النساء
إِنَّ الَّذِينَ تَوَفَّاهُمُ الْمَلَائِكَةُ ظَالِمِي أَنفُسِهِمْ قَالُوا فِيمَ كُنتُمْ ۖ قَالُوا كُنَّا مُسْتَضْعَفِينَ فِي الْأَرْضِ ۚ قَالُوا أَلَمْ تَكُنْ أَرْضُ اللَّهِ وَاسِعَةً فَتُهَاجِرُوا فِيهَا ۚ فَأُولَٰئِكَ مَأْوَاهُمْ جَهَنَّمُ ۖ وَسَاءَتْ مَصِيرًا 97
شأن نزول:
قبل از آغاز جنگ «بدر»، سران قریش اخطار کردند: همه افراد ساکن «مکّه» که آمادگى براى شرکت در میدان جنگ دارند، باید براى نبرد با مسلمانان حرکت کنند و هر کس مخالفت کند خانه او ویران و اموالش مصادره مى شود.
به دنبال این تهدید، عده اى از افرادى که ظاهراً اسلام آورده بودند، ولى به خاطر علاقه شدید به خانه و زندگى و اموال خود حاضر به مهاجرت نشده بودند، نیز با بت پرستان به سوى میدان جنگ حرکت کردند، و در میدان در صفوف مشرکان ایستادند و از کمى نفرات مسلمانان به شک و تردید افتادند و سرانجام در این میدان کشته شدند.
آیه فوق نازل گردید و سرنوشت شوم آنها را شرح داد.(1)
تفسیر:
سرنوشت متخلفان از هجرت
در تعقیب بحث هاى مربوط به جهاد، در این آیات اشاره به سرنوشت شوم کسانى شده که دم از اسلام مى زدند، ولى برنامه مهم اسلامى یعنى «هجرت» را عملى نساختند، در نتیجه به وادى هاى خطرناکى کشیده شدند و در صفوف مشرکان جان سپردند.
قرآن مى فرماید: «کسانى که فرشتگان (قبض ارواح) روح آنها را گرفتند ـ در حالى که به خود ستم کرده بودند ـ و از آنها پرسیدند: شما در چه حالى و کجا بودید؟ (که در چنین وضعى گرفتار شده اید؟) اگر مسلمان بودید، چرا در صفوف کفار قرار گرفتید؟ و با مسلمانان جنگیدید؟ و در پاسخ به عنوان عذرخواهى گفتند: ما در محیط خود تحت فشار بودیم و به همین جهت توانائى بر اجراى فرمان خدا نداشتیم» (إِنَّ الَّذینَ تَوَفّاهُمُ الْمَلائِکَةُ ظالِمی أَنْفُسِهِمْ قالُوا فیمَ کُنْتُمْ قالُوا کُنّا مُسْتَضْعَفینَ فِی الأَرْضِ).
این اعتذار از آنان پذیرفته نشد، بلکه از فرشتگان خدا پاسخ شنیدند: «مگر سرزمین پروردگار وسیع و پهناور نبود که مهاجرت کنید و خود را از آن محیط آلوده و خفقان بار برهانید»؟ (قالُوا أَ لَمْ تَکُنْ أَرْضُ اللّهِ واسِعَةً فَتُهاجِرُوا فیها).
آرى، آنها هیچ عذر و بهانه قابل قبولى در برابر این اعتراض نداشتند، لذا در پایان آیه، به سرنوشت آنان اشاره کرده، مى فرماید: «این گونه اشخاص که با عذرهاى واهى و مصلحت اندیشى هاى شخصى شانه از زیر بار هجرت خالى کردند و زندگى در محیط آلوده و خفقان بار را بر آن ترجیح دادند، جایگاهشان دوزخ است و بد سرانجامى دارند» (فَأُولئِکَ مَأْواهُمْ جَهَنَّمُ وَ ساءَتْ مَصیراً).
و بدین ترتیب، مجازات کسانى که راه چاره براى خروج از محیط کفر دارند و مى توانند از همکارى با کفار خوددارى کنند و نمى کنند را مشخص ساخته است.
* * *
در آیه بعد، مستضعفان و ناتوان هاى واقعى (نه مستضعفان دروغین) را استثناء کرده، مى فرماید:
«مگر مردان و زنان و کودکانى که هیچ راه چاره اى براى هجرت و هیچ طریقى براى نجات از آن محیط آلوده نمى یابند» (إِلاَّ الْمُسْتَضْعَفینَ مِنَ الرِّجالِ وَ النِّساءِ وَ الْوِلْدانِ لا یَسْتَطیعُونَ حیلَةً وَ لا یَهْتَدُونَ سَبیلاً).
زیرا واقعاً این دسته معذورند و خداوند ممکن نیست تکلیف ما لا یطاق کند.
این گروه مکلف به هجرت نیستند، بلکه دیگر مسلمانان مکلفند که راهى براى رهائى آنها پیدا کنند.
* * *
در آخرین آیه مورد بحث مى فرماید: «ممکن است اینها مشمول عفو خداوند شوند و خداوند همواره بخشنده و آمرزنده بوده است» (فَأُولئِکَ عَسَى اللّهُ أَنْ یَعْفُوَ عَنْهُمْ وَ کانَ اللّهُ عَفُوّاً غَفُوراً).
در اینجا ممکن است این سؤال پیش آید: اگر این افراد به راستى معذورند، چرا نمى فرماید حتماً خداوند، آنها را مى بخشد، بلکه مى گوید عَسى: «شاید».
پاسخ این سوال همان است که در ذیل آیه 84 از همین سوره بیان شد که: منظور از این گونه تعبیرات، آن است که حکم مذکور در این آیه داراى شرائطى است، که باید به آنها توجه داشت.
یعنى این گونه اشخاص هنگامى مشمول عفو الهى مى شوند که در انجام هجرت به هنگام فرصت کمترین قصورى نورزیده اند و به اصطلاح تقصیر در مقدمات کار نداشته اند و همواره آماده اند که در نخستین فرصت ممکن هجرت نمایند.
* * *
نکته ها:
1 ـ استقلال روح
تعبیر به «تَوَفّى» در آیه شریفه به جاى «موت»، در حقیقت اشاره به این نکته است که: مرگ به معنى نابودى و فنا نیست، بلکه یک نوع «دریافت روح از ناحیه فرشتگان» است، یعنى روح او را که اساسى ترین قسمت وجود او است مى گیرند و با خود به جهان دیگرى مى برند.
این گونه تعبیر که در قرآن کراراً آمده، یکى از روشن ترین اشارات قرآن به مسأله وجود روح و بقاى آن بعد از مرگ است، که شرح آن در ذیل آیات مناسب خواهد آمد، و پاسخى است به کسانى که مى گویند: قرآن هیچگونه اشاره اى به مسأله روح نکرده است.(2)
* * *
2 ـ فرشته قبض روح یا فرشتگان؟
از بررسى موارد متعددى از قرآن مجید (12 مورد) که درباره «توفّى» و مرگ سخن به میان آمده، استفاده مى شود: گرفتن ارواح به دست یک فرشته معین نیست، بلکه فرشتگانى هستند که این وظیفه را به عهده دارند و مأمور انتقال ارواح آدمیان از این جهان به جهان دیگرند، و آیه فوق که «الملائکة» در آن به صورت جمع آمده اند، نیز یکى از شواهد این موضوع است.
علاوه بر این، در آیه 61 سوره «انعام» مى خوانیم: حَتّى اِذا جاءَ أَحَدَکُمُ الْمَوتُ تَوَفَّتْهُ رُسُلُنا:
«هنگامى که زمان مرگ یکى از شما برسد، فرستادگان ما روح او را قبض مى کنند».
و اگر مى بینیم در بعضى از آیات این موضوع به ملک الموت: «فرشته مرگ» نسبت داده شده(3) از این نظر است که او بزرگ فرشتگان مأمور قبض ارواح است، همان کسى که در احادیث، به نام «عزرائیل» از او یاد شده است.
از این رو این که: بعضى مى پرسند: چگونه ممکن است یک فرشته در آنِ واحد همه جا حضور یابد و قبض روح انسان هاى متعددى کند، پاسخ آن روشن مى گردد.
از این گذشته، به فرض این که: فرشتگان متعدد نباشند و تنها یک فرشته باشد، باز مشکلى ایجاد نمى شود; زیرا تجرد وجودى او ایجاب مى کند که دائره نفوذ عملش فوق العاده وسیع باشد; چرا که یک وجود مجرد مى تواند احاطه وسیعى نسبت به جهان ماده داشته باشد.
در حدیثى که درباره فرشته مرگ (ملک الموت) از امام صادق(علیه السلام) نقل شده، مى خوانیم: هنگامى که پیامبر(صلى الله علیه وآله) از احاطه او نسبت به جهان سؤال کرد، در جواب چنین گفت:
مَا الدُّنْیا کُلُّها عِنْدِى فِیْما سَخَّرَهَا اللّهُ لِى وَ مَکَّنَنِى عَلَیْها اِلاّ کَالدِّرْهَمِ فِى کَفِّ الرَّجُلِ یُقَلِّبُهُ کَیْفَ یَشاءُ:
«این جهان و آنچه در آن است با تسلط و احاطه اى که خداوند به من بخشیده در نزد من همچون سکه اى است در دست انسان، که هر گونه بخواهد آن را مى چرخاند».(4)
ضمناً اگر مى بینیم در بعضى از آیات قرآن، قبض روح به خدا نسبت داده شده است، مانند: اللّهُ یَتَوَفَّى الأَنْفُسَ حِیْنَ مَوْتِها:
«خداوند جان ها را در موقع مرگ مى گیرد»(5) با آیات گذشته هیچ منافاتى ندارد; زیرا در مواردى که کار با وسائطى انجام مى گیرد، گاهى کار را به وسائط نسبت مى دهند و گاهى به آن کسى که اسباب و وسائط را فراهم کرده است، و هر دو نسبت، صحیح است.
جالب این که: در قرآن بسیارى از حوادث جهان به فرشتگانى که مأمور خدا در عالم هستى هستند، نسبت داده شده است.
و همان طور که مى دانیم فرشته معنى وسیعى دارد که از «موجودات مجرد عاقل» گرفته تا «نیروها و قواى طبیعى» را شامل مى شود.
* * *
3 ـ مستضعف کیست؟
از بررسى آیات قرآن و روایات استفاده مى شود: «مستضعف» به کسانى مى گویند که از نظر فکرى، یا بدنى، یا اقتصادى، آن چنان ضعیف باشند که قادر به شناسائى حق از باطل نشوند.
و یا این که: با تشخیص عقیده صحیح بر اثر ناتوانى جسمى، یا ضعف مالى و یا محدودیت هائى که محیط بر آنها تحمیل کرده، قادر به انجام وظائف خود به طور کامل نباشند و نتوانند مهاجرت کنند.
از على(علیه السلام) چنین نقل شده:
وَ لا یَقَعُ اِسْمُ الاِسْتِضْعافِ عَلى مَنْ بَلَغَتْهُ الْحُجَّةُ فَسَمِعَتْها أُذُنُهُ وَ وَعاها قَلْبُهُ:
«نام مستضعف به کسى که حجت بر او تمام شده و حق را شنیده و فکرش آن را درک کرده است اطلاق نمى شود».(6)
از امام موسى بن جعفر(علیه السلام) پرسیدند: مستضعفان چه کسانى هستند؟
امام(علیه السلام) در پاسخ این سؤال نوشتند:
اَلضَّعِیْفُ مَنْ لَمْ تُرْفَعْ لَهُ حُجَّةٌ وَ لَمْ یَعْرِفِ الاِخْتِلافَ فَاِذا عَرِفَ الاِخْتِلافَ فَلَیْسَ بِضَعِیْف:
«مستضعف کسى است که حجت و دلیل به او نرسیده باشد و به وجود اختلاف (در مذاهب و عقاید که محرک بر تحقیق است) پى نبرده باشد، اما هنگامى که به این مطلب پى برد، دیگر مستضعف نیست».(7)
روشن است مستضعف در دو روایت فوق، همان مستضعف فکرى و عقیده اى است ولى در آیه مورد بحث، و آیه 75 همین سوره که گذشت، منظور از مستضعف، همان مستضعف عملى است یعنى کسى که حق را تشخیص داده اما خفقان محیط به او اجازه عمل را نمى دهد.
* * *
1 ـ «مجمع البیان»، جلد 3، صفحه 169، ذیل آیه مورد بحث، مؤسسة الاعلمى للمطبوعات بیروت، طبع اول، 1415 هـ ق ـ «بحار الانوار»، جلد 19، صفحه 29 ـ «جوامع الجامع»، جلد 1، صفحه 433، انتشارات جامعه مدرسین قم، طبع اول، 1418 هـ ق ـ تفسیر «ابى حمزة الثمالى»، صفحه 147، دفتر نشر الهادى، طبع اول، 1420 هـ ق.
2 ـ توضیح درباره معنى «تَوَفِّى» از نظر لغت را در جلد دوم تفسیر «نمونه»، ذیل آیه 55 سوره «آل عمران» مطالعه فرمائید.
3 ـ سجده، آیه 11.
4 ـ «بحار الانوار»، جلد 6، صفحه 141 و جلد 18، صفحه 322 و جلد 56، صفحه 249 ـ تفسیر «على بن ابراهیم قمى»، جلد 2، صفحات 6 و 168، مؤسسه دار الکتاب قم، طبع سوم، 1404 هـ ق ـ تفسیر «صافى»، جلد 3، صفحه 170 و جلد 4، صفحه 155، مکتبة الصدر تهران، طبع دوم، 1416 هـ ق ـ «نور الثقلین»، جلد 3، صفحه 106 و جلد 4، صفحه 224، مؤسسه اسماعیلیان، طبع چهارم، 1412 هـ ق.
5 ـ زمر، آیه 42.
6 ـ «نهج البلاغه»، خطبه 189 ـ «بحار الانوار»، جلد 66، صفحه 227 ـ «شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید»، جلد 13، صفحه 101، دار احیاء الکتب العربیة ـ تفسیر «صافى»، جلد 1، صفحه 490، مکتبة الصدر تهران، طبع دوم، 1416 هـ ق ـ «نور الثقلین»، جلد 1، صفحه 536، مؤسسه اسماعیلیان، طبع چهارم، 1412 هـ ق ـ «المیزان»، جلد 5، صفحه 59، انتشارات جامعه مدرسین قم.
7 ـ «نور الثقلین»، جلد 1، صفحه 539، مؤسسه اسماعیلیان، طبع چهارم، 1412 هـ ق ـ «کافى»، جلد 2، صفحه 406 و جلد 8، صفحه 125، دار الکتب الاسلامیة ـ «بحار الانوار»، جلد 48، صفحه 224 و جلد 75، صفحه 332 ـ تفسیر «صافى»، جلد 1، صفحه 490، مکتبة الصدر تهران، طبع دوم، 1416 هـ ق ـ «المیزان»، جلد 5، صفحه 59، انتشارات جامعه مدرسین.
100 وَ مَنْ یُهاجِرْ فی سَبیلِ اللّهِ یَجِدْ فِی الأَرْضِ مُراغَماً کَثیراً وَ سَعَةً وَ مَنْ یَخْرُجْ مِنْ بَیْتِهِ مُهاجِراً إِلَى اللّهِ وَ رَسُولِهِ ثُمَّ یُدْرِکْهُ الْمَوْتُ فَقَدْ وَقَعَ أَجْرُهُ عَلَى اللّهِ وَ کانَ اللّهُ غَفُوراً رَحیماً
ترجمه:
100 ـ کسى که در راه خدا هجرت کند، جاهاى امن فراوان و گسترده اى در زمین مى یابد. و هر کس به عنوان مهاجرت به سوى خدا و پیامبر او، از خانه خود بیرون رود، سپس مرگش فرا رسد، پاداش او بر خداست; و خداوند، آمرزنده و مهربان است.
تفسیر:
هجرت، یک دستور سازنده اسلامى
به دنبال بحث درباره افرادى که بر اثر کوتاهى در انجام فریضه مهاجرت، به انواع ذلت ها و بدبختى ها تن در مى دهند، در این آیه با قاطعیت تمام درباره اهمیت هجرت در دو قسمت بحث شده است:
نخست اشاره به آثار و برکات هجرت در زندگى این جهان کرده، مى فرماید:
«کسانى که در راه خدا و براى خدا مهاجرت کنند، در این جهان پهناور خدا، نقاط امن فراوان و وسیع پیدا مى کنند که مى توانند حق را در آنجا اجراء کنند و بینى مخالفان را به خاک بمالند» (وَ مَنْ یُهاجِرْ فی سَبیلِ اللّهِ یَجِدْ فِی الأَرْضِ مُراغَماً کَثیراً وَ سَعَةً).
باید توجه داشت: «مُراغَم» از ماده «رَغام» (بر وزن کلام) به معنى «خاک» گرفته شده، و «ارغام» به معنى به خاک مالیدن و ذلیل کردن است و «مراغم» هم صیغه اسم مفعول است و هم اسم مکان، اما در آیه فوق به معنى اسم مکان آمده، یعنى مکانى که مى توانند در آن حق را اجراء کنند و اگر کسى با حق از روى عناد مخالفت کند، او را محکوم سازند و بینى او را به خاک بمالند!
سپس به جنبه معنوى و اخروى مهاجرت اشاره کرده مى فرماید: «کسى که از خانه و وطن خود به قصد مهاجرت به سوى خدا و پیامبر(صلى الله علیه وآله) خارج شود و پیش از رسیدن به هجرتگاه، مرگ او را فرا گیرد، اجر و پاداش وى بر خدا است، و خداوند گناهان او را مى بخشد» (وَ مَنْ یَخْرُجْ مِنْ بَیْتِهِ مُهاجِراً إِلَى اللّهِ وَ رَسُولِهِ ثُمَّ یُدْرِکْهُ الْمَوْتُ فَقَدْ وَقَعَ أَجْرُهُ عَلَى اللّهِ وَ کانَ اللّهُ غَفُوراً رَحیماً).
بنابراین، مهاجران در هر صورت به پیروزى بزرگى نائل مى گردند، چه بتوانند خود را به مقصد برسانند و از آزادى و حریت در انجام وظائف بهره گیرند.
و چه نتوانند و جان خود را در این راه از دست بدهند، و با این که تمام پاداش هاى نیکوکاران بر خدا است، ولى در اینجا به خصوص تصریح به این موضوع شده است که: فَقَدْ وَقَعَ أَجْرُهُ عَلَى اللّهِ: «پاداش او بر خدا لازم شده است».
و این نهایت عظمت و اهمیت پاداش مهاجران را روشن مى سازد.
* * *
نکته ها:
1 ـ اسلام و مهاجرت
طبق این آیه، و آیات فراوان دیگر قرآن، اسلام با صراحت دستور مى دهد: اگر در محیطى به خاطر عواملى نتوانستید آنچه وظیفه دارید انجام دهید، به محیط و منطقه امن دیگرى «هجرت» نمائید; زیرا با وسعت جهان هستى «نتوان مرد به ذلت که در اینجا زادم»!
علت این دستور روشن است; زیرا اسلام جنبه منطقه اى ندارد، و وابسته و محدود به مکان و محیط معینى نیست.
به این ترتیب، علاقه هاى افراطى به محیط تولد و زادگاه و دیگر علائق مختلف از نظر اسلام نمى تواند مانع از هجرت مسلمان باشد.
و لذا مى بینیم در صدر اسلام، همه این علاقه ها به خاطر حفظ و پیشرفت اسلام بریده شد، و به گفته یکى از مورخان غرب: «قبیله و خانواده تنها شجره و درختى است که در صحرا مى روید و هیچ فردى جز در پناه آن نمى تواند زندگى کند، و محمّد(صلى الله علیه وآله) با هجرت خویش شجره اى را که از گوشت و خون خانواده اش پرورده شده بود، براى پروردگارش قطع کرد». (و با قریش رابطه خود را برید).(1)
از اینها گذشته، در میان همه موجودات زنده ـ به هنگامى که موجودیت خود را در خطر مى بینند ـ «هجرت» وجود دارد.
بسیارى از انسان هاى گذشته، پس از تغییر شرائط جغرافیائى زمین، از زادگاه خود براى ادامه حیات به نقاط دیگر کوچ کردند.
نه تنها انسان ها، بلکه در میان جانداران دیگر انواع بسیارى به عنوان مهاجر شناخته شده اند، مانند پرندگان مهاجر که براى ادامه حیات، گاهى تقریباً سرتاسر کره زمین را سیر مى کنند.
و بعضى از آنها از منطقه قطب شمال تا منطقه قطب جنوب را طى مى نمایند.
و به این ترتیب، گاهى براى حفظ حیات خود، در سال حدود 18 هزار کیلومتر پرواز مى نمایند و این خود مى رساند که: هجرت یکى از قوانین جاودانه حیات و زندگى است.
آیا انسان ممکن است از یک پرنده کمتر باشد؟!
و آیا هنگامى که حیات معنوى، حیثیت و اهداف مقدسى که از حیات مادى انسان ارزشمندتر است، به خطر افتاد، مى تواند به عذر این که اینجا زادگاه من است، تن به انواع تحقیرها، ذلت ها، محرومیت ها، سلب آزادى ها و از میان رفتن اهداف خود، بدهد؟!
و یا این که: طبق همان قانون عمومى حیات، مى بایست از چنین نقطه اى مهاجرت کند، و به محلى که آمادگى براى نمو و رشد مادى و معنوى او است، انتقال یابد؟
* * *
2 ـ هجرت مبدأ تاریخ اسلام
جالب این است که: هجرت ـ آن هم نه براى حفظ خود، بلکه براى حفظ آئین اسلام ـ مبدأ تاریخ مسلمانان مى باشد، و زیر بناى همه حوادث سیاسى، تبلیغى و اجتماعى ما را تشکیل مى دهد.
اما چرا سال هجرت پیامبر(صلى الله علیه وآله) به عنوان مبدأ تاریخ اسلام انتخاب شد؟
این موضوع جالب توجهى است; زیرا مى دانیم هر قوم و ملتى براى خود مبدأ تاریخى دارند، مثلاً: مسیحیان مبدأ تاریخ خود را سال میلاد مسیح قرار داده اند، و در اسلام با این که حوادث مهم فراوانى مانند: ولادت پیغمبر اسلام(صلى الله علیه وآله)، بعثت او، فتح «مکّه» و رحلت پیغمبر(صلى الله علیه وآله) بوده، ولى هیچ کدام انتخاب نشده، و تنها زمان هجرت رسول خدا(صلى الله علیه وآله) به عنوان مبدأ تاریخ انتخاب شده است.
تاریخ مى گوید: مسلمانان در زمان خلیفه دوم ـ که اسلام طبعاً توسعه یافته بود ـ به فکر تعیین مبدأ تاریخى که جنبه عمومى و همگانى داشته باشد، افتادند، و پس از گفتگوى فراوان نظر على(علیه السلام) را دائر بر انتخاب هجرت به عنوان مبدأ تاریخ پذیرفتند.(2)
در واقع مى بایست چنین هم باشد; زیرا هجرت درخشنده ترین برنامه اى بود که در اسلام پیاده شد، و سر آغاز فصل نوینى از پیشرفت اسلام گشت.
مسلمانان تا در «مکّه» بودند و دوران آموزش خود را مى دیدند، در ظاهر هیچ گونه قدرت اجتماعى و سیاسى نداشتند، اما پس از هجرت، بلافاصله دولت اسلامى تشکیل شد، و با سرعت فراوانى در همه زمینه ها پیشرفت کرد.
و اگر مسلمانان به فرمان پیغمبر(صلى الله علیه وآله) دست به چنین هجرتى نمى زدند، نه تنها اسلام از محیط «مکّه» فراتر نمى رفت، که ممکن بود در همان جا دفن و فراموش مى شد.
3 ـ هجرت مخصوص زمانى نیست
روشن است: «هجرت» یک حکم مخصوص به زمان پیغمبر(صلى الله علیه وآله) نبوده است، بلکه در هر عصر و زمان و مکانى اگر همان شرائط پیش آید، مسلمانان موظف به هجرتند.
اساساً قرآن، هجرت را مایه پیدایش آزادى و آسایش مى داند، همان طور که در آیه مورد بحث صریحاً آمده است و در سوره «نحل» آیه 41 نیز بیان دیگر این حقیقت ذکر شده:
وَ الَّذِینَ هاجَرُوا فِى اللّهِ مِنْ بَعْدِ ما ظُلِمُوا لَـنُبَوِّئَنَّهُمْ فِى الدُّنْیا حَسَنَةً:
«و آنها که مورد ستم واقع شدند و به دنبال آن در راه خدا مهاجرت اختیار کردند جایگاه پاکیزه اى در دنیا خواهند داشت».
* * *
4 ـ روح هجرت، فرار از ظلمت به نور
این نکته نیز لازم به تذکر است، که هجرت از نظر اسلام، تنها هجرت مکانى و خارجى نیست، بلکه باید قبل از این هجرت، هجرتى از درون آغاز شود، و آن «هجرت» و «دورى» از چیزهائى است که منافات با اصالت و افتخارات انسانى دارد، تا در سایه آن، براى هجرت خارجى و مکانى آماده شود.
و این هجرت لازم است، تا اگر نیازى به هجرت مکانى نداشت، در پرتو این هجرت درونى در صف مهاجران راه خدا در آید.
اصولاً روح هجرت، همان فرار از «ظلمت» به «نور»، از کفر به ایمان، از گناه و نافرمانى به اطاعت فرمان خدا است، لذا در احادیث مى خوانیم: مهاجرانى که جسمشان هجرت کرده، اما در درون و روح خود هجرتى نداشته اند، در صف مهاجران نیستند، و به عکس آنها که نیازى به هجرت مکانى نداشته اند، اما دست به هجرت در درون وجود خود زده اند، در زمره مهاجرانند. امیر مؤمنان على(علیه السلام) مى فرماید:
وَ یَقُولُ الرَّجُلُ هاجَرْتُ، وَ لَمْ یُهاجِرْ، اِنَّمَا الْمُهاجِرُونَ الَّذِیْنَ یَهْجُرُونَ السَّیِّئاتِ وَ لَمْ یَأْتُوا بِها:
«بعضى مى گویند: مهاجرت کرده ایم در حالى که مهاجرت واقعى نکرده اند، مهاجران واقعى آنها هستند که از گناهان هجرت مى کنند، و مرتکب آن نمى شوند».(3)
پیامبر(صلى الله علیه وآله)فرموده:
مَنْ فَرَّ بِدِیْنِهِ مِنْ أَرْض اِلى أَرْض وَ اِنْ کانَ شِبْراً مِنَ الأَرْضِ اِسْتَوْجَبَ الْجَنَّةَ وَ کانَ رَفِیْقَ مُحَمَّد وَ اِبْراهِیْمَ عَلَیْهِمَا السَّلاْمُ:
«کسى که براى حفظ آئین خود از سرزمینى به سرزمین دیگر ـ حتى به اندازه یک وجب ـ مهاجرت کند استحقاق بهشت مى یابد و یار و همنشین محمّد(صلى الله علیه وآله) و ابراهیم(علیه السلام) خواهد بود» (زیرا این دو پیامبر بزرگ پیشواى مهاجران جهان بودند).(4)
* * *
1 ـ «محمّد خاتم پیامبران»، جلد اول.
2 ـ «تاریخ طبرى»، جلد 2، صفحه 112 و جلد 3، صفحه 144، مؤسسة الاعلمى للمطبوعات بیروت، 8 جلدى ـ «مناقب آل ابى طالب»، جلد 1، صفحه 406، مطبعة محمّد کاظم الحیدرى نجف، 1376 هـ ق ـ«بحار الانوار»، جلد 40، صفحه 218 ـ «میزان الحکمة»، جلد 1، صفحه 70، دار الحدیث، طبع اول ـ«مستدرک حاکم»، جلد 3، صفحه 14، دار المعرفة بیروت، 1406 هـ ق.
3 ـ «سفینة البحار»، جلد 2، صفحه 697، ماده «هجر»، انتشارت کتابخانه سنائى ـ «بحار الانوار»،جلد 68، صفحه 232 و جلد 97، صفحه 99 ـ «الغارات» ابراهیم بن محمّد الثقفى، جلد 2، صفحه 502، مطبعة بهمن، تحقیق: السیّد جلال الدین المحدث، 2 جلدى ـ «مستدرک سفینة البحار»، جلد 10، صفحه 488، انتشارات جامعه مدرسین قم، 1419 هـ ق.
4 ـ «نور الثقلین»، جلد 1، صفحه 541 و جلد 4، صفحه 167، مؤسسه اسماعیلیان، طبع چهارم، 1412 هـ ق ـ «بحار الانوار»، جلد 19، صفحه 31 ـ «مجمع البیان»، جلد 3، صفحه 172، ذیل آیه مورد بحث، مؤسسة الاعلمى للمطبوعات بیروت، طبع اول، 1415 هـ ق ـ تفسیر «صافى»، جلد 1، صفحه 490 و جلد 4، صفحه 121، مکتبة الصدر تهران، 1416 هـ ق ـ تفسیر «قرطبى»، جلد 5، صفحه 347 و جلد 13،صفحه 358، مؤسسة التاریخ العربى بیروت، 1405 هـ ق.