سبإ
فَقَالُوا رَبَّنَا بَاعِدْ بَيْنَ أَسْفَارِنَا وَظَلَمُوا أَنفُسَهُمْ فَجَعَلْنَاهُمْ أَحَادِيثَ وَمَزَّقْنَاهُمْ كُلَّ مُمَزَّقٍ ۚ إِنَّ فِي ذَٰلِكَ لَآيَاتٍ لِّكُلِّ صَبَّارٍ شَكُورٍ 19
18وَ جَعَلْنا بَیْنَهُمْ وَ بَیْنَ الْقُرَى الَّتِی بارَکْنا فِیها قُرىً ظاهِرَةً وَ قَدَّرْنا فِیهَا السَّیْرَ سِیرُوا فِیها لَیالِیَ وَ أَیّاماً آمِنِینَ
19فَقالُوا رَبَّنا باعِدْ بَیْنَ أَسْفارِنا وَ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ فَجَعَلْناهُمْ أَحادِیثَ وَ مَزَّقْناهُمْ کُلَّ مُمَزَّق إِنَّ فِی ذلِکَ لَآیات لِکُلِّ صَبّار شَکُور
ترجمه:
18 ـ و میان آنها و شهرهائى که برکت داده بودیم، آبادیهاى آشکارى قرار دادیم; و سفر در میان آنها را به طور متناسب (با فاصله نزدیک) مقرّر داشتیم (و به آنان گفتیم:) شبها و روزها در این آبادیها با ایمنى سفر کنید.
19 ـ ولى گفتند: «پروردگارا! میان سفرهاى ما دورى بیفکن» آنها به خویشتن ستم کردند; و ما آنان را داستانهائى (براى عبرت دیگران) قرار دادیم و جمعیتشان را متلاشى ساختیم; در این ماجرا، نشانه هاى عبرتى براى هر صابر شکرگزار است.
تفسیر:
چنان آنها را متلاشى کردیم که ضرب المثل شدند!
در این آیات، به شرح و تفصیل بیشترى پیرامون قوم «سبأ» مى پردازد، و مجازات آنها را نیز مشروح تر بیان مى کند، به گونه اى که براى هر شنونده درسى است بسیار مهم و آموزنده.
مى فرماید: سرزمین آنها را تا آن حد آباد کردیم، که نه تنها شهرهایشان را غرق نعمت ساختیم، بلکه: «میان آنها و شهرهائى که برکت داده بودیم، آبادى هائى آشکار، قرار دادیم» (وَ جَعَلْنا بَیْنَهُمْ وَ بَیْنَ الْقُرَى الَّتِی بارَکْنا فِیها قُرىً ظاهِرَةً).
در حقیقت، در میان آنها و سرزمین مبارک، آبادیهاى متصل و زنجیره اى وجود داشت، و فاصله این آبادیها به اندازه اى کم بود، که از هر یک دیگرى را مى دیدند (و این است معنى «قُرىً ظاهِرَة» ـ آبادى هاى آشکار).
بعضى از مفسران، «قُرىً ظاهِرَة» را طور دیگرى تفسیر کرده، گفته اند: اشاره به آبادى هائى است که درست در مسیر راه، به طور آشکار قرار داشته، و مسافران به خوبى مى توانستند در آنها توقف کنند.
و یا این که: این آبادى ها بر بالاى بلندى قرار داشته و براى عابرین ظاهر و آشکار بوده است.
اما در این که: منظور از «سرزمین هاى مبارک» کدام منطقه است؟ غالب مفسران آن را به سرزمین «شامات» (شام و فلسطین و اردن) تفسیر کرده اند، چرا که این تعبیر، درباره همین سرزمین، در آیه اول سوره «اسراء» و 81 «انبیاء» آمده است.
ولى بعضى از مفسران، احتمال داده اند: منظور آبادى هاى «صنعاء» یا «مأرب» بوده باشد، که هر دو در منطقه «یمن» واقع شده است، و این تفسیر بعید نیست، زیرا فاصله بین «یمن» که در جنوبى ترین نقطه جزیره «عربستان» است و با «شامات» که در شمالى ترین نقطه قرار دارد، به قدرى زیاد و از بیابانهاى خشک و سوزان پوشیده بوده، که تفسیر آیه به آن، بسیار بعید به نظر مى رسد، و در تواریخ نیز نقل نشده است.
بعضى نیز احتمال داده اند: منظور از سرزمین هاى مبارک، سرزمین «مکّه» باشد، که آن هم بعید است.
این از نظر آبادى، ولى از آنجا که تنها عمران کافى نیست، و شرط مهم و اساسى آن «امنیت» است اضافه مى کند: «و سفر در میان آنها را با فاصله هاى مناسب و نزدیک مقرر داشتیم» (وَ قَدَّرْنا فِیهَا السَّیْرَ).
و به آنها گفتیم: «شب ها و روزها، در این آبادیها در امنیت کامل مسافرت کنید» (سِیرُوا فِیها لَیالِیَ وَ أَیّاماً آمِنِینَ).
به این ترتیب، آبادیها فواصل متناسب و حساب شده اى داشت، و از نظر حمله وحوش و درندگان بیابان، یا سارقین و قطاع الطریق، نیز در نهایت امنیت بود، به گونه اى که مردم مى توانستند، بدون زاد و توشه و مرکب، بى آن که احتیاج به حرکت دسته جمعى و استفاده از افراد مسلح، داشته باشند، بدون هیچ خوف و ترس از جهت ناامنى راه، یا کمبود آب و آذوقه، به مسیر خود ادامه دهند.
در این که: جمله «سِیرُوا فِیها...» (در این آبادیها سیر کنید...) به وسیله چه کسى، به آنها ابلاغ شد، دو احتمال وجود دارد: یکى این که: به وسیله پیامبران آنها به آنها ابلاغ شد.
و دیگر این که: زبان حال آن سرزمین آباد و جاده هاى امن و امان، همین بود.
مقدم داشتن «لَیالِى» (شبها) بر «أَیّام» (روزها) ممکن است از این جهت باشد که: امنیت در شب ها مهم است، هم امنیت از نظر دزدان راه، و هم وحوش بیابان; چرا که تأمین امنیت در روز آسانتر است.
* * *
اما این مردم ناسپاس، در برابر آن همه نعمتهاى بزرگ الهى، که سرتاسر زندگانى آنها را فراگرفته بود ـ مانند بسیارى دیگر از اقوام متنعم ـ گرفتار غرور و غفلت شدند، مستى نعمت و کمى ظرفیت، آنها را بر آن داشت که راه ناسپاسى پیش گیرند، از مسیر حق منحرف شوند، و به دستورات الهى بى اعتنا گردند.
از جمله تقاضاهاى جنون آمیز آنها این که: از خداوند تقاضا کردند: در میان سفرهاى آنها فاصله افکند، «گفتند: پروردگارا! میان سفرهاى ما دورى بیفکن» تا بینوایان نتوانند دوش به دوش اغنیاء سفر کنند! (فَقالُوا رَبَّنا باعِدْ بَیْنَ أَسْفارِنا).
منظورشان این بود که: در میان این قریه هاى آباد، فاصله اى بیفتد و بیابانهاى خشکى پیدا شود، به این جهت که اغنیاء، و ثروتمندان مایل نبودند، افراد کم در آمد همانند آنها سفر کنند، و به هر جا مى خواهند، بى زاد و توشه و مرکب بروند! گوئى سفر از افتخارات آنها و نشانه قدرت و ثروت بود، و مى بایست این امتیاز و برترى، همیشه براى آنان ثبت شود!
و یا این که، راحتى و رفاه، آنها را ناراحت کرده بود، همان گونه که بنى اسرائیل از «منّ» و «سلوى» (دو غذاى آسمانى) خسته شدند، و تقاضاى پیاز و سیر و عدس از خدا کردند!
بعضى نیز احتمال داده اند: جمله «باعِدْ بَیْنَ أَسْفارِنا» اشاره به این است: به قدرى راحت طلب شده بودند که دیگر حاضر به مسافرت براى استفاده از مراتع به منظور دامدارى، یا تجارت و زراعت نبودند، و از خدا تقاضا کردند: همیشه در وطن بمانند و فاصله هاى زمانى سفرهایشان زیاد شود!
ولى تفسیر اول از همه بهتر به نظر مى رسد.
به هر حال، «آنها با این عملشان به خودشان ستم کردند» (وَ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ).
آرى، اگر فکر مى کردند، به دیگران ستم مى کنند در اشتباه بودند، خنجرى برداشته بودند، و سینه خود را مى شکافتند، دود همه این آتشها، در چشم خودشان رفت.
قرآن به دنبال این جمله، ـ که درباره سرنوشت دردناک آنها بیان مى کند ـ مى گوید: چنان آنها را مجازات کردیم، و زندگانیشان را در هم پیچیدیم، که «آنها را سرگذشت، داستان و اخبارى براى (عبرت) دیگران قرار دادیم»! (فَجَعَلْناهُمْ أَحادِیثَ).
آرى، از آن همه زندگانى با رونق، و تمدن درخشان و گسترده، چیزى جز اخبارى بر سر زبانها، و یادى در خاطره ها، و سطورى بر صفحات تاریخ ها باقى نماند، «و آنها را سخت متلاشى و پراکنده ساختیم» (وَ مَزَّقْناهُمْ کُلَّ مُمَزَّق).
چنان سرزمین آنها ویران گشت، که توانائى اقامت از آنان سلب شد، و براى ادامه زندگى مجبور شدند، هر گروهى به سوئى روى آورند، و مانند برگ هاى خزان که بر سینه تند باد قرار گرفته، هر کدام به گوشه اى پرتاب شدند، آن چنان که پراکندگى آنها به صورت «ضرب المثل» در آمد، که هر گاه مى خواستند بگویند: فلان جمعیت سخت متلاشى شدند، مى گفتند: «تَفَرَّقُوا أَیاِدى سَبَأ»! (همانند قوم سبأ و نعمتهاى آنها پراکنده شده اند!).(1)
به گفته بعضى از مفسران، قبیله «غسان» به «شام» رفتند، «اسد» به «عمان»، «خزاعه» به سوى «تهامه» و طایفه «انمار» به «یثرب».(2)
و در پایان آیه مى فرماید: «قطعاً در این سر گذشت، آیات و نشانه هاى عبرتى است، براى صبرکنندگان و شکرگزاران» (إِنَّ فِی ذلِکَ لَآیات لِکُلِّ صَبّار شَکُور). چرا «صابران» و «شکرگزاران» مى توانند از این ماجراها درس عبرت گیرند؟ (مخصوصاً با توجه به این که «صبّار و شکور» هر دو صیغه مبالغه است، و تکرار و تأکید را بیان مى کند).
این به خاطر آنست که، آنها به واسطه صبر و استقامتشان، مرکب سرکش هوا و هوس را مهار مى کنند، و در برابر معاصى پرقدرتند، و به خاطر شکرگزاریشان در طریق اطاعت خدا آماده و بیدارند، به همین دلیل، به خوبى عبرت مى گیرند، اما آنها که بر مرکب هوا و هوس سوارند، و به مواهب الهى بى اعتنا، چگونه مى توانند از این ماجراها عبرت گیرند؟!
* * *
نکته ها:
1 ـ ماجراى عجیب قوم سبأ
به طورى که از قرآن و روایات اسلامى و همچنین تواریخ استفاده مى شود، آنها جمعیتى بودند، در جنوب جزیره «عربستان»، داراى حکومتى عالى، و تمدنى درخشان!
خاک «یمن» گسترده و حاصلخیز بود، اما على رغم این آمادگى، چون رودخانه مهمى نداشت از آن بهره بردارى نمى شد، باران هاى سیلابى در کوهستان ها مى بارید، و آب هاى آن در دشت ها به هدر مى رفت، مردم با هوش این سرزمین به فکر استفاده از این آبها افتادند، و سدهاى زیادى در نقاط حساس ساختند، که از همه مهمتر و پر آب تر، سد «مأرب» بود.
«مأرب» (بر وزن مغرب) شهرى بود که در انتهاى یکى از این دره ها قرار داشت، و سیلهاى عظیم کوههاى «صراة» از کنار آن مى گذشت، در دهانه این دره، و دامنه دو کوه «بلق»، سد عظیم و نیرومندى بنا، و مجارى مختلف آب در آن ایجاد کرده بودند، به قدرى ذخیره آب پشت سد زیاد شد که، با استفاده از آن توانستند باغ هاى بسیار زیبا، و کشتزارهاى پر برکت، در دو طرف مسیر رودخانه اى که به سد منتهى مى شد ایجاد کنند.
همان گونه که گفتیم، قریه هاى آباد این سرزمین، تقریباً به هم متصل بود، و سایه هاى گسترده درختان دست به دست هم داده بود، میوه هاى فراوان بر شاخسار آنها ظاهر شده بود، که مى گویند: هر گاه کسى سبدى روى سر مى گذاشت و از زیر آنها مى گذشت، پشت سر هم میوه در آن مى افتاد، و در مدت کوتاهى پر مى شد.
وفور نعمت، آمیخته با امنیت، محیطى بسیار مرفه براى زندگى پاک، آماده ساخته بود، محیطى مهیا براى اطاعت پروردگار، و تکامل در جنبه هاى معنوى.
اما آنها قدر این همه نعمت را ندانستند، خدا را به دست فراموشى سپردند، به کفران نعمت مشغول شدند، به فخرفروشى پرداختند و به اختلافات طبقاتى دامن زدند.
در بعضى از تواریخ، آمده، موشهاى صحرائى دور از چشم مردم مغرور، و مست، به دیواره این سد خاکى روى آوردند، و آن را از درون، سست کردند، ناگهان باران شدیدى بارید، و سیلاب عظیمى حرکت کرد، دیواره هاى سد که قادر به تحمل فشار سیلاب نبود، یک مرتبه در هم شکست، و آبهاى بسیار زیادى که پشت سد متراکم بود، ناگهان بیرون ریخت، و تمام آبادیها، باغها، کشتزارها، زراعتها، و چهار پایان را تباه کرد، قصرها و خانه هاى مجلل و زیبا را یک باره ویران نمود، و آن سرزمین آباد را به صحرائى خشک و بى آب و علف مبدل ساخت، و از آن همه باغهاى خرم و اشجار بارور، تنها چند درخت تلخ «اراک» و «شور گز» و اندکى درختان «سدر» به جاى ماند، مرغان غزلخوان از آنجا کوچ کردند، و بوم ها و زاغان جاى آنها را گرفتند.(3)
آرى، هنگامى که خداوند مى خواهد قدرت نمائى کند، تمدنى عظیم را با چند موش! بر باد مى دهد، تا بندگان به ضعف خود آشنا گردند، و به هنگام قدرت مغرور نشوند!
* * *
2 ـ یک اعجاز تاریخى قرآن
قرآن مجید داستان قوم «سبأ» را در آیات فوق آورده است، و مدتها بود که مورخان جهان از وجود چنین قوم و چنان تمدنى، اظهار بى اطلاعى مى کردند.
جالب این که، مورخان قبل از اکتشافات جدید، نامى از سلسله ملوک «سبأ» و تمدن عظیم آنها نمى بردند، و «سبأ» را فقط شخص فرضى مى دانستند که پدر مؤسس دولت «حمیر» بود، در حالى که در قرآن یک سوره به نام این قوم است و به یکى از مظاهر تمدن آنها، که بناى سد تاریخى «مأرب» است اشاره مى کند، اما پس از کشف آثار تاریخى این قوم در «یمن»، عقیده دانشمندان دگرگون شد.
علت این که: آثار تمدن «سبأ» تا این اواخر استخراج نشده بود، دو چیز بود: یکى، صعوبت راه و گرماى شدید هوا، و دیگر، بدبینى سکنه این نواحى نسبت به بیگانگان، که اروپائیان نا آگاه و بى خبر، گاهى از آن تعبیر به توحش مى کردند، تا این که: عده معدودى از باستان شناسان به خاطر علاقه شدیدى که نسبت به کشف اسرار آثار «سبأ» داشتند، توانستند به قلب شهر «مأرب» و نواحى آن وارد شوند، و از آثار و خطوط و نقوش فراوانى که بر روى سنگها ثبت شده بود، نمونه بردارى کنند، و از آن پس گروه هائى پشت سر هم در قرن 19 میلادى به آنجا راه یافتند، و آثار گران بهائى از آنجا با خود به اروپا بردند، و از مجموعه این نقوش و خطوط و آثار دیگر، که به هزار نقش بالغ مى شد، به جزئیات تمدن این قوم و حتى تاریخ بناى سد «مأرب» و خصوصیات دیگر پى بردند، و براى غربیان ثابت شد که آنچه را قرآن در این زمینه بیان کرده، یک افسانه نیست، بلکه یک واقعیت تاریخى است، که آنها از آن بى خبر بودند، به طورى که الآن نقشه هائى را توانسته اند از این سد عظیم و محل عبور آب، و مجارى باغستان هاى سمت چپ و راست، و سایر خصوصیات آن تنظیم کنند.(4)
* * *
3 ـ نکات مهم عبرت در یک داستان کوتاه
قرار گرفتن داستان قوم «سبأ» بعد از سرگذشت «سلیمان»(علیه السلام) در قرآن مجید مفهوم خاصى دارد:
1 ـ داود و سلیمان پیامبران بزرگى بودند که حکومت عظیمى تشکیل دادند ، و تمدن درخشانى به وجود آوردند، اما با وفات داود(علیه السلام) و سلیمان(علیه السلام) این تمدن رو به افول نهاد، قوم «سبأ» نیز تمدن عظیمى بر پا کردند، که با در هم شکستن سد «مأرب» متلاشى شد.
جالب این که، طبق روایات، عصاى سلیمان(علیه السلام) را «موریانه اى» خورد ، و سد عظیم «مأرب» را «موش صحرائى» سوراخ کرد، تا این انسان مغرور بداند مواهب مادى هر چند عظیم باشد و خیره کننده، گاه با یک نسیم در هم مى ریزد و به وسیله یک حشره یا یک حیوان کوچک زیر و رو مى شود، تا آگاهان به آن دل نبندند، مؤمنان اسیر آن نشوند، و مغروران از مستى غرور به هوش آیند، و راه استکبار و ظلم و ستم پیش نگیرند.
2 ـ از این که بگذریم، در اینجا دو چهره تمدن باشکوه دیده مى شود، که یکى رحمانى بود و دیگرى سرانجام شیطانى شد، اما نه آن ماند و نه این! و هر دو رو به فنا رفتند.
3 ـ این نکته نیز قابل توجه است که: مغروران قوم «سبأ» که نمى توانستند توده هاى جمعیت را در کنار خود ببینند، و خیال مى کردند باید میان اقلیت اشرافى، و اکثریت کم در آمد، سدى بزرگ و مرزى عظیم باشد، تا هرگز به هم آمیخته نشوند، از خداوند تقاضاى دورى آبادیها و بعد سفر کردند، خداوند هم این دعایشان را مستجاب کرد، و آن چنان متلاشى شدند که هر گروهى به سوئى رفتند، و به گونه اى از هم دور شدند، که اگر مى خواستند یکدیگر را پیدا کنند، یک عمر باید در سفر باشند!
4 ـ هر گاه کسى به وضع آن سرزمین، قبل از هجوم سیل عرم و بعد از آن نگاه مى کرد، باورش نمى شد که این، همان سرزمینى است که روزى مملو از درختان سر سبز، خرم و پر میوه بوده، که امروز به شکل بیابانى وحشتناک که تک تک درختان «شوره گز» و «اراک» و «سدر» همچون مسافرانى که راه را گم کرده و پراکنده شده اند، در آن به چشم مى خورد.
این صحنه با زبان حال، مى گوید: سرزمین وجود «انسان» نیز این چنین است، اگر نیروهاى خلاق او مهار شود، و استعدادهاى او به صورت صحیحى مصرف گردد ، باغهائى پر طراوت از علم و عمل و فضائل اخلاقى ببار مى آورد، اما اگر سد تقوا بشکند، و غرائز به صورت سیلى ویرانگر سرزمین زندگى انسان را زیر پوشش خود قرار دهند، جز ویرانه اى بى ارزش، باقى نخواهد ماند، و گاه یک عامل به ظاهر کوچک، ریشه را تدریجاً مى زند، و همه چیز را در هم مى ریزد، باید حتى از این مسائل کوچک ترسید، و بر حذر بود.
5 ـ آخرین سخن، که اشاره به آن را در اینجا لازم مى دانیم، این است: این ماجراى عجیب، بار دیگر این حقیقت را ثابت مى کند که مرگ انسان، در دل زندگى او نهفته شده، و همان چیزى که یک روز، مایه حیات و آبادانى او است، روز دیگر ممکن است عامل مرگ و ویرانى گردد.
* * *
1 ـ این ضرب المثل به دو صورت نقل شده: «تَفَرَّقُوا أَیادِى سَبَأ» و «أَیادِى سَبَأ»، در صورت اول اشاره به پراکندگى لشکر و نفرات آنها است، و در صورت دوم ناظر به پراکندگى اموال و امکانات و مواهب آنها است، زیرا «أَیادِى» معمولاً به معنى نعمتها استعمال مى شود.
2 ـ تفسیر «قرطبى» و تفسیر «ابوالفتوح رازى»، ذیل آیات مورد بحث.
3 ـ اقتباس از تفسیر «مجمع البیان»، «قصص قرآن» و تفاسیر دیگر.
4 ـ «فرهنگ قصص قرآن»، ماده «سبأ» (با تلخیص).