الأحزاب
مَّا كَانَ مُحَمَّدٌ أَبَا أَحَدٍ مِّن رِّجَالِكُمْ وَلَٰكِن رَّسُولَ اللَّهِ وَخَاتَمَ النَّبِيِّينَ ۗ وَكَانَ اللَّهُ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمًا 40
40ما کانَ مُحَمَّدٌ أَبا أَحَد مِنْ رِجالِکُمْ وَ لکِنْ رَسُولَ اللّهِ وَ خاتَمَ النَّبِیِّینَ وَ کانَ اللّهُ بِکُلِّ شَیْء عَلِیماً
ترجمه:
40 ـ محمد پدر هیچ یک از مردان شما نبوده و نیست; ولى رسول خدا و ختم کننده و آخرین پیامبران است; و خداوند به همه چیز آگاه است!
تفسیر:
مسأله خاتمیت
این آیه، آخرین سخنى است که خداوند، در ارتباط با مسأله ازدواج پیامبر(صلى الله علیه وآله) با همسر مطلقه «زید» براى شکستن یک سنت غلط جاهلى، بیان مى دارد، و جواب کوتاه و فشرده اى است به عنوان آخرین جواب، و ضمنا حقیقت مهم دیگرى را که مسأله خاتمیت است به تناسب خاصى در ذیل آن بیان مى کند.
نخست مى فرماید: «محمّد پدر هیچ یک از مردان شما نبود» (ما کانَ مُحَمَّدٌ أَبا أَحَد مِنْ رِجالِکُمْ).
نه «زید» و نه دیگرى، و اگر یک روز، نام پسر محمّد بر او گذاردند، این تنها یک عادت و سنت بود که با ورود اسلام و نزول قرآن بر چیده شد، نه یک رابطه طبیعى و خویشاوندى.
البته، پیامبر فرزندان حقیقى به نام «قاسم»، و «عبداللّه» ملقب به «طیب»، «طاهر» و «ابراهیم» داشت،(1) ولى طبق نقل مورخان، همه آنها قبل از بلوغ، چشم از جهان بستند، و لذا نام «رجال» (مردان) بر آنها اطلاق نشد.(2)
امام حسن و امام حسین(علیهما السلام) که آنها را فرزندان پیامبر(صلى الله علیه وآله) مى خواندند، گرچه به سنین بالا رسیدند، ولى به هنگام نزول این آیه، هنوز کودک بودند، بنابراین، جمله «ما کانَ مُحَمَّدٌ أَبا أَحَد مِنْ رِجالِکُمْ» که به صورت فعل ماضى آمده است به طور قطع در آن هنگام در حق همه، صادق بوده است.
و اگر در بعضى از تعبیرات خود پیامبر(صلى الله علیه وآله) مى خوانیم: أَنَا وَ عَلِىٌّ أَبَوا هذِهِ الأُمَّةِ: «من و على پدران این امتیم»(3) مسلماً منظور پدر نسبى نبوده بلکه ابوت ناشى از تعلیم و تربیت و رهبرى بوده است.
با این حال، ازدواج با همسر مطلقه «زید» که قرآن فلسفه آن را صریحاً شکستن سنتهاى نادرست ذکر کرده، چیزى نبود که باعث گفتگو در میان این و آن شود، و یا بخواهند آن را دستاویز براى مقاصد سوء خود کنند.
سپس مى افزاید: ارتباط پیامبر(صلى الله علیه وآله) با شما تنها از ناحیه رسالت و خاتمیت مى باشد «او رسول اللّه و خاتم النبیین است» (وَ لکِنْ رَسُولَ اللّهِ وَ خاتَمَ النَّبِیِّینَ).
بنابراین، صدر آیه، ارتباط نسبى را به طور کلى قطع مى کند، و ذیل آیه، ارتباط معنوى ناشى از رسالت و خاتمیت را، اثبات مى نماید، و از اینجا پیوند صدر و ذیل روشن مى شود.
از این گذشته، اشاره به این حقیقت نیز دارد که: در عین حال، علاقه او فوق علاقه یک پدر به فرزند است; چرا که علاقه او، علاقه رسول به امت مى باشد، آن هم رسولى که مى داند، بعد از او پیامبر دیگرى نخواهد آمد، و باید آنچه مورد نیاز امت است، تا دامنه قیامت براى آنها با دقت و با نهایت دلسوزى، پیش بینى کند.
و البته، خداوند عالم و آگاه، همه آنچه را در این زمینه لازم بوده، در اختیار او گذارده، از اصول و فروع و کلیات و جزئیات در تمام زمینه ها، و لذا در پایان آیه مى فرماید: «خداوند به هر چیز عالم و آگاه بوده و هست» (وَ کانَ اللّهُ بِکُلِّ شَیْء عَلِیماً).
این نکته نیز، قابل توجه است که، خاتم انبیاء بودن، به معنى «خاتم المرسلین» بودن نیز هست، و این که: بعضى از دین سازان عصر ما، براى مخدوش کردن مسأله خاتمیت، به این معنى چسبیده اند که: قرآن، پیامبر اسلام(صلى الله علیه وآله) را خاتم انبیاء شمرده، نه «خاتم رسولان»، این یک اشتباه بزرگ است، چرا که اگر کسى خاتم انبیاء شد، به طریق اولى خاتم رسولان نیز هست; زیرا مرحله «رسالت» مرحله اى است فراتر از مرحله «نبوت» (دقت کنید).
این سخن، درست به این مى ماند که: بگوئیم: فلان کس در سرزمین «حجاز» نیست، چنین کسى مسلماً در «مکّه» نخواهد بود، اما اگر بگوئیم در «مکّه» نیست، ممکن است در نقطه دیگرى از «حجاز» باشد، بنابراین اگر پیامبر را «خاتم المرسلین» مى نامید، ممکن بود «خاتم انبیاء» نباشد، اما وقتى مى گوید او «خاتم انبیاء» است، مسلماً «خاتم رسولان» نیز خواهد بود، و به تعبیر مصطلح نسبت «نبى» و «رسول» نسبت «عموم و خصوص مطلق» است (باز هم دقت کنید).
* * *
نکته ها:
1 ـ «خاتم» چیست؟
«خاتم» (بر وزن حاتم) آن گونه که ارباب لغت گفته اند، به معنى چیزى است که به وسیله آن پایان داده مى شود، و نیز به معنى چیزى آمده است که با آن اوراق و مانند آن را مهر مى کنند.
در گذشته، و امروز این امر معمول بوده و هست که وقتى مى خواهند دَرِ نامه یا ظرف، یا خانه اى را ببندند و کسى آن را باز نکند، روى در، یا روى قفل آن ماده چسبنده اى مى گذارند، و روى آن مهرى مى زنند که امروز از آن تعبیر به «لاک و مُهر» مى شود.
و این به صورتى است که براى گشودن آن حتماً باید «مُهر» و آن شىء چسبنده شکسته شود، «مُهرى» را که بر این گونه اشیاء مى زنند «خاتم» مى گویند، و از آنجا که در گذشته، گاهى از گِلهاى سفت و چسبنده براى این مقصد استفاده مى کردند، لذا در متون بعضى از کتب معروف لغت، در معنى «خاتم» مى خوانیم: «ما یُوْضَعُ عَلَى الطِّیْنَة» (چیزى بر گل مى زنند).(4)
اینها همه، به خاطر آن است که: این کلمه از ریشه «ختم» به معنى «پایان» گرفته شده، و از آنجا که این کار (مهر زدن) در خاتمه و پایان قرار مى گیرد نام «خاتم» بر وسیله آن گذارده شده است.
و اگر مى بینیم، یکى از معانى «خاتم» انگشتر است، آن نیز به خاطر همین است که نقش مهرها را معمولاً روى انگشترهایشان مى کندند، و به وسیله انگشتر، نامه ها را مهر مى کردند، لذا در حالات پیامبر(صلى الله علیه وآله) و ائمه هدى(علیهم السلام) و شخصیتهاى دیگر از جمله مسائلى که مطرح مى شود، نقش خاتم آنها است.
مرحوم «کلینى» در «کافى» از امام صادق(علیه السلام) چنین نقل مى کند: اِنَّ خاتَمَ رَسُولِ اللّهِ(صلى الله علیه وآله) کانَ مِنْ فِضَّة نَقْشُهُ مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللّهِ(صلى الله علیه وآله): «انگشتر پیامبر از نقره بود و نقش آن محمّد رسول اللّه بود».(5)
در بعضى از تواریخ آمده است: یکى از حوادث سال ششم هجرى این بود که پیامبر، انگشتر نقش دارى براى خود انتخاب فرمود، و این به خاطر آن بود که: به او عرض کردند: پادشاهان، نامه هاى بدون «مُهر» را نمى خوانند.(6)
در کتاب «طبقات» نیز آمده است: هنگامى که پیامبر گرامى اسلام(صلى الله علیه وآله) تصمیم گرفت دعوت خود را گسترش دهد، و به پادشاهان و سلاطین روى زمین نامه بنویسد، دستور داد: انگشترى برایش ساختند که، روى آن «محمّد رسول اللّه» حک شده بود، و نامه هاى خود را با آن مهر مى کرد.(7)
با این بیان، به خوبى روشن مى شود که «خاتم» گر چه امروز به انگشتر تزیینى نیز اطلاق مى شود، ولى ریشه اصلى آن، از «ختم» به معنى «پایان» گرفته شده است و در آن روز، به انگشترى هائى مى گفتند که: با آن نامه ها را مهر مى کردند.
به علاوه، این ماده در قرآن مجید در موارد متعددى به کار، رفته، و در همه جا به معنى پایان دادن و مهر نهادن است، مانند: اَلْیَوْمَ نَخْتِمُ عَلى أَفْواهِهِمْ وَ تُکَلِّمُنا أَیْدِیهِمْ: «امروز ـ روز قیامت ـ مهر بر دهانشان مى نهیم و دستهاى آنها با ما سخن مى گوید».(8)
و نیز در جائى دیگر مى خوانیم: خَتَمَ اللّهُ عَلى قُلُوبِهِمْ وَ عَلى سَمْعِهِمْ وَ عَلى أَبْصارِهِمْ غِشاوَةٌ: «خداوند بر دلها و گوشهاى آنها (منافقان) مهر نهاده (به گونه اى که هیچ حقیقتى در آن نفوذ نمى کند) و بر چشمهاى آنها پرده اى است»(9).
از اینجا، معلوم مى شود، آنها که در دلالت آیه مورد بحث بر خاتمیت پیامبر اسلام(صلى الله علیه وآله) و پایان گرفتن سلسله انبیاء، به وسیله او، وسوسه کرده اند، به کلى از معنى این واژه بى اطلاع بوده اند، و یا خود را به بى اطلاعى زده اند، و گرنه، هر کس کمترین اطلاعى از ادبیات عرب داشته باشد، مى داند کلمه «خاتم النبیین» به وضوح دلالت بر معنى خاتمیت دارد.
وانگهى اگر غیر از این تفسیر، براى آیه گفته شود، مفهوم سبک و بچه گانه اى پیدا خواهد کرد، مثل این که بگوئیم: پیامبر اسلام(صلى الله علیه وآله) انگشترى پیامبران بود یعنى زینت پیامبران محسوب مى شد، زیرا مى دانیم انگشتر یک ابزار ساده براى انسان است، و هرگز در ردیف خود انسان نخواهد بود، و اگر آیه را چنین تفسیر کنیم، مقام پیامبر اسلام(صلى الله علیه وآله) را فوق العاده تنزل داده ایم، گذشته از این که، با معنى لغوى سازگار نیست. لذا، این واژه، در تمام قرآن (در 8 مورد) که این ماده به کار رفته، همه جا به معنى «پایان دادن و مهر نهادن» آمده است.
* * *
2 ـ دلائل خاتمیت پیامبر اسلام(صلى الله علیه وآله)
دیگر، روشن مى سازد.
آیات دیگرى که عمومیت دعوت پیامبر اسلام(صلى الله علیه وآله) را براى جهانیان اثبات مى کند، مانند: تَبارَکَ الَّذِی نَزَّلَ الْفُرْقانَ عَلى عَبْدِهِ لِیَکُونَ لِلْعالَمِینَ نَذِیراً: «جاوید و پر برکت است، خداوندى که قرآن را بر بنده اش نازل کرد، تا تمام اهل جهان را انذار کند».(10)
و مانند: وَ ما أَرْسَلْناکَ إِلاّ کَافَّةً لِلنّاسِ بَشِیراً وَ نَذِیراً: «ما تو را جز براى عموم مردم، به عنوان بشارت و انذار، نفرستادیم».(11)
و آیه: قُلْ یا أَیُّهَا النّاسُ إِنِّی رَسُولُ اللّهِ إِلَیْکُمْ جَمِیعاً: «بگو: اى مردم! من فرستاده خدا به همه شما هستم».(12)
وسعت مفهوم «عالمین» و «ناس» و «کافة» نیز مؤید این معنى است.
از این گذشته، اجماع علماء اسلام از یکسو، و ضرورى بودن این مسأله در میان مسلمین از سوى دیگر، و روایات فراوانى که از پیامبر و دیگر پیشوایان اسلام رسیده از سوى سوم، مطلب را روشنتر مى سازد که به عنوان نمونه به ذکر چند روایت زیر قناعت مى کنیم!
1 ـ در حدیث معروفى از پیامبر(صلى الله علیه وآله) مى خوانیم: حَلالِی حَلالٌ إِلَى یَوْمِ الْقِیَامَةِ وَ حَرَامِی حَرَامٌ إِلَى یَوْمِ الْقِیَامَةِ: «حلال من تا روز قیامت حلال است و حرام من تا روز قیامت حرام».(13)
این تعبیر، بیانگر ادامه این شریعت تا پایان جهان مى باشد.
گاهى، حدیث فوق به صورت: حَلالُ مُحَمَّد حَلالٌ أَبَداً إِلَى یَوْمِ الْقِیَامَةِ وَ حَرَامُهُ حَرَامٌ أَبَداً إِلَى یَوْمِ الْقِیَامَةِ لایَکُونُ غَیْرُهُ وَ لایَجِیءُ غَیْرُهُ: «حلال محمّد همیشه تا روز قیامت حلال است و حرام او همیشه تا قیامت حرام است، غیر آن نخواهد بود و غیر او نخواهد آمد» نیز نقل شده است.(14)
2 ـ حدیث معروف «منزلت» که در کتب مختلف شیعه و اهل سنت در مورد على(علیه السلام) و داستان ماندن او به جاى پیامبر(صلى الله علیه وآله) در «مدینه» به هنگام رفتن رسول خدا(صلى الله علیه وآله)، به سوى جنگ «تبوک» آمده، نیز کاملاً مسأله خاتمیت را روشن مى کند، زیرا در این حدیث مى خوانیم: پیامبر(صلى الله علیه وآله) به على(علیه السلام) فرمود: أَنْتَ مِنِّی بِمَنْزِلَةِ هَارُونَ مِنْ مُوسَى إِلاّ أَنَّهُ لا نَبِیَّ بَعْدِی: «تو نسبت به من، به منزله هارون نسبت به موسى هستى، جز این که: بعد از من پیامبرى نیست» (بنابراین تو همه منصبهاى هارون نسبت به موسى را دارى جز نبوّت).(15)
3 ـ این حدیث نیز مشهور است و در بسیارى از منابع اهل سنت نقل شده که فرمود: مَثَلِى وَ مَثَلُ الأَنْبِیاءِ کَمَثَلِ رَجُل بَنى بُنْیاناً فَأَحْسَنَهُ وَ أَجْمَلَهُ، فَجَعَلَ النّاسُ یَطِیْفُونَ بِهِ یَقُولُونَ ما رَأَیْنا بُنْیاناً أَحْسَنَ مِنْ هذا اِلاّ هذِهِ اللَّبِنَةَ، فَکُنْتُ أَنَا تِلْکَ اللَّبِنَةَ:
«مثل من در مقایسه با انبیاء پیشین، همانند مردى است که بنائى بسیار زیبا و جالب بسازد، مردم گرد آن بگردند، و بگویند: بنائى زیباتر از این نیست، جز این که جاى یک خشت آن خالى است، و من همان خشت آخرینم»!.
این حدیث، در «صحیح مسلم» به عبارات مختلف و از روات متعدد نقل شده، حتى در یک مورد در ذیل آن این جمله آمده است: «وَ أَنَا خاتَمُ النَّبِیِّین».
و در حدیث دیگرى، در ذیل آن مى خوانیم: جِئْتُ فَخَتَمْتُ الأَنْبِیاءَ: «آمدم و پیامبران را پایان دادم».(16)
و نیز در «صحیح بخارى» (کتاب المناقب) و «مسند احمد حنبل»، و «صحیح ترمذى»، و «نسائى» و کتب دیگر نقل شده، و از احادیث بسیار معروف و مشهور است و مفسران شیعه و اهل سنت مانند «طبرسى» در «مجمع البیان» و «قرطبى» در تفسیرش آن را در ذیل آیه مورد بحث آورده اند.
4 ـ در بسیارى از خطبه هاى «نهج البلاغه» نیز خاتمیت پیامبر اسلام(صلى الله علیه وآله)صریحاً آمده است، از جمله در خطبه 173 در توصیف پیامبر اسلام(صلى الله علیه وآله) چنین مى خوانیم: أَمِینُ وَحْیِهِ وَ خَاتَمُ رُسُلِهِ وَ بَشِیرُ رَحْمَتِهِ وَ نَذِیرُ نِقْمَتِهِ: «او (محمّد) امین وحى خدا، و خاتم پیامبران، و بشارت دهنده رحمت و انذار کننده از عذاب او بود».
و در خطبه 133 چنین آمده است: أَرْسَلَهُ عَلَى حِینِ فَتْرَة مِنَ الرُّسُلِ وَ تَنَازُع مِنَ الأَلْسُنِ فَقَفَّى بِهِ الرُّسُلَ وَ خَتَمَ بِهِ الْوَحْیَ: «او را پس از یک دوران فترت بعد از پیامبران گذشته فرستاد به هنگامى که میان مذاهب مختلف، نزاع در گرفته بود به وسیله او سلسله نبوت را تکمیل کرده و وحى را با او ختم نمود».
و در خطبه نخستین «نهج البلاغه» بعد از شمردن برنامه هاى انبیاء و پیامبران پیشین مى فرماید: إِلَى أَنْ بَعَثَ اللَّهُ سُبْحَانَهُ مُحَمَّداً رَسُولَ اللَّهِ(صلى الله علیه وآله)لِإِنْجَازِ عِدَتِهِ وَ إِتْمَامِ نُبُوَّتِهِ: «تا زمانى که خداوند سبحان محمّد(صلى الله علیه وآله) رسولش را براى تحقق بخشیدن به وعده هایش، و پایان دادن سلسله نبوتش مبعوث فرمود».
5 ـ و در پایان خطبه حجة الوداع همان خطبه اى که پیامبر اسلام(صلى الله علیه وآله) در آخرین حج و آخرین سال عمر مبارکش، به عنوان یک وصیت نامه جامع، براى مردم بیان کرد نیز مسأله خاتمیت صریحاً آمده است آنجا که مى فرماید: أَلا فَلْیُبَلِّغْ شاهِدُکُمْ غائِبَکُمْ لا نَبِىَّ بَعْدِى وَ لا أُمَّةَ بَعْدَکُمْ: «حاضران به غائبان این سخن را برسانند که بعد از من پیامبرى نیست، و بعد از شما امتى نخواهد بود».
سپس دستهاى خود را به سوى آسمان بلند کرد آن چنان که سفیدى زیر بغلش نمایان گشت و عرضه داشت: اللّهُمَّ اشهَدْ أَنِّى قَدْ بَلَّغْتُ: «خدایا گواه باش! که من آنچه را باید بگویم گفتم».(17)
6 ـ در حدیث دیگرى که در کتاب «کافى» از امام صادق(علیه السلام) آمده، چنین مى خوانیم: إِنَّ اللَّهَ عَزَّ ذِکْرُهُ خَتَمَ بِنَبِیِّکُمُ النَّبِیِّینَ فَلَا نَبِیَّ بَعْدَهُ أَبَداً وَ خَتَمَ بِکِتَابِکُمُ الْکُتُبَ فَلا کِتَابَ بَعْدَهُ أَبَداً:
«خداوند با پیامبر شما سلسله انبیاء را ختم کرد، بنابراین، هرگز بعد از او پیامبرى نخواهد آمد، و با کتاب آسمانى شما کتب آسمانى را پایان داد پس کتابى هرگز بعد از آن نازل نخواهد گشت».(18)
حدیث در این زمینه در منابع اسلامى بسیار زیاد است، به طورى که در کتاب «معالم النبوة» 135 حدیث از کتب علماء اسلام از شخص پیامبر(صلى الله علیه وآله) و پیشوایان بزرگ اسلام در این زمینه جمع آورى شده است.(19)
* * *
3 ـ پاسخ به چند سؤال
1 ـ خاتمیت چگونه با سیر تکاملى انسان سازگار است؟
نخستین سؤالى که در این بحث مطرح مى شود این است که: مگر جامعه انسانیت ممکن است متوقف شود؟ مگر سیر تکاملى بشر حد و مرزى دارد؟ مگر با چشم خود نمى بینیم که انسان هاى امروز در مرحله اى بالاتر از علم و دانش، و فرهنگ، نسبت به گذشته قرار دارند؟.
با این حال، چگونه ممکن است دفتر نبوت به کلى بسته شود، و انسان در این سیر تکاملیش از رهبرى پیامبران تازه محروم گردد؟
پاسخ این سؤال با توجه به یک نکته روشن مى شود، و آن این که: گاه انسان به مرحله اى از بلوغ فکرى و فرهنگى مى رسد که مى تواند با استفاده مستمر از اصول و تعلیماتى که نبى خاتم، به طور جامع در اختیار او گذارده، راه را ادامه دهد، بى آن که احتیاج به شریعت تازه اى داشته باشد.
این درست به آن مى ماند که: انسان در مقاطع مختلف تحصیلى، در هر مقطع نیاز به معلم و مربى جدید دارد تا دورانهاى مختلف را بگذراند، اما هنگامى که به مرحله دکترا رسید، و مجتهد و صاحب نظر در علم یا علوم مختلفى گردید، در اینجا دیگر به تحصیلات خود نزد استاد جدیدى ادامه نمى دهد، بلکه به اتکاء آنچه از محضر اساتید پیشین، و مخصوصاً استاد اخیر دریافته، به بحث و تحقیق و مطالعه و بررسى مى پردازد، و مسیر تکاملى خود را ادامه مى دهد، و به تعبیر دیگر نیازها و مشکلات راه را با آن اصول کلى که از آخرین استاد در دست دارد حل مى کند.
بنابراین، لزومى ندارد با گذشت زمان همواره دین و آئین تازه اى پا به عرصه وجود بگذارد (دقت کنید).
و به تعبیر دیگر، انبیاى پیشین براى این که انسان بتواند در این راه پر نشیب و فرازى که به سوى تکامل دارد، پیش برود هر کدام قسمتى از نقشه این مسیر را در اختیار او گذاردند، تا این شایستگى را پیدا کرد که نقشه کلى و جامع تمام راه را، به وسیله آخرین پیامبر، از سوى خداوند بزرگ، در اختیار او بگذارد.
بدیهى است، با دریافت نقشه کلى و جامع، نیازى به نقشه دیگر نخواهد بود، و این در حقیقت، بیان همان تعبیرى است که در روایات خاتمیت آمده، و پیامبر اسلام را آخرین آجر، یا گذارنده آخرین آجر کاخ زیبا و مستحکم رسالت شمرده است.
اینها همه، در مورد عدم نیاز به دین و آئین جدید است، اما مسأله رهبرى و امامت که همان نظارت کلى بر اجراى این اصول و قوانین و دستگیرى از واماندگان در راه مى باشد، مسأله دیگرى است که انسان، هیچ وقت از آن بى نیاز نخواهد بود.
به همین دلیل، پایان یافتن سلسله نبوت هرگز به معنى پایان یافتن سلسله امامت نخواهد بود، چرا که «تبیین» و «توضیح این اصول» و «عینیت بخشیدن و تحقق خارجى آنها» بدون استفاده از وجود یک رهبر معصوم الهى ممکن نیست.
* * *
2 ـ قوانین ثابت چگونه با نیازهاى متغیر مى سازد؟
گذشته از مسأله سیر تکاملى بشر، که در سؤال اول مطرح بود، سؤال دیگرى نیز در اینجا عنوان مى شود، و آن این که: مى دانیم مقتضیات زمانها و مکانها متفاوتند، و به تعبیر دیگر، نیازهاى انسان دائماً در تغییر است، در حالى که شریعت خاتم قوانین ثابتى دارد، آیا این قوانین ثابت مى تواند پاسخگوى نیازهاى متغیر انسان در طول زمان بوده باشد؟
این سؤال را نیز با توجه به نکته زیر، مى توان به خوبى پاسخ گفت و آن این که:
اگر تمام قوانین اسلام جنبه جزئى داشت و براى هر موضوعى حکم کاملاً مشخص و جزئى تعیین کرده بود، جاى این سؤال بود، اما با توجه به این که: در دستورات اسلام، یک سلسله اصول کلى و بسیار وسیع و گسترده وجود دارد که مى تواند بر نیازهاى متغیر منطبق شود، و پاسخگوى آنها باشد، دیگر جائى براى این ایراد نیست.
فى المثل، با گذشت زمان یک سلسله قراردادهاى جدید و روابط حقوقى در میان انسان ها پیدا مى شود که در عصر نزول قرآن، هرگز وجود نداشت، مثلاً در آن زمان چیزى به نام «بیمه» با شاخه هاى متعددش به هیچ وجه موجود نبود(20)و همچنین انواع شرکتهائى که در عصر و زمان ما بر حسب احتیاجات روز به وجود آمده.
ولى با این حال، یک اصل کلى در اسلام داریم که در آغاز سوره «مائده» به عنوان «لزوم وفاء به عهد و عقد»: یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا أَوْفُوا بِالْعُقُودِ: «اى کسانى که ایمان آورده اید به قرار دادهاى خود وفا کنید» آمده است و همه این قراردادها را مى تواند زیر پوشش خود قرار دهد، البته قیود و شروطى نیز، به صورت کلى براى این اصل کلى در اسلام آمده است که آنها را نیز باید در نظر گرفت.
بنابراین، قانون کلى در این زمینه ثابت است، هر چند مصداقهاى آن در تغییرند و هر روز ممکن است مصداق جدیدى براى آن پیدا شود.
مثال دیگر این که: ما قانون مسلّمى در اسلام داریم به نام «قانون لا ضرر» که به وسیله آن، مى توان هر حکمى را که سرچشمه ضرر و زیانى در جامعه اسلامى گردد، محدود ساخت، و بسیارى از نیازها را از این طریق بر طرف نمود.
گذشته از این، مسأله «لزوم حفظ نظام جامعه» و «وجوب مقدمه واجب» و مسأله «تقدیم اهم بر مهم» نیز مى تواند در موارد بسیار گسترده اى حلاّل مشکلات گردد.
علاوه بر همه اینها، اختیاراتى که به حکومت اسلامى از طریق «ولایت فقیه» واگذار شده، به او امکانات وسیعى براى گشودن مشکلها در چارچوب اصول کلى اسلام مى دهد.
البته، بیان هر یک از این امور، مخصوصاً با توجه به مفتوح بودن باب اجتهاد، (اجتهاد به معنى استنباط احکام الهى از مدارک اسلامى) نیاز به بحث فراوانى دارد که، پرداختن به آن ما را از هدف دور مى سازد، ولى با این حال آنچه در اینجا به طور اشاره آوردیم مى تواند پاسخگوى اشکال فوق باشد.
* * *
3 ـ چگونه انسان ها از فیض ارتباط با عالم غیب محروم مى شوند؟
سؤال دیگر این است که: نزول وحى و ارتباط با عالم غیب و ماوراء طبیعت علاوه بر این که: موهبت و افتخارى است براى جهان بشریت، روزنه امیدى براى همه مؤمنان راستین محسوب مى شود.
آیا قطع شدن این راه ارتباطى، و بسته شدن این روزنه امید، محرومیت بزرگى براى انسان هائى که بعد از رحلت پیامبر خاتم زندگى مى کنند محسوب نخواهد شد؟
پاسخ این سؤال نیز، با توجه به نکته زیر روشن مى شود و آن این که:
اولاً: وحى و ارتباط با عالم غیب وسیله اى است براى درک حقایق هنگامى که گفتنى ها گفته شد، و همه نیازمندیها تا دامنه قیامت در اصول کلى و تعلیمات جامع پیامبر خاتم، بیان گردید قطع این راه ارتباطى دیگر، مشکلى ایجاد نمى کند.
ثانیاً: آنچه بعد از ختم نبوت براى همیشه قطع مى شود، مسأله وحى براى شریعت تازه و یا تکمیل شریعت سابق است، نه هرگونه ارتباط با ماوراء جهان طبیعت، زیرا هم امامان با عالم غیب ارتباط دارند، و هم مؤمنان راستینى که بر اثر تهذیب نفس حجابها را از دل کنار زده اند و به مقام کشف و شهود نائل گشته اند.
فیلسوف معروف «صدر المتألهین شیرازى» در «مفاتیح الغیب» چنین مى گوید: وحى یعنى نزول فرشته بر گوش و دل، به منظور مأموریت و پیامبرى هر چند منقطع شده است، و فرشته اى بر کسى نازل نمى شود، و او را مأمور اجراى فرمانى نمى کند، زیرا به حکم «أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِیْنَکُم» آنچه از این راه باید به بشر برسد رسیده است، ولى باب الهام و اشراق، هرگز بسته نشده، و نخواهد شد، ممکن نیست این راه مسدود گردد.(21)
اصولاً، این ارتباط نتیجه ارتقاء نفس و پالایش روح و صفاى باطن است و ارتباطى به مسأله رسالت و نبوت ندارد، بنابراین، در هر زمان، مقدمات و شرائط آن حاصل گردد، این رابطه معنوى بر قرار خواهد گشت، و هیچ گاه نوع بشر از این فیض بزرگ محروم نبوده و نخواهد بود (دقت کنید).
* * *
1 ـ به «اسد الغابة» و سائر کتب تاریخ و رجال مراجعه شود.
2 ـ تفسیر «قرطبى» و تفسیر «المیزان»، ذیل آیه مورد بحث.
3 ـ «بحار الانوار»، جلد 16، صفحه 95.
4 ـ «لسان العرب» و «قاموس اللغة»، ماده «ختم» (الخاتَمُ ما یُوْضَعُ عَلَى الطِّیْنَة).
5 ـ این خبر را «بیهقى» نیز در «سنن»، جلد 10، صفحه 128 آورده است.
6 ـ «سفینة البحار»، جلد 1، صفحه 376.
7 ـ «طبقات کبرى»، جلد 1، صفحه 258.
8 ـ یس، آیه 65.
9 ـ بقره، آیه 7.
10 ـ فرقان، آیه 1.
11 ـ سبأ، آیه 28.
12 ـ اعراف، آیه 158.
13 ـ «بحار الانوار»، جلد دوم، صفحه 260، باب 31، حدیث 17.
14 ـ «اصول کافى»، جلد اول، باب البدع و الرأى و المقائیس، حدیث 19.
15 ـ این حدیث را «محب الدین طبرى» در «ذخائر العقبى»، صفحه 79 (طبع مکتبة القدس) و «ابن حجر» در «صواعق المحرقة»، صفحه 177 (طبع مکتبة القاهره) و «تاریخ بغداد»، جلد 7، صفحه 452 (طبع السعاده) و کتب دیگرى همچون «کنز العمال» و «منتخب کنز العمال» و «ینابیع المودّة» نقل کرده اند (براى توضیح بیشتر درباه حدیث منزلت به جلد ششم تفسیر «نمونه»، صفحه 346 مراجعه فرمائید).
16 ـ «صحیح مسلم»، جلد 4، صفحات 1790 و 1791، باب ذکر کونه(صلى الله علیه وآله) خاتم النبیین، از کتاب الفضائل.
17 ـ «بحار الانوار»، جلد 21، صفحه 381.
18 ـ «اصول کافى»، جلد اول، حدیث 3، باب فى ان الائمة بمن یشبهون ممن مضى و...
19 ـ «معالم النبوة»، بخش نصوص خاتمیت.
20 ـ البته در اسلام موضوعاتى شبیه به بیمه در محدوده خاصى وجود دارد مانند: مسأله «ضمان جریره» یا «تعلق دیه خطاى محض به عاقله» ولى همان گونه که گفتیم اینها فقط شباهتى به این مسأله دارند.
21 ـ «مفاتیح الغیب»، صفحه 13.
آیه فوق، گرچه براى اثبات این مطلب کافى است، ولى دلیل خاتمیت پیامبر اسلام(صلى الله علیه وآله) منحصر به آن نمى باشد، چه این که: هم آیات دیگرى در قرآن مجید به این معنى اشاره مى کند، و هم روایات فراوانى در این باره وارد شده است.
از جمله در آیه 19 سوره «انعام» مى خوانیم: وَ أُوحِیَ إِلَیَّ هذَا الْقُرْآنُ لِأُنْذِرَکُمْ بِهِ وَ مَنْ بَلَغَ: «این قرآن بر من وحى شده، تا شما و تمام کسانى را که این قرآن به آنها مى رسد انذار کنم» (و به سوى خدا دعوت نمایم).
وسعت مفهوم تعبیر «وَ مَنْ بَلَغَ» (تمام کسانى که این سخن به آنها مى رسد) رسالت جهانى قرآن و پیامبر اسلام(صلى الله علیه وآله) را از یکسو، و مسأله خاتمیت را از سوى