الأحزاب

وَدَاعِيًا إِلَى اللَّهِ بِإِذْنِهِ وَسِرَاجًا مُّنِيرًا 46

45یا أَیُّهَا النَّبِیُّ إِنّا أَرْسَلْناکَ شاهِداً وَ مُبَشِّراً وَ نَذِیراً

46وَ داعِیاً إِلَى اللّهِ بِإِذْنِهِ وَ سِراجاً مُنِیراً

47وَ بَشِّرِ الْمُؤْمِنِینَ بِأَنَّ لَهُمْ مِنَ اللّهِ فَضْلاً کَبِیراً

48وَ لاتُطِعِ الْکافِرِینَ وَ الْمُنافِقِینَ وَ دَعْ أَذاهُمْ وَ تَوَکَّلْ عَلَى اللّهِ وَ کَفى بِاللّهِ وَکِیلاً

 

ترجمه:

45 ـ اى پیامبر! ما تو را به عنوان گواه، و بشارت دهنده و انذار کننده فرستادیم!

46 ـ و تو را دعوت کننده به سوى خدا به فرمان او قراردادیم و چراغى روشنى بخش!

47 ـ و مؤمنان را بشارت ده که براى آنان از سوى خدا فضل بزرگى است.

48 ـ و از کافران و منافقان اطاعت مکن، و به آزارهاى آنها اعتنا منما، بر خدا توکل کن، و همین بس که خدا حامى و مدافع (تو) است!

 

تفسیر:

تو چراغ فروزانى!

در این آیات، روى سخن به پیامبر اسلام(صلى الله علیه وآله) است ولى نتیجه آن براى مؤمنان، و به این ترتیب آیات گذشته را که پیرامون بخشى از وظایف مؤمنان بحث مى کرد، تکمیل مى کند.

در دو آیه اول از این چهار آیه، پنج توصیف براى پیامبر(صلى الله علیه وآله) آمده، و در دو آیه دیگر بیان پنج وظیفه است که همه به یکدیگر مربوط و مکمل یکدیگر مى باشد.

نخست مى فرماید: «اى پیامبر ما تو را به عنوان شاهد و گواه فرستادیم» (یا أَیُّهَا النَّبِیُّ إِنّا أَرْسَلْناکَ شاهِداً).

او از یکسو، گواه اعمال امت است; چرا که اعمال آنها را مى بیند چنان که در جاى دیگر مى خوانیم: وَ قُلِ اعْمَلُوا فَسَیَرَى اللّهُ عَمَلَکُمْ وَ رَسُولُهُ وَ الْمُؤْمِنُونَ: «بگو: عمل کنید، خداوند و رسول او و مؤمنان (امامان معصوم) اعمال شما را مى بینند»(1) و این آگاهى از طریق مسأله عرض اعمال امت بر پیامبر(صلى الله علیه وآله) و امامان(علیهم السلام) تحقق مى پذیرد، که شرح آن ذیل همان آیه آمده است.(2)

و از سوى دیگر، شاهد و گواه بر انبیاى پیشین است که آنها خود گواه امت خویش بودند: فَکَیْفَ إِذا جِئْنا مِنْ کُلِّ أُمَّة بِشَهِید وَ جِئْنا بِکَ عَلى هؤُلاءِ شَهِیداً: «حال آنها چگونه است آن روز که براى هر امتى گواهى بر اعمالشان مى طلبیم و تو را گواه بر اعمال اینها قرار خواهیم داد».(3)

و از سوى سوم، وجود تو، با اوصاف و اخلاقت، با برنامه هاى سازنده ات، با سوابق درخشانت، و با عملکردت، شاهد و گواه بر حقانیت مکتبت، و شاهد و گواه بر عظمت و قدرت پروردگار است.

سپس، به توصیف دوم و سوم پرداخته، مى فرماید: «ما تو را بشارت دهنده و انذار کننده قرار دادیم» (وَ مُبَشِّراً وَ نَذِیراً).

بشارت دهنده نیکوکاران به پاداش بى پایان پروردگار، به سلامت و سعادت جاودان، به پیروزى و موفقیت پر افتخار.

و انذار کننده کافران و منافقان از عذاب دردناک الهى، از خسارت تمام سرمایه هاى وجودى، و از سقوط در دامان بدبختى در دنیا و آخرت.

و همان گونه که قبلاً هم گفته ایم: بشارت و انذار همه جا باید توأم با هم و متعادل با یکدیگر باشد; چرا که نیمى از وجود انسان را علاقه جلب منفعت و نیم دیگرى را دفع مضرت تشکیل مى دهد.

«بشارت» انگیزه بخش اول است و «انذار» انگیزه بخش دوم، و آنها که در برنامه هاى خود تنها روى یک قسمت تکیه مى کنند، انسان را به حقیقت، نشناخته اند و انگیزه هاى حرکت او را مورد توجه قرار نداده اند.(4)

* * *

آیه بعد، به چهارمین و پنجمین وصف پیامبر اشاره کرده مى گوید: «ما تو را دعوت کننده به سوى اللّه به فرمان او قرار دادیم، و هم چراغ روشنى بخش» (وَ داعِیاً إِلَى اللّهِ بِإِذْنِهِ وَ سِراجاً مُنِیراً).

* * *

نکته ها:

1 ـ مقام «شهود» و گواه بودن پیامبر(صلى الله علیه وآله) قبل از همه اوصاف او ذکر شده; چرا که این مقام، نیاز به مقدمه اى جز وجود پیامبر(صلى الله علیه وآله) و رسالت او ندارد، و همین که به این مقام منصوب گشت، شاهد بودن او از تمام جهاتى که در بالا گفتیم مسلّم مى شود، ولى مقام «بشارت» و «انذار»، برنامه هائى است که بعد از آن تحقق مى یابد.

2 ـ دعوت به سوى خداوند مرحله اى است، بعد از بشارت و انذار; چرا که بشارت و انذار وسیله اى است براى آماده ساختن افراد، به منظور پذیرش حق، هنگامى که از طریق تشویق و تهدید آمادگى پذیرش حاصل شد، دعوت به سوى خداوند شروع مى شود، تنها در اینجا است که دعوت مؤثر خواهد افتاد.

3 ـ با این که همه کارهاى پیامبر(صلى الله علیه وآله) به اذن و فرمان خدا است، در اینجا تنها برنامه دعوت، مقید به اذن پروردگار شده، و این به خاطر آن است که مشکلترین و مهمترین کار پیامبران، همان دعوت به سوى خدا است; چرا که باید مردم را در مسیرى بر خلاف هوسها و شهوات سیر دهد، و در این مرحله باید اذن و فرمان و یارى خدا باشد، تا به انجام رسد، ضمناً، روشن شود که: پیامبر از خود چیزى ندارد، و آنچه مى گوید به اذن خدا است.(5)

4 ـ «سراج منیر» بودن پیامبر(صلى الله علیه وآله) با توجه به این که «سراج» به معنى «چراغ» و «منیر» به معنى «نور افشان» است اشاره به معجزات و دلائل حقانیت و نشانه هاى صدق دعوت پیامبر است، او چراغ روشنى است که خودش گواه خویش است، تاریکیها و ظلمات را مى زداید، و چشمها و دلها را به سوى خود متوجه مى کند، و همان گونه که آفتاب آمد دلیل آفتاب وجود او نیز دلیل حقانیت او است.

قابل توجه این که: در قرآن مجید، چهار بار واژه «سراج» آمده که در سه مورد به معنى «خورشید» است، از جمله در سوره «نوح» آیه 16 مى فرماید: وَ جَعَلَ الْقَمَرَ فِیهِنَّ نُوراً وَ جَعَلَ الشَّمْسَ سِراجاً: «خداوند ماه را نور آسمانها و خورشید را چراغ فروزنده آن قرار داد».

گفتیم «سراج» در اصل به معنى چراغ است که در سابق با استفاده از «فتیله و روغن قابل اشتعال» و امروز با نیروى برق و مانند آن، منبع نور و روشنائى است، ولى به گفته «راغب» در «مفردات» این کلمه، تدریجاً به هر منبع نور و روشنائى اطلاق شده است. و اطلاق آن به خورشید، به خاطر آن است که نور آن از درونش مى جوشد، و همچون ماه، اکتساب نور از منبع دیگرى نمى کند.

وجود پیامبر(صلى الله علیه وآله) همچون خورشید تابانى است که ظلمتهاى جهل و شرک و کفر را از افق آسمان روح انسان ها مى زداید، ولى، همان گونه که نابینایان از نور آفتاب استفاده نمى کنند، و خفاشانى که چشمشان توانائى دیدن این نور را ندارد، خود را از آن پنهان مى دارند، کوردلان لجوج نیز از این نور، هرگز استفاده نکرده و نمى کنند، و ابوجهل ها انگشت در گوش مى کردند که آهنگ قرآن او را نشنوند.

همیشه ظلمت و تاریکى، مایه اضطراب و وحشت است، و نور سبب آرامش ، دزدان از تاریکى شب استفاده مى کنند، و حیوانات درنده بیابان، غالباً در تاریکى شب از لانه خود بیرون مى آیند.

تاریکى مایه پراکندگى است، و نور، سبب جمعیت و اجتماع، به همین دلیل اگر چراغى را در یک شب تاریک، در میان بیابانى روشن کنیم در مدت کوتاهى انواع حشرات دور آن جمع مى شوند.

روشنائى و نور، مایه نموّ درختان، پرورش گلها، رسیدن میوه ها، و خلاصه تمام فعالیتهاى حیاتى است، و تشبیه وجود پیامبر(صلى الله علیه وآله) به یک منبع نور، همه این مفاهیم را در ذهن تداعى مى کند.

وجود پیامبر(صلى الله علیه وآله) مایه آرامش، و فرار دزدان دین و ایمان، و گرگان بى رحم ستمگر جامعه ها، و موجب جمعیت خاطر، و پرورش و نمو روح ایمان و اخلاق، و خلاصه، مایه حیات و جنبش و حرکت است، و تاریخ زندگى او شاهد و گواه زنده این موضوع است.

* * *

گفتیم: در دو آیه دیگر از آیات مورد بحث، بیان پنج وظیفه از وظائف مهم پیامبر اسلام(صلى الله علیه وآله) به دنبال بیان اوصاف پنجگانه او است.

نخست مى فرماید: «به مؤمنان بشارت ده که براى آنها از سوى خدا فضل و پاداش بزرگى است» (وَ بَشِّرِ الْمُؤْمِنِینَ بِأَنَّ لَهُمْ مِنَ اللّهِ فَضْلاً کَبِیراً).

اشاره به این که: مسأله «تبشیر» پیامبر(صلى الله علیه وآله) تنها محدود به پاداش اعمال نیک مؤمنان نمى شود، بلکه خداوند آن قدر از فضل خود به آنها مى بخشد که موازنه میان عمل و پاداش را به کلى بر هم مى زند، چنان که آیات دیگر قرآن شاهد گویاى این مدعا است.

در یک جا، مى فرماید: مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثالِها: «کسى که کار نیکى کند ده برابر به او پاداش داده مى شود».(6)

در جاى دیگر مى گوید: «مَثَلُ الَّذِینَ یُنْفِقُونَ أَمْوالَهُمْ فِی سَبِیلِ اللّهِ کَمَثَلِ حَبَّة أَنْبَتَتْ سَبْعَ سَنابِلَ فِی کُلِّ سُنْبُلَة مِائَةُ حَبَّة وَ اللّهُ یُضاعِفُ لِمَنْ یَشاءُ»(7) که بر طبق آن گاه پاداش انفاق، هفتصد برابر، و گاه، بیش از هزاران برابر خواهد بود.

و گاه از این هم فراتر مى رود و مى گوید: فَلاتَعْلَمُ نَفْسٌ ما أُخْفِىَ لَهُمْ مِنْ قُرَّةِ أَعْیُن: «هیچ کس نمى داند چه پاداش هائى که موجب روشنائى چشمها است براى آنها پنهان داشته شده».(8)

به این ترتیب، ابعاد فضل کبیر الهى را از آنچه در وهم و تصور بگنجد، دورتر و فراتر مى برد.

* * *

بعد از آن، به دستور دوم و سوم پرداخته مى گوید: «از کافران و منافقان اطاعت مکن» (وَ لاتُطِعِ الْکافِرِینَ وَ الْمُنافِقِینَ).

بدون شک رسول خدا(صلى الله علیه وآله) هرگز اطاعتى از کافران و منافقان نداشت، اما اهمیت موضوع به قدرى است که، به عنوان تأکید براى شخص پیامبر(صلى الله علیه وآله) و هشدار و سرمشقى براى دیگران، روى این موضوع مخصوصاً تکیه کند، چه این که از خطرات مهمى که بر سر راه رهبران راستین قرار دارد، به سازش و تسلیم کشیده شدن در اثناء مسیر است که: گاه، از طریق تهدید، و گاه، از طریق دادن امتیازات، زمینه هاى آن فراهم مى شود، تا آنجا که گاهى، انسان به اشتباه مى افتد، و گمان مى کند راه وصول به هدف، تن دادن به چنین سازش و تسلیمى است، همان سازش و تسلیمى که نتیجه اش، عقیم ماندن همه تلاشها و کوششها و خنثى شدن همه مجاهدات است.

تاریخ اسلام نشان مى دهد: بارها کافران و یا گروههائى از منافقان کوشیدند پیامبر اسلام(صلى الله علیه وآله) را به چنین موضعى بکشانند:

گاه، پیشنهاد کردند که نام بتها را به بدى نبرد، و از آنها انتقاد نکند.

گاه، گفتند: اجازه ده، یک سال معبود تو را بپرستیم و یک سال هم تو معبودان ما را پرستش کن!.

گاه، مى گفتند: به ما مهلت ده، تا یک سال دیگر به برنامه هاى خود ادامه دهیم، و بعد ایمان بیاوریم.

گاه، پیشنهاد کردند، تهیدستان و مؤمنان فقیر را از گرد خود دور کن تا ما ثروتمندان متنفذ با تو هم صدا شویم.

و گاه، اعلام آمادگى براى دادن امتیازات مالى و پست و مقام حساس و زنان زیبا و مانند آن کردند!

مسلّم است همه اینها دامهاى خطرناکى بود بر سر راه پیشرفت سریع اسلام، و ریشه کن شدن کفر و نفاق، و اگر پیامبر(صلى الله علیه وآله) در برابر یکى از این پیشنهادها انعطاف و نرمشى به خرج مى داد، پایه هاى انقلاب اسلامى فرو مى ریخت، و تلاشها هرگز به نتیجه نمى رسید.

سپس در چهارمین و پنجمین دستور، چنین مى گوید: «اعتنائى به آزارهاى آنها مکن، بر خدا توکل نما و همین بس که خدا حامى و مدافع تو است» (وَ دَعْ أَذاهُمْ وَ تَوَکَّلْ عَلَى اللّهِ وَ کَفى بِاللّهِ وَکِیلاً).

این قسمت از آیه نشان مى دهد که: آنها براى تسلیم ساختن پیامبر(صلى الله علیه وآله) او را سخت در فشار قرار داده بودند، و انواع آزارها چه از طریق زخم زبان و بدگوئى و جسارت، چه از طریق آزار بدنى، و چه محاصره اقتصادى نسبت به او و یارانش روا مى داشتند، البته، در دوران «مکّه» به صورتى، و در دوران «مدینه» به صورت دیگر، زیرا «أَذى» واژه اى است که همه انواع آزار را شامل مى شود.

«راغب» در «مفردات» مى گوید: «أَذى به معنى هرگونه ضررى است که به یک موجود زنده برسد، چه در جان، یا در جسم، یا وابستگان به او، خواه دنیوى یا اخروى».

البته، این کلمه گاه در آیات قرآن در خصوص «ایذاء زبانى» به کار رفته، مانند آیه 61 سوره «توبه»: وَ مِنْهُمُ الَّذِینَ یُؤْذُونَ النَّبِیَّ وَ یَقُولُونَ هُوَ أُذُنٌ: «بعضى از آنها پیامبر را ایذاء مى کنند، و مى گویند: او آدم خوش باورى است، و به حرف هر کس گوش مى دهد».

ولى در آیات دیگر در مورد آزار بدنى نیز به کار رفته، مانند آیه 16 سوره «نساء»: وَ الْلَّذانِ یَأْتِیانِها مِنْکُمْ فَآذُوهُما: «مردان و زنانى که اقدام به ارتکاب آن عمل زشت (زنا) مى کنند آنها را آزار دهید (و حد شرعى را بر آنها جارى نمائید)».

تاریخ مى گوید: پیامبر(صلى الله علیه وآله) و مؤمنان نخستین، همچون کوه در مقابل انواع آزارها ایستادگى به خرج دادند، و هرگز ننگ تسلیم و شکست را نپذیرفتند، و سرانجام در اهداف خود پیروز شدند.

دلیل این مقاومت و پیروزى، همان توکل بر خدا، و اعتماد بر ذات پاک او بود، خدائى که همه مشکلات در برابر اراده اش سهل و آسان است.

«اگر تیغ عالم بجنبد ز جاى *** نبرد رگى تا نخواهد خداى»

آرى، کافى است که پشتیبان و پناهگاه انسان چنین خدائى باشد.

از آنچه گفتیم، این حقیقت روشن شد که: محتواى آیه فوق، چیزى نیست که به وسیله نزول حکم جهاد نسخ شده باشد ـ آن چنان که بعضى از مفسران پنداشته اند ـ بلکه، ظاهر این است که: این آیات مدتها بعد از حکم جهاد و در ردیف حوادث مربوط به سوره «احزاب» نازل شده.

این حکمى است براى همه اعصار و قرون، که پیشوایان الهى نیروهاى زنده خود را صرف اعتنا به اعمال ایذائى مخالفان نکنند که، اگر اعتنا کنند و نیروهاى فعال خود را صرف مقابله با این امور نمایند، دشمن به هدف خود رسیده; چرا که او مى خواهد فکر طرف را به خود مشغول دارد و نیروهاى او را از این طریق به هدر دهد، اینجا است که بى اعتنائى و فرمان «دَعْ أَذاهُم» تنها راه حل است.

این نیز قابل توجه است که: دستورات پنجگانه فوق که در دو آیه اخیر آمده، مکمل یکدیگر و مربوط به هم هستند: بشارت دادن به مؤمنان براى جذب نیروهاى با ایمان، عدم سازش و تسلیم در مقابل کفار و در برابر منافقان، بى اعتنائى به آزارهاى آنها، و توکل بر خدا مجموعه اى را تشکیل مى دهد که راه وصول به مقصد در آن نهفته است، و دستور العمل جامعى براى همه رهروان راه حق است.

 


1 ـ توبه، آیه 105.

2 ـ جلد 8، صفحه 124.

3 ـ نساء، آیه 41.

4 ـ در جلد اول، ذیل آیه 119 سوره «بقره» بحث مشروحى در این زمینه تحت عنوان دو اصل مهم تربیتى آورده ایم (جلد اول، طبع جدید، صفحه 425).

5 ـ این احتمال وجود دارد که قید «بِإِذْنِهِ» به تمام اوصاف گذشته باز گردد، ولى ظاهر آیه این است که فقط به مسأله «داعیاً الى اللّه» باز مى گردد.

6 ـ انعام، آیه 160.

7 ـ بقره، آیه 261.

8 ـ سجده، آیه 17.