشد، و مشمول گفته شاعر: «آگه نئى از حال من، مشکل همین است» نگردد.

مخصوصاً به همین دلیل، پیامبران از میان توده هاى مردم برخاسته اند، و دوران هائى از سخت ترین نوع زندگى را غالباً تحمل کرده اند، تا همه تلخى هاى زندگى را بچشند و حقایق دردناک را لمس کنند و خود را براى درمان آنها آماده و مهیا سازند.

* * *

نکته ها:

1 ـ جمله «وَ ما مَنَعَ النّاسَ...» مى گوید: تنها مانع ایمان آنها همین بهانه جوئى بوده، ولى این تعبیر، دلیل بر انحصار نیست بلکه براى تأکید و بیان اهمیت موضوع است.

2 ـ تعبیر به «مَلائِکَةٌ یَمْشُونَ مُطْمَئِنِّینَ» در میان مفسران مورد بحث واقع شده، و تفسیرهاى متعددى براى آن گفته اند:

بعضى آن را اشاره به گفتار عرب جاهلى دانسته اند که، مى گفتند: ما در این جزیره ساکن بودیم، و زندگى آرامى داشتیم، محمّد آمد آرامش ما را بر هم زد، قرآن مى گوید: حتى اگر فرشتگانى در زمین بودند و چنین آرامش کاذبى را که مدعى هستند، داشتند ما پیامبرى از جنس خودشان براى آنها مى فرستادیم.

بعضى دیگر آن را به معنى «اطمینان به دنیا و لذات آن و کناره گیرى از هر گونه آئین و مذهب» تفسیر کرده اند.

و سرانجام بعضى آن را به معنى «سکونت و توطّن» در زمین گرفته اند.

ولى این احتمال قوى به نظر مى رسد که: منظور آن است: حتى اگر فرشتگان، در زمین زندگى مى کردند، و زندگى آرام، خالى از تصادم، خصومت و کشمکش داشتند، باز هم نیاز به وجود رهبرى از جنس خود پیدا مى کردند; چرا که ارسال پیامبران تنها براى پایان دادن به ناآرامى ها و ایجاد آرامش در زندگى مادّى نیست، بلکه همه اینها مقدمه اى است براى پیمودن راه تکامل و پرورش، در زمینه هاى معنوى و انسانى و این نیاز به رهبر الهى دارد.

3 ـ «علامه طباطبائى» در تفسیر «المیزان» از کلمه «أرض» در آیه فوق، چنین استفاده مى کند: طبیعت زندگى مادى در روى زمین، طبیعت نیاز به وجود پیامبر است، و بدون آن زندگى هرگز سامان نمى پذیرد.

علاوه، این کلمه را اشاره لطیفى به مسأله جاذبه زمین مى داند; چرا که راه رفتن توأم با آرامش و اطمینان، بدون وجود آن امکان پذیر نیست.

* * *


1 ـ مؤمنون، آیه 24.

2 ـ مؤمنون، آیه 33.

3 ـ مؤمنون، آیه 34.

4 ـ فرقان، آیه 7.

5 ـ «نهج البلاغه»، نامه 45.